(Minghui.org) من در محیط خانوادگی سختی بزرگ شدم. مادرم بسیار سرد بود. اجازه نمی‌داد فرزندانش هیچ‌گونه احساسی را بروز دهند و ظاهر امور برایش اهمیت زیادی داشت. وقتی اشتباه می‌کردیم، تحقیرمان می‌کرد. به یاد دارم وقتی انتظارات مادرم را برآورده نمی‌کردیم، ما را احمق خطاب می‌کرد. پدرم برای حفظ آبرو و اعتبارش زندگی می‌کرد و ما از همان کودکی آموختیم که فقط وقتی «بی‌نقص» باشیم، تحسین می‌شویم. درنتیجه با اضطراب و حملات هراس دست‌وپنجه نرم می‌کردم و تا جایی که می‌توانستم از معاشرت با دیگران دوری می‌کردم. وقتی بزرگ شدم، یاد گرفتم به‌شدت متکی به خود و بسیار توانمند باشم. هیچ‌وقت دوستان زیادی نداشتم، تنهایی را ترجیح می‌دادم تا از درد ناشی از آزار یا تحقیرشدن به‌دست دیگران در امان بمانم.

حدود ۱۰ سال پیش، جوآن فالون را در رایانه‌ام خواندم و بلافاصله پس از آن، در پیشانی‌ام حسی شبیه سوراخ‌شدن داشتم (همان حسی که استاد در جوآن فالون به آن اشاره کرده‌اند) و احساس کردم بدنم پاکسازی شد. پس از آن، انسان بهتری شدم. همه کتاب‌های معنوی دیگری را که قبلاً می‌خواندم کنار گذاشتم. وسایلی را که از دیگران قرض گرفته و پس نداده بودم، به آن‌ها بازگرداندم.

اما به مطالعه فا ادامه ندادم. چند روز پس از خواندن جوآن فالون، افکار بسیار مزاحم و بدی درباره استاد به ذهنم هجوم آورد. به‌شدت احساس شرمندگی می‌کردم. خودآگاه اصلی‌ام بسیار ضعیف بود و کارمای فکری و اضطراب بر من غلبه کرده بود. در آن زمان، اطلاعی درباره فرستادن افکار درست نداشتم و احساس هراس باعث می‌شد نتوانم فا را مطالعه کنم.

کارمای فکری مرا متقاعد کرده بود که هرگز نمی‌توانم تزکیه کنم، شایستگی‌اش را ندارم، به‌اندازه کافی قوی نیستم و بهتر است تسلیم شوم. در بالای شکمم، زیر جناغ سینه، دردی خنجروار داشتم. گاهی هنگام خواب، شیاطینی را در رؤیا می‌دیدم. بعضی از آن‌ها را با دست خالی از بین می‌بردم و آن‌ها به گرد و غبار سیاه تبدیل می‌شدند و باد آن گرد و غبار را با خود می‌برد. گاهی نیز چنان وحشت‌زده می‌شدم که در خواب، فرار می‌کردم و با ترس از خواب بیدار می‌شدم. این وضعیت حدود یک سال ادامه داشت و دشوارترین دوران زندگی‌ام بود.

تا تابستان سال بعد کاملاً از پا افتاده و متقاعد شده بودم که شایستگی ندارم تمرین‌کننده دافا باشم و اینکه استاد مرا رها کرده‌اند. یک روز ناگهان به ذهنم رسید که «دربارۀ دافا» را ازبر کنم. از آن پس، هر زمان فرصتی پیدا می‌کردم، «دربارۀ دافا» را ازبر می‌کردم. پس از اینکه آن را به‌طور کامل ازبر کردم، در خواب دیدم که «دربارۀ دافا» را ازبر می‌خواندم و در همان حال، شیاطین اطرافم می‌مردند، آن‌ها درحالی‌که از درد به خود می‌پیچیدند، روی زمین افتاده و گوش‌هایشان را گرفته بودند. پس از آن، به ازبرکردن جوآن فالون ادامه دادم. سرانجام به جلسات محلی مطالعه گروهی فا پیوستم و در فعالیت‌های روشنگری حقیقت درباره آزار و شکنجه شرکت کردم. برخی از وابستگی‌هایم را رها کردم و اعتمادبه‌نفسم کمی بیشتر شد. اگرچه توانستم خودم را از آن دوران دشوار بیرون بکشم، کارمای فکری همچنان برایم چالشی جدی بود.

من در دبیرستانی در همان شهری که در آن بزرگ شدم، علوم تدریس می‌کنم. این کار چالش‌های بسیاری برایم به همراه دارد و محیط بسیار خوبی برای تزکیه است. متوجه شده‌ام که شاگردانم آینه‌ای هستند که وابستگی‌های خودم را در آن‌ها می‌بینم. اوایل که تدریس را شروع کرده بودم، خیلی بیشتر عصبانی می‌شدم و شاگردانم نیز چندان از کلاس من خوششان نمی‌آمد. طی سال‌ها، شیوه تدریسم بهتر شده است و شاگردان واقعاً به کلاسم علاقه‌مند شده‌اند. هنوز گاهی عصبانی می‌شوم، اما بسیار کمتر از گذشته، و همیشه مسئولیت اشتباهاتم را می‌پذیرم.

کارکردن با سایر معلمان، آزمونی برای شین‌شینگم نیز بوده است. گاهی توانسته‌ام شین‌شینگم را به‌خوبی حفظ کنم و گاهی عملکرد خوبی نداشته‌ام. من از طریق یک کالج محلی، درس شیمی‌ تدریس می‌کنم که دانش‌آموزان با گذراندن این درس، هم واحد دبیرستانی و هم واحد دانشگاهی می‌گیرند. دانش‌آموزی داشتم که نیازهای آموزشی ویژه‌ای داشت، اما چون این کلاس در سطح کالج بود، می‌دانستم تسهیلات آموزشی آن با کلاس‌های دبیرستان متفاوت خواهد بود. معلمان آموزش ویژه مرتب به من می‌گفتند که این دانش‌آموز باید همان کمک‌ها و تسهیلاتی را دریافت کند که در یک کلاس دبیرستان دریافت می‌کند، اما می‌دانستم این درست نیست. به‌نظرم منصفانه نبود که او در درسی دانشگاهی از تسهیلاتی بهره‌مند شود که در خود دانشگاه به او داده نمی‌شد. به‌جای اینکه شین‌شینگم را حفظ کنم، درباره این موضوع با یکی از مدیران ناحیه آموزشی تماس گرفتم تا ثابت کنم حق با من است.

مدیر گفت کالج‌ها همان تسهیلاتی را که دبیرستان‌ها برای دانش‌آموزان فراهم می‌کنند ارائه نمی‌دهند، زیرا کالج‌ها معیارهای بالاتر و دستورالعمل‌های متفاوتی دارند. آن مدیر برای معلمان آموزش ویژه، جلسه‌ای آموزشی درباره تسهیلات مربوط به دوره‌های سطح کالج برگزار کرد. این موضوع باعث تنش شد و واکنش‌های پرخاشگرانه غیرمستقیمی را ازسوی بخش آموزش ویژه در پی داشت، ازجمله اینکه درباره این موضوع ایمیل‌هایی گروهی برای همه معلمان فرستادند.

می‌دانستم که این موضوع را به‌خوبی مدیریت نکرده‌ام. به درون نگاه کردم و متوجه شدم که وابستگی شدیدی به این دارم که «حق با چه کسی است و چه کسی اشتباه می‌کند» و «نظر چه کسی درست و نظر چه کسی نادرست است». همچنین فهمیدم که دوست ندارم کسی به من بگوید چگونه کلاسم را اداره کنم. حسادت نیز داشتم. نمی‌خواستم این دانش‌آموز در کلاسی دیگر، از امتیازی برخوردار شود ‌که سایر دانش‌آموزان اجازه برخورداری از آن را نداشتند، زیرا در نظرم غیرمنصفانه بود. به کنترل‌کردن امور وابسته بودم و مانند یک تزکیه‌کننده رفتار نکردم. سخنان استاد در سخنرانی چهارم جوآن فالون را به یاد آوردم. استاد بیان کردند:

«"اگر او برای من مشکل ایجاد کرده، من هم در مقابل، همان کار را انجام می‌دهم. اگر افرادی از او حمایت می‌کنند، من هم افرادی را دارم‌. بیا مبارزه کنیم." اگر این کار را در بین مردم عادی انجام دهید‌، می‌گویند فردی قوی هستید‌. اما برای تمرین‌کننده، این کار بسیار بد است‌. اگر مثل فردی عادی رقابت و دعوا کنید‌، فردی عادی هستید‌. اگر آن کار را با شوروحرارتی بیشتر از او انجام دهید، حتی بدتر از آن فرد عادی هستید.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)

من دقیقاً همان‌طور بودم که استاد توصیف کردند، مانند فردی عادی رقابت و مبارزه می‌کردم. نه‌تنها ثابت کردم که آن‌ها اشتباه می‌کنند، بلکه به یاد دارم برای لحظه‌ای، حتی به این موضوع افتخار کردم. رفتارم از یک فرد عادی هم بدتر بود. پس از اینکه به اشتباهم پی بردم، دیگر با بخش آموزش ویژه مقابله نکردم. درباره نحوه ارائه کمک بیشتر به این دانش‌آموز به توافقی رسیدیم و من نیز موضوع را همان‌جا خاتمه دادم. در آینده، فرصت‌های بیشتری خواهم داشت تا در این زمینه بهتر عمل کنم. پاییز پیش رو، چند نفر از دانش‌آموزان درس دانشگاهی‌ام از خدمات آموزش ویژه نیز استفاده خواهند کرد. احساس می‌کنم این نظم و ترتیب استاد است تا به من کمک کنند وابستگی‌هایم به درست و نادرست، مبارزه‌کردن و لزوم کنترل امور را رها کنم.

من مسئول بخش علوم مدرسه هستم و چند سال پیش مدیر مدرسه از من خواست عضو کمیته راهبری مدرسه شوم که در تصمیم‌گیری درباره سیاست‌های مدرسه و سایر امور مشارکت دارد. بابت عضویت در این کمیته، دستمزدی اضافه نیز دریافت می‌کردم. معلم علوم دیگری بود که خیلی صریح صحبت می‌کرد و بسیار مشتاق بود عضو این کمیته شود، بنابراین بدون تردید از عضویتم کناره‌گیری کردم و جایم را به او دادم. او بسیار خوشحال شد. من هم خوشحال بودم که دیگر لازم نبود زودتر به مدرسه بروم.

چند سال پیش، روشنگری حقیقت برای مقامات دولتی را آغاز کردم. این کار برایم آسان نبود. سال‌ها طول کشیده بود تا به‌عنوان معلم اعتمادبه‌نفس پیدا کنم، اما فکر صحبت‌کردن با کارکنان و مقامات دولتی، برایم بسیار دلهره‌آور بود. به‌دلیل تجربیات دوران کودکی‌ام، معمولاً در گفت‌وگوها ساکت و بسته بودم و می‌ترسیدم حرف اشتباهی بزنم. همچنین هیچ‌وقت در گفت‌وگوهای معمول و دوستانه، مهارت نداشتم و تا حد امکان از معاشرت دوری می‌کردم. حتی دورهمی‌های خانوادگی نیز مرا بسیار معذب می‌کرد و در اولین فرصت، آنجا را ترک می‌کردم. با وجود ترسم، با کارکنان دولتی دیدار کردم، درحالی‌که پیش از جلسات، تا جایی که می‌توانستم خودم را به‌خوبی آماده می‌کردم.

در یکی از نخستین دیدارهایم، نماینده حوزه انتخابیه‌ام در کنگره پذیرفت از یکی از طرح‌های قانونی، به‌عنوان حامی مشترک حمایت کند و این موضوع کمک کرد اعتمادبه‌نفسم بیشتر شود. جلساتم کوتاه، مختصر و متمرکز بر اصل مطلب بودند. همچنان ایمیل می‌فرستادم، درخواست جلسه می‌کردم و به‌منظور روشنگری حقیقت برای مقامات دولتی تلاش می‌کردم.

اما یکی از حسرت‌هایم این است که روشنگری حقیقت رودررو در موقعیت‌های عادی زندگی را در اولویت قرار ندادم. اعضای خانواده درجه‌یکم از دافا حمایت می‌کردند و برای برخی همکارانم نیز حقیقت را روشن کردم، اما این بسیار پایین‌تر از معیار اصلاح فا بود. تزکیه‌ام راسخ نبود. گاهی کوشا بودم، اما معمولاً مانند فردی عادی رفتار می‌کردم. می‌خواستم کوشا باشم، اما احساس می‌کردم چیزی مانع‌ام می‌شود. مشکلی اساسی در خودم وجود داشت که نمی‌گذاشت شین‌شینگم را ارتقا دهم، واقعاً به فا اعتبار ببخشم و حقیقت را برای افراد بیشتری روشن کنم. مطالعه فای من عمدتاً به ازبرکردن جوآن فالون محدود می‌شد و در کنارش گاهی نیز فا را می‌خواندم، اما آن‌طور که باید، مطالعه فا را در اولویت قرار نمی‌دادم. هنگام مطالعه نیز در تمرکز مشکل داشتم و کارمای فکری اغلب با من مداخله می‌کرد.

اخیراً دانش‌آموزان سال آخر از من خواستند در مراسمشان سخنرانی کنم. از اینکه دانش‌آموزان مرا برای سخنرانی در آن روز ویژه انتخاب کرده بودند، هم غافلگیر شدم و هم احساس افتخار کردم. سخنرانی‌ام را انجام دادم، اما بسیار مضطرب بودم و متن را خیلی سریع خواندم. گرچه دانش‌آموزان و خانواده‌هایشان با صدای بلند تشویقم کردند، بلافاصله دچار هراس شدم و فکر کردم شاید به‌نوعی کار اشتباهی انجام داده‌ام.

سپس فکر کردم: «چرا هنوز این‌همه ترس دارم؟» کارمای فکری ازطریق یادآوری تمام کارهای اشتباهی که انجام داده بودم به ذهنم حمله می‌کرد، اما سرانجام خودآگاه اصلی‌ام نسبت به آنچه درحال وقوع بود هشیار شد. تک‌تک نگرانی‌ها و ترس‌هایی را که کارمای فکری در ذهنم برمی‌انگیخت، با نگاهی منطقی بررسی کردم. به‌محض اینکه بر یکی از ترس‌ها غلبه می‌کردم، کارمای فکری از راه دیگری وارد می‌شد تا متقاعدم کند که مرتکب کار اشتباهی شده‌ام‌ و به‌نوعی سخنرانی‌ام را خراب کرده‌ام. تازه آن موقع بود که دریافتم خودآگاه اصلی‌ام در طی تمام این سال‌ها، چقدر ضعیف بوده است و سرانجام با وابستگی‌ای روبه‌رو شدم که سال‌ها مانع تزکیه‌ام و تلاشم برای روشنگری حقیقت شده بود: وابستگی به احساس شرم و ترس از اینکه شایستگی لازم را نداشته باشم.

به دوران کودکی‌ام نگاه کردم و چند باری را به یاد آوردم که مشکلی پیش ‌آمده بود و مادرم فرزندانش را سرزنش ‌کرد، حتی وقتی تقصیری نداشتیم. زندگی در خانه‌ای پرتنش باعث شد به‌تدریج به این باور برسم که هر اتفاق بدی رخ می‌دهد، به‌نوعی تقصیر من است. همین باور درواقع ترسی دائمی از آینده را در من ایجاد کرد، مبنی بر اینکه ممکن است مشکلی پیش بیاید یا مرتکب اشتباهی شوم. این ترس از شایسته‌نبودن، در تمام زندگی همراهم بود. متأسف بودم که زودتر متوجه آن نشده بودم و اینقدر سردرگم بودم. دریافتم که نیروهای اهریمنی تا چه اندازه از این مسئله سوءاستفاده کرده بودند تا مرا در ترس از اشتباه‌کردن نگه دارند، زیرا در اعماق وجودم، اشتباه‌کردن به این معنا بود که به‌نوعی شایستگی لازم را ندارم.

به مسیر تزکیه‌ام نگاه کردم و دریافتم این ترس از شایسته‌نبودن، بر همه جنبه‌های زندگی و تزکیه‌ام تأثیر گذاشته است. باعث می‌شد بکوشم ارزش خودم را به همه اطرافیانم ثابت کنم و به تصویری که دیگران از من داشتند بسیار وابسته باشم. اگر کسی با لحنی تحقیرآمیز با من صحبت می‌کرد، آن را به خودم می‌گرفتم، زیرا ترس از شایسته‌نبودن را در من برمی‌انگیخت. سپس برای اثبات ارزش خودم، به مقابله برمی‌خاستم و درنتیجه تندخو و ستیزه‌جو می‌شدم. فهمیدم همین مسئله باعث می‌شد هنوز در برابر دانش‌آموزانم عصبانی شوم. همین باعث می‌شد دستاوردهایم را به رخ بکشم و اشتباهاتم را پنهان کنم. همچنین همین مسئله باعث ترسم از روشنگری حقیقت برای مردم در گفت‌وگوهای رودررو می‌شد. باعث می‌شد بسیار محتاط و تدافعی باشم و در برابر هرگونه انتقاد مقاومت کنم. همچنین باعث می‌شد شتاب‌زده دست به کار شوم و به‌جای اینکه صرفاً به نظم و ترتیب‌های استاد اعتماد کنم، سعی کنم به‌زور به نتیجه دلخواهم دست یابم. کارمای فکری نیز این ترس را تشدید می‌کرد. هرگاه تصور می‌کردم مرتکب اشتباهی شده‌ام، کارمای فکری اشتباهات یا موقعیت‌های شرم‌آور گذشته را به یادم می‌آورد و می‌گفت: «دیدی؟ هنوز هم شکست‌خورده‌ای و به‌اندازه کافی خوب نیستی.» در اعماق وجودم، هنوز بخشی از من این حرف را باور داشت.

افکار درست فرستادم تا ترس از شایسته‌نبودن را از بین ببرم و از آن پس، ازبین‌بردن این ترس را نیز در فرستادن روزانه افکار درستم گنجاندم. همان کارمای فکری و احساس هراسی که در آغاز تزکیه تجربه کرده بودم، دوباره بازگشت. بار دیگر در بالای شکمم، زیر جناغ سینه، دردی خنجروار را احساس می‌کردم. کارمای فکری و مداخله بار دیگر می‌کوشیدند مرا در اضطراب و نگرانی غرق کنند. اما دیگر مانند گذشته قدرت نداشتند. سرانجام ماهیت واقعی آن‌ها را تشخیص دادم. یک روز که احساس شرم و مداخله بسیار شدید بود، به تصویر استاد نگاه کردم و خطاب به آن مداخله گفتم: «تو خودِ واقعی من نیستی. دیگر نمی‌توانی مثل گذشته بر من تأثیر بگذاری. تو از بین رفته‌ای.» چند بار این را تکرار کردم. ناگهان احساس آرامش کردم و از گوشه چشمم (درحالی‌که مستقیم به تصویر استاد نگاه نمی‌کردم)، هاله‌ای درخشان را بالای تصویرشان دیدم. از استاد تشکر کردم که لایه دیگری از این کارمای فکری را پاک کردند.

سخنان استاد درباره کارمای فکری در سخنرانی ششم جوآن فالون را به یاد آوردم. استاد بیان کردند:

«فاشن من به او کمک می‌کند تا اکثر چنین کارمای فکری را از بین ببرد. آنچه توصیف کردم بسیار رایج است. وقتی آن روی دهد، آزمایشی برای شخص است تا دیده شود آیا می‌تواند خودش به این افکار بد غلبه کند‌. اگر ثابت‌قدم باشید، می‌توانیم کارما را از بین ببریم.» (سخنرانی ششم، جوآن فالون)

درست پس از اینکه این وابستگی را رها کردم، وابستگی دیگری نمایان شد: حسرت. حسرت اینکه طی این سال‌ها فرصت‌های بسیاری را به‌منظور روشنگری حقیقت برای موجودات ذی‌شعوری که در مسیرم قرار گرفته بودند، از دست داده بودم. این موضوع را با یکی از هم‌تمرین‌کنندگان در میان گذاشتم. او با آرامش فقط یک جمله گفت: «افراد بسیار بیشتری هنوز در انتظار نجات هستند.» همان لحظه از حسرت بیرون آمدم. باور دارم این یادآوری استاد بود که دیگر نباید اجازه دهم حسرت بار سنگینی را بر من تحمیل کند. تنها راه پیش‌رو این است که فا را بیشتر مطالعه کنم و به مسیری که استاد نظم و ترتیب داده‌اند بازگردم. تنها راه پیش‌رو این است که وابستگی‌ام به احساس شایسته‌نبودن و سایر وابستگی‌های خودمحورانه را از بین ببرم و برای هر کسی که استاد در مسیرم قرار می‌دهند، حقیقت را روشن کنم.

متعاقباً مطالعه فا را بیشتر کردم و برای تماس با دفاتر دولت فدرال تلاش بیشتری به خرج دادم، اما گرفتن وقت ملاقات برایم دشوار بود، این دشواری پس از انتشار مقاله افترا‌آمیز نیویورک تایمز آغاز شده بود. وقتی به واشنگتن دی‌سی سفر کردم، به‌طور اتفاقی در آخرین لحظات توانستم با یکی از کارکنان دفتر یک نماینده خانم در کنگره که تا آن زمان با او صحبت نکرده بودم، وقت ملاقات بگیرم. تعجب کردم که آن‌قدر دیروقت ایمیلی دریافت کردم. روز بعد با آن کارمند دیدار کردم. چون قبلاً با کارکنان این دفتر دیدار نکرده بودم، تصمیم داشتم از ابتدا شروع کنم: اینکه فالون گونگ چیست، آزار و شکنجه آن، و سپس به سرکوب فراملی بپردازم. از او پرسیدم که آیا درباره فالون گونگ چیزی می‌داند و او با اطمینان گفت بله، توضیح داد که از دفتری در تگزاس، به آنجا منتقل شده و تمرین‌کنندگان در تگزاس، به‌خوبی درباره این موضوع اطلاع‌رسانی کرده بودند. او درباره فالون گونگ، علت آزار و شکنجه و برداشت اجباری اعضای بدن اطلاع داشت و حتی نام طرح قانونی مربوط را نیز ذکر کرد. بنابراین توانستم مستقیماً به موضوع سرکوب فراملی بپردازم و درباره شیوه‌های مختلفی که دفترشان برای مقابله با نفوذ ح.ک.چ در ایالات متحده به کار می‌گرفت گفت‌وگوی بسیار خوبی با او داشتم.

دیدن تلاش‌های جامع سایر تمرین‌کنندگان برای روشنگری حقیقت، الهام‌بخشم شد تا به‌منظور روشنگری حقیقت برای کارکنان دفاتر دولتی بیشتر تلاش کنم. اگر در جلسه‌ای با کارکنان دولتی، احساس کنم که آن‌ها پذیرای صحبت‌هایم نیستند یا حالت تدافعی دارند، به درون نگاه می‌کنم تا وابستگی‌هایم را پیدا کنم، رفتارم را اصلاح و افکار درستم را قوی می‌کنم و می‌کوشم جلسه دیگری ترتیب دهم تا حقیقت را با جزئیات بیشتری برایشان روشن کنم.

در خانواده نیز آزمون‌های شین‌شینگ بسیاری داشته‌ام. مادرم از پدرم طلاق گرفت و آن‌ها قطعه زمینی را میان خودشان به دو نیم تقسیم کردند. من برای ساخت خانه‌ای در این زمین خانوادگی، وام مسکن گرفتم و مادرم با من زندگی می‌کند. مادرم کمک کرده است به بسیاری از وابستگی‌هایم، به‌ویژه وابستگی به کنترل امور و داشتن فضای شخصی پی ببرم. وقتی به این خانه نقل‌مکان کردیم، مادرم همه وسایلش را در اتاق نشیمن گذاشت: دو صندلی، یک بوفه عتیقه، قفسه‌های کتاب و چند میز کوچک، به‌طوری‌که تمام فضای اتاق نشیمن را با وسایلش اشغال کرد. از این موضوع دلخور بودم، اما نمی‌فهمیدم چرا، و چیزی هم درباره‌اش نگفتم.

یک اتاق مهمان نیز داریم که هردو سعی کردیم از آن استفاده کنیم، اما بازهم مادرم سه‌چهارم فضا را به وسایل خودش اختصاص داد و تقریباً هیچ فضایی برای من باقی نگذاشت. به‌شدت عصبانی بودم، اما بازهم چیزی نگفتم. پس از نگاه به درون متوجه شدم که بازهم به این مسئله وابستگی دارم که برای اثبات ارزش خودم مبارزه کنم. حالا آموخته‌ام که نحوه رفتار دیگران با من، نشان‌دهنده ارزش و شایستگی من نیست. وقتی این موضوع را درک کردم، وسایلم را از اتاق مهمان بیرون آوردم و اتاق را در اختیار مادرم گذاشتم. او خوشحال بود که می‌توانست آن فضا را برای خودش داشته باشد.

وقتی کارمای فکری و مداخله می‌کوشند مرا از مسیر خارج کنند، فا را ازبر می‌خوانم. در آغاز، هر زمان فرصت کوتاهی پیدا می‌کردم، با تمام وجود فا را ازبر می‌کردم. با گذشت سال‌ها اجازه دادم وابستگی‌هایم مانع این کار شوند. اکنون که فا را در قلبم دارم، می‌بینم که صبح زود بیدارشدن، فرستادن افکار درست، ازبرکردن فا، مطالعه آن و انجام تمرین‌ها برایم بسیار آسان‌تر شده است. امیدوارم وابستگی‌هایم را بیشتر از بین ببرم تا بتوانم ذهنی پاک و تنها یک هدف داشته باشم: پیروی از نظم و ترتیبات استاد برای نجات تعداد بیشتری از موجودات ذی‌شعور. می‌دانم زمان چندانی باقی نمانده است. تمام تلاشم را می‌کنم تا عقب‌ماندگی‌ام را جبران کنم.

سپاسگزارم استاد، سپاسگزارم هم‌تمرین‌کنندگان.

(ارائه‌شده در کنفرانس فای غرب میانه آمریکا در سال ۲۰۲۶)