(Minghui.org) درود بر استاد محترم! درود بر همتمرینکنندگان!
در سال گذشته، چهار آزمون بزرگ را پشت سر گذاشتم که باعث شدند درباره وابستگیهای بنیادینم تأمل کنم. این چهار اتفاق وجه مشترکی داشتند. آنها باعث شدند متوجه شوم که باید وابستگیام به شهرت و اعتبار را رها کنم. شرایط هرقدر هم نامساعد باشد، باید بدون ترس به فا اعتبار ببخشم. مایلم درباره یکی از این آزمونها، درکم از آن و تغییراتی که در من ایجاد کرد، صحبت کنم.
رهاکردن
زمستان گذشته، دوست یکی از دوستانم از من خواست تا کارگردانی سریال اینترنتیاش را بر عهده بگیرم. اگرچه این پروژه داوطلبانه بود، من به کارگردانی علاقه زیادی دارم و احساس کردم فرصتی است تا تجربه کسب کنم و بر تعداد نمونهکارهای حرفهایام بیفزایم. پس از بررسی قرارداد و فیلمنامه، داستان را تأثیرگذار یافتم و بدون تردید به پروژه پیوستم. همه اعضای گروه فوقالعاده و بسیار حرفهای بودند. خوشحال بودم که میتوانستم در چنین پروژه بزرگی، مسئولیت کارگردانی و مدیریت تولید را بر عهده بگیرم.
پس از دو ماه پیشتولید و شش روز فیلمبرداری فشرده، ناگهان متوجه شدم که این مجموعه آشکارا «مرگ با کمک پزشکی» را ترویج میکند. بهطور خلاصه، موضوع آن خودکشی با کمک دیگران بود. شوکه شدم. با فیلمنامهنویس و تهیهکننده مجموعه و همچنین همسرش که بازیگر نقش اصلی و یکی دیگر از تهیهکنندگان بود، تماس گرفتم تا مطمئن شوم موضوع را اشتباه متوجه نشدهام. وقتی این مسئولیت را پذیرفتم، تصور میکردم فیلم درباره این موضوع، موضعی اخلاقی و مثبت دارد و حتی به تأمل درباره برخی ارزشهای پزشکیای میپردازد که در آن مطرح شدهاند. اما خیلی زود مجبور شدم اعتراف کنم که برداشت اشتباهی از فیلمنامه داشتم. پروژه در ظاهر مشکلی نداشت، اما محتوای آن تاریک و نگرانکننده بود.
فیلمنامهنویس و همسرش حاضر شدند گفتوگو کنند، بنابراین چند بار با حسننیت و براساس اصول فا تلاش کردم آنها را متقاعد کنم. اما سرانجام متوجه شدم که دیدگاههایشان بسیار انعطافناپذیر است و هردو ملحد هستند. تا آن زمان، هرگز در میانه اجرای قراردادی، از ادامه کار انصراف نداده بودم. برای وفای به عهد، ارزش زیادی قائلم، بنابراین در ابتدا حتی جرئت نمیکردم به ترک پروژه فکر کنم. اما استاد سه موضوع را به من نشان دادند.
نخست اینکه وقتی تصمیم گرفتم دیگر هیچچیزی را از آن پزشک که فیلمنامهنویس هم بود قبول نکنم، دیدم موجودی نیمهانسان و نیمهربات از بدنم خارج شد. بلافاصله احساس کردم که آن موجود از طرف آن پزشک آمده بود. (از استاد سپاسگزارم که کمک کردند آن را از بدنم خارج کنم.)
دوم اینکه وقتی صحنهای را فیلمبرداری میکردیم که در آن، بیمار درخواست خودکشی با کمک دیگران را مطرح میکرد، از نظر حرفهای، فیلمبرداری بسیار خوب انجام شده بود. حتی بازیگری که نقش خواهر شخصیت اصلی را بازی میکرد، ناگهان هنگام فیلمبرداری دچار کهیر شد و این موضوع تأثیرگذاری صحنه را بسیار بیشتر کرد. اما ناگهان حال من بهشدت بد شد، نزدیک بود بالا بیاورم و مجبور شدم مدتی استراحت کنم.
سوم اینکه درباره این موضوع با یکی از همتمرینکنندگان صحبت کردم. او پس از اینکه با حوصله به حرفهایم گوش داد، گفت: «میدانی من از حرفهایت چه فهمیدم؟ تو درواقع واقعاً میخواهی این پروژه را ترک کنی.» با شنیدن این حرف، ناگهان اشکهایم سرازیر شد.
گرچه افکار بشری باعث میشدند که احساس کنم باید به قراردادم پایبند بمانم، بهویژه با توجه به زمانی که صرف پروژه کرده بودم، لطمهای که ترک پروژه به عزتنفسم میزد و زیان حرفهای ناشی از کنارهگیریام، اما میدانستم که نمیتوانم به همکاری ادامه دهم. براساس سطح تزکیهام در آن زمان، درکم این بود که ادامه مشارکت در این پروژه بهمعنای اعتباربخشی به فا نبود و با ارزشهای شخصیام و اصول فالون دافا نیز مغایرت داشت.
بالاخره جرئت پیدا کردم و از پروژه کنار کشیدم. از اعتبار کارم، حاصل کاری که تا آن زمان انجام داده بودم که حدود نیمی از کل سریال را تشکیل میداد و آنچه که میتوانست نمونهکار بسیار چشمگیری برای کارنامه حرفهایام بهعنوان کارگردان باشد، صرفنظر کردم. رهاکردن این چیزها واقعاً آسان نبود. حتی چند هفته بعد هم همچنان احساس پشیمانی میکردم و از خودم میپرسیدم که آیا میتوانستم حقیقت را بهتر برای فیلمنامهنویس و همسرش توضیح دهم. اما با گذشت زمان آرام شدم. شخصاً با تکتک بازیگران و عوامل فنی تماس گرفتم تا دلیل کنارهگیریام را توضیح دهم و این روند به گفتوگوهای ارزشمند و معنادار بسیاری منجر شد.
اگرچه آن پزشک کتاب جوآن فالون را که به آنها داده بودم پس داد، همسرش گفت که او کتاب را ورق زده و نگاهی به آن انداخته بود. امیدوار بودم دستکم یک جمله از آن، در قلبش باقی مانده باشد. همچنین میدانستم که صفحه فیسبوکم را دیده و حتماً برخی از تصاویر و مقالات مربوط به روشنگری حقیقت را مشاهده کرده است.
بعداً در کمال تعجب متوجه شدم کارگردانی که ادامه فیلمبرداری را بر عهده گرفته بود، فردی بسیار معتقد است که عقایدش را صریح و بیپرده بیان میکند. با فکرکردن به نظم و ترتیبهای عظیم استاد، بیاختیار لبخند زدم. آشنایی مختصری با او داشتم. بعداً او خواست با من گفتوگویی صریح و بیپرده داشته باشد و گفتوگوی بسیار خوبی با هم داشتیم. وقتی به او گفتم که نامش میتواند بهعنوان کارگردان مجموعه ثبت شود، احساس ناراحتی کرد، زیرا این کار با واقعیت مطابقت نداشت. او همچنین راهحلهایی پیشنهاد کرد که هرگز به ذهنم نرسیده بودند. برای مثال میتوانست یادداشتی در فیلم بگنجاند مبنی بر اینکه دیدگاههای مطرحشده در این مجموعه، بیانگر موضع گروه فنی نیست. این موضوع باعث شد بار دیگر درباره معنای «حقیقت» بیندیشم.
این گفتوگو باعث شد متوجه شوم که شیوه کنارهگیریام از پروژه، تاحدی بیشازحد تند و قاطعانه بود و در برخورد با سفارشدهندگان اصلی پروژه، بهاندازه کافی مؤدب و محترمانه رفتار نکرده نبودم، هرچند قبلاً با کسی چنین رفتاری نداشتم. همچنین واضحتر دیدم که هنگام مواجهه با تاریکی، چگونه بهطور غریزی حالت تدافعی میگیرم و با قطع ارتباط و فاصلهگرفتن، از آن فرار میکنم. به خودم گفتم که دفعه بعد باید بهتر عمل کنم. ابتدا دیگران و سپس خودم را در نظر خواهم گرفت و مسائل را با ملایمت و مطابق با فا مدیریت خواهم کرد.
تلاش برای تحملکردن
طی دو سال گذشته، بارها با برخوردهای منفی و تحقیرآمیز مواجه شدم. چه در پیامهای صوتی و گفتوگوهای رودررو، چه در روابط دوستانه، میان زن و شوهر، در خانواده، در روابط با خانواده همسر، در محیط کار و حتی در میان همتمرینکنندگان، منفینگری شدید و حملات زیادی را تجربه کردم.
در ابتدا سعی کردم آنها را تحمل کنم. با خودم فکر میکردم شاید درحال بازپرداخت کارما هستم، شاید در زندگی گذشته، با آنها همینگونه رفتار کردهام، یا شاید استاد میخواهند از این طریق مرا قویتر کنند. به درون نگاه کردم و وابستگیهای زیادی را در خودم یافتم، ازجمله تمایل به شنیدن سخنان خوشایند، امید به اینکه دیگران برایم احترام قائل شوند، میل به داشتن زندگی راحت، احساساتم نسبت به همسرم، تمایل به اینکه دخترم را بهخوبی تربیت کنم و موارد دیگر. همچنین متوجه شدم که درواقع بسیار بیشتر از آنچه تصور میکردم، درباره دیگران افکار منفی در ذهن داشتم، هرچند آنها را به زبان نمیآوردم. اجازه داده بودم این افکار منفیِ ظریف و نامحسوس در ذهنم باقی بمانند.
از راههای مختلف تلاش کردم خودم را بهبود ببخشم، اما درواقع هرگز نمیتوانستم هنگام وقوع چنین اتفاقاتی کاملاً آرام بمانم و تحت تأثیر قرار نگیرم. احساس میکردم شدت این برخوردها بیشازحد زیاد و تحملشان طاقتفرساست، به همین دلیل، افکار بیشماری با سرعت از ذهنم میگذشت. گاهی حتی نمیتوانستم جلو خودم را بگیرم و از استاد شکایت میکردم که چرا باید چنین آزمونهایی را پشت سر بگذارم، آزمونهایی که تقریباً فراتر از حد تحملم بودند. همچنین انرژی تاریک زیادی میدیدم که بر من فشار میآورد. پس از دو سال تحمل این تجربیات سخت، همراه با کنارهگیری از پروژهای که پیشتر توضیح دادم و ازدستدادن وجههام در برابر ده همکار در محل کار دیگری، استاد لایه عمیقتری را به من نشان دادند.
دو روز پس از فسخ قرارداد سریال اینترنتی، نامهای برای عذرخواهی از همکارانم نوشتم و سپس این بخش از آموزش فا را خواندم.
استاد بیان کردند:
«اما این حالا چیزی بسیار آشکار و برجسته است، و این چیزی است که باید به آن توجه کنید. درحالی که تزکیهکننده هستید همگی از این اصل آگاه هستید "وقتی ضربه میخورید با ضربه پاسخ ندهید، وقتی توهین میشوید جواب آن را ندهید،" و اینکه وقتی یک تزکیهکننده واقعاً شکلهایی از ضرر و زیان را تجربه میکند بهسادگی با خنده آن را پشت سر میگذارد. این حالتی است که باید داشته باشید، و این چیزی است که باید به آن برسید، چراکه شما افراد عادی نیستید و بهدنبال این هستید که از وضعیت آنها بالاتر بروید. باید برای خود استانداردهای بالایی قائل شوید، نه آن استانداردهای مربوط به مردم عادی. بنابراین باید به چیزی که توصیف کردم برسید.» (آموزش فا در منهتن، مجموعه آموزشهای ارائهشده در سراسر جهان، جلد دهم)
استاد در همان آموزش فا همچنین بیان کردند:
«آنهایی که به حفظ آبرو وابسته هستند وادار خواهند شد که چیزهای خجالتآور بشنوند، به آن وابستگیای ضربه زده میشود که باعث میشود قادر نباشید دربرابر شنیدن نظرات انتقادی دیگران تاب بیاورید. همچنین افرادی وجود دارند که فکر میکنند از آنجا که هماهنگکنندگان پروژهها هستند، باید در برابر انتقاد ایمن باشند. و بعد برخی افرادی که استعدادهای ویژهای در برخی از جهات یا چیزهای دیگری دارند انتقاد از مردم را نمیپذیرند. گروه دیگر به هیچ کسی گوش نمیدهند به این خاطر که نظری منفی دربارۀ شخص دیگر دارند. به هر شکل و اندازهای وجود دارد. مایل نبودن به شنیدن نظرات دیگران، از محدودهای از وابستگیها ناشی میشود.»
وقتی عبارت «وابستگی به حفظ آبرو» را خواندم، واقعاً فهمیدم که تمام اتفاقات طی دو سال گذشته درنهایت برای آشکارکردن وابستگیام به شهرت و کسب اعتبار بودهاند. وابستگی شدیدی به این داشتم که «فردی مهم» به شمار بیایم، میخواستم دیگران مرا ببینند، برایم ارزش قائل شوند و به من احترام بگذارند. حتی نیاز داشتم که از نگاه دیگران، وجود و ارزش خودم را تأیید کنم. ناگهان این وابستگیهای شدید برایم کاملاً آشکار شدند. این موضوع فروتنی را به من آموخت و باعث شد دوباره بررسی کنم که برای یک تمرینکننده دافا، احترام واقعی به خود چه معنایی دارد.
در روزهای بعد همچنین متوجه شدم که آن سخنان بهظاهر بدخواهانهای که خطاب به من گفته میشدند، صرفنظر از محتوا یا نحوه بیانشان، اهمیتی نداشتند. براساس درک کنونیام، آنها صرفاً جلوهای از بازپرداخت کارما بودند. پس از رسیدن به این درک، وقتی دوباره اتفاقات مشابهی رخ میداد، میتوانستم با لبخند از کنارشان بگذرم.
مقابلهبهمثلنکردن
در گذشته، درکم از این آموزش استاد که «وقتی مورد حمله قرار میگیرید تلافی نکنید، وقتی توهین میشوید جوابش را ندهید.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون، نسخه انگلیسی ۲۰۱5) نادرست بود. ابتدا فکر میکردم دیگران به من حمله میکنند تا قویتر شوم یا کارمایم را بازپرداخت کنم، بنابراین باید هیچچیز نگویم و فقط تحمل کنم.
اما طی این یک سال تزکیه و پس از پشت سر گذاشتن سختیهای فراوان، بهتدریج فهمیدم که «مقابلهبهمثلنکردن» به این معنا نیست که نمیتوانم بعداً با مهربانی با طرف مقابل صحبت کنم و موضوع را روشن کنم. این درست مانند بخش دوم جملهای در جوآن فالون است که پیشتر هرگز به معنای واقعی آن توجه نکرده بودم:
«البته، میتوانیم مسئله را با مهربانی توضیح دهیم، ما میتوانیم موضوع را روشن کنیم- این مشكلی نیست. اما نباید بیش از حد به آن وابسته باشیم.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)
درواقع، بارها بهجای اینکه صادقانه و بیپرده با مشکلات روبهرو شوم و به فا اعتبار ببخشم، ترجیح دادم عقبنشینی کنم، بیانگیزه و بدون شور و اشتیاق شوم یا فرار کنم. به همین دلیل نمیتوانستم خودم را از وابستگیهایم رها کنم و قلبم پر از رنجش شده بود.
اکنون، براساس درکم در سطح فعلی، این اختلافات درواقع فرصتهای خوبی برای اعتباربخشی به فا هستند، صرفنظر از اینکه با چه کسی روبهرو هستم. این آزمونها به من کمک میکنند در فا پیشرفت کنم و وابستگیها و احساساتی مانند تمایل به اثبات خودم یا کسب شهرت را رها کنم. همه اینها همچنین باعث شدند واضحتر ببینم که چرا روزبهروز کمتر میتوانم نیکخواهی داشته باشم، زیرا احترامم به دیگران و توجه و اهمیتی که برایشان قائلم، مشروط شده است. یعنی دیگران ابتدا باید به من احترام بگذارند و به فکر من باشند تا من هم حاضر شوم با آنها همینگونه رفتار کنم.
مدت زیادی صرفاً تحمل کرده و مدارا نشان داده بودم، بدون اینکه واقعاً اختلافات را حلوفصل کنم، و به بمبی ساعتی تبدیل شده بودم. درنتیجه، برخی فرصتها برای نجات مردم را از دست دادم و فراموش کردم که چگونه واقعاً یک تزکیهکننده باشم. به همین دلیل، وضعیت تزکیهام همچنان رو به نزول بود. بعدها متوجه شدم که استاد ترتیبی داده بودند با افرادی لجباز، سلطهجو و خودمحور روبهرو شوم تا همان مشکلاتی را که باید ازطریق تزکیه از خودم دور میکردم، در آنها ببینم. فهمیدم که باید بار دیگر «نقش اصلی» زندگی خودم را بر عهده بگیرم و به فا اعتبار ببخشم. این بهمعنای تکبر یا خودنمایی نیست، بلکه باید این کار را با نیکخواهی پاک و فداکاری مقدس یک تزکیهکننده ازخودگذشته انجام دهم.
رهایی از افسردگی و تبدیلشدن به یک تمرینکننده واقعی
درعینحال، نیروهای کهن از وابستگیهایم به خلق آثار هنری، کمک به دیگران و تمایلم به انجام کارهای بیشتر برای گسترش فالون دافا نیز سوءاستفاده کردند و رهاشدن از این وضعیت را برایم دشوارتر ساختند. این سه وابستگی، یعنی شهرت، خودمحوری و انجام کارهای بیشتر، در کنار هم شور و اشتیاق و شادی فراوانی در من ایجاد کردند. طی دو سال گذشته، این چیزها مرا به بیراهه کشاندند و بهتدریج کنترل خودم را از دست دادم. تقریباً تمام فرصتهای شغلیای که رؤیایشان را داشتم، از بازیگری و کارگردانی گرفته تا نویسندگی، برایم فراهم شدند، انواع قراردادهایی که ردکردنشان دشوار بود. بنابراین تقریباً همه پیشنهادها را پذیرفتم و سرانجام بهشدت زیر فشار کار قرار گرفتم. گرچه همچنان هر روز برخی تمرینات را انجام میدادم و قدری هم فا را مطالعه میکردم، بیآنکه متوجه باشم، تزکیهام بهشدت تحت تأثیر قرار گرفته بود.
اختلافاتم با مردم عادی روزبهروز شدیدتر میشد و دیگر نمیتوانستم دلایل برخی از این اختلافات را بهروشنی ببینم. ذهنم به اندازه کافی روشن و پاک نبود و فضای ذهنی و ظرفیت کافی برای تحمل سختیها را نیز نداشتم. این وضعیت بهتدریج مرا به افسردگی و نارضایتی کشاند. علاوهبر این، نیروهای کهن از وابستگی عاطفیام به خانواده و همکارانم و همچنین حسادتم به کسانی که زندگی آسوده و بیدغدغهای داشتند، سوءاستفاده کردند.
استاد، سپاسگزارم! سرانجام یکی از کارها کمک بزرگی به من کرد. ازطریق این تجربه احساس کردم که استاد مرا تشویق میکنند تا افکارم را سروسامان دهم، بار دیگر خودم را پاک کنم و برای تزکیه حقیقی و رسیدن به سطحی بالاتر، عهدم را دوباره بررسی کنم و بار دیگر به تزکیهکنندهای واقعی و درستکار تبدیل شوم.
نمایشی متفاوت
هفت سال است که مشغول نویسندگی هستم. در میان آثاری که نوشتهام، نمایشنامهای مرتبط با فالون دافا نیز وجود دارد که چند بار تلاش کردم آن را برای اجرا به سالنهای تئاتر در کبک ارائه دهم. گرچه این فیلمنامه بسیار مورد تحسین قرار گرفت، هر بار رد شد. زمانی فکر میکردم شاید سالنهای تئاتر امروزی آنقدر با نمایشهای تاریک و تلخ پر شدهاند که دیگر نمیتوانند اینهمه روشنی و پاکی را بپذیرند. اما دستکم داورانی که نمایشنامه را خوانده بودند، با بخشی از حقیقت آشنا شدند.
اخیراً فراخوانی برای ارسال آثار دیدم و ناگهان فکری به ذهنم رسید: بخشی از یکی از کتابهایم را که درباره سفر و تمرین معنوی بود، انتخاب کنم و آن را به نمایشی تکنفره تبدیل کنم. بنابراین کار روی آن را شروع کردم. من و یکی از همتمرینکنندگان دو روز صرف بازبینی و پرداخت نهایی نمایشنامه کردیم. پس از آن، تلاش کردم این اثر جدید را به سالنهای تئاتر ارائه دهم. این بار وابستگی و اصرار کمتری داشتم. آثار با مضامین انسانگرایانه، زندگینامه و روانشناختی درحالحاضر بسیار محبوب هستند، بنابراین فکر کردم شاید این بار موفق شوم.
پس از ارسال اثر به چند محل و دریافت پاسخ منفی از همه آنها، به خودم گفتم: «بسیار خوب، فقط یک بار دیگر اثر را ارسال میکنم و بعد این وابستگی را رها خواهم کرد.» برخلاف انتظارم، اثرمان با عنوان «گوشدادن در سکوت» انتخاب و قرار شد در جشنوارهای در شهر کبک اجرا شود. در ابتدا فقط برای روخوانی نمایشنامه، همراه با نمایش عکسهای سفر و پخش تصاویر ویدئویی، درخواست داده بودم. اما ازآنجاکه برگزارکنندگان اجازه دادند، تصمیم گرفتیم ظرف دو هفته نمایش را بهطور کامل آماده اجرا کنیم، زیرا معتقد بودیم این کار پیام اثر را بهتر منتقل میکند. بنابراین با کمک دو همتمرینکننده و برکت از سوی استاد (واقعاً سپاسگزارم!) توانستیم کار را در مدت بسیار کوتاهی به پایان برسانیم. روز اجرا با فداکاری کامل، حالتی باثبات و افکار درست، نمایش را اجرا کردم. اگرچه نمایشنامه درباره خودم بود و نمایشی تکنفره بود که خودم آن را با استفاده از عکسها و موسیقی خودم اجرا میکردم، هیچگونه احساس خودمحوری نداشتم. فقط احساس میکردم انرژی پاکی ازطریق یک تزکیهکننده که به فا اعتبار میبخشد، منتقل میشود.
نمایش با استقبال خوب تماشاگران روبهرو شد. در جلسه پرسشوپاسخ پس از اجرا، همه روی صندلیهایشان ماندند و گفتوگوی بسیار خوبی داشتیم. یکی گفت: «همه باید بیایند و این نمایش را ببینند!» شخص دیگری گفت: «متشکرم، متشکرم که ما را در این سفر با خود همراه کردید و این لحظات اسرارآمیز را با ما به اشتراک گذاشتید.» من فقط لبخند زدم و بازخوردهایشان را پذیرفتم.
پس از این تجربه میدانم که باید همچنان ازطریق نویسندگی به فا اعتبار ببخشم و فالون دافا را گسترش دهم. همچنین درک میکنم که این فرصت برای حضور در تئاتر، به این دلیل فراهم شد که سرانجام برخی از وابستگیهایم به شهرت را رها کردم. اکنون تمایلم به اعتباربخشی به فا از طریق نویسندگی، پاک شده است.
چند هفته بعد، خبرهای خوب دیگری دریافت کردم. نمایش برنده جایزه اصلی جشنواره شد و یک دوره اقامت هنری یکهفتهای در یکی از سالنهای تئاتر شهر کبک به من تعلق گرفت. این بدان معنا بود که پاییز امسال از امکاناتی مانند کمک متخصصان برای بهبود بیشتر کارگردانی، نمایشنامه و جنبههای فنی اثر بهرهمند میشدم. پس از دوره فشرده آمادهسازی و خلق اثر، قرار بود یک یا دو اجرای عمومی برگزار شود. یکی از دوستان تهیهکنندهام نیز تمایلش را برای کمک ابراز کرد. او علاقه و ارتباط قلبی عمیقی با فالون دافا داشت و چند بار همراه من تمرینات را انجام داده بود. بنابراین امیدوارم روزی بتوانم ازطریق این اثر، در تمام صحنههای تئاتر فرانسویزبان کانادا به فا اعتبار ببخشم. اما به این موضوع وابسته نیستم.
مراقب شور و اشتیاق بیش از حد باشید: وقتی وابستگیها رها شود، معجزات رخ میدهند
درنهایت امسال درس عمیقی به من آموخت: وقتی خودمحوریام را رها کنم و از شور و اشتیاق بیش از حد فاصله بگیرم، معجزات میتوانند رخ دهند. بهتدریج بیشتر متوجه شدم که آنچه واقعاً مانع پیشرفتنم در مسیری میشد که استاد برایم نظم و ترتیب داده بودند، اغلب خودم بودم یا دقیقتر بگویم، عقاید و تصورات بشریام بود. این موضوع را هم در روابط خانوادگی و هم در رابطه با همسرم مشاهده کردم. هرگاه اختلافی پیش میآمد، اغلب به این دلیل بود که حاضر نبودم وابستگیام به شهرت و حفظ شأن و منزلتم را رها کنم، نمیخواستم اجازه دهم وابستگیهای بشریام «بمیرند» و تمایلی نداشتم مطابق نظم و ترتیبهای استاد، ازطریق تزکیهای پاک به سطوح بالاتر ارتقا یابم. در مقابل، وقتی میتوانم ملایم، صادق، فداکار و آرام باشم، معجزات رخ میدهند و اختلافات میان ما بهآسانی حلوفصل میشوند.
احساس میکنم هنوز راه درازی در پیش دارم تا بتوانم در همه حال، با اطمینان و متانت تزکیه کنم، زیرا همچنان بهآسانی تحت تأثیر احساسات دیگران و احساسات خودم قرار میگیرم. بااینحال، اکنون تا حد بیشتری به «وضعیت اولیه تزکیهام» بازگشتهام و بار دیگر قدرت بهخوبی انجامدادن روزانه سه کار را کشف کردهام. انجام تمرینات به من آرامش میبخشد و بدنم را تبدیل میکند، مطالعه فا کمکم میکند از محدودیتهای بشری فراتر بروم و فرستادن افکار درست، میدان انرژیام را پاک میکند و به اطرافیانم کمک میکند ذهن روشنتری داشته باشند. تمرینکننده دافا بودن واقعاً فرصتی بینهایت ارزشمند است. میخواهم به عهدم وفا کنم و عوامل اهریمنیای را که اخیراً در کارم مداخله کردهاند و بیشازحد مرا تحت کنترل خود درآوردهاند، نفی کنم.
اگر چیزی در این مقاله، با فا مطابقت ندارد، لطفاً به آن اشاره کنید.
سپاسگزارم، استاد! سپاسگزارم، همتمرینکنندگان!
(ارائهشده در کنفرانس فای کانادا در سال ۲۰۲۶)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.