(Minghui.org) درود، استاد! درود، همتمرینکنندگان!
تمرین فالون دافا را در سال ۲۰۰۷ آغاز کردم. نخستین بار که کتاب جوآن فالون را خواندم، این سخنان استاد در سخنرانی سوم، نظرم را جلب کرد که چگونه فاشنهای ایشان از تمرینکنندگان در موقعیتهای خطرناک محافظت میکنند. استاد بیان کردند:
«وقتی بخواهید بهطور واقعی تزکیه کنید، جانتان بیدرنگ در خطر خواهد بود و این مشکل بلافاصله به میان خواهد آمد. بسیاری از استادان چیگونگ جرئت نمیکنند مردم را بهسوی سطوح بالا آموزش دهند. چرا؟ دقیقاً بهخاطر اینکه نمیتوانند از این مشکل مراقبت کنند و نمیتوانند از شما محافظت کنند.» (سخنرانی سوم، جوآن فالون)
به یاد دارم که نخستین بار با خواندن این سخنان چقدر شوکه شدم. استاد در پاراگراف بعد بیان کردند:
«اما همانطور که به شما گفتهام، میتوانم این کار را انجام دهم، زیرا فاشن بیشماری دارم که هریک، همان قدرت عظیم فایی را دارند که من دارم. آنها میتوانند قدرتهای بزرگ فوقطبیعی و قدرتهای خدایی عظیم فا را نشان دهند.» (سخنرانی سوم، جوآن فالون)
آن زمان، تصورم از ترس صرفاً ترسیدن از تهدیدی جسمی بود و فکر نمیکردم ابعاد دیگری هم داشته باشد.
برای شرکت در رویدادی سالانه در فضای باز ثبتنام کردم که هر تابستان برای معرفی فالون دافا در آن حضور مییافتیم. مسئولیت انجام ثبتنام بر عهده من بود. حدود یک هفته پس از برگزاری آن رویداد، نامهای دریافت کردم. تصور کردم از طرف برگزارکنندگان است، زیرا از من خواسته شده بود اطلاعات تماس خود را بهروز کنم و فرم تکمیلشده را ازطریق پست برگردانم. حتی پاکتی که هزینه پستش پرداخت شده بود نیز همراه نامه بود. ازآنجاکه برخی اطلاعات تماسم تغییر کرده بود، فرم را پر و پست کردم.
وقتی نامه دیگری دریافت کردم که در آن نوشته شده بود باید مبلغ هنگفتی بپردازم، متوجه شدم ماجرا کلاهبرداری است. ادعا کرده بودند که با برگرداندن فرم، قراردادی برای انتشار تبلیغی درباره فالون دافا در وبسایتی مشخص را امضا کردهام. شرایط قرارداد را با حروف ریز در متن پنهان کرده بودند و مبلغی که مطالبه میکردند چندهزار یورو بود. شوکه شدم.
به آن وبسایت سر زدم و دیدم صفحهای درباره فالون دافا در آن وجود دارد. اما تبلیغ بسیار بیکیفیت بود و کاملاً مشخص بود که این افراد میکوشند از مردم پول اخاذی کنند. کمی تحقیق کردم و فهمیدم که این مجموعه به کلاهبرداریهای بسیار گسترده و سازمانیافته شهرت دارد. به یاد آوردم که نشانی درجشده روی پاکتِ پیشپرداختشدۀ نامه اول مربوط به مکانی در فرانسه بود. این موضوع کمی غیرعادی به نظر میرسید، اما آن زمان چندان به آن توجه نکرده بودم.
اما، در نامه دوم نشانیای در مکزیک درج شده بود! همهچیز بسیار مبهم بود. روی پاکت تمبر پستی وجود نداشت و فقط مهر پست خورده بود. به همین دلیل نمیشد مشخص کرد که نامه واقعاً از کجا ارسال شده است. چند هفته بعد، نخستین اخطار پرداخت را دریافت کردم که مبلغ اضافهای هم به آن افزوده شده بود.
از همتمرینکنندهای که سابقه حقوقی داشت پرسیدم که بهترین راه برخورد با این وضعیت چیست. او توصیه کرد هرچه زودتر نامهای سفارشی برای فسخ قرارداد بفرستم. توضیح داد که طبق قوانین بلژیک، اگر فسخ قرارداد ظرف تعداد روز معینی انجام شود، امکانپذیر است. متأسفانه آن مهلت گذشته بود. اما تصمیم گرفتم نامه را بفرستم. بنابراین نامهای سفارشی به مکزیک ارسال کردم. حدود دو هفته بعد، نامه دیگری دریافت کردم که در آن نوشته شده بود فسخ قرارداد امکانپذیر نیست و اگر مبلغ را نپردازم، بدهیام طبق شرایط مندرج در قرارداد همچنان افزایش خواهد یافت. حتی نسخهای از سندی را که امضا کرده بودم، ضمیمه کرده بودند. احساس میکردم هیچ راهحلی وجود ندارد.
بهشدت ترسیده بودم. احساس میکردم کاملاً درماندهام و نمیدانستم چه اتفاقی خواهد افتاد، این ماجرا چگونه پایان خواهد یافت یا اصلاً پایانی خواهد داشت یا نه. این احساس مدام آزارم میداد و بههیچوجه نمیتوانستم خودم را از آن رها کنم.
هر چند هفته یک بار نامه دیگری میرسید. با خودم فکر میکردم که قدم بعدی آنها چه خواهد بود. احساس میکردم شمشیری بالای سرم آویزان است و راه گریزی ندارم. حتی وقتی همراه پدر و مادر همسرم به تعطیلات تابستانی رفتیم، در تمام طول سفر نمیتوانستم از فکرکردن به این موضوع دست بردارم. آیا هرگز میتوانستم از این وابستگی به ترس رها شوم؟
از استاد کمک خواستم. استاد ازطریق فا اشارات بسیار روشنی به من رساندند و تشویقم کردند که فقط به انجام کارهایی که باید انجام دهم ادامه دهم و اجازه ندهم چیزی در کارم مداخله کند. اما عملیکردن این موضوع فوقالعاده دشوار بود. متوجه ضعف عمیقی در وجودم شدم و میدانستم که باید آن را ازطریق تزکیه از بین ببرم.
سال بعد، با اینکه بهخوبی میدانستم برگزارکننده آن رویداد هیچ ارتباطی با کلاهبرداری نداشته است، برای شرکت در آن ثبتنام نکردم. اما خیلی زود متوجه شدم که این وضعیت ذهنی درستی نیست. با دوریکردن از آن رویداد، درواقع بهجای روبهروشدن با وابستگیام، تسلیم مداخله شده بودم. بنابراین طرز فکرم را اصلاح کردم، دوباره برای شرکت در رویداد ثبتنام کردم و آن را فرصتی برای تزکیه خودم در نظر گرفتم.
حدود همان زمان، همسرم آگهی فروش خانهای را به من نشان داد. سرانجام آن خانه را خریدیم. در گوشهای از ذهنم فکر میکردم که احتمالاً پس از نقلمکان به خانه جدید، این مشکل هم از بین خواهد رفت. اما آیا با این طرز فکر، واقعاً مانند یک تمرینکننده با وضعیت برخورد میکردم یا صرفاً از نقلمکان بهعنوان فرصتی برای فرار از مشکل استفاده میکردم؟
پس از نقلمکان، دیگر نامهای دریافت نکردم. درعوض، ایمیلهایی از یک مأمور اجرای احکام قضایی در یونان دریافت میکردم که تهدید میکرد برای وادارکردنم به پرداخت پول، اقدام قانونی خواهد کرد. با خودم فکر کردم: «عجب! انگار این افراد همهجا حضور دارند.» متوجه شدم که نقلمکان به خانهای دیگر راهحل مشکل نیست. تنها راهحل واقعی این وضعیت، ارتقای شینشینگم بود.
شروع کردم به فکرکردن درباره کارمایی که این افراد برای خودشان ایجاد میکردند. آنها درواقع از نام فالون دافا برای اخاذی از تمرینکنندگان استفاده میکردند. سپس فکر دیگری به ذهنم رسید. چه تعداد از مردم عادی، در چنین وضعیتی گرفتار شدهاند؟ اما آنها چیزی را که من دارم، ندارند. آنها فا را ندارند.
استاد بیان کردند:
«فقط افرادی که از طریق تزکیه، شینشینگشان رشد کرده است، با نگاهی به عقب پی میبرند که ارزشهای اخلاقی انسان به این گستردگیِ وحشتناک افول کرده است.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون)
وقتی از این دیدگاه به موضوع فکر کردم، دیگر نه احساس رنجش داشتم و نه ترس. درعوض، فقط دلم برای افراد درگیر در این ماجرا، هم قربانیان و هم عاملان کلاهبرداری، میسوخت. با این تغییر در ذهنیتم، همهچیز تغییر کرد. ایمیلها قطع شدند و همهچیز به حالت عادی برگشت. طولی نکشید که دیگر حتی به این موضوع فکر هم نمیکردم. از آن زمان تاکنون، هیچ ایمیل یا نامه دیگری از آن افراد دریافت نکردهام.
ماجرای دیگری که به وابستگی به ترس مربوط میشد، زمانی آغاز شد که همسرم ناگهان دچار سرفه شد. در ابتدا، موضوع چندان مهم به نظر نمیرسید. اما سرفههایش روزها ادامه پیدا کرد و وقتی روزها به هفتهها تبدیل شد، وضعیتش مرتباً بدتر میشد. سایر تمرینکنندگان به خانهمان آمدند تا با او تبادل تجربه کنند و همراهش افکار درست بفرستند. وضعیتش بهتر شد و همسرم از اینکه سرانجام رو به بهبودی بود، احساس آسودگی کرد. من هم از بهترشدن حالش خوشحال بودم و امیدوار بودم این روند ادامه پیدا کند. اما ناگهان وضعیت دوباره تغییر کرد و حتی از قبل هم بدتر شد. این بار حالش چنان وخیم شد که گاهی حتی بهسختی نفس میکشید و فقط میتوانست در حالت نشسته با پشت صاف بخوابد. یک شب آنقدر شدید سرفه میکرد که بهسختی میتوانست نفس بکشد. درحالیکه برای نفسکشیدن تقلا میکرد، به من نگاه کرد و من وحشتزده شدم. وضعیت برایم بیشازحد طاقتفرسا شده بود و دیگر نمیتوانستم مانند یک تمرینکننده با آن برخورد کنم.
همسرم درواقع از من آرامتر بود. بهآرامی حالش بهتر شد و سرانجام توانست بخوابد. بار دیگر ترس بر من غلبه کرد، ترسِ از دستدادن همسرم، ترس از اینکه دخترمان بدون مادر بزرگ شود و ترسهای دیگر. متوجه نبودم که تمام این افکار هولناک احتمالاً داشتند به مشکلی بزرگتر از خود علائم بیماری تبدیل میشدند. این وضعیت برای من نیز به روندی از تزکیه تبدیل شد، زیرا باید ازطریق فا یاد میگرفتم که چگونه با چنین موقعیتی برخورد کنم.
یک شب، وقتی سر کار بودم، همسرم تماس گرفت و پرسید که چه زمانی به خانه برمیگردم. به او گفتم که هنوز باید به دیدن مشتری دیگری بروم. گفت حالش خیلی بد است و امیدوار است زود به خانه برگردم. اولین فکرم این بود که دور بزنم و هرچه سریعتر رانندگی کنم تا به خانه برسم و کنارش باشم. اما بعد کمی فکر کردم. مگر این هم بخشی از مشکل نبود؟ آیا با عجله برای بازگشت به خانه، مداخله را نمیپذیرفتم؟ آیا این بهمعنای تسلیمشدن در برابر ترس نبود؟ ما فقط از نظم و ترتیبهای استاد پیروی میکنیم، پس در این صورت چه چیزی برای ترسیدن وجود دارد؟
علاوهبراین، اگر بقیه کارم را انجام نمیدادم، همکارانم مجبور میشدند روز بعد آن را انجام دهند. آیا این کار درستی بود؟ بنابراین سعی کردم افکار درست بفرستم و بر این درک تمرکز کنم که ما فقط از نظم و ترتیبهای استاد پیروی میکنیم. در ذهنم گفتم: «اگر این مشکل طبق نظم و ترتیب استاد است، اشکالی ندارد. اما اگر از هر منشأ دیگری هستی، باید فوراً کنار بروی.»
به فرستادن افکار درست ادامه دادم و این فکر در ذهنم قویتر و قویتر شد. آن بهتدریج از هرگونه احساس تردید یا ترس نیرومندتر شد. ذهنم آرام بود و متوجه شدم که این همان وضعیت ذهنی درست است که در آن، تمام مداخلات قدرت تأثیرگذاری خود را از دست میدهند. بنابراین با خودرو دور زدم تا آخرین کار آن روزم را انجام دهم. پس از آن، به خانه برگشتم.
وقتی به خانه رسیدم، همسرم بسیار ناراحت بود. با چشمانی اشکآلود پرسید: «چرا اینقدر دیر کردی؟ متوجه نشدی که امشب در خانه به تو نیاز داشتم؟» در طی مدتی که نبودم، رنج زیادی کشیده بود و تصور میکنم زمان برایش بسیار کند گذشته بود. میخواستم درکی را که به دست آورده بودم برایش توضیح دهم، اما چیزی نگفتم. در درونم همچنان بسیار آرام بودم و حرفهایش هیچ تمایلی به دفاع از خودم، در من ایجاد نکرد. انگار در اتاق کنارش بودم، اما درعینحال احساس میکردم شخص سومی هستم که صرفاً اتفاقات را مشاهده میکند، بیآنکه ازنظر عاطفی تحت تأثیر قرار بگیرد. درعوض، نسبت به او احساس نیکخواهی داشتم. رنج زیادی را پشت سر گذاشته بود. به او گفتم که همهچیز خوب خواهد شد و پس از آن خوابیدیم. صبح روز بعد، همسرم با تعجب گفت که حالش خیلی بهتر است. چند روز بعد کاملاً بهبود یافت.
شاید همسرم مدتها پیش از من، این آزمون را پشت سر گذاشته بود و وضعیت همچنان ادامه داشت، چون من هنوز از آن عبور نکرده بودم و همچنان به احساسات بشری وابسته بودم. تنها پس از اینکه با افکار درست قوی و با آرامش، با وضعیت روبهرو شدم، اوضاع رو به بهبود گذاشت. و دقیقاً همین اتفاق افتاد. از استاد سپاسگزارم که این درس ارزشمند را به من آموختند.
وابستگی به ترس، مسئلهای بوده که بارها در مسیر تزکیهام با آن روبهرو شدهام و هنوز هم گاهی ظاهر میشود. در پایان سال گذشته، همتمرینکنندهای که فرصتی برای برگزاری نمایشگاه هنری در شهر لیژ (بلژیک) پیدا کرده بود، با من تماس گرفت. بهعنوان هماهنگکننده محلی، فوراً از این ایده استقبال کردم. با توجه به مشکلات اقتصادی، تعداد بیشتری از مغازهها خالی مانده بودند. معلوم شد که یک فضای تجاری بزرگ و خالی درست در مرکز شهر وجود دارد که میتوانستیم از آن برای برگزاری نمایشگاه استفاده کنیم.
فصل تعطیلات بود و بازار کریسمس شهر بهزودی آغاز میشد. هر سال هزاران نفر از این بازار بازدید میکنند و مغازه خالی موردنظر در یکی از خیابانهای فرعی قرار داشت که مستقیماً به بازار منتهی میشد. اجارهبها بهطرز چشمگیری پایین بود، آنقدر که باورکردنش دشوار به نظر میرسید.
قرار ملاقاتی با مدیر ساختمان ترتیب دادیم و حقیقت را برایش روشن کردیم. او از اینکه نمایشگاه در آن مکان برگزار شود، بسیار استقبال کرد. ازآنجاکه میخواستیم از فرصت برگزاری بازار کریسمس نهایت استفاده را ببریم، باید سریع دستبهکار میشدیم.
مدیر به من گفت که قرارداد هفته بعد امضا خواهد شد، زیرا هنوز در جستوجوی شرکای دیگری بود. اما برای اینکه وقت ارزشمندمان را از دست ندهیم، با اجازه او شروع به آمادهسازی و تزئین محل کردیم و هماهنگیهای لازم را انجام دادیم تا تابلوهای نقاشی را به ساختمان بیاورند. فضای بزرگ و یکپارچهای به مساحت بیش از ۸۰۰ مترمربع در اختیار داشتیم. بنابراین برای اینکه ظاهر مناسبی به آن بدهیم، کارهای زیادی باید انجام میدادیم. اما در طول هفته بعد، امضای قرارداد مرتباً به تعویق میافتاد. از خودم میپرسیدم جریان چیست.
بر سر دوراهی قرار گرفته بودیم. اگر آمادهسازی محل را متوقف میکردیم، فرصت افتتاح بازار کریسمس را از دست میدادیم. اما از طرفی، بدون داشتن قرارداد امضاشده، ادامه کار هم درست به نظر نمیرسید. مدیر هر روز به محل میآمد و هر بار ظاهراً دلیل متفاوتی برای بهتعویقافتادن دوباره امضای قرارداد وجود داشت. روزبهروز نگرانتر میشدم.
برای جداکردن بخشی از فضای یکپارچه سالن، لازم بود چند سوراخ در دیوارها ایجاد کنیم. دیوارها از قبل در وضعیت بسیار نامناسبی بودند و سوراخهای زیادی داشتند. بنابراین از مدیر پرسیدم که آیا میتوانیم دو سوراخ دیگر برای نصب کابلها ایجاد کنیم. او اطمینان داد که هیچ مشکلی نخواهد داشت.
چند روز دیگر گذشت و هنوز قراردادی در دست نداشتیم که مدیر محلی به من اطلاع داد هیئت مهمی از پاریس برای بازدید از خیابان تجاری خواهد آمد. به نظر میرسید از این موضوع مضطرب است. توضیح داد که یکی از اعضای هیئت، رئیس اصلی شرکت است. این افراد مالکان واقعی تمام آن خیابان تجاری، ازجمله مغازه خالیای بودند که مشغول آمادهسازیاش بودیم.
روز بعد، دیدیم که اعضای هیئت همراه مدیر محلی در خیابان از مغازهها بازدید میکنند. اما وقتی رئیس شرکت وارد مغازه ما شد، بدون اینکه حتی کلمهای بگوید، مستقیم از کنارمان گذشت. کاملاً ناراضی به نظر میرسید. میز کوچکی با گلهای نیلوفرآبی و بروشور آماده کرده بودیم، به این امید که بتوانیم حقیقت را برایش روشن کنیم، اما او یکراست به انتهای سالن رفت.
وقتی از بخشی عبور میکرد که کابلها را به دیوار متصل کرده بودیم، ناگهان ایستاد. بدون اینکه چیزی بگوید، تلفنش را بیرون آورد و از آن قسمت عکس گرفت. فوراً با خودم فکر کردم: «ای وای... حالا چه شده؟» او به راهش ادامه داد، به انتهای سالن رفت، برگشت و دوباره یکراست از مغازه خارج شد، همچنان بدون اینکه حتی کلمهای بگوید.
بعداً در همان روز، مدیر محلی توضیح داد که این بازدید درواقع غیرمنتظره بوده است. اعضای هیئت قرار بود بعدازظهر همان روز جلسهای برگزار کنند و درباره تمام برنامههای آینده آن خیابان، ازجمله نمایشگاه هنری ما، تصمیم بگیرند. ظاهراً این موضوع، در کنار اینکه مدیر نتوانسته بود شرکای دیگری پیدا کند، یکی از دلایل تمام تأخیرها در امضای قرارداد بود. همه اینها صرفاً مداخلهای بزرگ بود تا مانع پیشرفت روان کارهای برگزاری نمایشگاه شود. آن شب، وضعیت حتی بدتر شد. مدیر محلی ناگهان پیامی برایم فرستاد و گفت که رئیس شرکت از آنچه «خسارتِ» واردشده به دیوارها توسط ما مینامید، بسیار ناراضی است. پاسخ دادم که این آسیبها مدتها پیش از آمدن ما وجود داشتهاند. گفت که خودش این را میداند، اما راهحلی ندارد.
معلوم شد که رئیس شرکت شرایط اجاره محل را سختگیرانهتر کرده است. مبلغ اجاره همچنان مناسب بود، اما به مدیر دستور داده بود که از ما ۴۰۰۰ یورو ودیعه ضمانت بخواهد. این درخواست کاملاً غیرمنطقی به نظر میرسید.
نمیدانستم چه فکری کنم. ذهنم در دو جهت مخالف، در کشمکش بود. از یک طرف نگران بودم که این فرصت ارزشمند برای نجات مردم را از دست بدهیم. از طرف دیگر، سرشار از تردید بودم. حتی از اینکه اصلاً این پروژه را شروع کرده بودیم پشیمان شدم و میخواستم کل آن را متوقف کنم. آن شب مطالعه گروهی فا داشتیم و وضعیت و مداخلات پیشآمده را برای سایر تمرینکنندگان توضیح دادم. احساس میکردم تحت فشار زیادی هستم و حتی آماده بودم از اعضای گروه عذرخواهی کنم که از همان ابتدا برای پذیرفتن این فرصت، بیشازحد عجولانه عمل کرده بودم. شاید تمام این وضعیت تقصیر من بود. اما در کمال تعجب، واکنش آنها باعث شد همهچیز فوراً تغییر کند.
سایر تمرینکنندگان گفتند طبیعی است که در این کار، با مداخله روبرو شویم. شاید این پیشنهاد بیشازحد خوب بود که بشود باورش کرد. مگر میشود همهچیز به این آسانی پیش برود؟ باید تحت هر شرایطی ادامه دهیم. واکنش اعضای گروه فوراً ذهنم را روشن کرد. حمایتشان احساس گرم و دلگرمکنندهای به من داد. کاری که پیشتر احساس میکردم فقط چند تمرینکننده معدود آن را پیش میبرند، ناگهان به پروژهای گروهی تبدیل شد. همه با هم آن را انجام میدادیم. فوراً احساس کردم بار سنگینی از دوشم برداشته شده است.
یکی از تمرینکنندگان گفت هر اتفاقی هم که بیفتد، از انجام هر کار لازمی برای موفقیت نمایشگاه حمایت خواهد کرد. شنیدن این حرفها عمیقاً مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس میکردم تمام اعضای گروه پشتیبانم هستند و افکار درستم قویتر شد. هیچچیز نمیتوانست مانعمان شود. گرچه هنوز دقیقاً نمیدانستم باید چهکار کنیم، در پایان آن جلسه احساس میکردم مانند صخرهای استوار شدهام. احساس تردید و ترسم ناپدید شد و از صمیم قلب، بابت تشویق و حمایت همه سپاسگزار بودم.
سپس معجزهای رخ داد.
درست پس از پایان تبادل تجربه گروهی، پیامی از مدیر دریافت کردم. گفت مالکان، همان شب هنگام صرف شام جلسه دومی برگزار کردهاند و درنتیجه تصمیم گرفتهاند مبلغ ودیعه ضمانت را از ۴۰۰۰ یورو به ۲۰۰۰ یورو کاهش دهند. اما ماجرا به همینجا ختم نشد. یکی از همکاران مدیر که او نیز علاقهمند بود در آینده آن مکان را اجاره کند، پیشنهاد داده بود نیمی از این مبلغ را بپردازد. به این ترتیب، فقط ۱۰۰۰ یورو باقی میماند. سپس مدیر به من گفت که خودش نیز حاضر است نیمی از مبلغ باقیمانده را تقبل کند. به همین سادگی، ودیعه ضمانت موردنیاز به فقط ۵۰۰ یورو کاهش یافت، مبلغی که به نظرم کاملاً معقول بود.
از او بابت تلاشهایش تشکر کردم، اما تأکید کردم که حالا باید هرچه سریعتر همهچیز نهایی شود. به او گفتم که قرارداد باید ظرف چند روز آینده امضا شود، وگرنه چارهای جز کنارکشیدن از پروژه نخواهیم داشت. چند روز بعد، قرارداد امضا شد و آماده بودیم درهای نمایشگاه را به روی بازدیدکنندگان باز کنیم.
تمرینکنندگانی از مناطق مختلف، برای کمک به آمادهسازی نمایشگاه آمدند. با همکاری یکدیگر سالن را تزئین کردیم، میزها را چیدیم، نورپردازی را انجام دادیم و تابلوهای نقاشی را به دیوار آویختیم. کمکم آن مغازه تجاری سرد و خالی را به نگارخانهای گرم و دلنشین تبدیل کردیم.
درست پیش از افتتاح نمایشگاه دیدم که مدیر یکی از بستگان نزدیکش را به نگارخانه آورد تا تابلوهای نقاشی را به او نشان دهد. از فاصلهای دور به صحبتهایش گوش میدادم و شنیدم که نهتنها آثار هنری را توضیح میدهد، بلکه درباره اینکه فالون دافا چیست و آزار و شکنجه در چین نیز صحبت میکند. او تمام ماجرا را شرح داد و واقعاً خودم هم نمیتوانستم بهتر از او توضیح دهم. از صمیم قلب برایش خوشحال شدم.
نمایشگاه با موفقیت بزرگی همراه بود. حدود ۱۰۰۰ بازدیدکننده دادخواست پایاندادن به برداشت اجباری اعضای بدن را امضا کردند. وقتی نمایشگاه به پایان رسید، پیامهای صمیمانه فراوانی را که بازدیدکنندگان در دفتر مهمانان نوشته بودند، به مدیر نشان دادم. به او گفتم که بهلطف حمایت و همکاری او توانستهایم با این تعداد از مردم ارتباط برقرار کنیم. وقتی اینها را گفتم، دیدم چشمانش از شادی برق زد.
لطفاً اگر مورد نامناسبی در تبادل تجربهام وجود دارد، به من گوشزد کنید.
از استاد سپاسگزارم که این افتخار را نصیبم کردند تا بهعنوان مرید دافای دوره اصلاح فا خدمت کنم. از همتمرینکنندگان نیز بابت تمام تجربیاتی که به اشتراک گذاشتند و حمایتهایشان سپاسگزارم.
(ارائهشده در کنفرانس فای اروپا در سال ۲۰۲۶)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.