(Minghui.org) پیش از تمرین فالون دافا، خودستا، تندزبان و پرخاشگر بودم و کسی جرئت درافتادن با مرا نداشت. پس از شروع تمرین فالون دافا، پیوسته به خودم یادآوری می‌کردم که از آموزه‌های استاد پیروی کنم، انسان خوبی باشم و کاستی‌هایم را اصلاح کنم.

کار به‌عنوان نماینده فروش کیک ماه

یک سال، درست پیش از جشن نیمه پاییز، شغلم را از دست دادم. چون نتوانستم در زمانی کوتاه، کاری پیدا کنم، به فروشگاه والمارت شهرمان رفتم و شغلی موقت در زمینه تبلیغ و فروش کیک‌های ماه جعبه‌ای پیدا کردم. کیک‌های ماه جعبه‌ای به‌دلیل بسته‌بندی‌شان گران‌ترند و در چین، معمولاً برای هدیه‌دادن خریداری می‌شوند. کیک‌های ماه جعبه‌ای در مقایسه با کیک‌های ماهی که به‌صورت تکی بسته‌بندی می‌شوند، مقرون‌به‌صرفه نیستند و فروششان نیز دشوارتر است. افزون‌بر این، سایر نمایندگان فروش، فروشندگانی باتجربه بودند که سال‌ها سابقه فروش کیک‌های ماه تولید برندهای بزرگ را داشتند. غرفه‌هایشان نیز در نقاط مناسبی از فروشگاه قرار داشت.

تولیدکننده‌ای که من نماینده‌اش بودم چندان شناخته‌شده نبود و محل غرفه‌ام در کناره فروشگاه، پشت ستونی بزرگ پنهان شده بود. وقتی کیک‌های ماهِ بیش از ده رقیب مختلف را‌ دیدم که مانند کوه‌های کوچک در فروشگاه روی هم چیده شده بودند، کم‌کم نگران شدم که آیا می‌توانم محصولمان را خوب بفروشم یا نه. نماینده فروشی با ده سال سابقه که غرفه‌اش در آن سوی راهرو بین قفسه‌ها و روبه‌روی من قرار داشت، به من ‌گفت که کیک‌های ماه تولیدکننده‌ای که من نماینده‌اش بودم از همه محصولات فروشگاه سخت‌تر به فروش می‌رود، زیرا از نوع کانتونی است که مردم محلی با طعم آن آشنایی ندارند. او برآورد کرد که هر سال فقط ۵۰ جعبه از آن فروخته می‌شود. علاوه‌بر این، چون اوضاع اقتصادی در آن سال نامساعد بود، انتظار می‌رفت فروش از حد معمول نیز کمتر باشد، بنابراین حتی فروش ۵۰ جعبه هم موفقیت محسوب می‌شد. بااین‌حال چون حقوق تضمین‌شده ۱۵۰۰ یوآن بود، گفت که می‌توانم فقط وقتم را بگذرانم و زیاد به خودم زحمت ندهم.

اما یک تمرین‌کننده فالون گونگ نباید مانند برخی از مردم عادی، در کار سهل‌انگاری کند. می‌خواستم انسان خوبی باشم و حقوقم را صادقانه به دست آورم. بنابراین هرگاه مشتری‌ای از مقابلم عبور می‌کرد، لبخند می‌زدم و می‌پرسیدم: «مایلید یک جعبه کیک ماه بخرید؟» درحالی‌که سایر نمایندگان فروش وقتشان را صرف گفت‌وگو با یکدیگر می‌کردند. طبق تجربه سال‌های قبل، در نیمه نخست ماه، هیچ‌کس حتی یک کیک ماه هم نفروخته بود. برخلاف انتظار، ظرف چند روز یک جعبه کیک ماه به ارزش ۱۰۰ یوآن فروختم و بالاترین رکورد فروش فروشگاه را شکستم. یکی از فروشندگان به من خندید و گفت که فقط شانس آورده‌ام!

فروش با تلاش و صداقت

یک روز آقایی آراسته وارد فروشگاه شد. او از غرفه‌ای به غرفه دیگر می‌رفت و کیک‌های ماه را بررسی می‌کرد، درحالی‌که نمایندگان فروش با خوشحالی با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و او را نادیده می‌گرفتند. فروشگاه قانونی داشت که براساس آن، نمایندگان فروش اجازه نداشتند مشتریان غرفه‌های دیگر را به‌سمت خود بکشانند. افرادی که این قانون را زیر پا می‌گذاشتند، ممکن بود به مدیر فروشگاه گزارش شوند و محصولاتشان از فروشگاه جمع‌آوری شود.

وقتی آن آقا سرانجام به غرفه من رسید، لبخند زدم و پرسیدم: «می‌خواهید کیک ماه بخرید؟» پاسخ داد: «بله، گران‌ترین نوع را برای هدیه می‌خواهم.» هر تولیدکننده محصول شاخصی داشت که قیمت همه آن‌ها ۶۹۸ یوآن بود. با خواندن مواد تشکیل‌دهنده درج‌شده روی بسته‌بندیِ کیک ماه ویژه‌مان، توضیح مختصری درباره آن دادم. او با دقت گوش داد و به خرید آن ابراز علاقه کرد.

در این هنگام، سایر نمایندگان فروش دورش جمع شدند و از او خواستند کیک‌های ماه آنان را نیز ببیند. نماینده فروش غرفه روبه‌رویم به او گفت: «آقا، واقعاً قصد خرید کیک ماه داشتید؟ همه ما فکر می‌کردیم فقط دارید نگاهی می‌اندازید، چون هنوز فصل هدیه‌دادن نرسیده است. اگر می‌خواهید هدیه بخرید، بهتر است برند مشهوری را انتخاب کنید. محصولات این خانم شناخته‌شده نیست و سالانه به‌زحمت ۵۰ جعبه از آن‌ها فروخته می‌شود. کیک‌های ماه ما از نظر طعم، معروف بودن، میزان فروش و مهارت تولید، در میان سه محصول برتر استان قرار دارند. بسته‌بندی را هم ببینید، بسته ما قرمز است که نماد رونق و جشن است. در مقایسه با بسته‌های قهوه‌ای‌رنگ او، محصولات ما برای هدیه‌دادن آبرومندانه‌ترند!» او هم‌زمان با تعریف از کیک‌های ماه خودش، محصولات مرا تحقیر می‌کرد. کاملاً گیج شده بودم.

پیش از آنکه فرصت کنم به خودم بیایم، آن آقا رو به من کرد و گفت: «لطفاً این سؤال آخرم را هم پاسخ بدهید. کیک ماه شما خوشمزه است؟» گفتم: «چی؟ خوشمزه؟ نمی‌دانم.» پرسید: «تا‌به‌حال آن را نچشیده‌اید؟» پاسخ دادم: «نه.» و اطرافیان به خنده افتادند. حتی آن آقا دستش را جلو دهانش گرفت و از ته دل خندید. نماینده فروش غرفه روبه‌رو نیز گفت: «من بیش از ده سال است که کیک ماه جعبه‌ای می‌فروشم و دقیقاً می‌دانم کیک ماه هر برند چه طعمی دارد. این خانم تازه‌کار است، چطور ممکن است بداند کیک‌های ماه خودش چه طعمی دارند؟ کیک‌های ماه کانتونی او مغزی غلیظ و شیرین دارند که مردم محلی با آن آشنا نیستند. کیک‌های ما با طعم ژامبون هستند، طعمی که مردم این منطقه به‌طور سنتی دوست دارند.»

نگاهی به جعبه کیک ماه انداختم و با خودم فکر کردم: «هر جعبه فقط هشت کیک ماه کوچک دارد. اگر گیرنده آن‌ها را دوست نداشته باشد، پرداخت ۶۹۸ یوآن واقعاً هدر دادن پول است!» صادقانه به آن مرد مردد گفتم: «فکر می‌کنم این خانم نکته خوبی را مطرح کرد. اگر خانواده‌تان این کیک‌ها را دوست نداشته باشند، ناراحت می‌شوم. لطفاً از او بخرید!» آن نماینده فروش نیز گفت: «بله، بله، از من بخرید!» اگر پیش از تمرین فالون دافا، با چنین موقعیتی روبه‌رو می‌شدم، با او دعوا می‌کردم، شکایتم را نزد مدیر می‌بردم و محصولات آن فروشنده را بد جلوه می‌دادم. اما اکنون می‌توانستم بدون خشم یا رنجش، آرام بمانم.

آن مرد نگاهی به من انداخت و گفت: «برایم بسته‌بندی‌اش کن!» وقتی نماینده فروش روبه‌روی غرفه‌ام با عجله شروع به بسته‌بندی کرد، آن مرد به من اشاره کرد و به او گفت: «می‌خواهم محصول او را بخرم، نه محصول شما را.» سپس رو به من کرد و گفت: «چرا هنوز همین‌جا ایستاده‌ای؟ برایم بسته‌بندی‌اش کن!» گفتم: «آه! محصول مرا می‌خواهید؟ نمی‌خواهید دوباره فکر کنید؟» آن نماینده فروش نیز گفت: «آقا، لطفاً بازهم فکر کنید. مردم محلی چنین کیک‌های ماهی را نمی‌خورند.» آن مرد پاسخ داد: «اشکالی ندارد. می‌خواهم خانواده‌ام چیز متفاوتی را امتحان کنند!» همه نمایندگان فروش در فروشگاه مات‌ومبهوت مانده بودند: «با وجود همه این حرف‌ها، بازهم فروش انجام شد؟!»

روز بعد، سرپرست کارخانه‌مان به بخش فروش آمد. به‌محض دیدنم، با عصبانیت پرسید: «چطور توانستی بگویی کیک‌های ماه کارخانه ما خوب نیستند؟» نماینده فروش مسن‌ترِ آن سوی راهرو جلو آمد و گفت: «بله، برای فروش باید از محصول تعریف کرد. چه آن را چشیده باشی چه نه، چه خوب باشد چه نباشد، باید بگویی خوشمزه است. به‌نظر من برای این کار مناسب نیستی. بهتر است شغل دیگری پیدا کنی! برای کارفرمایت دردسر درست نکن.»

سپس به سرپرستم گفت: «هرچه زودتر شخص دیگری پیدا کن.» سرپرستم رو به من کرد و گفت: «هنوز در دوره آزمایشی هستی. اگر نتوانی بفروشی، فوراً اخراجت می‌کنم.»

پاسخ دادم: «من به مشتری نگفتم کیک‌های ماه خوب نیستند. گفتم آن‌ها را نچشیده‌ام.» نماینده فروش مسن‌تر میان حرفم پرید و گفت: «فرقی نمی‌کند! به‌هیچ‌وجه نباید چنین چیزی بگویی!» گفتم: «اما مشتری کیک ماه را خرید!» سرپرستم جا خورد و پرسید: «خرید؟» گفتم: «بله.» آن نماینده فروش دیگر گفت: «فقط شانس آورد!»

معلوم بود کسی که نزد سرپرستم از من شکایت کرده بود، به او نگفته بود که کیک ماه را فروخته‌ام. سرپرستم خشمگینانه به آن زن خیره شد، با لحنی تند او را مرخص کرد و سپس با لحنی ملایم‌تر با من صحبت کرد. وقتی پرسید که آیا میان من و آن نماینده فروش اتفاقی افتاده است، از تلاش‌های او برای بدنام‌کردن من و محصولمان شکایتی نکردم.

با وجود این ماجرا، سایر نمایندگان فروش همچنان با یکدیگر گفت‌وگو می‌کردند و مشتریان احتمالی را نادیده می‌گرفتند، درحالی‌که من با پشتکار کیک‌های ماه خود را به آنان معرفی می‌کردم.

فروش محصول با وجود شرایط نامساعد

چند روز بعد، مشتری دیگری به فروشگاه آمد که احتمال داشت قصد خرید کیک ماه داشته باشد. او صاحب کسب‌وکاری بود و می‌خواست ۳۰ جعبه کیک ماه برای هدیه‌ به کارکنانش بخرد. مقرون‌به‌صرفه‌ترین جعبه کیک ماه غرفه‌ام را که ۵۸ یوآن قیمت داشت، به او معرفی کردم. درست زمانی که می‌خواستیم خرید را نهایی کنیم، نماینده فروشی از شرکت دیگری آمد و گفت: «چرا نگاهی به کیک‌های ماه ما در جعبه فلزی نمی‌اندازید؟ قیمتشان فقط ۳۸٫۸۰ یوآن است.» آن مرد از من عذرخواهی کرد و گفت که می‌خواهد آن‌ها را ببیند. پاسخ دادم: «اشکالی ندارد.» در دوره رکود اقتصادی، همه با دشواری روبه‌رو بودند، بنابراین صمیمانه امیدوار بودم این گزینه به او کمک کند مقداری پول پس‌انداز کند.

مدتی بعد، آن مرد بازگشت و گفت هنوز می‌خواهد از من خرید کند. اما شروع به چانه‌زدن برای تخفیف کرد. سرپرستم بارها گفته بود که قیمت این کیک ماه خاص قابل‌مذاکره نیست. عذرخواهی کردم و موضوع را برایش توضیح دادم، اما او عصبانی شد و گفت: «فقط چون برگشتم تا از تو خرید کنم، این‌قدر مغرور نباش! چه کسی بدون چانه‌زدن خرید می‌کند؟ فروشنده دیگر حتی حاضر بود ۸٫۸۰ یوآن به من تخفیف بدهد!»

چون نمی‌خواستم اوضاع بدتر شود، پاسخ دادم: «آقا، به‌نظر می‌رسد کیک‌های ماه آن‌ها با توجه به قیمتشان خیلی می‌ارزند. چرا از آنان خرید نمی‌کنید؟ جعبه فلزی‌شان واقعاً زیباست. کارکنانتان پس از خوردن کیک‌ها می‌توانند از آن برای نگهداری وسایل استفاده کنند و شما نیز چندصد یوآن صرفه‌جویی می‌کنید.» اما او بر خرید از من اصرار داشت و درحالی‌که محصولات را بسته‌بندی می‌کردم، زیر لب سخنان ناخوشایندی درباره من می‌گفت. من لبخندم را حفظ کردم و به حرف‌های تحریک‌آمیزش پاسخی ندادم.

پس از انجام این فروش، در سراسر فروشگاه هیاهویی برپا شد. یکی از فروشندگان گفت: «ظاهر خوب هم یک امتیاز است.» دیگری افزود: «لبخندزدن را هم باید بلد باشی.» توجه چندانی به حرف‌هایشان نکردم.

آزمون درستکاری

دو روز بعد، مرد دیگری وارد فروشگاه شد. پس از چرخیدن در فروشگاه، مستقیماً نزد من آمد و گفت می‌خواهد به ارزش ۳۰۰هزار یوآن (۴۴۵۹ دلار) از کارخانه ما، کیک ماه بخرد. از این سفارش بزرگ بسیار خوشحال شدم. اما گفت که می‌خواهد بدون خرید از طریق والمارت، کیک‌های ماه را مستقیماً از کارخانه تهیه کند. او نشانی دفتر محلی کارخانه را خواست و از من درخواست کرد پس از پایان کار، او را به آنجا ببرم.

چون تهیه مستقیم کیک‌های ماه از کارخانه باعث می‌شد مقدار زیادی در هزینه صرفه‌جویی کند، قول داد پس از انجام معامله، پورسانت قابل‌توجهی به من بدهد. دستمزد کم، هزینه‌های بالای زندگی و تأمین مخارج فرزند خردسالم، زندگی را برایم دشوار کرده بود، اما طبق گفته استاد لی، مریدان دافا باید برای جامعه مفید باشند و «به سقوط جامعه پایان می‌دهد.» («روشن‌کردن جهانی»، هنگ یین ۲)

صادقانه به آن مرد گفتم: «می‌توانید کیک‌های ماه را بخرید، اما چون محصول را در والمارت دیده‌اید، باید سفارشتان را همین‌جا ثبت کنید. خرید به روش دیگری امکان‌پذیر نیست. نمی‌توانم شما را به دفتر محلی کارخانه‌مان ببرم. والمارت چنین فضای بزرگی را اجاره کرده است. اگر همه افراد این فروشگاه چنین کاری کنند، والمارت چگونه دوام بیاورد؟ این‌همه کارمند چگونه امرارمعاش کنند؟»

آن مرد عصبانی شد و مرا به‌خاطر سرسختی و انعطاف‌ناپذیری‌ام سرزنش کرد. با عصبانیت گفت مردم برای دیگران زندگی نمی‌کنند و هرکس باید به فکر بقای خودش باشد. در ادامه گفت چرا در کاری که به من مربوط نیست دخالت می‌کنم؟ سپس با عصبانیت از آنجا رفت.

روز بعد همکاری که برای تحویل‌گرفتن شیفتم آمده بود، پرسید که آیا کسی تلاش کرده سفارش بزرگی را خارج از والمارت ثبت کند. وقتی پاسخ مثبت دادم، با نگرانی پرسید که چه جوابی داده‌ام. همکار مهربانم پس از شنیدن پاسخم، با خوشحالی گفت: «خوشبختانه عاقلانه جواب دادی.» او گفت آن شخص را برای آزمایش من فرستاده بودند. اگر موافقت می‌کردم، همه محصولات کارخانه‌مان، نه‌فقط کیک‌های ماه، بلکه حتی محصولات معمول و پرفروشمان، از تمام فروشگاه‌های والمارت در سراسر کشور جمع‌آوری می‌شد. جا خوردم! تمرین فالون دافا کمک کرده بود در برابر وسوسه مقاومت کنم و از فاجعه‌ای بزرگ بگریزم.

مهربانی با یک نماینده فروش دیگر

یک روز، با نزدیک‌شدن جشن نیمه پاییز، زن جوانی را دیدم که همراه یک چرخ‌دستی پر از کیک‌های ماه که به‌صورت تکی ‌بسته‌بندی ‌شده بودند از مقابلم عبور می‌کرد. با جمله همیشگی‌ام خطاب به او گفتم: «ببخشید، مایلید مقداری کیک ماه جعبه‌ای بخرید؟» زن جوان گفت که می‌خواهد برای خانواده‌اش کیک ماه بخرد و از من خواست جعبه‌ای به او پیشنهاد کنم. مقرون‌به‌صرفه‌ترین کیک‌های ماه غرفه‌ام را پیشنهاد دادم. زن جوان پس از شنیدن توضیحاتم گفت که نظرش تغییر کرده و دیگر کیک‌های ماه تکی را نمی‌خواهد. می‌خواست آن‌ها را با کیک‌های ماه جعبه‌ای من عوض کند. مات‌ومبهوت ماندم.

مشتریان معمولاً هم کیک ماه تکی و هم جعبه‌ای می‌خریدند و بسته به نوع رابطه‌شان با گیرنده، یکی از آن دو را هدیه می‌دادند. وقتی چرخ‌دستی پر از کیک‌های ماه تکی را دیدم، متوجه شدم نماینده فروشی که آن‌ها را فروخته برای این فروش زحمت زیادی کشیده است! سریع گفتم: «می‌دانم این کیک‌ها را برای خانواده‌تان می‌خواهید. بهتر است کیک‌های ماه تکی را که ۲۰۰ یوآن بابتشان پرداخته‌اید، پس ندهید. کیک‌های جعبه‌ای ظاهر زیبایی دارند، اما با ۲۰۰ یوآن فقط می‌توانید ۳۰ کیک ماه بخرید. در مقابل، با همین مبلغ مقدار زیادی کیک ماه تکی خریده‌اید که برای خانواده‌تان مقرون‌به‌صرفه‌تر است!» او گفت: «درست می‌گویید.» زن جوان با خوشحالی از من تشکر کرد و رفت.

ناگهان کسی مرا محکم در آغوش گرفت، از زمین بلندم کرد و دوباره پایین گذاشت. وقتی برگشتم، نماینده فروش جوانی را دیدم. گفت: «خواهر بزرگ، شما خیلی مهربان هستی! با نگرانی پشت سرت ایستاده بودم. پس از صرف وقت و تلاش زیاد برای متقاعدکردن آن مشتری، آن کیک‌های ماه تکی را به او فروختم. اگر می‌گذاشتی آن‌ها را پس بدهد، از دستت خیلی عصبانی می‌شدم!»

لبخند زدم و گفتم: «چطور ممکن بود اجازه دهم آن‌ها را پس بدهد!» از آن پس، آن دختر هرگاه بیکار بود روزی چند بار پیش من می‌آمد تا با من گفت‌وگو کند. او ‌گفت: «به هر کسی که کیک‌های ماه مرا می‌خرد می‌گویم محصولات شما بهترین کیک‌های ماه جعبه‌ای در کل مرکز خرید است و باید از شما خرید کند.»

از او تشکر کردم. بعدها وقتی تلفنم را کنار غرفه کیک ماه گم کردم، او آن را پیدا کرد و به من بازگرداند. حتی پس از پایان دوره فروش کیک ماه، شغلی به من معرفی کرد. این پاداش بزرگی برای آن مهربانی کوچکم بود.

باملاحظه بودن نسبت به دیگران، بدون خودخواهی

یک روز زوج جوانی را دیدم که بدون همراهی فروشندگان، در بخش فروش کیک‌های ماه جعبه‌ای می‌گشتند و سایر نمایندگان فروش آنان را نادیده می‌گرفتند. وقتی به غرفه من رسیدند، با حوصله همه کیک‌های ماه غرفه‌ام را به آن‌ها معرفی کردم. پس از پایان توضیحاتم، لبخند زدند و گفتند که می‌خواهند کمی بیشتر بگردند. من نیز لبخند زدم و گفتم: «اشکالی ندارد. اگر محصول دیگری نظرتان را جلب نکرد، هر زمان تمایل داشتید می‌توانید برگردید.»

هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودند که نماینده فروش دیگری در فروشگاه، بر سرم فریاد زد: «واقعاً نوبرش را آورده‌ای! حتی برای کسانی که اصلاً قصد خرید ندارند هم وقت می‌گذاری!» چون می‌ترسیدم آن زوج خجالت‌زده شوند، با صدای بلند پاسخ دادم: «چطور می‌توانی چنین حرفی بزنی؟ مگر مردم معمولاً پیش از خرید، دوری نمی‌زنند و قیمت‌ها را مقایسه نمی‌کنند؟»

آن زن چیزی در گوش شوهرش گفت و به غرفه من بازگشت. با اشاره به کیک ماه ژله‌ای ظریفی پرسید: «چند جعبه از این دارید؟» وقتی گفتم ۳۰ جعبه، از من خواست همه آن‌ها را برایش بسته‌بندی کنم. گفتم: «ارزش ندارد به‌خاطر حرفش عصبانی شوید. لازم نیست برای تلافی این‌همه بخرید. اجازه دهید بسته‌بندی‌شان نکنم.»

زن گفت عصبانی نیست و توضیح داد که صاحب مجموعه‌ای از سالن‌های زیبایی زنجیره‌ای است. همه مشتریانش زن بودند و فکر می‌کرد از این کیک‌های ماه ظریف خوششان می‌آید. گفت به ۲۰ جعبه دیگر نیز نیاز دارد و از من خواست کمک کنم آن‌ها را تهیه کند. سرپرستم ۲۰ جعبه دیگر از فروشگاه‌های دیگر منتقل کرد تا سفارش او تکمیل شود.

فروش با نیک‌خواهی، پاداش به همراه دارد

در شب پیش از جشن نیمه پاییز، بخش فروش مملو از مشتری بود. اما بیشتر آنان فقط محصولات را می‌دیدند و چیزی نمی‌خریدند. ناگهان از بلندگوی فروشگاه اعلام شد که به‌ازای هر ۲۰۰ یوآن خرید کیک ماه جعبه‌ای، ۲۰ یوآن وجه نقد بازگردانده می‌شود. این خبر خوب را به مشتریانم گفتم و غرفه‌ام بی‌درنگ مملو از خریداران مشتاق شد.

درحالی‌که سفارش‌ها یکی پس از دیگری سرازیر می‌شد، با سرپرستم تماس گرفتم. او چهار مرد را فرستاد تا در انتقال کیک‌های ماه از انبار والمارت به غرفه‌ام کمک کنند. ظرف یک ساعت، بخشی از انبار که موجودی کیک ماه ما در آن نگهداری می‌شد کاملاً خالی شد و فقط ۳۰ جعبه در اطراف غرفه‌ام باقی ماند. در مقابل، کیک‌های ماه سایر تولیدکنندگان دست‌نخورده باقی مانده بود.

در میانه این فروش پرهیاهو، مشتری‌ای از من پرسید: «چطور فقط کیک‌های ماه شما شامل تخفیف شده، اما محصولات دیگران نه؟» سایر مشتریان اطرافش نیز پرسیدند: «بله، چرا فقط محصولات شما؟» پاسخ دادم: «نه، این‌طور نیست. این پیشنهاد شامل همه کیک‌های ماه جعبه‌ای فروشگاه می‌شود.» اما مشتریانم تأکید کردند که پرسیده‌اند و هیچ فروشنده دیگری این تخفیف را ارائه نمی‌کند. با ناباوری گفتم: «امکان ندارد. همه فروشندگان باید این تخفیف را ارائه دهند. می‌توانید دوباره از آنان بپرسید.» سرپرستم با خشم به من خیره شد.

به‌نمایندگی از مشتری‌ای در صف صندوق ایستاده بودم که یکی از نمایندگان فروش نزد من آمد و پرسید: «چرا کیک‌های ماهت چند لحظه پیش این‌قدر خوب به فروش می‌رفت؟ چه صحنه پرشوری بود!» پاسخ دادم: «چون فروشگاه امروز اعلام کرد که با خرید ۲۰۰ یوآن، ۲۰ یوآن پس می‌گیرید!»

نماینده فروش با تعجب پرسید: «این‌طور آن‌ها را فروختی؟» گفتم: «بله.» سپس پرسید: «این تخفیف حتی شامل سفارش‌های بزرگ هم می‌شود؟» پاسخ دادم: «بله. مگر تو هم موجودی‌ات را به همین شکل نفروختی؟» او گفت همچنان کیک‌های ماه خود را به قیمت اصلی فروخته است. با تعجب پرسیدم: «اعلان را نشنیدی؟ سه بار اعلام کردند.»

گفت شنیده است، اما موافق نبوده، زیرا اگر کارخانه تخفیف بدهد پول زیادی ضرر می‌کند. گفتم: «آیا به این موضوع فکر نکرده‌ای؟ فردا جشن نیمه پاییز است. پس از فردا، دیگر مردم کیک ماه نمی‌خرند. اگر کارخانه امروز نتواند کیک‌های ماه خود را بفروشد، مگر ضرر بیشتری نمی‌کند؟»

نماینده فروش بی‌درنگ به غرفه‌اش برگشت و تبلیغ تخفیف را برای مشتریانش آغاز کرد. به سایر نمایندگان فروش نیز پیشنهاد کردم تخفیف را به مشتریانشان ارائه دهند تا بتوانند محصولات بیشتری بفروشند. وقتی ناگهان متوجه موضوع شدند، همه نمایندگان فروش شروع به تبلیغ پرشور محصولاتشان کردند و مردم را صدا می‌زدند تا جلو بروند و محصولاتشان را ببینند.

مدتی بعد، مادر و دختری نزد من آمدند و خواستند جعبه کیک ماه خود را پس بدهند. چون نگران بودند خانواده‌شان کیک‌های ماه کانتونی را دوست نداشته باشند، تصمیم گرفته بودند به‌جای آن مقداری کیک ماه با طعم ژامبون بخرند. لبخند زدم، کیک‌های ماه را پس گرفتم و گفتم: «اشکالی ندارد.» وقتی چند بار عذرخواهی کردند، به آنان اطمینان دادم: «واقعاً اشکالی ندارد. فردا جشن است. صمیمانه امیدوارم بتوانید کیک‌های ماهی را بخرید که دوست دارید و تعطیلات خوشی داشته باشید.» دختر با قدردانی لبخند زد و برای ادای احترام، اندکی خم شد.

روز بعد، همکارم ساعت ۱۲:۳۰ بعدازظهر با من تماس گرفت و گفت که سر شیفتم نروم، زیرا فقط یک جعبه کیک ماه و یک جعبه کیک ماه نمونه باقی مانده است. مدتی بعد دوباره تماس گرفت و با هیجان گفت هر دو جعبه فروخته شده‌اند. سرپرستمان برچسب جعبه نمونه را برداشته و آن را مانند جعبه‌ای معمولی فروخته بود.

سخن پایانی

طی آن دوره، با وجود بدگویی‌ها و تمسخرهای مکرر، هنگام کار قلبم آرام ماند و تحت ‌تأثیر کردار یا رفتار هیچ‌کس قرار نگرفتم. چون نیک‌خواهی‌ام نسبت به دیگران، با اصول جهانی حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری همسو بود، توانستم در دوره کارم به‌عنوان نماینده فروش کیک ماه، به نتیجه‌ای فوق‌العاده مثبت دست یابم.

استاد بیان کردند:

«فالون دافای ما تنها قطعه سرزمین مطلقاً پاک است.» («آموزش فا در کنفرانس کانادا)

حقیقتاً تمرین‌کنندگان فالون دافا در پی شهرت یا منفعت نیستند. ما در مواجهه با بی‌عدالتی و آسیب‌هایی که حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) علیه‌مان اعمال می‌کند، با وجدانی آسوده زندگی می‌کنیم. فالون دافا بیماری‌ام را درمان کرد و مرا به انسانی درستکار تبدیل کرد. هر روزم را سرشار از شادی و رضایت سپری می‌کنم!

از استاد لی سپاسگزارم که فالون دافا را به جهان معرفی کردند. امیدوارم افراد بیشتری قلبشان را به روی حقیقت بگشایند، نفرت و تعصبی را که تبلیغات ح.ک.چ علیه فالون دافا برانگیخته است کنار بگذارند و آینده‌ای روشن را برای خود رقم بزنند!