(Minghui.org) در طول پاندمی کووید، همسرم بیمار شد و نیاز داشت که بهطور مرتب از بیمارستان نسخه بگیرد. بیمارستان به من اجازۀ ورود نمیداد، زیرا واکسینه نشده بودم، بنابراین از دخترمان خواستم که داروها را بگیرد. کارت بیمۀ درمانی همسرم را به دخترم دادم. او یک سال این کار را انجام داد.
کارت بیمۀ درمانی همان کارت صندوق بازنشستگی است و دخترم به من گفت که مسئولان یک سال است برای همسرم حقوق بازنشستگی واریز نکردهاند. چند بار به دخترم گفتم کارت را به من پس بدهد تا به نزد مسئولان بروم و مسائل را حل و فصل کنم. وقتی مدام تعلل میکرد، پافشاری کردم و او درنهایت کارت را به من داد. هنگامی که به بانک رفتم، کارمند به من گفت که دخترم طی یک سال گذشته بهتدریج تمام حقوق بازنشستگی مادرش را برداشت کرده است. وقتی از دخترم خواستم پول را پس بدهد، نپذیرفت.
چند سال بعد، همسرم در بیمارستان بستری شد. من در 70سالگی سه ماه کنار تختش ماندم. دخترم هرگز برای عیادت یا کمک نیامد. بهمدت سه ماه نمیتوانستم روی کاناپه بهخوبی بخوابم و در کافهتریای بیمارستان غذای خوبی نمیخوردم. برایم خستهکننده بود. بیماران و خانوادههایشان که با همسرم در یک اتاق بودند برایم متأسف شدند و از دخترم بدگویی میکردند. با اینکه با گفتههایشان موافق بودم، اما از دخترم دفاع کردم و گفتم که او چون باید کار کند، وقت عیادت ندارد.
چند سال گذشت، اما هر وقت به یاد کارهایی که دخترم انجام داده بود میافتادم، عصبانی میشدم. یک روز، درحالیکه مدیتیشن میکردم، گذشته را بهیاد آوردم و نمیتوانستم فکر نکنم: «او دختر بسیار بدی است. شاید رابطهام را با او قطع کنم.» بهمحض ظهور این فکر، احساس کردم جریانی از انرژی سیاه اهریمنی در سینهام فرو میرود. بیدرنگ روی افکار بدم متمرکز شدم و به درونم نگاه کردم: «دخترم ذات خوبی دارد و شجاع بوده است که با استاد لی به دنیای بشری آمد. رفتار خودخواهانهاش به من کمک میکند تا در تمرینم پیشرفت کنم و وابستگیهایم به پول و راحتی را برملا میکند.» وقتی این افکار ظاهر شدند، انرژی اهریمنی سیاه از فرو رفتن در من باز ماند.
کینه و رنجشم انرژی سیاه را فراخواند. اگر به درونم نگاه نمیکردم و درعوض مدام دخترم را سرزنش میکردم، یا بدتر از آن، حتی شروع به دعوا با او میکردم، آنگاه انرژی سیاه همچنان به بدنم وارد میشد و درنهایت باعث میشد سلامتیام را از دست بدهم. در برخی از مقالاتی که در مینگهویی خواندهام، بسیاری از تمرینکنندگان بیمار میشدند، زیرا نمیتوانستند از کینهای که نگه داشته بودند دست بکشند. حتی برخی از تمرینکنندگان جان خود را از دست دادند.
استاد بیان کردند:
«در گذشته، همانطور که شما را نجات میدادم، بسیاری از شما به من ناسزا میگفتید. افرادی بودند که حتی در حین کلاسهایم به من ناسزا میگفتند. برایم مهم نیست. فقط میخواهم شما را نجات دهم.» (آموزش فا طی جشن فانوس سال 2003)
تا زمانی که به خوبیها و ویژگیهای خوب دیگران نگاه کنیم، کینه و رنجشی نسبت به آنها ایجاد نخواهیم کرد. افراد قبلاً پادشاهان و لردهای مقدسی در جهانهای والا بودهاند. آنها بدون ترس از دنیای شریر و منحط بشری، به اینجا آمدهاند تا بتوانند موجودات جهانشان را نجات دهند و به استاد کمک کنند تا جهان را اصلاح کنند. ما باید از آنها (همۀ مردم) تشکر کنیم، با آنها با مهربانی رفتار کنیم و نجاتشان دهیم.
کپیرایت ©️ ۲۰۲۳ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.
مجموعه بینشها و تجربیات