(Minghui.org) درود، استاد محترم! درود، هم‌تمرین‌کنندگان!

من در سرزمین اصلی چین به دنیا آمدم و بزرگ شدم و خوش‌اقبال بودم که در سن بسیار کم فا را کسب کردم. برخلاف بسیاری دیگر از تمرین‌کنندگان جوان دافا، هیچ‌یک از والدینم تزکیه نمی‌کنند. وقتی در مقطع ابتدایی بودم، همراه عمویم تمرین فالون دافا را آغاز کردم.

وقتی کوچک بودم، همیشه احساس می‌کردم چون والدینم تمرین نمی‌کنند، محیطی برای تزکیه ندارم. وقتی مقالات تبادل تجربه تمرین‌کنندگان نوجوان را در وب‌سایت مینگهویی می‌خواندم، همیشه به کسانی که در خانواده تمرین‌کنندگان به دنیا آمده بودند، غبطه می‌خوردم. چند بار از والدینم پرسیدم که چرا تزکیه نمی‌کنند. پاسخشان همیشه این بود که هنوز کارهایی در جامعه عادی دارند که باید به آن‌ها رسیدگی کنند و دلایل دیگری از این قبیل.

اما توانستم از دوران کودکی تا سال‌های دانشگاه به مطالعه فا ادامه دهم، هرچند گاهی بسیار کم مطالعه می‌کردم و همیشه کوشا نبودم. خوشبختانه استاد همواره مراقبم بوده‌اند. هرگز تمرین دافا را رها نکردم. همچنین جامعه عادی بشری، با همه زرق‌وبرق و وسوسه‌هایش، مرا به بیراهه نکشاند. گرچه والدینم تزکیه نمی‌کردند، از دافا تقدیر و حمایت می‌کردند. در چنین شرایطی، تحصیلات دانشگاهی‌ام را به پایان رساندم.

پس از اینکه برای ادامه تحصیل، در مقطع دکتری به ایالات متحده آمدم، شروع کردم با جدیت و پشتکار تزکیه کنم.

تزکیه خودم در طی تحصیل و کار

برای دوره‌ای طولانی از زندگی‌ام، تحصیل بیشتر وقتم را به خود اختصاص می‌داد. درنتیجه محیط دانشگاه به محیط تزکیه‌ام تبدیل شد. در پی‌ کسب نمرات خوب بودن و داشتن شغلی موفق یکی از وابستگی‌های عمده‌ام بود. مایلم چند تجربه‌ام را درباره اینکه چگونه به‌تدریج این وابستگی را رها کردم، به اشتراک بگذارم.

سه سال پیش، به ایالات متحده آمدم و تحصیل در مقطع دکتری را آغاز کردم. در آن زمان، هم وضعیت تزکیه‌ام و هم وضعیت تحصیلم نامناسب بود. به‌محض ورود به دوره دکتری، با مشکل بزرگی روبه‌رو شدم: پیداکردن استاد راهنما. به‌دلیل نظام حاکم بر دانشکده ما، تضمینی نبود که هر دانشجو بتواند استاد راهنما داشته باشد. اگر نمی‌توانستم استادی پیدا کنم، ممکن بود با احتمال تلخ اخراج از دوره تحصیلی روبه‌رو شوم. به‌شدت تحت فشار و پریشان بودم.

در آن هنگام به یاد دافا افتادم. مگر برای این به خارج از کشور نیامده بودم که محیط بهتری برای تزکیه داشته باشم؟ چرا پس از آمدن به خارج، درعوض عمیقاً غرق حرفه و کار شده و فراموش کرده بودم که باید خودم را در محیط تزکیه گروهی جذب کنم؟ بنابراین، تقریباً دو ماه پس از ورودم به ایالات متحده، سرانجام با تمرین‌کنندگان محلی تماس گرفتم و شرکت در مطالعه گروهی فا را آغاز کردم.

محل مطالعه گروهی بزرگ فا نسبتاً دور بود و برای رسیدن به آنجا باید دو ساعت رانندگی می‌کردم. پس از شرکت در نخستین مطالعه گروهی بزرگ فا، درباره آن به مادرم گفتم. وقتی فهمید رفت‌وآمد و شرکت در مطالعه گروهی بزرگ فا درمجموع چهار یا پنج ساعت طول می‌کشد، از من پرسید: «آنجا افراد جوان زیاد نیست؟ همه‌شان سالمند هستند؟» حرفی برای گفتن نداشتم، زیرا واقعاً همین‌طور بود. تقریباً هیچ تمرین‌کننده‌ای هم‌سن خودم ندیده بودم. او همچنین گفت که بهتر است وقتم را صرف درس‌خواندن کنم، نه این کارها. احساسات گوناگونی در قلبم برانگیخته شد. مادرم هرگز مرا به سخت درس‌خواندن ترغیب نکرده بود. معمولاً فقط می‌گفت به‌اندازه کافی استراحت کنم و خوب غذا بخورم و بخوابم. اما وقتی پای مطالعه فا در میان بود، واقعاً ترجیح می‌داد وقتم را صرف درس‌خواندن کنم. در آن لحظه، واقعاً معنای این گفته را درک کردم: «مردم به سودای منفعت، گروه‌گروه به این سو می‌آیند و به سودای منفعت، با شتاب و هیاهو به آن سو می‌روند.»

در دانشگاه، اطراف هر استاد راهنمای نسبتاً خوبی پر از دانشجو بود. اما در مطالعه گروهی بزرگ فا حتی یک جوان هم نمی‌دیدم، زیرا از دید مردم عادی، هیچ منفعتی از آن به دست نمی‌آمد. در قلبم می‌دانستم که تزکیه‌کننده هستم و نمی‌توانم امور را با معیارهای مردم عادی بسنجم. برای یک موجود زنده، کسب دافا چیزی است که حقیقتاً ارزشمند است. اما مردم عادی مهم‌ترین چیز را نادیده می‌گیرند. بنابراین، صرف‌نظر از اینکه تحصیلاتم چقدر سنگین بود، به شرکت در مطالعه‌های گروهی کوچک و بزرگ فا ادامه دادم.

در دوره امتحانات پایان‌ترم نخستین نیمسال تحصیلی، با آزمونی برای شین‌شینگم روبه‌رو شدم. در یکی از درس‌ها اجازه داشتیم امتحان پایان‌ترم را در خانه بدهیم. می‌توانستیم در هر بازه دوساعته‌ای طی یک روز تعیین‌شده، امتحان دهیم. یک هفته پیش از امتحان، با یکی از همکلاسی‌هایم، دانشجوی الف، که همان درس را گرفته بود، روبه‌رو شدم. او از من دعوت کرد به یک «گروه امتحان» متشکل از خودش و دانشجوی دیگری، دانشجوی ب، بپیوندم. برنامه‌شان این بود که ابتدا با حساب کاربری دانشجوی ب وارد شوند. پس از دیدن سؤالات امتحان، دانشجویان الف و ب با هم روی سؤالات کار کنند و پاسخ‌هایی را که به دست آورده‌اند تحویل دهند. وقتی همه پاسخ‌های صحیح را به دست آوردند، دانشجوی الف با حساب کاربری خودش وارد شود و پاسخ‌ها را ثبت کند.

دانشجوی الف از من نیز دعوت کرد به آن‌ها بپیوندم. در ابتدا واقعاً نمی‌خواستم قبول کنم. ظاهراً اصلاً نمی‌توانست طرز فکرم را درک کند و معتقد بود انجام این کار مطلقاً هیچ خطر یا زیانی برایم ندارد و فقط منفعت دارد. گفتم که گرچه امتحانات دانشگاهی در ایالات متحده مراقب ندارند، دانشگاه‌های آمریکا نظام‌نامه شرافت علمی دارند. او این حرف را به تمسخر گرفت و گفت درواقع هیچ دانشجوی دانشگاهی در آمریکا نیست که تقلب نکند. یکی از دوستان نزدیکم نیز آن زمان آنجا بود. او این درس را نگرفته بود، اما کاملاً با دانشجوی الف موافق بود. برایش باورکردنی نبود که درباره کاری که تا این حد آشکارا به نفعم بود، تردید داشته باشم.

پس از بازگشت به خانه، با جدیت درباره این موضوع تأمل کردم. برای پیداکردن استاد راهنما تحت فشار بسیار زیادی بودم. اگر لازم نبود بابت امتحان، وقت صرف مرور درس‌ها کنم، می‌توانستم مانند دانشجوی الف ساعت‌های زیادی را ذخیره و صرف پژوهش کنم. در امتحان میان‌ترم نیز عملکرد خوبی نداشتم، بنابراین فشار امتحان پایان‌ترم حتی بیشتر بود. در برابر وسوسه همه این منافع، مدتی به‌شدت متزلزل شدم. خوشبختانه، درنهایت افکار درستم غالب شد. با خودم فکر کردم: «اولین واژه در حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری، "حقیقت" است. اگر در امتحان تقلب کنم، چگونه حقیقت را رعایت کرده‌ام؟ آیا این کاری است که یک تزکیه‌کننده انجام می‌دهد؟»

بنابراین قاطعانه تصمیم گرفتم: به استاد گوش می‌دهم و راستگو خواهم بود. خودم امتحان می‌دهم. حتی اگر نتیجه بسیار بدی بگیرم و حتی اگر درس‌خواندن برای امتحان، بخش زیادی از وقت پژوهشم را بگیرد، آن را می‌پذیرم. بنابراین به آن‌ها نپیوستم. درنهایت، در امتحان پایان‌ترم نمره کامل گرفتم. همان لحظه که نمره را دیدم، فهمیدم انتخاب درستی کرده‌ام. می‌دانستم استاد مرا تشویق می‌کنند. پس از آن، استاد راهنمای فعلی‌ام را پیدا کردم و نخستین پروژه پژوهشی‌ام را نیز به پایان رساندم.

پیروی از اصول فالون دافا هنگام جستجو برای کار

برای یک تزکیه‌کننده، آزمون‌ها بارها ظاهر می‌شوند. اوایل امسال، شروع به جستجوی دوره کارآموزی تابستانی کردم. چون خیلی دیر شروع کرده بودم، بیشتر شرکت‌ها جذب کارآموز را به پایان رسانده بودند. در آن هنگام به یک شرکت چینی، شرکت ب، فکر کردم. پیش از آن، به شرکت‌های چینی فعال در ایالات متحده به دیده تحقیر نگاه می‌کردم، زیرا محصولاتشان در خدمت حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) بود و ابزارهایی برای سانسور و شست‌وشوی مغزی مردم چین به‌دست ح.ک.چ محسوب می‌شدند. اما، شرکت ب ازنظر مالی قدرتمند بود و طی دو سال گذشته حقوق و مزایای بسیار سخاوتمندانه‌ای ارائه کرده بود. در مواجهه با دشواری پیدانکردن کارآموزی و وسوسه منافع مادی، متزلزل شدم و به این فکر افتادم که شاید کارآموزی در آنجا اشکالی نداشته باشد.

این فکرم را با عمویم که هم‌تمرین‌کننده است در میان گذاشتم. او موافق نبود. اشاره کرد که برایم دشوار خواهد بود بدانم که آیا واقعاً در خدمت ح.ک.چ هستم یا خیر. گفت حتی اگر شرکتی مشابه در آمریکا، حقوق و مزایای کمتری به من بدهد، اهمیتی ندارد. حرف‌هایش به من یادآوری کرد که این فرصتی برای رهاکردن وابستگی‌ام به نفع شخصی و وابستگی‌ام به حرفه و پیشرفت شغلی است. مسئله این بود که هنگام مواجهه با موضوعات درست و نادرست و نیز منافع شخصی، چگونه تصمیم‌گیری می‌کنم. بنابراین برای آن شرکت چینی درخواست ندادم.

بعداً فرصت کارآموزی در یک شرکت بزرگ آمریکایی را پیدا کردم. پیش از فرستادن پیامی برای مسئول مربوطه، ابتدا از هوش مصنوعی خواستم پیش‌نویسم را ویرایش کند. هوش مصنوعی گفت لحنم بیش‌ازحد «مشتاق و مستأصل» به نظر می‌رسد، یعنی اشتیاق بسیار شدیدی برای به‌دست‌آوردن آن موقعیت نشان می‌دهم. چیزی در قلبم تکان خورد و متوجه شدم این اشاره‌ای ازسوی استاد است. شروع به نگاه به درون ‌کردم و متوجه شدم وابستگی بسیار شدیدی به شهرت و منفعت دارم. در پی چیزی بودم که آن را حرفه و آینده‌ای خوب می‌دانستم. وقتی می‌دیدم همه دانشجویان اطرافم فرصت‌های کارآموزی در شرکت‌های خوب را دارند، در من حسادت و ذهنیت رقابت‌جویی شکل گرفت.

هم‌زمان در تبلیغ شن یون در ناحیه کلان‌شهر نیویورک همکاری می‌کردم. تقریباً هر هفته دو روز را در مراکز خرید صرف فروش بلیت می‌کردم. در اعماق قلبم این فکر را داشتم که تبلیغ شن یون وقتم را می‌گیرد. این جلوه‌ای از خودخواهی بود. شروع کردم به مطالعه بیشتر فا، فرستادن افکار درست و توجه به تک‌تک افکار و عقایدم. هرگاه فکر پیداکردن شغلی خوب یا کسب درآمدی بالا به ذهنم می‌آمد، آن را رد و نفی می‌کردم و به خودم می‌گفتم که این خود واقعی من نیست. پس از انجام این کار، قلبم سبک‌تر شد. وقتی مقالات علمی و درس می‌خواندم، ذهنم بسیار پاک‌تر می‌شد و تمام اضطرابم از بین می‌رفت. گاهی حتی بدون دلیل مشخصی احساس شادی می‌کردم.

شرایطم نیز تقریباً بلافاصله تغییر کرد. یک دانشجوی ارشد به من گفت که شرکتش درحال جذب کارآموز است و آن موقعیت با رشته تحصیلی‌ام بسیار متناسب است. تازه یک هفته قبل به من گفته بود که به احتمال زیاد نیرویی استخدام نمی‌کنند. پس از آن، در این شرکت کارآموزی کردم و برای تابستان نیز به منطقه خلیج سان ‌فرانسیسکو آمدم. در طول دوره کارآموزی، راهنمایی بسیار خوبی دریافت کردم و چیزهای زیادی آموختم. با مرور وقایع گذشته، متوجه شدم درواقع همه‌چیز را استاد نظم ‌و ترتیب داده بودند. شرکت بزرگ آمریکایی که برایش درخواست داده بودم، درخواست مرا رد کرده بود. تازه بعداً فهمیدم فردی که قرار بود در آنجا راهنمای من باشد، درواقع بنیان‌گذار یک شرکت فناوری پیشرفته چینی، شرکت اس، بود که در فناوری تشخیص چهره تخصص داشت و به ح.ک.چ خدمات ارائه می‌کرد و آسیب زیادی به مردم وارد کرده بود.

این استاد نیک‌خواه بودند که از من محافظت کردند و نگذاشتند در آن کار درگیر شوم. درباره شرکت ب نیز بعداً فهمیدم که درحال کوچک‌کردن تیمش در ایالات متحده و بازگرداندن تمرکزش به چین بود. اگر به آنجا رفته بودم، شاید درنهایت به حاشیه رانده می‌شدم. همکارانم این وضعیت را «مسئله انتخاب جناح در ژئوپلیتیک» توصیف کردند. متوجه شدم که دافا درواقع مدت‌ها پیش پاسخ را به من داده بود: ایستادن در سمت دافا، انتخاب سمت واقعاً درست است. استاد، به‌خاطر نظم ‌و ترتیب‌هایی که با زحمت بسیار در طول این مسیر فراهم کردید و از من محافظت کردید، سپاسگزارم.

قدم پیش گذاشتن برای اعتباربخشی به دافا و تحقق عهدهایم

استاد بیان کردند:

«روشنگری حقایق و نجات موجودات ذی‌شعور کارهایی هستند که باید به انجام برسانید. چیز دیگری برای شما وجود ندارد که به انجام برسانید. چیز دیگری در این دنیا نیست که نیاز باشد به انجام برسانید.» (آموزش فا در کنفرانس فای نیویورک ۲۰۱۵)

در فوریه امسال، برای نخستین بار در تبلیغ حضوری شن یون در یک مرکز خرید شرکت کردم و بلیت فروختم. یک روز پیش از زمانی که قرار بود بلیت بفروشم، در نیوجرسی هشدار کولاک صادر شد. از هماهنگ‌کننده پرسیدم که آیا روز بعد بازهم می‌رویم یا نه. او گفت که صبح روز بعد وضعیت هوا را بررسی می‌کند و اگر برف نبارد، می‌رویم.

آن شب چند بار پیش‌بینی هوا را بررسی کردم و متوجه شدم زمان پیش‌بینی‌شده آغاز بارش برف مرتب دیرتر و دیرتر می‌شود. صبح روز بعد، وقتی می‌خواستم از خانه بیرون بروم، آسمان ابری بود و زمان پیش‌بینی‌شده آغاز برف به ساعت ۲ بعدازظهر موکول شده بود. قرار بود از ظهر تا ساعت ۶ عصر بلیت بفروشیم. بنابراین آماده رفتن شدم و برای اطلاع‌دادن به هماهنگ‌کننده، پیامی برایش فرستادم.

اما او به من گفت دو تمرین‌کننده دیگری که در ابتدا قرار بود بیایند، دیگر نمی‌آیند. آن روز فقط من آنجا می‌بودم. به‌محض شنیدن این موضوع، دیگر نمی‌خواستم بروم. به هماهنگ‌کننده گفتم و او گفت اشکالی ندارد.

پس از قطع تلفن، فکر کردم: اگر این اتفاق در سرزمین اصلی چین افتاده بود، بازهم می‌رفتم؟ مریدان دافا در چین اغلب نه‌تنها باید با شرایط سخت محیطی، بلکه با آزار و شکنجه وحشیانه نیز روبه‌رو شوند. من به خارج از کشور آمده‌ام و در محیطی آزاد و آرام زندگی می‌کنم. آیا باید انتظار داشته باشم همیشه راحت باشم و کاری را که یک تمرین‌کننده باید انجام دهد، انجام ندهم؟ همچنین شنیده بودم که هم‌تمرین‌کنندگان می‌گفتند تمرین‌کنندگانی که در خارج از کشور زندگی می‌کنند، به‌اندازه تمرین‌کنندگان سرزمین اصلی کوشا نیستند. از سوی دیگر، باید از فرهنگ حزب سرزمین اصلی چین دوری کنیم و در انجام کارها افراط نکنیم. درباره وضعیت پیش رو، درواقع هوا آن‌قدرها هم بد نبود. فقط ابری بود و هنوز به مرحله‌ای نرسیده بود که بیرون رفتن ناممکن باشد. بنابراین فکر کردم: «بگذار این را به‌عنوان یک آزمایش در نظر بگیرم و ببینم در چنین هوایی چند نفر هنوز به مرکز خرید می‌آیند. اگر واقعاً افراد زیادی نباشند، دست‌کم برای دفعه بعد تجربه‌ای به دست می‌آوریم.» بنابراین به مرکز خرید رفتم.

وقتی رسیدم، جمعیت کمتر از تعداد معمول روزهای یکشنبه‌ بود، اما تقریباً به‌اندازه یک جمعه عادی جمعیت وجود داشت. اصلاً آن‌طور که تصور کرده بودم خالی نبود. مدت زیادی نگذشته بود که تمرین‌کننده دیگری آمد و این اعتمادبه‌نفسم را بسیار تقویت کرد. یک زوج جوان همراه دختر نوزادشان آمدند. آن‌ها روی کاناپه روبه‌روی غرفه ما نشستند تا استراحت کنند. پس از اینکه گفتند بلیت‌های شن یون خیلی گران است، آن تمرین‌کننده دیگر چند بار با آن‌ها صحبت کرد. درنهایت، با خوشحالی بلیت خریدند.

این نخستین بار بود که شخصاً شاهد فروش یک بلیت بودم. اگر به‌دلیل هشدار کولاک نیامده بودیم، شاید واقعاً این افراد دارای رابطه تقدیری را از دست می‌دادیم. می‌دانستم استاد مرا تشویق می‌کنند. استاد، متشکرم.

روند فروش بلیت شن یون تاحدی شبیه رفتن از جایی به جای دیگر است. با بی‌اعتنایی و جواب رد بسیاری از مردم روبه‌رو می‌شویم. برخی حتی مطالب منفی منتشرشده از سوی بعضی رسانه‌های جریان اصلی را باور می‌کنند و حرف‌هایی منفی به ما می‌زنند. بااین‌حال، این نیز فرصتی عالی برای تزکیه خودمان است.

تمام تلاشم را می‌کنم با مهربانی با مردم روبه‌رو شوم و درحالی‌که لبخند می‌زنم، بروشور شن یون را به آن‌ها بدهم، بدون اینکه به واکنش منفی احتمالی آن‌ها توجه کنم.

در طول این روند، لحظات دلگرم‌کننده بسیاری نیز وجود دارد. بسیاری از کسانی که شن یون را دیده‌اند، از آن تعریف می‌کنند. من سمتی از موجودات ذی‌شعور را دیده‌ام که پس از نجات‌یافتن درک می‌کند و واقعاً از صمیم قلب برای آن‌ها خوشحال می‌شوم.

شن یون شگفت‌انگیز است

همچنین مایلم تجربه‌ام از دعوت دوستانم برای دیدن شن یون را به اشتراک بگذارم.

دو سال پیش، برای نخستین بار اجرای شن یون را تماشا کردم. عمیقاً تحت ‌تأثیر قرار گرفتم و فکر کردم شن یون بسیار زیباست. آن زمان با خودم فکر کردم: «چه عالی می‌شد اگر می‌توانستم همکلاسی‌ها و دوستانم را برای دیدن شن یون بیاورم.»

سال گذشته، زمانی که هنوز دو یا سه ماه تا اجراها باقی مانده بود، واقعاً می‌خواستم هم‌اتاقی‌هایم را دعوت کنم. هر دو چینی بودند. پیش‌تر حقیقت را برایشان روشن کرده بودم. هم‌اتاقی الف موافقت کرد از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شود، اما هم‌اتاقی ب موافقت نکرد. بسیار دودل بودم، چون می‌ترسیدم اگر دعوتشان کنم، فکر کنند انگیزه دیگری دارم.

به خودم آمدم و دیدم که کمتر از یک ماه تا اجرا باقی مانده بود. فکر کردم: «اگر حالا به آن‌ها نگویم، امسال از دوره کارشناسی ارشد فارغ‌التحصیل می‌شوند و واقعاً فرصت دیگری نخواهم داشت.» بنابراین شجاعتم را جمع کردم و درباره شن یون با آن‌ها صحبت کردم.

هم‌اتاقی الف صفحه فروش بلیت را باز کرد و دید تقریباً همه صندلی‌ها قبلاً فروخته شده‌اند. به من گفت: «چرا زودتر به من نگفتی؟» با شنیدن این حرف خندیدم. فهمیدم نگرانی‌های قبلی‌ام صرفاً موانعی بودند که عقاید و تصورات بشری‌ام ایجاد کرده بودند. هنوز برای اجراهای نیویورک بلیت‌های زیادی باقی مانده بود، بنابراین من و او برای یکی از اجراهای نیویورک بلیت رزرو کردیم.

هم‌اتاقی الف معمولاً بسیار صرفه‌جوست و به‌ندرت برای امور غیرضروری پول خرج می‌کند. درمقابل، هم‌اتاقی ب دوست دارد ولخرجی کند و معمولاً هر بار که برای غذاخوردن بیرون می‌رویم، چندصد دلار خرج می‌کند. اما وقتی هم‌اتاقی ب قیمت بلیت‌های شن یون را دید، گفت خیلی گران هستند و درنهایت نرفت. اما هم‌اتاقی الف گفت بلیت‌ها گران نیستند. بعداً فکر کردم شاید دلیلش این بود که هم‌اتاقی الف از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شده بود. آن موجود نجات یافته بود و جنبه آگاه او ارزش شن یون را درک می‌کرد.

روند تماشای شن یون همراه هم‌اتاقی‌ام نیز چندان هموار نبود. چون اجرای ما ساعت ۷ عصر شروع می‌شد، تمام روز را در نیویورک به گردش گذرانده بودیم. در نیمه دوم، هم‌اتاقی‌ام شروع به چرت‌زدن کرد. پس از اجرا گفت آواز و رقص بسیار خوب بود، اما محتوای مربوط به خدایان و بوداها را نمی‌توانست درک کند. به‌خصوص، اشعاری که می‌گفت «الحاد و نظریه تکامل دروغ هستند» برای کسی که در سرزمین اصلی چین بزرگ شده بود، شوک بزرگی بود. او نمی‌توانست این را بپذیرد. آن زمان بسیار دلسرد شدم.

امسال، وقتی دوست دیگری را برای دیدن شن یون دعوت کردم، عمداً از «درس» سال گذشته استفاده کردم. به او گفتم شن یون شامل محتوایی درباره مخالفت با آزار و شکنجه است و چون فرهنگ باستانی چین الهام‌گرفته از الوهیت است، محتوای زیادی نیز درباره خدایان و بوداها دارد. از پیش او را در جریان گذاشتم و او گفت که می‌تواند همه این‌ها را بپذیرد. با درنظرگرفتن تجربه سال گذشته، عمداً اجرای ساعت ۲ بعدازظهر را رزرو کردم. نتیجه بسیار ناامیدکننده بود. این دوست نیز هنگام اجرا خوابش برد و وقتی بعد از آن، درباره خروج از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن با او صحبت کردم، نپذیرفت.

پس از دو سال پیاپی تجربه تماشای شن یون همراه دوستانم، به‌شدت سرخورده و سردرگم شدم. شروع به نگاه به درون‌ کردم. متوجه شدم نگرشم نسبت به شن یون، به‌ اندازه کافی جدی و محترمانه نبوده است. این موضوع به این صورت خودش را نشان داد که وقتی برای بار دوم یا سوم آن را تماشا کردم، دیگر همان احساس احترام عمیق و زیبایی را که بار اول تجربه کرده بودم، نداشتم. برای تماشای شن یون در بهترین وضعیت ذهنی نبودم. حتی ناخودآگاه مدام فکر می‌کردم که مردم عادی ممکن است برنامه را چگونه ببینند و آیا آن را کسل‌کننده خواهند یافت یا نه. وقتی ذهنم مملو از عقاید و تصورات بشری و نگرانی‌ها بود، آیا خودم نیز به یک فرد عادی تبدیل نشده بودم؟ عقاید و تصوراتم همچنین بر دوستانم تأثیر می‌گذاشت و مانع می‌شد که به شکل بهتری نجات یابند. نگرش ما نسبت به شن یون باید به‌اندازه کافی جدی و محترمانه باشد. فقط در این صورت است که مردم هنگام تماشای شن یون واقعاً می‌توانند نجات یابند.

جمع‌آوری امضا برای دادخواست‌ها

در ناحیه خلیج، در دو رویداد جمع‌آوری امضا برای دادخواست شرکت کردم. مایلم برخی از تجربیاتم را به اشتراک بگذارم. بار اول، در فروشگاه کاستکو بودیم و در پارکینگ نزد مردم می‌رفتیم و از آن‌ها می‌خواستیم دادخواست را امضا کنند. در ابتدا بسیار خجالت می‌کشیدم. فکر می‌کردم دست‌کم وقتی بلیت شن یون می‌فروختیم، غرفه داشتیم و مردم می‌دانستند چه‌کار می‌کنیم. اما اینجا، در پارکینگ جلو مردم را می‌گرفتیم، و من خیلی احساس ناراحتی می‌کردم. برای مدت زیادی نمی‌توانستم نخستین قدم را بردارم.

در همان لحظه، هم‌تمرین‌کننده سالمندی را دیدم که بیش از ۸۰ سال داشت و همراه ما بود. او از قبل به‌سراغ مردم رفته و امضاهایی جمع‌آوری کرده بود. بسیار تشویق شدم، اما هم‌زمان احساس خجالت کردم. تمرین‌کننده‌ای سالمند با این‌همه سخت‌کوشی و تلاش کار می‌کرد، درحالی‌که منِ جوان هنوز نمی‌توانستم خودم را مجاب کنم که دهانم را باز کنم. نزد او رفتم و یاد گرفتم که چگونه گفت‌وگو را آغاز کنم. سپس من نیز شروع کردم از مردم بخواهم امضا کنند.

بعد از اینکه نخستین نفر را متقاعد کردم که امضا کند، متوجه شدم درواقع آن‌قدرها هم دشوار نیست. بسیاری از اوقات، کافی بود کمی توضیح بدهم و مردم مایل به امضا بودند. در این روند، متوجه شدم ذهنیت تبعیض دارم. هر وقت با چینی‌ها روبه‌رو می‌شدم، اغلب حالت بی‌تفاوتی داشتند، از تماس چشمی اجتناب می‌کردند یا حتی درگوشی درباره ما صحبت می‌کردند. درنتیجه تمایلم به درخواست امضا از چینی‌ها کمتر شد و فقط می‌خواستم به غربی‌ها نزدیک شوم.

زن جوانی بود که از دور فکر کردم اروپایی است. وقتی نزدیک‌تر شدم، فهمیدم چینی است. اما در آن لحظه، برگشتن برایم معذب‌کننده بود، بنابراین شروع به صحبت با او کردم. برخلاف انتظارم، فوراً موافقت کرد امضا کند. فکر کردم اگر از دور دیده بودم چینی است و به همین دلیل به او نزدیک نمی‌شدم، آیا این موجود فرصت نجات‌یافتن را از دست نمی‌داد؟

استاد بیان کردند:

«نجات مردم دقیقاً این است، نجات مردم، و این‌که دست‌چین می‌کردیم و انتخاب می‌کردیم مرحمت‌آمیز نمی‌بود.» («آموزش فا در کنفرانس فای بین‌المللی کلان‌شهر نیویورک ۲۰۰۹»، آموزش فا در کنفرانس، جلد نهم)

به درون نگاه کردم و متوجه شدم که با نجات مردم طوری برخورد می‌کردم که انگار درحال انجام یک وظیفه هستم. فکر می‌کردم اگر از ۱۰۰ نفر درخواست کنم، تعداد بیشتری از غربی‌ها نسبت به چینی‌ها حاضر خواهند بود امضا کنند و بنابراین می‌توانم امضاهای بیشتری جمع کنم. نمی‌خواستم «وقتم را هدر بدهم.» این همان دست‌چین‌‌کردن بود. نشان می‌داد که نیک‌خواهی‌ام کافی نیست.

دفعه بعد که برای جمع‌آوری امضا به سان ‌فرانسیسکو رفتم، مدام به خودم یادآوری می‌کردم که تبعیض قائل نشوم. زن جوانی بود که لباس‌هایی نامتعارف پوشیده بود و به نظر می‌رسید به‌شدت تحت ‌تأثیر فرهنگ مدرن و منحرف قرار گرفته است. با قلبی نیک‌خواه و آرام به او نزدیک شدم و درباره دادخواست برایش توضیح دادم. بلافاصله آن را امضا کرد. وضعیت تزکیه ما بر اثربخشی روشنگری حقیقت تأثیر می‌گذارد.

هر بار که امضا جمع می‌کنیم، افراد زیادی عجله دارند و بنابراین فرصت ندارند به همه حرف‌هایم گوش دهند. وقتی به این افراد نگاه می‌کنم که با عجله از کنارمان می‌گذرند، واقعاً احساس می‌کنم هر فرصتی برای روشنگری حقیقت فوق‌العاده ارزشمند است. برای برخی موجودات ذی‌شعور، از دست‌دادن آن فرصت ممکن است به معنای از دست‌دادن آن برای همیشه باشد.

قدم پیش گذاشتن برای روشنگری حقیقت همچنین فرصتی است برای تعامل با جامعه و درک اینکه مردم واقعاً چه فکری می‌کنند. این موضوع برای ما تمرین‌کنندگان جوان نیز بسیار سودمند است.

سخن پایانی

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، بیش از ده سال است که فالون دافا را تمرین می‌کنم. در طول این مسیر، فرازونشیب‌های زیادی وجود داشته است. گاهی اصلاً کوشا نبودم و با مردم عادی درمی‌آمیختم و باعث می‌شدم استاد نگرانم شوند.

استاد، متشکرم که گرچه انتظاراتتان را برآورده نکرده‌ام، هرگز از من دست نکشیدید. از نجات نیک‌خواهانه و پرزحمت استاد بسیار سپاسگزارم.

سپاسگزارم، استاد! متشکرم، هم‌تمرین‌کنندگان!

(ارائه‌شده در کنفرانس فای سان‌ فرانسیسکو ۲۰۲۶)