(Minghui.org)

۲۸ سال است که با پیروی از راهنمایی‌های استاد لی، فالون دافا را تمرین می‌کنم. در گذشته، پیوسته بیمار بودم، اما با گذر از آزمون‌ها و محنت‌های بسیار در طول تزکیه‌ام، حالا مرید دافایی هستم که می‌توانم در روند اصلاح فا، به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور کمک کنم. شاید نتوانم تلاش‌های عظیم استاد را به‌طور کامل درک کنم. فقط می‌توانم با قلبی سرشار از سپاس بگویم: «استاد، شما بسیار زحمت کشیده‌اید! بابت رحمت و محافظتتان سپاسگزارم!»

بیماری‌هایم به‌شکلی معجزه‌آسا بهبود یافتند

تمرین فالون دافا را در جست‌وجوی راهی برای بهبود بیماری‌هایم آغاز کردم. استخوان‌هایم درد می‌کردند و به فتق دیسک کمر و هیپرپلازی استخوان مبتلا بودم. وقتی این بیماری‌ها عود می‌کردند، به‌خاطر درد شدید، قادر به انجام هیچ کاری نبودم، حتی به‌سختی می‌توانستم در رختخواب غلت بزنم. اما مدت کوتاهی پس از اینکه تمرین دافا را آغاز کردم، بدون ‌اینکه متوجه شوم، بیماری‌هایم از بین رفتند.

یک بار هنگام چرت‌زدن، صدای بلندی شنیدم، گویی هواپیمایی از بالای سرم می‌گذشت. سپس صدا به‌تدریج محو شد. وقتی بیدار شدم، بدنم بسیار سبک بود. می‌دانستم استاد نیک‌خواه‌مان بدنم را تنظیم کرده‌اند. از اینکه دیگر بیمار نبودم، بسیار سپاسگزار بودم! همان زمان بود که مصمم شدم تا پایان، از استاد پیروی و در دافا تزکیه کنم.

گذر از خطرها، برای آگاه‌کردن مردم از آزار و شکنجه

پس از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه دافا را آغاز کرد، تمرین‌کنندگان به‌تدریج پیش‌قدم شدند تا حقیقت را برای مردم روشن کنند، به توزیع بروشور بپردازند و به نجات موجودات ذی‌شعوری که رابطه تقدیری داشتند کمک کنند. یک شب که یکی از تمرین‌کنندگان مقداری مطلب اطلاع‌رسانی به من داد، پرتوهای نوری را دیدم که از پایین به‌سوی آپارتمانم تابیده می‌شدند، اما به آن‌ها توجهی نکردم.

روز بعد تمرین‌کننده‌ای به من گفت که پنج خودروی پلیس بیرون ساختمانم بودند و نورافکن‌هایشان را به‌سوی واحد من گرفته بودند. بااین‌حال من اصلاً متوجه‌ آن‌ها نشده بودم. استاد بودند که از من محافظت کردند!

بار دیگر برای پخش بروشور بیرون رفتم و متوجه شدم مردی تعقیبم می‌کند. نترسیدم. فوراً مطالب را میان توده‌ای از کلم‌ها پنهان کردم و با آرامش از آنجا دور شدم. سپس به فروشگاه رفتم، کمی خرید کردم و به خانه برگشتم. پس از آنکه لباس‌هایم را عوض کردم، مأمور پلیسی در زد و پرسید که چه‌کار می‌کردم. او توصیه کرد که مراقب باشم و به ایمنی‌ام توجه داشته باشم. سپس رفت. می‌دانستم استاد بار دیگر از من محافظت کرده‌اند.

وقتی مستقیم با مردم صحبت می‌کردم، همه با حرف‌هایم درباره ناعادلانه‌بودن آزار و شکنجه موافق بودند. یک بار برای خرید پیازچه رفتم و حقایق دافا را به فروشنده گفتم: «برای درامان‌ماندن، از سه سازمان کمونیستی کناره‌گیری کن، یعنی از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شو. وقتی به هریک از این سازمان‌ها پیوستیم، سوگند خوردیم که برایش مبارزه کنیم و حتی جانمان را در راهش بدهیم.»

«اما اگر آن سوگند را باطل کنی، هنگام نابودی ح.ک.چ به‌دست آسمان، گرفتار پیامدهای آن نخواهی شد. از شما محافظت می‌شود و از بلاها در امان می‌مانی.» او بی‌درنگ پذیرفت و از من تشکر کرد. گفتم: «لازم نیست از من تشکر کنی. استادم از من خواسته‌اند که به نجات مردم کمک کنم. اگر تمایل داری، می‌توانی از استاد لی هنگجی تشکر کنی.» او صمیمانه گفت: «متشکرم، استاد لی هنگجی!»

یک بار در ایستگاه قطار، با زنی سالمند روبه‌رو شدم. او نشانی سکوی موردنظرش را پرسید و من او را تا سکوی درست همراهی کردم و در مسیر، حقیقت را برایش توضیح دادم. گفتم که چگونه از سه سازمان کمونیستی کناره‌گیری کند تا تحت محافظت قرار گیرد. او پذیرفت و گفت: «ممنونم. مراقب خودت باش.»

روزی بیرون ساختمانمان به دو دانش‌آموز برخورد کردم که سیگار می‌کشیدند. به آن‌ها گفتم: «سیگار نکشید، برای سلامتی‌تان خوب نیست.» گفتند: «ممنون از توصیه‌تان، مادربزرگ.» همان‌جا شروع کردم حقیقت را برایشان روشن کنم. حتی برای ثبت کناره‌گیری‌شان از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ، نام‌های مستعار انتخاب کردم. آن‌ها نام‌ها را بارها تکرار ‌کردند، انگار می‌ترسیدند فراموششان کنند. دانش‌آموز دیگری هم آمد، اهمیت کناره‌گیری از سه سازمان کمونیستی را برایش توضیح دادم و او نیز پذیرفت که خارج شود. بعد از آن، قلبم سرشار از شادی بود.

برکت نصیب نوه‌ام شد

در دوره‌ای که از نوه‌ام مراقبت می‌کردم، برای پخش بروشور و تشویق مردم به کناره‌گیری از سه سازمان کمونیستی بیرون می‌رفتم. وقتی در خانه، فا را مطالعه می‌کردم و هنگ ‌یین را ازبر می‌خواندم، او اغلب اشتباهاتم را تشخیص می‌داد و کمکم می‌کرد آن‌ها را درست تلفظ کنم. گاهی هنگام بیرون‌رفتن او را نیز همراه خود می‌بردم و او به مردم می‌گفت که فالون دافا خوب است. نوه‌ام نیز از این کار بهره‌مند شد. در آزمون ورودی دانشگاه، رتبه نخست شهر را کسب کرد و در دانشگاهی معتبر پذیرفته شد.

پس از انتشار نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست، هر هفته به خانه تمرین‌کننده‌ای می‌رفتم و ده‌ها نسخه از آن می‌گرفتم. تعدادی را به همسایه‌های طبقات پایین می‌دادم و بقیه را با خود می‌بردم تا به افراد بیشتری که رابطه تقدیری داشتند کمک کنم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. آنچه انجام داده‌ام هنوز کافی نیست. در این دوران پایانی می‌خواهم تا جایی که می‌توانم سه کار را به‌خوبی انجام دهم، افراد بیشتری را نجات دهم و به عهدی ماقبل‌تاریخی‌‌ام عمل کنم.

استاد نیک‌خواه، بابت نجات نیک‌خواهانه‌تان سپاسگزارم! از هم‌تمرین‌کنندگان نیز برای کمک‌های متقابلشان سپاسگزارم!