(Minghui.org) به‌تدریج دریافتم که شخصیت خوب، گفتار و کردار شریف و شخصیت اخلاقی عالی من باعث تغییر محیط اطرافم و نشان دادن شایستگی‌های دافا شده است. من تمرین فالون دافا را در سال 1996 شروع کردم.

به‌دست‌آوردن سلامتی‌ و ارتقای اخلاقیاتم پس از تمرین فالون دافا

بعد از تولد دخترم، دچار تب بعد از زایمان شدم. بعداً دچار مشکلات عصبی، بی‌خوابی، التهاب روده، اسهال مکرر و کمبود انرژی در طول روز شدم. بیمارستان‌ها نمی‌توانستند بیماری‌هایم را درمان کنند، بنابراین تمرین‌های مختلف چی‌گونگ را امتحان کردم، اما هیچ‌چیز کمکی نکرد.

مدتی بعد از شروع کارم، به یک اداره دولتی منتقل شدم. ازآنجاکه تعداد افراد این اداره بیشتر از نیاز بود، افراد حاضر در دفتر، به شایعات و حیله‌گری علاقه داشتند. غالباً ضیافت‌هایی برگزار می‌شد که در آن‌ها، زیاد مشروب می‌خوردم، اما هرگز مست نمی‌شدم. در چنین محیطی، همراه با بدخلقی‌ام، شخصیتی نابهنجار پیدا کردم، به‌طوری که شخصیتی تحریف‌شده پیدا کردم، به‌طور نا‌معقولی بحث و جدل می‌کردم و برای کسب هر منفعتی که می‌توانستم به دست آورم مبارزه می‌کردم. درنتیجه وضعیت سلامتی‌ام بدتر شد.

پس از تمرین فالون دافا برای مدت کوتاهی، عاری از بیماری شدم. فا را خواندم و متوجه شدم که باید بردبار باشم، اما دشوار بود. هر روز صبح به خودم یادآوری می‌کردم: «اگر کسی تو را سرزنش کرد، مقابله‌به‌مثل نکن، صبور باش.» در طول روز می‌توانستم خودم را کنترل کنم، اما همچنان خواب مشاجره کردن با مردم را می‌دیدم. مدت زیادی طول کشید تا از این مرحله عبور کنم.

واحد کار هر سال یک مسابقه ماهیگیری برگزار می‌کرد و هیچ تفاوتی بین خانم‌ها و آقایان وجود نداشت و من اغلب جزو سه نفر برتر بودم. پس از تمرین دافا، این اصل را درک کردم که تمرین‌کنندگان نمی‌توانند موجودی را بکشند، بنابراین دیگر در آن شرکت نکردم. استاد به ما یاد دادند که مشروب نخوریم. تصمیم گرفتم الکل را ترک کنم و بعد از آن، الکل برایم بد‌مزه شد. همکارانم متوجه شدند که من دیگر مشروب نمی‌خورم و فکر کردند که این باورکردنی نیست. از آن‌ها خواستم کتاب‌های دافا را بخوانند و ویدئوی سخنرانی‌های نُه‌روزه استاد را در دفتر اتحادیه کارگری پخش کردم. همه کسانی که آن را تماشا کردند گفتند که بسیار خوب است و برخی از همکارانم نیز شروع به تمرین فالون دافا کردند.

در آن زمان، داروخانه‌ها انواع مایحتاج روزانه را می‌فروختند. مردم اغلب از داروخانه‌ها چیزهایی می‌خریدند و از واحد کار، هزینه‌ها را دریافت می‌کردند. استاد بدنم را پاکسازی کردند و دیگر بیمار نبودم. تصمیم گرفتم هزینه‌های پزشکی را مطالبه نکنم و به‌دنبال منافع شخصی ازطریق خرید لوازم اداری نباشم. در ابتدا، گذراندن زندگی سخت بود. بعداً به آن عادت کردم و دیگر احساس نمی‌کردم آنقدر سخت است. سپس واحد کار با مشکلات مالی روبرو شد و بودجه پزشکی را به‌صورت نقدی براساس میزان حقوق تخصیص داد. این مبلغ جایگزین بازپرداخت هزینه‌های پزشکی شد. میزان آن پایین بود و بسیاری از افراد دریافتند که برای تأمین هزینه‌های پزشکی‌شان کافی نیست. اما من می‌توانستم تمام آن پول را نگه دارم. به‌تدریج شگفتی تمرین تزکیه را احساس کردم.

حزب کمونیست چین (ح‌.ک.چ) آزار و شکنجه فالون دافا را در ژوئیه1999 آغاز کرد. به‌تدریج متحمل فشار از طرف خانواده، واحد کاری، دفتر منطقه‌ای و اداره 610 شدم. حقیقت را به‌صورت رو در رو برای مدیران جدید دفتر روشن کردم. یکی از همکارانم روزی به من گفت که مدیرم برای شکایت از من نزد دبیر حزب رفته است. دبیر شکایت او را نپذیرفت. سپس برای شکایت از من، نزد رئیس رفت و رئیس نیز او را رد کرد. همکارم به من هشدار داد: «اگر او به شکایت‌کردن ادامه دهد، برایت خوب نخواهد بود! بهتر است مراقب باشی.»

بین‌ من و مدیرم رنجشی بود. او با این کسب‌وکار آشنا نبود، اما وقتی مدیر واحد ما شد، همیشه با لحن رسمی صحبت می‌کرد. من به او نگاه تحقیر‌آمیزی داشتم و درحالی‌که افراد زیادی در اطراف بودند اغلب از او انتقاد می‌کردم. رنجش بین‌مان را حل نکردم و آن را نادیده گرفتم. به یاد آوردم که استاد درباره هن‌شین گفته بودند که تحقیر خزیدن با دستان و زانویش بین پاهای مرد دیگری را تحمل کرد و می‌دانستم که باید غرورم را رها کنم، بنابراین تصمیم گرفتم در مقابل همه، از او عذرخواهی کنم. یک روز صبح در کافه‌تریای کارکنانمان، دیدم مدیرم وارد شد و یک صندلی خالی پشت میز ما بود. بلند شدم، با دستم اشاره کردم و لبخند زدم: «دوست دارید با ما غذا بخورید؟» او سردرگم بود. احساس کردم که در آن لحظه، ما در کانون توجه قرار داریم و بقیه نفس خود را حبس کردند.

بعد از اینکه نشست، گفتم: «وقتی برای اولین بار مدیر شدی، با این تجارت آشنا نبودی. من به تو کمک نکردم و حتی برایت دردسر ایجاد کردم. من اشتباه کردم. عذرخواهی می‌کنم.» او تحت تأثیر قرار گرفت و گفت: «همه‌چیز گذشته است، همه‌چیز گذشته است.» ادامه دادم: «آن زمان وضعیت سلامتی خوبی نداشتم. حالم بد بود. لطفاً مرا ببخش. اکنون فالون گونگ را تمرین می‌کنم که به من سلامتی داد. فالون گونگ همچنین به من آموخت که چگونه فرد خوبی باشم. اگر فالون گونگ را تمرین نکرده بودم، امروز از تو عذرخواهی نمی‌کردم.» او گفت: «درست است. ما در سیاست شرکت نمی‌کنیم. تا زمانی که سالم باشیم، خوب است.»

پس از رفتن او، همکارانی از میزهای دیگر آمدند و نظر دادند. یکی گفت: «استاد لی بسیار توانا هستند و می‌توانند به شما یاد بدهند که انسان خوبی باشید.» دیگری گفت: «فالون گونگ بسیار شگفت‌انگیز است. من امروز روشن شدم.» یکی دیگر گفت: «من تحت تأثیر تو قرار گرفتم. می‌دانم که فالون گونگ خوب است. فقط جرئت تمرین آن را ندارم.»

بعداً شخصی به من گفت که مدیرم از من بسیار تعریف کرده است. می‌دانستم که استاد این موضوع را برای من حل کردند، زیرا ‌دیدند که شین‌شینگ من در سطح مناسبی است.

ایجاد محیطی برای اعتباربخشی به دافا

کارمندان اداره 610 منطقه به مدیران دفتر اطلاع دادند و خواستار ملاقات با من شدند و گفتند که می‌خواهند شخصاً کار «تبدیل» را بررسی کنند. همکارانم از من خواسته بودند که به عوامل اداره 610 توهین نکنم و پیشنهاد کردند که می‌توانم به آن‌ها دروغ بگویم و ابراز کنم که تمرین فالون گونگ را رها کرده‌ام، در غیر این صورت ممکن است بازداشت شوم. در آن زمان، بسیاری از تمرین‌کنندگان در کلاس‌های شستشوی مغزی بازداشت یا به اردوگاه‌های کار فرستاده شده بودند. هیچ هم‌تمرین‌کننده‌ای در اطراف من وجود نداشت که بتوانم از تجربه آن‌ها یاد بگیرم. مدام از استاد می‌خواستم که مرا نجات دهند.

چهار نفر از اداره 610، به محل کارم آمدند. وقتی آن‌ها را دیدم، حرفی نزدم، اما در قلبم مدام از استاد می‌خواستم که مرا نجات دهند. پس از یک وضعیت بن‌بست طولانی، وقتی آن‌ها می‌رفتند، یکی گفت: «این شیوه کار نمی‌کند، ما باید در آینده بیشتر بیاییم.» بعد از رفتن آن‌ها، همکارانم همگی مرا مقصر می‌دانستند، اما می‌دانستم که استاد این وضعیت را برای من حل‌وفصل کردند.

آن‌ها واقعاً بعد از آن، شروع به آمدن کردند. گاهی یکی تنها، گاهی دو تای آن‌ها، و تعداد افراد ثابت نبود و اغلب چهره‌های جدیدی می‌آمدند. حضور آن‌ها باعث آزار همکارانم و مدیران دفتر شد. وقتی شرایط اجازه می‌داد حقیقت را برایشان روشن می‌کردم. همکارانم نیز از منظر بشری با آن‌ها صحبت می‌کردند. آن‌ها احساس نارضایتی می‌کردند، بنابراین مرا به اداره 610 شهر تحویل دادند.

برای بیش از یک سال، اغلب در محل کار مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتم و هر لحظه ممکن بود مرا بربایند. همیشه احساس ترس می‌کردم.

استاد بیان کردند:

«تمام موجودات در کیهان درحال تعیین مجدد جایگاه خود هستند. انسان‌‏ها لایق این نیستند که این فا را آزمایش کنند و خدایان نیز همین‌‏طور. هر کسی که به آن دست بزند مرتکب گناه می‌‏شود. آن‌ها نیز تمام این را دیده‌‏اند.» («آموزش فا در کنفرانس فای دریاچه‌های بزرگ در آمریکای شمالی»، راهنمایی سفر)
«چگونه می‌‏تواند مجاز باشد که در طی جریان پیشرفت یک موجود به سوی سطح و ظاهر و رفته رفته یک خدا شدن، فداکاری‌‏های خود را انجام ندهد، به رشد خود ادامه ندهد، و تقوای عظیم خود را بنا نکند؟» («آموزش فا در کنفرانس فای دریاچه‌های بزرگ در آمریکای شمالی»، راهنمایی سفر)

آموزش استاد مرا بیدار کرد. چند نفری که مرا زیر نظر داشتند گفتند که به عملکرد خوب من غبطه می‌خورند. قبلاً فکر می‌کردم آن‌ها مرا مورد آزار و اذیت قرار می‌دهند، از آن‌ها متنفر بودم. اکنون که به آن‌ها نگاه می‌کردم، متوجه می‌شدم که ترحم‌برانگیز هستند. برخی از آن‌ها بیکار شده بودند، بنابراین برای امرارمعاش دست به این کار می‌زدند، اما به خودشان آسیب می‌رساندند. نیروهای کهن بسیار پلید هستند. این مردم منتظر بودند تا آن‌ها را بیدار کنیم و نجاتشان دهیم. در آن لحظه می‌دانستم که مأموریت من نجات موجودات ذی‌شعور است. تمرین‌کنندگان فالون دافا این کار را برای استاد انجام نمی‌دادند، و ما هم این کار را انجام نمی‌دادیم تا استاد ببینند. بلکه استاد به ما فرصت می‌دادند تا تقوای عظیم خود را بنا کنیم.

همچنین متوجه شدم که در روند روشنگری حقیقت، از شر وابستگی‌های مختلف به‌ویژه ترس خلاص می‌شوم. فهمیدم که اگر مردم را نجات ندهیم، مرتکب گناه شده‌ایم. کسی که مانع نجات مردم شود مرتکب گناه شده است. استاد همچنین به ما قدرت مافوق‌طبیعی فرستادن افکار درست را دادند. تنها زمانی که خوب عمل نکنیم، توسط شیطان مورد مداخله قرار خواهیم گرفت، بنابراین استاد از ما خواستند که فا را به‌خوبی مطالعه کنیم.

بعداً یک دبیر جدید حزب به دفتر ملحق شد و خواست مرا ببیند. رئیس بخش مرا همراهی کرد و من به دبیر گفتم که چرا تمرین می‌کنم. پس از آن، مدیر جدید دفتر نیز خواست که مرا ببیند و رئیس بخش دوباره مرا همراهی کرد. بعد از پایان صحبتم، مدیر در فکر فرو رفت. رئیس گفت: «تو با تمرین فالون گونگ احمق شده‌ای. اگر پولی را روی زمین پیدا کنی، آن را برمی‌داری؟» گفتم: «آن را بر نمی‌دارم.» رئیس گفت: «آیا احمقی؟ حتی وقتی پول را می‌بینی، آن را‌ نمی‌خواهی.»

پرسیدم: «کدام یک بهتر است: پول پیدا‌شده را برگردانیم یا اجناس گمشده در خیابان را برنداریم؟» رئیس گفت که نمی‌فهمد چرا این را پرسیدم. گفتم: «فرد با پس‌دادن پول پیدا‌شده نشان می‌دهد که انسان خوبی است. نگرفتن یک کالای گمشده در خیابان به این معنی است که همه مردم خوب هستند. اگر تمرین‌کنندگان فالون گونگ کشوری داشتند، آن کشور کشورِ مقدس‌ها می‌بود.» مدیر با صدای بلند خندید. می‌دانستم که رئیسم فقط در مقابل مافوقش، این نمایش را اجرا می‌کند تا از من محافظت کند. درواقع، وقتی پلیس برای آزار و اذیتم به خانه‌ام آمد، او از کسی خواسته بود که از من محافظت کند.

سومین مدیر جدید دفتر هر دو عنوان را داشت، مدیر دفتر و دبیر حزب. مدیر جدید به‌تازگی کارش را آغاز کرده و هنوز با کارکنان دیدار نکرده بود که از اداره 610 شهر با او تماس گرفتند و از او خواستند در «تبدیل» من همکاری کند. مدیر جدید دفتر در راه رسیدن به یک جلسه استانی در بزرگراه بود، اما برگشت و جلسه اضطراری کمیته حزب دفتر را تشکیل داد. دو معاون وضعیت مرا مطرح کردند و از او خواستند بدون معطلی به جلسه برود.

وقتی مدیر بعداً از یک سفر خارج از کشور برگشت، من پیشقدم شدم که به او سلام کنم: «چه چیزی در خارج از کشور دیدید؟» او آگاهانه پاسخ داد: «[فالون گونگ] را دیدم!»

بخشی که من در آن بودم تحت سازماندهی مجدد بزرگی قرار گرفت و من تنها کسی بودم که ماندم. تعداد کارکنان بیش از دو برابر شد، ازجمله فارغ‌التحصیلان جدید کالج، افرادی که از سایر بخش‌ها منتقل شدند و افرادی که از سایر واحدهای کاری منتقل شدند. همکاران جدیدم نگران بودند که اگر من حقیقت را برای آن‌ها روشن کنم، مدیران دفتر آن‌ها را توبیخ کنند.

یک روز، معاون جدید مدیر مسئول به بخش ما آمد و درباره حادثه خودسوزی تیان‌آنمن توسط ح‌.ک.‌چ صحبت کرد. بی‌اختیار گفتم که آن صحنه‌سازی‌ شد. در آن زمان، هیچ کسی در اتاق صحبت نمی‌کرد. با آرامش درباره نکات مشکوک آن صحبت و فاش کردم که این رویداد برای منزوی‌کردن فالون گونگ طراحی شد. معاون مدیر گفت که آن در تلویزیون نشان داده شد. گفتم: «دیگر کسی تلویزیون را باور نمی‌کند. اگر می‌خواهید درباره حقیقت بیشتر بدانید، می‌توانم به دفترتان بیایم و جزئیات را به شما بگویم.» همکارانم نیز وقتی دیدند که معاون مدیر مسئول با روشنگری حقیقت من مخالفت نکرد، نگرانی‌شان برطرف شد.

با آرام‌تر‌شدن محیط، از خردم استفاده کردم تا حقیقت را برای افرادی که در محل کار ملاقات می‌کردم روشن کنم و آن‌ها را متقاعد کردم که از ح.‌ک.‌چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوند، که بسیار مؤثر بود. آن‌ها شامل کارگران، ساکنان، معلمان، مدیران، آتش‌نشانان، پزشکان، پلیس مسلح، پلیس، کارکنان اداره 610 و غیره بودند.

درحال‌حاضر به استرالیا مهاجرت کرده‌ام. آمدن به یک کشور خارجی، امتحان دیگری است. در محیطی آرام، سست‌شدن آسان است. باید هرازگاهی به خودم یادآوری کنم که هر لحظه را گرامی بدارم و به یاد داشته باشم که هدف زندگی من لذت بردن نیست، بلکه بازگشت به سرشت اصلی است. باید در مسیر تزکیه، شجاع و کوشا باشم و با استاد به خانه واقعی‌ام برگردم!

استاد بزرگ و نیک‌خواه سپاسگزارم!