(Minghui.org) در دهه بیست زندگیام، در اواسط دهه ۱۹۹۰، براثر بیماریهای مزمن، توانم برای کارکردن را کاملاً از دست داده بودم. پدرم سابقاً میگفت که بیشتر از او عمر نخواهم کرد. اما از آن زمان، ۳۰ سال گذشته است. اکنون نهتنها سالمم و زندگی راحتی دارم، بلکه در حرفهام نیز موفق بودهام و پیشرفت کردهام، همه اینها به این دلیل است که فالون دافا (فالون گونگ) را تمرین میکنم.
پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، در مؤسسهای دولتی در مرکز استان مشغول به کار شدم. در یک معاینه معمول پزشکی مشخص شد که به التهاب آتروفیک معده و هپاتیت ب، همچنین التهاب روده و خونریزی مزمن مقعدی مبتلا هستم.
در آن زمان، فقط ۲۲ سال داشتم. فکر میکردم پیش از آنکه بتوانم سخت کار کنم و آینده شغلیام را بسازم، باید این بیماریها را درمان کنم و سلامتیام را بازیابم.
داروهایی را مصرف میکردم که یک پزشک طب سنتی چینی مشهور در سطح کشور، تجویزشان کرده بود، ازجمله کپسولهای گیاهی و گیاهان دارویی خشک که باید خودم آنها را میجوشاندم. اما پس از یک سال، هیچ نشانهای از بهبود در وضعیت سلامتیام دیده نشد. برعکس بهدلیل عارضه کبدیام مجبور شدم در بیمارستان بستری شوم.
در سال ۱۹۹۶، مرخصی طولانی بدون حقوق گرفتم و برای استراحت و بازیابی سلامتیام، به زادگاهم بازگشتم. حتی در تابستان، باید ژاکت میپوشیدم تا بدنم عرق کند، در غیر این صورت، دچار سرگیجه شدیدی میشدم. نه میتوانستم غذا بخورم، نه بخوابم و نه حتی اجابت مزاج کنم. مدام دارو مصرف میکردم.
گرچه بیش از ۱۰هزار یوآن برای درمانم خرج کرده بودم، توانم برای کارکردن را کاملاً از دست داده بودم. آنقدر ضعیف بودم که بهسختی راه میرفتم و عملاً پاهایم را روی زمین میکشیدم.
بازیابی سلامتی پس از شروع تمرین فالون گونگ
یکی از همسایگان سابقمان، ازطریق مادرم درباره وضعیتم شنید و ترغیبم کرد که همراه او چیگونگ تمرین کنم. من هم پذیرفتم.
ما با هم به حیاط محوطه یک سازمان رفتیم. آموزشدهنده پس از آموزش پنج مجموعه تمرین فالون گونگ، مرا به اتاقی برد تا ویژگیهای این روش را برایم توضیح دهد. آنجا تصویری از استاد را دیدم که با ردایی زرد درحال انجام تمرین بودند.
با تعجب گفتم: «من قبلاً این استاد را دیدهام!» به یاد آوردم که تصویر استاد را در مجلهای در کتابخانه دانشگاهم دیده بودم. به این ترتیب، در اوایل سپتامبر۱۹۹۶، تمرین فالون دافا را آغاز کردم.
مسیر شغلی که استاد برایم نظم و ترتیب دادند
سالهایی که پس از فارغالتحصیلی صرف بازیابی سلامتیام کرده بودم، باعث شده بود در رشته تخصصیام، از دیگران عقب بمانم. تصمیم گرفتم به شغل سابقم در مرکز استان بازنگردم. درعوض، برای کار در زمینه طراحی مکانیکی که با رشته دانشگاهیام مرتبط بود، در شرکت خصوصی کوچکی در زادگاهم درخواست استخدام دادم.
اما فقط پس از شروع کار متوجه شدم که شرکت با مشکلات مالی دستوپنجه نرم میکند و پرداخت حقوق کارکنان عقب افتاده است.
یکی از مهندسین فناوری اطلاعات که تقریباً همزمان با من به آن شرکت پیوسته بود، برای کار به شرکت دیگری رفت. او مرا به رئیس جدیدش معرفی کرد و گفت که مهارت زیادی در کار با رایانه دارم، درحالیکه ما در بخشهای متفاوتی کار میکردیم و درواقع بهندرت یکدیگر را دیده بودیم.
به این ترتیب، سر از شرکت جدید درآوردم. برای کار در زمینه مهندسی شبکههای رایانهای استخدام شدم که برایم حوزهای کاملاً جدید بود.
یکی دیگر از حوزههای فعالیت آن شرکت، فرستادن نیرو برای مصاحبه و آموزش به یک شرکت مشهور مخابراتی با مالکیت خارجی بود. افرادی که واجد شرایط شناخته میشدند، بهعنوان مشاور برای آن شرکت خارجی کار میکردند. دستمزد این موقعیتهای شغلی بسیار زیاد بود.
روزی قرار بود سه مهندس که دوره آموزش فنی خود را به پایان رسانده بودند، برای مصاحبه به دفتر مرکزی آن شرکت در پکن بروند، اما امکان تماس با یکی از آنها وجود نداشت. رئیس بسیار نگران شد و تصمیم گرفت صرفاً برای تکمیل تعداد افراد، مرا بفرستد.
فقط چند روز بود که در آن شرکت کار میکردم و هنوز درحال دستوپنجه نرمکردن با مباحث شبکههای رایانهای بودم. حالا ناگهان قرار بود برای پروژهای در زمینه ارتباطات بیسیم اعزام شوم. کاملاً سردرگم شده بودم.
در آن زمان، هیچ پولی نداشتم. پیش از عزیمت به پکن، یک پالتو از رئیس و یک دست کتوشلوار از یکی از همکارانم قرض گرفتم.
وقتی به دفتر شرکت در پکن رسیدم و آنهمه چهره خارجی را دیدم، اضطرابم بیشتر شد. متوجه شدم که مصاحبه نفر پیش از من بسیار طول کشید. آن شخص وقتی بیرون آمد، به نظر نمیرسید نتیجه خوبی گرفته باشد.
به خودم جرئت دادم و وارد شدم. مدیر بخش فردی چینی بود. در کمال تعجب، هیچ پرسش فنیای از من نکرد. درعوض، گفتوگوی کوتاهی به زبان انگلیسی داشتیم و از من خواست چند کار با رایانه انجام دهم. سپس دستش را بهسویم دراز کرد و گفت: «به شرکت ما خوش آمدید.»
چند دقیقه بعد، وقتی از دفتر بیرون آمدم، هنوز گیج بودم. احساس میکردم خواب میبینم.
از دو همکار دیگر درباره مصاحبههایشان پرسیدم. گفتند که مصاحبههایشان بسیار مفصل بوده و موضوعاتی مانند رشته دانشگاهی، پروژههایی که روی آنها کار کرده بودند، ارزیابی کارفرمایان قبلی و آزمون اصطلاحات فنی را دربر گرفته بود. حتی مدیر بخش نیز که بعداً با من مصاحبه کرده بود، گفت: «مصاحبه شما کوتاهترین مصاحبهای بود که تاکنون انجام دادهام.»
فهمیدم که همه اینها را استاد نظم و ترتیب دادهاند.
بعدها، وقتی مدیر بخش فهمید که فالون گونگ را تمرین میکنم، درباره آن از من پرسید. یکی از پسرعموهایش نیز دافا را تمرین میکرد. علاوهبر این، وقتی در تزکیه کوشا بودم، مرا تشویق میکرد و وقتی سستی میکردم، بیدرنگ سرزنشم میکرد.
برای نمونه، هنگامی که حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون گونگ را آغاز کرد، در خانه بودم. در آن روزها، بمباران تبلیغات افتراآمیز تلویزیونی مرا سردرگم کرده بود. مدیرم تماس گرفت و با لحنی که کمی سرزنشآمیز بود، گفت: «میدانم که خیلی تحت فشاری و احتمالاً حتی نمیدانی باید چهکار کنی. چرا فعلاً بیرون نمیآیی تا روی پروژه من کار کنی؟»
بار دیگر، هنگامی که در استان یوننان روی پروژهای کار میکردم، خانهای اجاره کرده بودم، دستورهای مختلف آشپزی را امتحان میکردم و زندگی آرام و سادهای را در پیش گرفته بودم. او فوراً با من تماس گرفت و گفت: «عجب زندگی خوبی داری، درست است؟ مرا به یاد جیائو یولو میاندازی.» جیائو یولو دبیر حزب در یکی از شهرستانها بود که در دهه چهل زندگیاش، براثر سرطان کبد درگذشت. بلافاصله منظورش را فهمیدم. احساس کردم استاد از حرفهای او استفاده میکنند تا به من یادآوری کنند بدن یک تمرینکننده که سلامتیاش را بازیافته، برای تزکیه است، نه برای آنکه مانند فردی عادی فقط یک زندگی آسوده داشته باشد.
پیروی از آموزههای استاد در محیط کار
شرکت خارجیای که در آن کار میکردم، فرهنگ سازمانی بسیار خوبی داشت. در آنجا، تجربیات ارزشمندی به دست آوردم.
در ابتدا احساس میکردم حضورم برای دیگران خوشایند نیست، اما در هر شرایطی، خودم را براساس معیارهای حقیقت، نیکخواهی و بردباری که فالون گونگ آموزش میدهد، میسنجیدم. هرگز شکایت نمیکردم و همیشه به درون نگاه میکردم.
گرچه فشار کاری شدید بود، دریافتم تا زمانی که خود را براساس معیارهای حقیقت، نیکخواهی و بردباری میسنجم، بسیاری از مشکلاتی که در ابتدا حلنشدنی به نظر میرسند، بهخوبی حل میشوند. اغلب به خودم یادآوری میکردم که استاد این محیط مساعد را نظم و ترتیب دادهاند تا در تزکیه پیشرفت کنم. به همین دلیل، همواره در محیط کار، معیارهای بالایی برای خودم در نظر میگرفتم.
درنتیجه، همکارانم مرا دوست داشتند. بعضیها میگفتند: «بودن در کنار تو مثل نفسکشیدن در هوای تازه است.» برخی دیگر میگفتند: «هرگز ندیدهام عصبانی شود. واقعاً سعهصدر دارد.» یکی از همکارانم حتی شعر کوتاهی درباره من ساخته بود: «نه سیگار، نه مشروب، نه معاشرت با آدمهای ناباب.»
شغلم مستلزم سفرهای کاری مکرر بود. بیشتر همکارانم جوان بودند و درآمد خوبی داشتند، برخی از آنها اغلب به کلوپهای شبانه و بارها میرفتند. یکی از همکارانم میگفت هر بار به سفر کاری میرفت، دوستدخترش نگران بود که همکارم به او خیانت کند و گاهی حتی او را تا شهر محل مأموریتش دنبال میکرد. اما میگفت هرگاه با من همسفر بود، خیال دوستدخترش کاملاً راحت بود.
خردی که فالون دافا به من بخشید
گرچه کارم ارتباطی با رشته دانشگاهیام نداشت، خیلی زود مهارتهای لازم در حوزه مخابرات را فراگرفتم. ازآنجاکه بیشتر اوقات فراغتم را صرف مطالعه فا و انجام تمرینها میکردم، بهراحتی میتوانستم ذهنم را آرام کنم و ایدههای مربوط به کار، اغلب بهوضوح به ذهنم میرسیدند.
یک بار، یکی از تجهیزات مخابراتی در مکان گردشگری مشهوری دچار نقص شد. مدیر محلی بسیار نگران بود. چند مهندس برای تعمیر آن اعزام شده بودند، اما هیچکدام نتوانسته بودند مشکل را برطرف کنند.
پس از رسیدن به آنجا، همهچیز را بهدقت بررسی کردم و متوجه شدم پارامترهای پیکربندی غیرعادیاند. مهندسان قبلی فقط خود دستگاه را بررسی کرده بودند. بهمحض اینکه پارامترها را از نو تنظیم کردم، مشکل حل شد.
وقتی گزارشم را برای مدیر پروژه فرستادم، با تعجب پرسید چگونه مشکل را پیدا کردهام. بههرحال، پیداکردن چند علامت تغییریافته در میان چندین صفحه متن بسیار دشوار بود.
چندین مشکل فنی پیچیده مشابه را نیز برطرف کردهام، برخی از آنها، به چند سامانه و بخش مربوط میشدند و حتی خارج از حوزه تخصصم بودند. میدانم که این خرد و الهام از دافا سرچشمه میگرفت.
کنارگذاشتن منافع شخصی
حقوقها در صنعت مخابرات عموماً بالاست، اما ممکن است تفاوت چشمگیری میان دریافتی کارکنان وجود داشته باشد. میدانستم حقوق ماهانه افرادی که کاری یکسان انجام میدادند، گاهی تا ۱۰هزار یوآن با یکدیگر تفاوت داشت.
هنگامی که قرارداد دوسالهام رو به پایان بود، شرکت دیگری پیشنهاد داد حقوق پایه ماهانهام را ۴۵۰۰ یوآن افزایش دهد و مزایای جانبی بهتری نیز در اختیارم بگذارد. پیشنهاد بسیار وسوسهانگیزی بود.
رئیسم تمایلی نداشت که اجازه دهد بروم، زیرا از کارکنان اولیه شرکت بودم، اگر من میرفتم، کارکنان دیگر نیز پس از پایان قراردادشان شرکت را ترک میکردند. مدیر شرکت خارجیای که در آنجا بهعنوان مشاور کار میکردم نیز میخواست که بمانم.
با هر دو طرف گفتوگو کردم و تصمیم گرفتم نروم. گرچه با این تصمیم از برخی منافع مالی چشم پوشیدم، اما آن باعث شد هیچیک از آن دو طرف، در موقعیت دشواری قرار نگیرند.
اینکه میتوانم مسائل را از دید دیگران ببینم و منافع شخصیام را کنار بگذارم، چیزی است که از فالون دافا آموختهام.
سالها بعد، هنگامی که آن شرکت خارجی را ترک کردم، مدیر بخش و مدیر منابع انسانی هردو کوشیدند مرا متقاعد کنند که بمانم. گفتند: «واقعاً نمیخواهیم بروی. هر زمان که بخواهی میتوانی برگردی، درهای ما همیشه به رویت باز است.»
دافا زندگی دوبارهای به من بخشید
از صمیم قلب، بابت نظم و ترتیبهای استاد سپاسگزارم. فقط طی سه سال، از فردی ساده و بیتجربه به کسی تبدیل شدم که دیگران او را بااستعداد میدانستند. تمرین دافا شخصیتم را از نو شکل داده است.
همچنین در آن شرکت خارجی، سانسور اینترنتی وجود نداشت، بنابراین هر زمان میخواستم میتوانستم به وبسایت مینگهویی دسترسی داشته باشم. در سالهایی که بهتنهایی تمرین میکردم، مقالات تبادل تجربه در وبسایت مینگهویی، مرا آگاه و روشن میکردند، همچون چراغ راهنمای مسیرم بودند و در شدیدترین سالهای آزار و شکنجه همراهم ماندند.
تا ۲۸سالگی، صاحب آپارتمانی با مساحت بیش از ۱۰۰ مترمربع شده بودم. چه کسی باور میکرد که فقط چند سال پیش از آن، با ظاهری رنجور و در نهایت ناامیدی، در تخت به خودم میپیچیدم؟
اکنون از زمانی که تمرین فالون گونگ را آغاز کردم ۳۰ سال میگذرد. پدرم زمانی که زنده بود، همیشه میگفت من بیشتر از او عمر نخواهم کرد. راهبی در یوننان نیز زمانی برایم کفبینی کرد و گفت که خط عمرم بسیار کوتاه است. بیش از ۲۰ سال پیش هم در معاینهای پزشکی، تومور اولیهای در کبدم مشاهده شد.
اما هیچیک از آن پیشبینیها یا نشانههای هراسانگیز به واقعیت نپیوست و عاقبتی را که انتظار میرفت در پی نداشت. دافا زندگی دوبارهای به من بخشید.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.