(Minghui.org) درود، استاد محترم. درود، هم‌تمرین‌کنندگان.

من در کانادا متولد شدم و از کودکی، همراه خانواده‌ام تمرین فالون دافا را آغاز کردم. مایلم چند تجربه از سال‌های نخست دوره راهنمایی و دبیرستانم، درباره معرفی شن یون به همسالانم را با شما در میان بگذارم. گرچه خود این ماجرا شاید ساده به نظر برسد، تأمل درباره آن به من کمک کرده است بسیاری از وابستگی‌هایم را ببینم و تحت هدایت فا خودم را بهبود ببخشم.

وقتی مورد تمسخر قرار گرفتم، نتوانستم آرامشم را حفظ کنم

در سال آخر دوره راهنمایی، با خصومت قابل‌توجهی از سوی برخی دانش‌آموزان چینی که برای تحصیل به خارج از کشور آمده بودند، روبه‌رو شدم. وقتی درباره فالون دافا، شن یون یا آزار و شکنجه در چین صحبت می‌کردم، برخی دانش‌آموزان تبلیغات ح.ک.چ را تکرار می‌کردند که با آن شست‌وشوی مغزی شده بودند. آن‌ها مرا مسخره و متهمم می‌کردند که عقایدی خطرناک، متعصبانه یا «اسکیزوفرنیک» را ترویج می‌کنم.

هنوز خیلی کم‌سن بودم و درک کافی و سنجیده‌ای نداشتم که چگونه با خردمندی حقیقت را روشن کنم. وقتی یکی از دانش‌آموزان، آشکارا به استاد و دافا توهین کرد، به‌شدت برآشفته شدم. با این تصور که از دافا دفاع می‌کنم و به وظیفه‌ام به‌عنوان تمرین‌کننده‌ای که به دافا افتخار می‌کند عمل می‌کنم، با صدای بلند با او مقابله کردم و مصرانه کوشیدم که ثابت کنم اشتباه می‌کند. اما هرچه احساساتی‌تر می‌شدم، او بیشتر می‌خندید، وقتی دید «نقطه‌ضعفم» را پیدا کرده است، حتی افراطی‌تر شد و روز به روز مطالبی هرچه زننده‌تر و تحریف‌شده‌تر برای بدنام‌کردن استاد و دافا نوشت.

احساس سرخوردگی و شکست می‌کردم. مدت‌ها بعد، وقتی شروع به نگاه به درون کردم، تازه متوجه شدم که رفتار خودم آتش ماجرا را شعله‌ورتر کرده بود. کارهای او نادرست بود، اما برآشفتگی‌ام، روحیه رقابت‌جویی و وابستگی‌ام به اینکه «حق با من است» به او فرصت داده بود تا به کارش ادامه دهد. واکنش احساساتی من به‌جای بیدارکردن وجدانش، این تصور را در او تقویت کرد که من غیرمنطقی و ستیزه‌جو هستم.

از برخی دانش‌آموزان چینی نیز دلخور بودم. فکر می‌کردم تنگ‌نظر و غیرمنطقی هستند یا عمداً بدخواهی می‌کنند. یادم می‌رفت که بسیاری از مردم سرزمین اصلی چین از کودکی، در تبلیغات ح.ک.چ غوطه‌ور بوده‌اند.

اگر کسی را در زمره «دشمن» قرار می‌دادم، این همان ذهنیت یک فرد عادی بود. در آن صورت، کلامم طبیعتاً حالت تدافعی و خصومت شدید به خود می‌گرفت. دیگر به این فکر نمی‌کردم که چگونه جنبه مهربان آن شخص را بیدار کنم. درعوض، خودم را آماده می‌کردم که او را شکست دهم، رسوا کنم، شرمنده سازم یا وادار به سکوت کنم.

استاد بیان کردند:

«با این علایق در مقابل آن‌ها، قلب‌شان را تحت ‌تأثیر قرار نگرفته نگه دارند، لبخند در برابر خشم و نفرت، و در بین تضادها به‌دنبال اشتباهات خود بودن- این‌ها چیزهایی هستند که مردم عادی نمی‌توانند انجام دهند. درحقیقت، درحالی‌که این امتحان‌ها ‌گذرانده می‌شوند، بسیار زجرآور است.» (آموزش‌ها در کنفرانس غرب میانه ایالات متحده)

در طلب تأیید دیگران

وقتی کلاس هشتم بودم، با گروهی از دانش‌آموزان کلاس نهم آشنا شدم. در آن زمان، پذیرفته‌شدن در جمع دانش‌آموزان بزرگ‌تر، برایم هیجان‌انگیز و مهم به نظر می‌رسید. آن‌ها گاهی بعد از مدرسه، برایمان چای حبابی (بوبا) یا غذای مک‌دونالد می‌آوردند و همین کارهای کوچک به نظرم باعث می‌شد جایگاه اجتماعی‌مان بالاتر برود. درواقع، این مسائل برایم اهمیت زیادی داشت. می‌خواستم بالغ، جالب و شایسته پذیرفته‌شدن در جمع آن‌ها به نظر برسم.

ازطریق یکی از دوستان نزدیکم در آن جمع، با یک دانش‌آموز کلاس نهم آشنا شدم که دوستم او را دانش‌آموزی اهل پکن معرفی کرد. او عقاید بسیار قاطعی داشت و به‌ویژه به سیاست علاقه‌مند بود. او باهوش و از نظر تحصیلی موفق بود و مهارت زیادی در استفاده از اصطلاحات سیاسی و زبان مناظره داشت. در ابتدا، به نظر می‌رسید نسبت به فالون دافا موضعی بی‌طرف یا حتی تا حدی مثبت دارد.

اما به‌تدریج مشخص شد که بی‌طرفی ظاهری او درواقع نوعی تمسخر بود. در گفتگوهایمان نشان داد که می‌داند ح.ک.چ اطلاعات را دستکاری می‌کند و برای بدنام‌کردن فالون گونگ، رویدادهایی را صحنه‌سازی یا تحریف می‌کند. اما همچنان مصمم بود که از ادبیات حزب علیه تمرین‌کنندگان استفاده کند.

احساس می‌کردم اصلاً آمادگی چنین وضعیتی را ندارم و نمی‌دانستم چگونه پاسخ دهم. دامنه واژگان و اعتمادبه‌نفس او مرا مرعوب می‌کرد. احساس می‌کردم بحث‌ با او بی‌فایده است، اما حتی وقتی با آرامش توضیح می‌دادم، پیش از اینکه بتوانم توضیحم را کامل کنم، او حرفم را بی‌اعتبار یا بی‌اهمیت تلقی می‌کرد و نمی‌پذیرفت. هیچ‌یک از دانش‌آموزان دیگر در آن جمع، از من دفاع نمی‌کردند، حتی برخی به او می‌پیوستند و دسته‌جمعی به من می‌تاختند و طوری حرف‌هایم را به چالش می‌کشیدند که در تنگنا قرار می‌گرفتم.

به‌جای حفظ حالتی آرام و باوقار نمی‌توانستم خودم را مهار کنم و آشفته و غیرمنطقی می‌شدم. در آن لحظات، حقیقت را روشن نمی‌کردم، بلکه چون غرورم را جریحه‌دار کرده بودند، می‌خواستم تلافی کنم. با چنین رفتاری، گاهی ظاهراً همان دروغ‌پردازی‌هایی را تأیید می‌کردم که برای بدنام‌کردن تمرین‌کنندگان مطرح شده بود.

گاهی نیز در جهت مخالف به افراط می‌رفتم. سعی می‌کردم در شوخی‌ها و سربه‌سرگذاشتن‌های معمول آن جمع شرکت کنم و طوری رفتار کنم که انگار هیچ‌چیز برایم اهمیت ندارد، به این امید که شاید سرانجام تصویری را که از من در ذهنشان ساخته بودند فراموش کنند. با این کار، گاهی فراموش می‌کردم که تمرین‌کننده هستم. به‌جای اینکه صادق و درستکار باقی بمانم، براساس آنچه فکر می‌کردم باعث می‌شود مرا بپذیرند، رفتارم را تغییر می‌دادم.

در مقطعی، به نظر می‌رسید موضعش ملایم‌تر شده است. به من گفت که به مطالعه درباره ادیان، ازجمله فالون دافا، علاقه‌مند شده است و پرسید که آیا می‌تواند نسخه‌ای از جوآن فالون را داشته باشد. هیجان‌زده شدم. با اشتیاق فراوان کتاب را به او دادم و حتی با دقت و توجه آن را بسته‌بندی کردم.

اما بعدها، مقاله‌ای طولانی و مغرضانه در انتقاد از جوآن فالون و فالون گونگ نوشت. آن مقاله ساختار چشمگیری داشت و با سبکی حرفه‌ای نوشته شده و آشکار بود که برای تهیه آن وقت و تلاش طاقت‌فرسایی صرف کرده بود، اما نتیجه‌گیری‌هایش بر تحریف‌های شدید و تفسیرهای نادرست استوار بود. او به بخش‌هایی استناد کرده بود که استاد در آن‌ها، درباره توانایی‌های فوق‌طبیعی و ماجرای ازبین‌بردن موجودی مارمانند صحبت می‌کنند که نیمه پایین بدنش در آب حل شد. او این بخش‌ها را از چارچوب کلی‌تر تزکیه خارج کرده و آن‌ها را ادعاهایی تحت‌اللفظی و مجزا جلوه داده بود که انگار با هدف بالا بردن اعتبار فالون دافا مطرح شده‌اند و سپس از آن‌ها استفاده کرده بود تا فالون دافا را فریبکارانه و جعلی جلوه دهد.

ارتباطم را با او قطع کردم. برای مدت‌ها عمیقاً پشیمان بودم که کتاب را به او داده و این‌همه وقت صرف تلاش برای تغییر نظرش کرده بودم. درواقع مطالب بیشتری در اختیارش گذاشته بودم تا به دافا حمله کند. احساس شکست می‌کردم.

اما بعدها، ازطریق مطالعه فا، این موضوع را به‌شکل دیگری درک کردم. اینکه به کسی فرصتی برای خواندن فا بدهم، به‌خودی‌خود اشتباه نبود. آنچه لازم بود بررسی کنم، وابستگی بشری آمیخته‌شده با عملم بود. از این احتمال که شاید سرانجام بتوانم «او را متقاعد کنم» هیجان‌زده شده بودم. می‌خواستم تغییرنظر او ثابت کند که تلاشم ارزشش را داشته است. وقتی درعوض از آن کتاب، برای ترتیب‌دادن حمله دیگری استفاده کرد، احساس کردم شخصاً شکست خورده‌ام. بیش‌ازحد بر تغییر او تأکید کرده بودم و در سراسر این روند، تقریباً هیچ توجهی به تزکیه خودم نداشتم.

به‌تدریج متوجه شدم که روشنگری حقیقت یک مناظره معمولی نیست. هدف، شکست‌دادن استدلال کسی نیست. هدف این نیست که نشان دهیم چقدر می‌دانیم و نیز این نیست که طرف مقابل را وادار کنیم اعتراف کند حق با ماست. هدف این است که به یک موجود کمک کنیم نیکی را از پلیدی تشخیص دهد و فرصتی داشته باشد تا آینده بهتری برای خودش برگزیند. اگر قلبم سرشار از رنجش، ترس، روحیه رقابت‌جویی یا تمایل به حفظ آبرویم باشد، حتی سخنان درست نیز ممکن است حاوی آن خلوص و نیک‌خواهی‌ای نباشند که باید داشته باشند.

معرفی شن یون در دبیرستان

وقتی وارد دبیرستان شدم، به بخش موسیقی و گروه کر مدرسه پیوستم، این محیط برایم مانند شروعی تازه بود. دانش‌آموزان چینی که قبلاً مرا مسخره می‌کردند، یا دیگر در اطرافم نبودند یا توجه چندانی به کارهایم نمی‌کردند. احساس می‌کردم بخشی از فشار از دوشم برداشته شده است. پست‌های تبلیغاتی شن یون و مطالب شبکه‌های اجتماعی درباره شن یون را برای دیگران می‌فرستادم. درباره این اجرا با مردم صحبت می‌کردم و از معلمان می‌پرسیدم که آیا می‌توانم پوسترهایی را در نقاط مختلف مدرسه نصب کنم یا خیر.

در آن زمان، اشتیاقم صادقانه بود. اما اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم گاهی نوعی شور و هیجان افراطی نیز با آن آمیخته بود. بسیار مشتاق بودم که مردم این نمایش را ببینند. می‌خواستم فوراً متوجه حقیقت شوند. گاهی تصور می‌کردم اگر فقط به‌اندازه کافی توضیح بدهم، با شور و حرارت کافی صحبت کنم یا اطلاعات را به‌اندازه کافی تکرار کنم، می‌توانم آن‌ها را متقاعد نمایم.

در سال‌های نخست حضورم در گروه موسیقی دبیرستان، با یکی از دانش‌آموزان سال‌بالایی در گروه کر مدرسه دوست شدم که خواننده و نوازنده بااستعدادی بود. او همیشه با من صمیمی و مهربان بود. علاقه مشترکمان به آواز، اجرا و موسیقی باعث شد با یکدیگر ارتباط خوبی برقرار کنیم.

یک روز، تبلیغی درباره شن یون برایش فرستادم. برخلاف برخی تلاش‌های دیگرم، توضیح مفصلی از قبل آماده نکردم. انتظار چندان زیادی هم نداشتم. آن را نسبتاً بی‌تکلف برایش فرستادم، تقریباً به این صورت که صرفاً اطلاعات را در اختیارش بگذارم و اجازه دهم خودش تصمیم بگیرد.

در کمال تعجب، تقریباً بلافاصله و با اشتیاق پاسخ داد. به من گفت: «برای خودم و مادرم بلیت رزرو کردم!» پاسخش مرا شگفت‌زده کرد. معمولاً احساس می‌کردم باید مدت زیادی درباره شن یون توضیح بدهم تا کسی علاقه نشان دهد. گاهی حتی پس از گفتگویی طولانی، بازهم به تماشای نمایش نمی‌رفتند. اما این دوستم به متقاعدکردن زیادی نیازی نداشت. صرفاً اطلاعات را دید و تصمیم گرفت برود.

در ابتدا به‌شدت هیجان‌زده شدم. بخشی از وجودم به این فکر کرد که: «موفق شدم کسی را متقاعد کنم که شن یون را ببیند.» سپس متوجه این فکر شدم: داشتم موفقیتی را به خودم نسبت می‌دادم که نقش چندانی در آن نداشتم. من فقط پیامی را برایش فرستاده بودم. واضح بود که علاقه او به شن یون، به‌خاطر توضیحات شیوا و تأثیرگذار من نبود، چون تقریباً چیزی را برایش توضیح نداده بودم.

این تجربه به من کمک کرد متوجه شوم که شاید بسیاری از امور از قبل ترتیب داده شده باشند. شاید جنبه آگاه او در انتظار چنین فرصتی بود. کم‌کم درک کردم که گاهی نقش یک تمرین‌کننده فقط این است که دری را بگشاید. اینکه فرد از آن در عبور کند یا نه، ممکن است به عوامل بسیاری بستگی داشته باشد که ما قادر به دیدنشان نیستیم.

پس از اینکه همراه مادرش به تماشای نمایش رفت، هم شخصاً به من گفت و هم در صفحه خود در شبکه اجتماعی‌ نوشت که عمیقاً تحت‌ تأثیر قرار گرفته است. ترکیب تراژدی، کمدی، نیک‌خواهی و مهربانی در این نمایش، تأثیر زیادی بر او گذاشته بود. ازآنجاکه خودش خواننده آموزش‌دیده، هنرمند تجسمی و نوازنده بود، ارزش هنری نمایش را بسیار تحسین می‌کرد. اما آنچه بیش از همه در ذهنش ماند فقط مهارت فنی بالای اجرا نبود، احساس می‌کرد این نمایش حامل پیامی اخلاقی و معنوی است. با شور و اشتیاق درباره رنگ‌ها صحبت می‌کرد و گفت پس از دیدن نمایش متوجه شده است که رنگ‌های روی صحنه به‌نوعی حتی از آنچه در تبلیغات دیده بود، درخشان‌تر و زیباتر بودند.

او به من گفت با مضمون اشعاری که بیان می‌کرد الحاد و نظریه تکامل درواقع آموزه‌هایی هستند که می‌توانند مانع ایمان مردم به اراده آسمان و موجودات خدایی شوند، موافق است. او ایمان را متعلق به ذهنیتی عقب‌مانده یا امری غیرمنطقی نمی‌دانست. برعکس، احساس می‌کرد ایمان زیباست و می‌تواند به مردم آرامش، معنا و نیروی اخلاقی ببخشد. صحنه پایانی به‌ویژه او را عمیقاً تحت ‌تأثیر قرار داده بود، صحنه‌ای که در آن بلایا، بیماری، آشفتگی‌های سیاسی، خشونت و هرج‌ومرج جهان بشری را فرا می‌گیرند و موجی عظیم نزدیک می‌شود، اما خداوند افراد باایمان و نیک‌سرشت جهان را نجات می‌دهند.

او به من گفت که پیام نمایش را جهانی می‌داند. فرقی نمی‌کرد کسی چینی، فیلیپینی، کره‌ای، کانادایی، مسلمان، مسیحی، بودایی یا از پیشینه دیگری باشد. اشتیاق به نیکی، حفظ مهربانی در میان انبوهی از بی‌رحمی و خودخواهی، نیک‌خواهی، امید و پیوند با موجودات الهی، مفاهیمی بودند که مردم بسیاری از فرهنگ‌ها می‌توانستند آن‌ها را درک کنند.

سخنانش مرا تحت ‌تأثیر قرار داد و باعث شد به نکته‌ای پی ببرم. پیش از آن، وقتی شن یون را معرفی می‌کردم، اغلب تمرکزم بر این بود که چگونه آن را توضیح دهم. نگران بودم که آیا واژه‌های درستی به کار می‌برم یا به همه تردیدهای احتمالی پاسخ می‌دهم. اما دوستم بسیاری از مفاهیم عمیق را مستقیماً از خود نمایش درک کرده بود، نه از من. متوجه شدم که قدرت شن یون به توانایی من در توصیف بی‌نقص آن بستگی ندارد. مسئولیت من فقط این بود که فرصتی فراهم کنم تا خودش شن یون را تجربه کند.

پس از نمایش، برخی دوستانش از او به‌خاطر رفتن به تماشای شن یون انتقاد کردند. در گذشته، شنیدن چنین حرف‌هایی بلافاصله احساساتم را برمی‌انگیخت. اما دوستم واقعاً تحت‌ تأثیر نظر اطرافیانش قرار نگرفت و به من گفت با توجه به آنچه شخصاً دیده بود، اظهارنظرهای آن‌ها را ناآگاهانه، بیش‌ازحد ساده‌انگارانه و صریحاً توهین‌آمیز می‌دانست. آن‌ها نمایش را ندیده بودند. برای درک آن نیز وقت نگذاشته بودند. او به تجربه شخصی خودش اعتماد داشت.

همچنین دیدم که مردم عادی گاهی شجاعت تحسین‌برانگیزی از خود نشان می‌دهند. او حاضر بود بر آنچه که واقعاً احساس کرده بود، پافشاری کند، حتی وقتی دوستانش با او موافق نبودند. این باعث شد از خودم بپرسم: آیا من به‌عنوان یک تمرین‌کننده می‌توانم هنگام مواجهه با انتقاد، به همان اندازه آرام بمانم؟

دوستم مدتی پس از تماشای شن یون، درباره خوابی خارق‌العاده با من صحبت کرد. در خواب احساس می‌کرد درون صحنه‌ای شبیه صحنه آغازین یکی از اجراهای شن یون است. لباس سنتی چینی بر تن داشت و در قلمرویی آسمانی و باشکوه ایستاده بود. به یاد می‌آورد که پیش از فرودآمدن به جهان بشری، در برابر آفریدگار عهدی بسته بود.

ازآنجاکه او تمرین‌کننده نبود و با مفاهیم تزکیه مانند من آشنایی نداشت، سعی کرد این تجربه را با زبان و تعبیر خودش توصیف کند. او همچنین نوازنده پیانویی را دیده بود که هر دو ما در گروه کر مدرسه، او را می‌شناختیم و در همراهی با ما پیانو می‌نواخت. در خواب، او در کنارش ایستاده بود و لباس سنتی چینی قرمزرنگی با آستین‌های بلند بر تن داشت. سپس دوستم شروع به پایین‌آمدن کرد. احساس می‌کرد از سطوح مختلف به‌سمت پایین حرکت می‌کند تا سرانجام به مکانی رسید که به نظر می‌رسید دربارِ امپراطوری چین باستان باشد.

براساس درک خودم در تزکیه، تجربه او به من یادآوری کرد که روابط مردم با دافا ممکن است بسیار عمیق‌تر از چیزی باشد که در ظاهر به نظر می‌رسد. اما به‌جای اینکه درباره خود آن خواب هیجان‌زده شوم، معتقدم پرسش مهم‌تر این بود: آیا من با قلبی پاک به مسئولیتم عمل کرده بودم؟

دو دوست به تماشای شن یون رفتند

تجربه دیگری مربوط به دو تن از نزدیک‌ترین دوستانم بود. یکی از آن‌ها، از کلاس ششم بهترین دوستم بود. با دیگری، در کلاس هشتم آشنا شدم. تقریباً بلافاصله صمیمی شدیم و سرانجام هر سه نفرمان بیش از آنکه احساس کنیم دوست هستیم، احساس می‌کردیم خواهر و برادریم. یکی دیگر از دوستانمان، گروهی برای آموزش تقویتی ریاضی در کتابخانه تشکیل داده بود. از اینکه مجبور بودیم در آن شرکت کنیم غر می‌زدیم، اما من و دوستم در بیشتر مسیر تا کتابخانه می‌خندیدیم و در خفا از این برنامه همیشگی لذت می‌بردیم.

دوستم بعدها به من گفت که نگاه ساده و بی‌دغدغه‌ام به مسائل را دوست دارد. او احساس می‌کرد ‌درحالی‌که محافل اجتماعی دیگر پر از غیبت، مشاجره و این باور بودند که انسان باید دائماً «برای حق خودش بجنگد»، من بیشتر سعی می‌کردم جنبه مثبت موقعیت‌ها را ببینم. حرف‌هایش خوشحالم کرد، اما وابستگی دیگری را نیز آشکار ساخت. از اینکه مرا دوستی مهربان، بی‌تکلف و نسبتاً پاک می‌دیدند لذت می‌بردم. نه‌تنها به محبوبیت وابستگی داشتم، بلکه حتی به این وابسته بودم که دیگران مرا فردی در نظر بگیرند که محبوبیت برایش اهمیتی ندارد. به‌جای اینکه بخواهم به‌خاطر خوش‌پوشی یا قدرتمندبودن تحسین شوم، می‌خواستم به‌خاطر بی‌دغدغه‌بودن و پایبندی اخلاقی تحسین شوم. این تصویر بهتر به نظر می‌رسید، اما همچنان تصویری بود که می‌خواستم از خودم به دیگران نشان دهم.

سرانجام هر دو آن‌ها را به تماشای شن یون دعوت کردم. دوست قدیمی‌ام می‌خواست بفهمد که این‌همه شور و اشتیاق درباره چیست، زیرا اغلب درباره شن یون صحبت می‌کردم و می‌گفتم که آن را بسیار خارق‌العاده می‌دانم. او بهترین دوستم بود و فکر می‌کنم تا حدی کنجکاو بود که بفهمد چرا این نمایش تا این اندازه برایم اهمیت دارد. دوست صمیمی دیگرم از اینکه قرار بود یک اجرای باشکوه نمایشی را ببیند هیجان‌زده بود. همان‌طور که برای نوجوانان طبیعی است، مشتاق بود لباس رسمی بپوشد، آرایش مفصلی داشته باشد و از شبی شیک و مجلل در تئاتر لذت ببرد.

آن‌ها که دانش‌آموز کلاس دهم بودند، پول کافی برای پرداخت تمام هزینه بلیت‌شان را نداشتند. والدینم پیشنهاد کردند هر بار که به برادر کوچک‌ترم پیانو آموزش بدهم، ده دلار به من بدهند. بلافاصله تصمیم گرفتم در تمام روزهای آن هفته، به او درس بدهم. به این ترتیب می‌توانستم آن‌قدر پول به دست آورم که بخش قابل‌توجهی از هزینه بلیت هر دو دوستم را بپردازم. در تمایلم برای انجام این کار، صداقتی واقعی وجود داشت. می‌خواستم دوستانم با چیزی ارزشمند روبه‌رو شوند و حاضر بودم برای این کار از وقت و پولم بگذرم.

اما بعدها که به درون نگاه کردم، دیدم این صداقت با وابستگی دیگری آمیخته بود: می‌خواستم همان کسی باشم که با موفقیت، آن‌ها را به تماشای شن یون می‌برد. از قبل در ذهنم، نتیجه‌ای را برای این ماجرا ترسیم کرده بودم. تصور می‌کردم آن‌ها به تماشای نمایش می‌روند، شگفت‌زده می‌شوند و بعداً به من می‌گویند که درباره فوق‌العاده‌بودن نمایش حق با من بوده است. واکنش آن‌ها نه‌تنها باعث می‌شد شن یون را در ذهن خود تأیید کنند، بلکه قضاوت، سلیقه، پشتکار و هویت مرا نیز به‌عنوان کسی که شن یون را به آن‌ها معرفی کرده بود، تأیید می‌کرد.

خود عمل کسب درآمد برای تهیه بلیت مشکلی نداشت. مسئله این بود که آیا می‌توانستم این تلاش را انجام دهم، بدون اینکه منیتم را به نتیجه آن گره بزنم.

پس از اینکه مشکل مالی تاحدی حل شد، مانع دیگری پدید آمد. والدین دوستم بسیار سخت‌گیر بودند. صرف‌نظر از اینکه ما خودمان را تا چه اندازه قابل‌اعتماد می‌دانستیم، از دید آن‌ها، اینکه اجازه دهند دختر نوجوانشان شب همراه دو پسر بیرون برود، پذیرفتنی نبود.

به‌محض شنیدن این موضوع، دوباره احساس کردم که باید شخصاً مشکل را حل کنم. پیشنهاد کردم مستقیماً با والدینش صحبت و آن‌ها را متقاعد کنم که ما افرادی مسئولیت‌پذیر هستیم. حتی در مقطعی، به شوخی پیشنهاد کردم که به والدینش بگوید من همجنس‌گرا هستم، درحالی‌که این‌گونه نبودم، تا مرا فردی در نظر نگیرند که ممکن است از نظر عاطفی به دخترشان علاقه‌مند باشد؛ تا این حد برای بردن او به تئاتر مستأصل شده بودم. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که این فکر نشان می‌داد وابستگی‌ام به رسیدن به نتیجه دلخواه، مرا تا چه حد به افراط کشانده بود. حاضر بودم برای دستیابی به هدفی که آن را خوب و درست می‌دانستم، سعی کنم چیزی خلاف واقع گفته شود. اما چگونه تلاشم برای کمک به کسی برای آشناشدن با شن یون می‌توانست بر چیزی مغایر با حقیقت استوار باشد؟

این موضوع باعث شد بفهمم که درست‌بودن ظاهری یک هدف، به این معنا نیست که هر روشی برای رسیدن به آن قابل‌قبول است. وقتی به نتیجه وابسته می‌شوم، ممکن است سعی در توجیه رفتارهای نامناسب کنم: «این کار برای نجات یک نفر است، پس مهم نیست چگونه آن را عملی کنم.» اما تزکیه مستلزم این است که نه‌فقط مقصد موردنظر، بلکه قلبمان و شیوه انجام کار را نیز مورد بررسی قرار دهیم.

برای مدتی، به نظر می‌رسید که همه نقشه‌هایم با شکست روبه‌رو می‌شوند. هر راه‌حلی که به ذهنم می‌رسید، مانع دیگری ایجاد می‌کرد. سرانجام متوجه شدم که به‌شدت مضطرب شده‌ام. می‌خواستم ثابت کنم که با تلاش خودم، دو فرد عادی را به تماشای شن یون برده‌ام.

در پس اشتیاقم، میل به اعتباربخشیدن به خودم نهفته بود. استاد بیان کردند: «..."به‌طور طبیعی به‌دست آوردن، بدون در طلب بودن"» (سخنرانی در کنفرانس سیدنی)

باور داشتم که برنامه‌ریزی، متقاعدکردن، تلاش و فشار کافی، موفقیت را تضمین می‌کند. البته همچنان لازم بود صادقانه تلاش کنم. رهاکردن وابستگی به این معنا نبود که منفعل یا بی‌تفاوت شوم. اما پس از انجام آنچه به‌طور معقول از دستم برمی‌آمد، لازم بود اضطراب، میل به کنترل همه افراد درگیر و اصرار بر اینکه رویدادها مطابق نقشه من پیش بروند را رها کنم.

وقتی در غرفه فروش بلیت در یک مرکز خرید به معرفی شن یون کمک می‌کردم، اغلب با افرادی روبه‌رو می‌شدم که هیچ میزان از مهارت‌های فروش نمی‌توانست فوراً آن‌ها را متقاعد کند. در چنین مواقعی، علاوه‌بر اینکه نمایش را صادقانه و حرفه‌ای برایشان توضیح می‌دادم، با تمرکز زیاد افکار درست می‌فرستادم.

درک کردم که افکار درست نوعی تکنیک فوق‌طبیعی فروش نیست که بتوان با آن فرد دیگری را وادار کرد تا به حرفم گوش دهد. همچنین نباید درحین ‌فرستادن افکار درست، در پس ذهنم این فکر پنهان را داشته باشم: «این شخص باید همان کاری را انجام دهد که من می‌خواهم.» درعوض، سعی می‌کردم خودم را آرام کنم، مداخلات درون ذهنم را از بین ببرم و صمیمانه آرزو کنم که جنبه آگاه آن شخص فرصتی داشته باشد تا به ارزش و نادر‌بودن آنچه پیش رویش قرار گرفته است پی ببرد.

شروع به فرستادن افکار درست کردم، بدون اینکه سعی کنم نتیجه دقیق را تعیین کنم. تلاش کردم این فکر را رها کنم که حتماً باید من همان کسی باشم که باعث می‌شود همه‌چیز اتفاق بیفتد. به خودم یادآوری می‌کردم که دوستانم غنیمت‌هایی برای نشان‌دادن موفقیت من در روشنگری حقیقت نیستند. آن‌ها موجوداتی مستقل با انتخاب‌ها، شرایط و مسیرهای خودشان هستند.

نمی‌توانم با اطمینان بگویم که چه چیزی در ذهنیت والدینش تغییر کرد یا چرا تغییر کرد. فقط می‌دانم که پس از اینکه به‌تدریج آرام شدم و دست از تلاش برای تحمیل نتیجه برداشتم، والدینش بعداً به او اجازه دادند به تماشای نمایش برود. از دید محدود خودم، فقط می‌توانستم سپاسگزار باشم که پس از اصلاح وضعیت خودم، شرایط تغییر کرد.

سرانجام هردو دوستم به تماشای شن یون رفتند.

فقط بعدها بود که به‌طور کامل به اهمیت زمانی که آن‌ها به تماشای شن یون رفتند پی بردم. در میان نسل ما و محافل اجتماعی‌مان، اتهامات خصمانه علیه شن یون به‌شدت رواج یافته بود. عبارت «شن یون یک فرقه است» تقریباً به عقیده‌ای کورکورانه تبدیل شده بود. برخی افراد آن را بی‌تأمل تکرار می‌کردند، گویی همین برچسب به‌تنهایی پاسخ همه پرسش‌ها را می‌داد و دیگر نیازی نبود کسی خودش موضوع را بررسی کند.

آنچه مرا تحت ‌تأثیر قرار داد این بود که دوست صمیمی‌ام واقعاً از تجربه‌اش شرمنده نشد و سعی نکرد از آن تجربه فاصله بگیرد. او گفت که عمیقاً با پیام‌های نمایش ارتباط گرفت. براساس درک او، اجراگران افراد مهربانی بودند که سرکوب را تجربه کرده بودند و می‌خواستند ایمان‌شان را ابراز و زیبایی فرهنگ سنتی را در جهان مدرن حفظ کنند. او نمایش را براساس آنچه شخصاً درک کرده بود توصیف می‌کرد.

اما شگفت‌انگیزترین تغییر را در دوست قدیمی‌ام شاهد بودم. در دوره راهنمایی، وقتی دانش‌آموزان به فالون دافا و شن یون حمله می‌کردند، او از طرفداری از یکی از طرفین می‌ترسید. با اینکه بهترین دوستم بود، جرئت نمی‌کرد علناً از دافا دفاع کند. در آن زمان، اکراه او گاهی مرا ناامید می‌کرد. چون بهترین دوستم بود، ناخودآگاه معتقد بودم که باید از من حمایت کند. وفاداری شخصی را با درک واقعی فرد از حقیقت، اشتباه می‌گرفتم.

بعدها، به بخش نظرات در زیر مطلبی آنلاین برخوردم که حاوی اتهاماتی علیه شن یون بود. دیدم که دوست قدیمی‌ام در پاسخ، از شن یون و تمرین‌کنندگان فالون دافا دفاع کرده است. آنچه مرا شگفت‌زده کرد این بود که من آنجا حضور نداشتم. او نمی‌دانست که نظرش را خواهم دید. توضیح داده بود که خودش نمایش را دیده است، پیام‌های آن صلح‌آمیز هستند و اتهاماتی که آن را فرقه می‌خوانند، ناشی از ناآگاهی هستند.

در دوره راهنمایی، حتی وقتی کنارش بودم تمایلی نداشت موضعی بگیرد. حالا، بدون حضور من، داوطلبانه براساس وجدان خودش صحبت می‌کرد. این کارش برایم بسیار تأثیرگذارتر از آن بود که صرفاً به‌خاطر دوستی نزدیکمان، در یک بحث طرف مرا بگیرد. این تغییر از خود او سرچشمه گرفته بود.

اما انتخاب صادقانه یک فرد را نمی‌توان ازطریق دوستی، احساس تعهد عاطفی یا فشار به وجود آورد. دفاع دوست قدیمی‌ام دقیقاً از این جهت معنادار بود که من از او نخواسته بودم چنین کاری کند. این کار زمانی از او سر زد که من حضور نداشتم و حمایت از شن یون نیز هیچ‌گونه منفعت اجتماعی از بابت خشنودکردن من برایش نداشت.

سخن پایانی

روشنگری حقیقت باید عقلانی، خردمندانه و نیک‌خواهانه باشد. نباید با رنجش نسبت به کسانی که دچار سوءبرداشت هستند، اضطراب و نگرانی نسبت به کسانی که تردید دارند، یا غرور در برابر کسانی که تحسین می‌کنند و می‌پذیرند، همراه باشد.

این تجربیات به من کمک کردند وابستگی‌هایم به حفظ وجهه، پذیرفته‌شدن در اجتماع، محق‌بودن، مورد تحسین قرارگرفتن و دیدن نتایج فوری را تشخیص دهم. سپاسگزارم که دوستانم فرصت پیدا کردند شن یون را ببینند و براساس تجربه خودشان به درکی از آن برسند.

همچنین سپاسگزارم که این تجربیات وابستگی‌های بسیاری را در من آشکار کردند. از این پس امیدوارم با فروتنی، خرد و نیک‌خواهی بیشتری حقیقت را روشن کنم و به یاد داشته باشم که روند نجات موجودات ذی‌شعور، روند تزکیه خودم نیز هست.

من از یک تمرین‌کننده نوجوان نابالغ و ساده‌لوح، به‌تدریج به یک تمرین‌کننده جوان دافا تبدیل شده‌ام که درک پخته و سنجیده‌ای از تزکیه دارد.

از صمیم قلب، بابت محافظت و مراقبت نیک‌خواهانه استاد در تک‌تک مراحل این مسیر سپاسگزارم. مطالب بالا درکم در سطح کنونی‌ من است. لطفاً اگر موردی هست که جای بهبود دارد، به آن اشاره کنید.

(مقاله منتخب ارائه‌شده در فاهویی فالون دافا در ونکوور ۲۰۲۶)