(Minghui.org)
29 سال است که فالون دافا را تمرین میکنم. در تمام مسیر تزکیهام، همواره ایمانی تزلزلناپذیر به دافا داشتهام. درعینحال، پس از لغزشهایی که بهدلیل ناتوانی در رهاکردن وابستگیهایم داشتم، احساس پشیمانی کردهام. مصمم بودهام که بهخوبی تزکیه کنم. مایلم برخی از تجربیاتم در تزکیه را به اشتراک بگذارم و سپاسگزاریام را از استاد بابت نجات نیکخواهانهشان ابراز کنم.
رهاشدن از وابستگی بنیادی به «خود» و منافع شخصی
در گذشته به بیماریهای وخیم متعددی مبتلا بودم که درمان مؤثری برایشان وجود نداشت. بیمارستان عملاً حکم مرگم را صادر کرده بود. پس از اینکه تمرین فالون دافا را آغاز کردم، بیماریهایم از بین رفتند. وقتی میدیدم والدینم و خواهران و برادرانم بیمار میشوند، رنج میکشند و پیر میشوند، نمیتوانستم بفهمم چرا حاضر نیستند تمرین فالون دافا را آغاز کنند. درباره تأثیرات معجزهآسای فالون دافا بر بهبود سلامتی با آنها صحبت کردم و اعضای خانوادهام به درجات مختلف به دافا ایمان آوردند و از آن بهرهمند شدند. اما وقتی برخی از آنها، دوباره دچار بیماری جسمی شدند، باورشان سستتر شد. اغلب با تعجب از خودم میپرسیدم: چرا تزکیه را آغاز نمیکنند؟! واقعاً از آن بهرهمند خواهند شد!
پس از اینکه بیش از ۲۰ سال تزکیه کردم، با محنتهای جسمی مواجه شدم. متوجه شدم که درک بنیادیام از دافا، همچنان در همین سطح باقی مانده است: به این تصور وابستگی داشتم که دافا میتواند به من بدنی سالم بدهد و بهویژه امیدوار بودم خانوادهام نیز از آن بهرهمند شوند. اما آنها بهسادگی حاضر به پذیرش آن نبودند. میخواستم از دافا برای برطرفکردن بلاها و مشکلات خانوادهام استفاده کنم و درعینحال از تمام مزایایی که تمرین دافا برای سلامتیام، خانوادهام و همه جنبههای زندگیام به همراه میآورد، بهرهمند شوم. متوجه شدم که هرگز وابستگی بنیادینم را از بین نبرده بودم.
همچنین بهجای اینکه از دیدگاه فا به مشکلات نگاه کنم، با تصورات بشریام به آنها میپرداختم. برای تشخیص درست از نادرست، فا را معیار قرار نمیدادم. درعوض، اغلب براساس روابط شخصی با مسائل برخورد میکردم، برای مثال، اگر کسی با من خوب رفتار میکرد بر قضاوتم نسبت به او تأثیر میگذاشت.» در معاشرت با دیگران، اغلب به این توجه میکردم که آیا دیدگاههای مشترکی با من دارند، ازنظر عاطفی مرا درک میکنند یا میتوانند ازنظر روحی یا مادی از من حمایت کنند. اگر چنین بود، مایل بودم با آن شخص معاشرت و همکاری کنم و در مقابل، من نیز ازنظر مادی یا عاطفی از او حمایت میکردم.
هر وقت کسی برای کمک نزد من میآمد، تصور میکردم نشان میدهد که برایم ارزش قائل است. بنابراین همیشه با کمک به دیگران موافقت میکردم. خانهام مانند هتل شده بود و تمام تلاشم را میکردم تا از هرکسی که میآمد پذیرایی کنم. ممکن بود کسی از من بخواهد برای خرید همراهش بروم و به گلایههایش گوش دهم. اگر کسی احساس تنهایی یا بیحوصلگی میکرد، با او وقت میگذراندم. اگر زن و شوهری با هم مشاجره میکردند، سعی میکردم میانشان میانجیگری کنم. چون بهاندازه کافی فا را مطالعه نمیکردم و هنگام بروز مشکلات، مسائل را از دیدگاه فا بررسی نمیکردم، وقت گرانبها و فرصتهای ارزشمند بسیاری را که باید صرف کمک به استاد در نجات موجودات ذیشعور میشد، از دست دادم.
مدام فکر میکردم فرد توانمندی هستم. بنابراین هر وقت تمرینکنندهای به چیزی نیاز داشت، کمکش میکردم. ظاهراً همیشه مشغول بودم، به یک تمرینکننده در کار با رایانه کمک میکردم، به دیگری در مرتبکردن فایلهای صوتی مربوط به تبادل تجربه کمک میکردم و کارهای دیگری از این قبیل انجام میدادم. تصور میکردم هر وقت کسی از من کمک میخواهد، باید کمکش کنم و این همان معنای ازخودگذشتگی است. آنقدر مشغول بودم که فرصتی برای مطالعه فا نداشتم، چه رسد به اینکه با نگاه به درون، خودم را تزکیه کنم.
ازطریق مطالعه فا و خواندن مقالات تبادل تجربه در وبسایت مینگهویی فهمیدم که هرکسی باید مسیر تزکیه خودش را طی کند. اگر بهجای طیکردن مسیر خودمان، همچنان برای انجام هر کاری به دیگران متکی باشیم، نشان میدهد که مشکلی وجود دارد. یاد گرفتم که نه به کسی وابسته باشم و نه اجازه دهم سایر تمرینکنندگان بهدلیل وابستگی من به خودنمایی یا شوروشوق بیش از حدم، به من وابسته شوند.
همیشه مشغول انجام کارهایی در جمع تمرینکنندگان بودم. متوجه شدم که باید به درون نگاه کنم و احساسات، تصورات بشری و ذهنیت بشری را از بین ببرم. وقتی فرصت دارم، باید به کارهایی برای نجات مردم بپردازم. دیگر بهدنبال نتایج چشمگیر نیستم و وقتم را هدر نمیدهم. هرگاه با مسئلهای مواجه میشوم، آن را با فا میسنجم و قاطعانه از همراهی با هر چیزی که مطابق فا نباشد، خودداری میکنم. متوجه شدهام که وقتی به مسائل بشری وابسته باشیم، ممکن است عهدهای مقدس خود را فراموش کنیم.
نیکخواهی نسبت به همه
در گذشته، همیشه بر افکار منفی و وابستگیهای سایر تمرینکنندگان تمرکز میکردم و براساس کاستیهایی که در آنها میدیدم، دربارهشان قضاوت میکردم و با خودم میگفتم: «او اینجور آدمی است.» بعدها ازطریق مطالعه فا و گوشدادن به برنامههای تبادل تجربه در رادیو مینگهویی متوجه شدم که نباید جنبههای منفی هیچکسی را تأیید کنم. اینها چیزهایی هستند که نیروهای کهن بر موجودات ذیشعور تحمیل کردهاند.
باید پیام «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی و بردباری خوب است» را به همه موجودات برسانم. درخشش حقیقت، نیکخواهی و بردباری میدانهای بُعدی ما را روشن خواهد کرد. باید نقاط قوت هر فرد را ببینم، اصول فالون دافا را راهنمای خود قرار دهم و با هر موجود زندهای، با نیکخواهی رفتار کنم، نه اینکه مانند نیروهای کهن باشم که فقط میخواهند دیگران را تغییر دهند، بیآنکه خودشان را تغییر دهند.
وقتی اختلافی پیش میآید، مدام به خودم یادآوری میکنم که مراقب تکتک افکارم باشم. وقتی احساس رنج یا ناراحتی میکنم، میدانم که خودخواهی در آن نقش دارد، یعنی نگران آبرو، منافع شخصی و احساساتم هستم. درواقع، این چیزها خود واقعی من نیستند، بلکه وابستگیهای بنیادی بشری هستند. احساس اینکه با من ناعادلانه رفتار شده، در حقم ظلم شده یا تحقیر شدهام، همگی نمودهایی توهمی هستند. وقتی این موضوع را درک میکنم، تزکیه بسیار سادهتر میشود.
زمانی با تمرینکنندهای بسیار سالخورده آشنا شدم که بیهیچ دلیل مشخصی از دستم عصبانی میشد. از دیگران نیز شنیده بودم که این تمرینکننده بداخلاق است. بنابراین نتیجه گرفتم که او تندخوست و با خودم فکر کردم: «اینهمه سال تزکیه کرده، اما هنوز نتوانسته بداخلاقیاش را از بین ببرد.»
یک بار، هنگامی که تلاش میکردیم تمرینکنندهای را از بازداشت آزاد کنیم، از این تمرینکننده سالخورده درخواست کمک کردم. وقتی به خانهاش رفتم، جنبهای از شخصیتش را دیدم که پیشتر هرگز ندیده بودم. او بارها برای نجات تمرینکنندگان به ادارات پلیس، کلانتریها و زندانها مراجعه کرده بود و افکار درست بسیار قویای داشت.
به من گفت که برای کمک به نجات تمرینکنندگان، وکیل گرفته بود و تجربیاتش را از پیمودن مسیرهای طولانی برای ملاقات با تمرینکنندگانی که بهطور غیرقانونی بازداشت شده بودند، تعریف کرد. اگرچه در ظاهر فردی سرسخت به نظر میرسید، هنگام برخورد با مأموران پلیس، نیکخواه و مؤدب بود. با آنها برخورد تند و خصمانه نمیکرد، بلکه با استناد به اصول قانونی و بیان حقایق دافا، احترامشان را به دست میآورد.
خرد و شجاعت این تمرینکننده سالخورده به افراد زیادی کمک کرده بود. احترام بیشتری برایش قائل شدم. همچنین متوجه شدم که او درواقع بسیار خوشاخلاق است.
تمرینکننده مرد سالمند دیگری نیز بود که اطلاعات زیادی درباره فرهنگ سنتی چین داشت و داستانهایی باستانی تعریف میکرد. با خودم فکر میکردم: «این تمرینکننده زیاد فا را مطالعه نمیکند و فقط داستان تعریف میکند.»
اما در معاشرت با او متوجه شدم که درواقع بسیار استوار تزکیه میکند. او فقط یک وعده غذا در روز میخورد و غذایش ساده بود. با اینکه ثروتمند بود، هرگز برای لذتبردن شخصی پول خرج نمیکرد. در تمام طول سال، لباسهای ساده میپوشید و بهندرت لباس نو میخرید. در تزکیه بسیار نسبت به خودش سختگیر بود و به همین دلیل، آزار و شکنجه بسیار کمی را تجربه کرده بود.
وقتی مأموران پلیس به خانهاش آمدند، چون تمرینکنندگان دیگری آنجا بودند، اجازه نداد وارد خانه شوند. برای محافظت از تمرینکنندگان، خودش همراه مأموران به اداره پلیس رفت. یکی از مأموران گفت: «نباید به حقیقت، نیکخواهی و بردباری اعتقاد داشته باشی. فالون دافا بد است.»
این تمرینکننده از او پرسید: «تو مأمور پلیس هستی و من شهروند عادی هستم. میگویی حقیقت، نیکخواهی و بردباری بد است. پس لطفاً به من بگو چه چیزی خوب است؟ اگر حقیقت، نیکخواهی و بردباری بد است، یعنی دروغگویی، بدیکردن و دعوا خوب است؟»
مأمور پاسخی نداشت. سپس گفت: «مافوقهایم به من دستور دادهاند این کار را انجام دهم.»
پلیس اجازه داد او به خانه برگردد. ازطریق گفتوگو با این تمرینکننده، به کاستیهای خودم در تزکیه پی بردم. متوجه شدم که عقاید و تصورات بشری و الگوهای رفتاری امروزی زیادی دارم که باید اصلاحشان کنم و لازم است وابستگیهایم به راحتطلبی و لذتجویی را از بین ببرم.
همچنین به خانه تمرینکننده مردی رفتم که به نظرم چندان منطقی رفتار نمیکرد. این بار صمیمانه خودخواهی و پیشداوریهایم را کنار گذاشتم و با فروتنی از او راهنمایی خواستم. به نظر میرسید کاملاً فرد دیگری شده است و با من بسیار مهربان بود. او برایم تعریف کرد که وقتی در بازداشتگاه بود، چگونه حقیقت آزار و شکنجه را برای ۱۸ مأمور پلیس روشن کرده بود و نمونههای بسیاری از افکار درست و اعمال درست خود را با من در میان گذاشت. همچنین مرا تشویق کرد.
با شناخت بیشتر آنها، به نقاط قوت هر تمرینکننده پی بردم و برایشان احترام و ارزش قائل شدم. موانع میان من و سایر تمرینکنندگان بهتدریج از بین رفتند. دیدن نقاط قوت دیگران بسیار ارزشمند است، زیرا میتوانم در تزکیه، خودم را با آنها مقایسه کنم و کاستیهایم را ببینم.
ارجنهادن به روابط تقدیری
بهدلیل تمرین دافا، مجبورم کردند شغلم را ترک کنم و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدم. شوهر سابقم عصبانی و وحشتزده بود و کتابهای دافای مرا سوزاند. پس از آزادی و بازگشت به خانه، با تمرینکردنم بهشدت مخالفت کرد و گفت باید میان خانوادهمان و دافا یکی را انتخاب کنم. گفتم: «هردو را میخواهم.» او قبول نکرد. پاسخ دادم: «دافا زندگی دوبارهای به من بخشیده است. هرگز آن را رها نخواهم کرد.» زمانی که در اردوگاه کار اجباری محبوس بودم، او با زنی متأهل وارد رابطه شده بود.
شوهر سابقم مرا به اداره امور مدنی برد. خودش وارد اداره شد و مراحل طلاق را انجام داد. روز بعد، وقتی برای برداشتن کتابهایم به خانه برگشتم، آن زن نیز آنجا بود.
چیزی نگفتم. نه عصبانی بودم و نه کینهای به دل داشتم. فقط دلم برایشان میسوخت. هردو بسیار خجالتزده بودند. بنابراین با آرامش گفتم: «این آزار و شکنجه بود که باعث شد خانوادهام را از دست بدهم. فالون دافا به من آموخت چگونه انسان خوبی باشم و همه بیماریهایم از بین رفتند. صمیمانه از شما میخواهم که با دافا مخالفت نکنید. حتماً به خاطر داشته باشید که "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی و بردباری خوب است."»
بعدها شوهر سابقم بعد از ابتلا به آتروفی مخچه، دچار اختلال در هشیاری و تفکر شد. همسرش او را ترک کرد و مادر و برادر کوچکترش از او مراقبت میکردند.
روزی یکی از تمرینکنندگان با من تماس گرفت و گفت که تولد مادرشوهر سابقم است و دختر و پسرش از راه دور آمدهاند. گفت بهتر است به دیدنشان بروم. پاسخ دادم: «باید به آنجا بروم و درباره دافا با آنها صحبت کنم.» مقدار زیادی خوراکی خریدم و به خانهشان رفتم.
وقتی رسیدم، افراد زیادی آنجا بودند: چهار خواهر و دو برادر شوهر سابقم. بعضی همراه خانوادههایشان آمده بودند و بعضی فرزندانشان را آورده بودند. همگی بسیار از من تعریف میکردند و احترام زیادی برایم قائل بودند. به همه آنها کمک کردم تا سه کنارهگیری را انجام دهند، یعنی از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمانهای وابسته به آن، شامل لیگ جوانان و پیشگامان جوان، کنارهگیری کنند.
یکی از جاریهای سابقم نیز همراه من کتابهای دافا را میخواند. مادرشوهر سابقم هم هر وقت فرصت پیدا میکرد، در سکوت تکرار میکرد: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی و بردباری خوب است.»
پس از آن، دو بار به دیدن شوهر سابقم رفتم و از او خواستم بهدلیل اینکه قبلاً کتابهای دافا را سوزانده و سخنان توهینآمیزی درباره دافا گفته بود، بیانیههای رسمی و جدی برای ابراز پشیمانی از آن کارها بنویسد. او پذیرفت.
او مدت کوتاهی بعد درگذشت. یکی از خواهرانش بیمار شد. چند هدیه خریدم و به دیدنش رفتم و حقایق بیشتری را درباره دافا برای تمام اعضای خانوادهاش روشن کردم. او گفت: «من همیشه تو را زنداداش واقعی خودم میدانم.»
فرزندان خواهرشوهر بزرگم دیگر بزرگ شده بودند. وقتی مرا میدیدند، در آغوشم میگرفتند و میگفتند که همیشه مرا زندایی خود میدانند.
دبیر حزب در روستای محل زندگیِ خانواده شوهر سابقم یک بار گفت: «فقط نگاهش کنید. چقدر بزرگوار است! شوهر سابقش با زن دیگری رفت، اما او همچنان به دیدنش میرفت، به او پول میداد و برایش وسایل میخرید.»
غلبه بر آزار و شکنجه شیطانی در قالب کار اجباری و زندان
در سالهای نخست آزار و شکنجه، بهدلیل اینکه حقایق فالون دافا را برای مردم روشن میکردم، کسی مرا به مقامات گزارش داد. مأموران بخش امنیت داخلی و اداره پلیس دستگیرم کردند. زمانی که در بازداشتگاه بودم، پیوسته فا را ازبر میخواندم و افکار درست میفرستادم. آزار و شکنجه شیطانی را نفی میکردم. متوجه شدم که وابستگیام به ترس باعث شده بود تحت آزار و شکنجه قرار بگیرم. بنابراین افکار درست فرستادم تا آن وابستگی ناپاک به ترس را از بین ببرم.
هنگامی که افکار درست میفرستادم، دیدم در اتاقی زندانی شدهام. قفل در را دیدم و افکار درست فرستادم تا از آن وضعیت رها شوم. سپس خودم را بر لبه پرتگاهی دیدم و دوباره افکار درست فرستادم تا خطر را از بین ببرم. بعد دیدم داخل قفس آهنی بزرگی زندانی شدهام. بنابراین افکار درست فرستادم. هرچه انرژی و قدرتم بیشتر میشد، قفس آهنی نیز بزرگتر میشد. آنقدر بزرگ شدم که به وسعت آسمان رسیدم و قفس آهنیای که مرا دربر گرفته بود نیز به وسعت آسمان بزرگ شد. از شدت خستگی از توان افتادم.
آرام شدم و با خودم فکر کردم: «یک جای کار ایراد دارد. من این قفس آهنی را نمیخواهم. باید از آن بیرون بپرم.»
قفس آهنی را در دست گرفتم و افکار درست فرستادم تا آن را پاکسازی و کاملاً نابود کنم. با خودم فکر کردم: «هیچکسی حق ندارد مرا کنترل کند.»
فهمیدم که هنگام برخورد با نیروهای کهن، باید آنها را بهطور کامل نفی کنیم. نمیتوانیم ابتدا آزار و شکنجه را به رسمیت بشناسیم و سپس سعی کنیم با آن مبارزه کنیم. نمیتوانم درون قفس بمانم و درعینحال تلاش کنم آن را از بین ببرم. دیگر هیچ شکلی از آزار و شکنجه شیطانی را نمیپذیرم. من مرید دافا هستم و هیچکسی حق ندارد مرا کنترل کند.
روزی مأموران زیادی آمدند و ظاهراً پرونده مرا بسیار جدی گرفته بودند. افکار منفی به ذهنم هجوم آورد: «آنها اینهمه وسیله از خانهام توقیف کردهاند. نیروهای شیطانی چه بلایی سرم خواهند آورد؟ شاید اوضاع خیلی وخیم شود.» فوراً این افکار را رد کردم: «هیچکسی چنین حقی ندارد! هیچکسی اجازه ندارد به من دست بزند!»
وقتی مأموران پلیس برای بازجویی آمدند، حقایق دافا را برایشان روشن کردم. وقتی گوش نمیدادند، افکار درست میفرستادم. تنها چیزی که به پلیس میگفتم این بود که باید بدون هیچ قیدوشرطی آزادم کنند و اجازه دهند به خانه برگردم. پس از بیش از ده روز، بدون هیچ قیدوشرطی آزاد شدم. اعضای خانواده و سایر تمرینکنندگان شنیده بودند که ممکن است به سالهای طولانی زندان محکوم شوم. باورشان نمیشد که توانسته باشم به این سرعت آزاد شوم.
بار دیگر، بهدلیل نصب بنرهایی حاوی اطلاعات درباره آزار و شکنجه، دستگیر و به کلانتری منتقل شدم و از همکاری با هرگونه خواسته آنها خودداری کردم. دو مأمور بهنوبت و در شیفتهای مختلف از من بازجویی میکردند، اما چیزی نمیگفتم. آن شب روی کف زمین بتنی دراز کشیدم. مأمور جوانی که کشیک بود، با کفشهای چرمیاش روی دستها و پاهایم فشار آورد و آنها را زیر پا له کرد و با تهسیگار بدنم را سوزاند. من فقط چشمهایم را بسته نگه داشتم.
صبح روز بعد با خودم فکر کردم: «حالا که اینجا هستم، باید درباره فالون دافا با آنها صحبت کنم.» بنابراین به آنها گفتم که فالون دافا روشی درست و شرافتمندانه است، ح.ک.چ دافا را تحت آزار و شکنجه قرار میدهد و ما با تزکیه خودمان، اخلاقمان را بهبود میبخشیم، در تمام کارها دیگران را در نظر میگیریم و با نیکخواهی با آنها رفتار میکنیم. همچنین توضیح دادم که حادثه «خودسوزی» در میدان تیانآنمن را ح.ک.چ صحنهسازی کرده بود تا فالون دافا را بدنام کند.
آنها متوجه حقیقت شدند و یکی از مأموران گفت: «وقتی مأموران شیفت بعدی آمدند، همین حرفهایی را که به ما زدی، به آنها هم بگو.» فهمیدم که استاد به من اشاره میکنند که باید این افراد را نجات دهم. پس از آن، هر چند وقت یک بار دو مأمور جدید میآمدند و جای مأموران قبلی را میگرفتند و من درباره فالون دافا با آنها صحبت میکردم. همه آنها حقیقت را درک کردند. هر گروه پیش از رفتن میگفت: «وقتی گروه بعدی آمد، همین مطالب را برای آنها هم توضیح بده.» سرانجام حتی رئیس ایستگاه پلیس نیز حقیقت آزار و شکنجه را درک کرد.
رئیس ایستگاه پلیس همراه چند مأمور مرا بیرون برد و روی تپهای خاکی نشاند. روی آن نشستم و مطالب بیشتری درباره فالون دافا را برایشان توضیح دادم. رئیس کلانتری گفت: «حرفهایت منطقی است. باید چند کتاب فالون دافا را بخوانیم.»
پس از اینکه به بازداشتگاه منتقل شدم، درباره دافا با همه افراد آنجا صحبت کردم. کسانی که حقیقت را درک کرده بودند، مرتب از پلیس میخواستند آزادم کند. سرانجام مرا به اردوگاه کار اجباری فرستادند، اما چون در معاینه پزشکی رد شدم، آزادم کردند و به خانه فرستادند. بار دیگر استاد مرا از چنگال نیروهای شیطانی نجات دادند.
در سال ۲۰۱۶، دوباره دستگیر و به بازداشتگاهی در شهر دیگری منتقل شدم. متوجه شدم که به خودنمایی وابستگی دارم. خودم را بسیار توانمند میدانستم و تصور میکردم اصول فا را درک کردهام و باید هرجا به کمک نیاز است، حضور پیدا کنم. ظاهراً خیلی خوب تزکیه میکردم، اما درواقع وابستگیام به خودنمایی شدت گرفته بود و در محیط محلی برای نجات مردم اختلال ایجاد میکرد. در قلبم به استاد گفتم: «استاد، اشتباه کردم. دیگر هرگز با نشاندادن اینکه چقدر اصول فا را خوب درک میکنم، خودنمایی نخواهم کرد و به اینطرف و آنطرف نخواهم رفت تا با خودنمایی، در محیط آنجا اختلال ایجاد کنم.»
یکی از مأموران پلیس فریاد زد: «از اینجا بیرون نمیروی!»
این حرف را رد کردم و با خودم فکر کردم: «تصمیم نهایی با تو نیست.»
بیش از ده روز گذشته بود که آزاد شدم. آنها میخواستند مرا محکوم کنند، اما استاد بزرگوارمان بار دیگر نجاتم دادند.
در سال ۲۰۲۰، بار دیگر دستگیر و به اداره پلیس منتقل شدم. رئیس بخش امنیت داخلی از من بازجویی و اظهاراتم را ثبت کرد. پرسید که آیا فالون دافا را تمرین میکنم یا نه. پاسخ دادم: «قانون اساسی چین آزادی اعتقاد را به رسمیت میشناسد، بنابراین حق دارم از پاسخدادن خودداری کنم.» سپس حقایق فالون دافا را برایشان روشن کردم.
پرسیدند آیا وسایلی که از خانهام برداشتهاند متعلق به من است یا خیر. از آنها پرسیدم: «این وسایل را چطور از خانهام به دست آوردید؟ وقتی هیچکسی در خانه نبود، وارد شدید و آنها را برداشتید. بنابراین درحالیکه ظاهراً قانون را اجرا میکردید، خودتان قانون را زیر پا گذاشتید. مرتکب جرم ورود غیرقانونی به منزل و سرقت شدید.»
سپس پرسیدم: «این وسایل کدام قانون را نقض میکنند؟ مدارک قانونی را به من نشان دهید. این وسایل چه آسیبی وارد کردهاند و به چه کسی آسیب زدهاند؟»
با هر پرسش، به آنها نشان میدادم که چگونه قانون را نقض کردهاند و میخواستم مدارک قانونی مربوط را ارائه دهند. وقتی رئیس بخش امنیت داخلی از من خواست امضا کنم، گفتم: «چون در رسیدگی به این پرونده، رویه قانونی را رعایت نکردهاید و قانون را زیر پا گذاشتهاید، نمیتوانم امضا کنم.»
پس از خواندن مقالاتی در وبسایت مینگهویی درباره استفاده از قانون، برای کمک به استاد در نجات مردم، از هر فرصتی استفاده میکردم تا موارد قانونشکنی مأموران را به آنها گوشزد کنم. بهتدریج رفتار متکبرانهشان کمتر شد. پیوسته هر فکر خودخواهانهای که در ذهنم پدید میآمد، ازجمله افکاری درباره محافظت از خودم را رد میکردم. تنها چیزی که در قلبم بود، این بود: «میخواهم نجاتتان دهم. نجاتتان دهم.»
آن شب مرا با خودرو به خانه رساندند و مؤدبانه بدرقهام کردند.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.