(Minghui.org) 30 سال پیش، در دهه چهارم زندگی‌ام، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. هرقدر هم که فراز و نشیب‌های زیادی را پشت سر گذاشته باشم، ایمان راسخم به استاد و فا هرگز تغییر نخواهد کرد. می‌خواهم تجربیات تزکیه‌ام را در طی دوره‌ای که برای بازپس‌گیری حقوق بازنشستگی‌ام تلاش می‌کردم، به اشتراک بگذارم، حقوقی که به‌طور غیرقانونی از من گرفته شده بود.

روشنگری‌ حقیقت برای مسئولان در سطوح مختلف و تزکیه خودم درحین همکاری با سایر تمرین‌کنندگان

مرکز تأمین اجتماعی پرداخت حقوق بازنشستگی‌ام را متوقف کرد و به بهانه اینکه زندانی شده بودم، می‌خواست حقوق بازنشستگی‌ای را که قبلاً دریافت کرده بودم نیز پس بدهم .احساس می‌کردم آسمان بر سرم خراب شده است .تنها زندگی می‌کردم و پس‌انداز اندکی داشتم .اگر مجبور می‌شدم حقوق بازنشستگی دریافتی‌ام را پس بدهم، دیگر چیزی برایم باقی نمی‌ماند.

اما وقتی دوباره فکر کردم، به خودم گفتم: «من تمرین‌کننده فالون دافا هستم. استاد از ما می‌خواهند در نجات موجودات ذی‌شعور، به ایشان کمک کنیم. باید از این فرصت، برای گفتن حقیقت فالون دافا به مردم استفاده کنم.»

مرکز تأمین اجتماعی به‌طور غیرقانونی حقوق بازنشستگی‌ام را قطع کرده بود و این نوعی آزار و شکنجه اقتصادی بود. نباید آن را به رسمیت می‌شناختم، درعوض باید مسائل را از دیدگاه آن‌ها در نظر می‌گرفتم. نباید آزار و شکنجه را می‌پذیرفتم. موضوع را با سایر تمرین‌کنندگان در میان گذاشتم و تصمیم گرفتیم تلاش‌هایمان را هماهنگ کنیم. با هم فا را مطالعه می‌کردیم، حقیقت را برای مردم روشن می‌کردیم و نامه‌هایی به ادارات مختلف تحویل می‌دادیم. به نهادهای زیادی، ازجمله کنگره ملی خلق، اتحادیه‌های کارگری، فدراسیون‌های زنان، دفاتر رسیدگی به شکایات و دادخواست‌های مردمی، سازمان‌های تأمین اجتماعی و نهادهای نظارتی مراجعه کردیم.

من با لینگ (نام مستعار) همکاری می‌کردم. میان ما اختلافات شدیدی پیش آمد و مسیر تزکیه‌ای دردناک و جان‌فرسا را پشت سر گذاشتم. انگار دو نفر از دو دنیای متفاوت بودیم. هرچه من می‌گفتم، او خلافش را می‌گفت. به نظر می‌رسید عمداً با من مخالفت می‌کند. هر کاری انجام می‌دادم، کاستی‌هایم را گوشزد می‌کرد. به هر حرفی که می‌زدم ایراد می‌گرفت. متوجه شدم که ذهنیت، شخصیت، شیوه انجام کارها و درکمان از فا، با یکدیگر متفاوت است.

شاید این وضعیت ناشی از کینه‌ها و دلخوری‌های‌مان از زندگی‌های گذشته‌ بود، اما احساس می‌کردم علت اصلی آن نیروهای کهن هستند که می‌کوشیدند میان ما جدایی بیندازند و مانع نجات موجودات ذی‌شعور شوند. همه این‌ها توهم بودند. اگر می‌توانستیم از تصورات بشری و ظواهر امور فراتر برویم، به‌جای مسیر نیروهای کهن، مسیر نظم‌وترتیب‌داده‌شده توسط استاد را دنبال می‌کردیم. درنهایت هردو به درون خود نگاه کردیم و سرانجام توانستیم نظم‌وترتیب نیروهای کهن را در هم بشکنیم.

در این روند، وابستگی‌هایم را شناسایی کردم، ازجمله خودنمایی، ازخودراضی بودن، اعتباربخشی به خودم، فرهنگ حزب، تکبر، حسادت، رنجش، تزکیه‌نکردن گفتارم و روحیه سلطه‌جویم. خودم را برتر از سایر تمرین‌کنندگان می‌دانستم، زیرا می‌توانستم فا را به‌آسانی ازبر کنم و به افراد بیشتری کمک کرده بودم از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند. لینگ گاهی از دستم عصبانی می‌شد، اما من به دل نمی‌گرفتم. اما به درون هم نگاه نمی‌کردم. لینگ بسیار مهربان بود. او خودش را اصلاح می‌کرد و همچنان به همکاری با من ادامه می‌داد.

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم باید از لینگ عذرخواهی کنم.گرفتار محنت بسیار بزرگی شده بودم که نیروهای کهن ایجاد کرده بودند. یکی از تمرین‌کنندگان، در خواب دیده بود که دو جعبه سنگین روی پشتم قرار دارند و پشتم زیر وزن آن‌ها خم شده است. استاد صحنه‌ای را به من نشان دادند: در فضای تنگی محبوس بودم که فقط به‌اندازه یک صندلی جا داشت و دیوارها از هر طرف احاطه‌اش کرده بودند. طناب‌های ضخیمی دورم پیچیده شده بودند و مرا به صندلی بسته بودند. این وضعیت در این بُعد، به‌شکل اختلافات مداوم ظاهر می‌شد. احساس افسردگی و تلخ‌کامی می‌کردم و مسائل را از دیدگاه دیگران در نظر نمی‌گرفتم. لینگ واقعاً منیت را کنار گذاشته بود و با من همکاری می‌کرد. او بزرگوار و ازخودگذشته بود. پس چرا هنوز از او ایراد می‌گرفتم؟

وقتی لینگ از دستم عصبانی می‌شد، گرچه چیزی نمی‌گفتم، در قلبم فکر می‌کردم: «چطور ممکن است با وجود اینکه سال‌های زیادی فالون دافا را تمرین کرده است، بازهم از کوره دربرود؟» به کاستی‌های او نگاه می‌کردم، بی‌آنکه متوجه باشم نیروهای کهن میان ما جدایی انداخته‌اند. فکر می‌کردم چون عصبانیتش را به دل نمی‌گیرم، عملکرد خوبی دارم. خودم را بررسی نمی‌کردم تا بفهمم چرا لینگ عصبانی شده است، چرا شاهد این وضعیت هستم، کدام وابستگی را باید رها کنم و چه وابستگی‌ای باعث شده است لینگ از کوره دربرود. با گذشت زمان و انباشته‌شدن اختلافات، در قلبم احساس نارضایتی و بی‌عدالتی داشتم و نزد سایر تمرین‌کنندگان از او شکایت می‌کردم. فقط می‌خواستم در ظاهر مشخص شود حق با چه کسی است و چه کسی اشتباه می‌کند. گفتارم را تزکیه نمی‌کردم و فرصت‌های زیادی را برای بهبود شین‌شینگم از دست دادم. هردوی ما رنج می‌کشیدیم.

اکنون می‌فهمم که هر اتفاقی، چه خوب و چه بد، درواقع چیز خوبی است. استاد از این اختلافات برای کمک به بهبود شین‌شینگ ما استفاده می‌کنند.اما من شین‌شینگم را بهبود نبخشیده بودم. بعدها که وابستگی‌های زیادی را در خودم یافتم و به نظم‌وترتیب هدفمندانه استاد پی بردم، احساس شرمندگی کردم. در طی سال‌های اخیر، پیوسته به درون نگاه کرده‌ام و در تزکیه پیشرفت چشمگیری داشته‌ام. گرچه روند گذراندن این آزمون دشوار بود، سرانجام توانستم از آن عبور کنم.

ما به مرکز تأمین اجتماعی و اداره منابع انسانی و تأمین اجتماعی رفتیم تا حقیقت را برای مسئولان روشن کنیم و خواستار برقراری مجدد حقوق بازنشستگی‌ام شویم. با ادامه گفت‌وگوهایمان، برخی از مدیران موافقت کردند از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند. اما گفتند که به‌دلیل سیاست‌های موجود نمی‌توانند حقوق بازنشستگی‌ام را پرداخت کنند.

بعضی از مسئولان حاضر نبودند به حرف‌هایمان گوش دهند، بنابراین تعدادی بروشور به آن‌ها دادیم. درخواست تجدیدنظر اداری ارائه کردیم و بار دیگر به دفتر رسیدگی به شکایات و دادخواست‌های مردمی رفتیم تا حقیقت را برای کارکنان آنجا روشن کنیم. پس از مراجعه به همه نهادهای مربوط، طرح دعوای اداری را آغاز کردیم و مراحل رسیدگی بدوی، تجدیدنظر، اعاده دادرسی و اعتراض دادستانی را پشت سر گذاشتیم. پس از طی تمام این مراحل، درخواست من رد شد. توجه چندانی به نتیجه نداشتیم و فقط کارهایی را که باید انجام می‌دادیم، انجام دادیم. برای تمام کسانی که با آن‌ها در ارتباط بودیم، نامه‌های روشنگری حقیقت فرستادیم.

پیش‌رفتن با وجود فشارها

مینگ (نام مستعار) به دیدنم آمد و می‌خواست گزارشی درباره کارهایی که انجام می‌دادم بنویسد. با مینگ و پینگ (نام مستعار) همکاری کردم. مینگ درک بسیار خوبی از فا داشت و افکار درستش قوی بود. او براساس فا با من تبادل تجربه می‌کرد و خیلی کمکم کرد. هردو آن‌ها هر روز ساعت ۳:۱۰ بامداد بیدار می‌شدند تا تمرین‌ها را انجام دهند. این موضوع بسیار تشویقم کرد. گاهی من هم زود بیدار می‌شدم و همراهشان تمرین‌ها را انجام می‌دادم. به‌لطف کمک آن‌ها، اکنون تقریباً هر روز همراهشان تمرین می‌کنم. احساس می‌کنم استاد آن‌ها را فرستاده‌اند تا به من کمک کنند.

مینگ افکار درست قوی‌ای داشت و معیارهای بالایی برای ما تعیین می‌کرد. او اغلب پیشنهاد می‌داد که کارهای مختلفی انجام دهم. برای مثال، پیشنهاد کرد نامه‌های روشنگری حقیقت را برای قضات، رؤسای دادگاه‌ها و دادستان‌ها بفرستم و آزار و شکنجه‌ای را که متحمل شده بودم افشا کنم. احساس می‌کردم خیلی تحت فشار هستم. نگران بودم، زیرا نامه‌ها را با نام واقعی خودم برایشان می‌نوشتم. بارها دستگیر و بازداشت شده و تحت شکنجه قرار گرفته بودم. نمی‌خواستم فشار زیادی به خودم وارد کنم.

درواقع درک خوبی از فا نداشتم. این آزار و شکنجه، تقابل یک فرد با فردی دیگر نبود، بلکه نیروهای کهن در بُعدهای دیگر بودند که انسان‌ها را تحت کنترل خود می‌گرفتند تا کارهای شرورانه انجام دهند. وقتی این موضوع را درک کردم، فشار کمتری احساس کردم. متوجه شدم که صددرصد به استاد و فا ایمان ندارم و هنوز می‌خواهم از خودم محافظت کنم.

با مطالعه بیشتر فا و تشویق‌شدن به‌واسطه افکار درست تمرین‌کنندگان، به‌تدریج وابستگی به «در اولویت قراردادن خودم» را رها کردم. با هدف نجات مسئولان، برای گفت‌وگو با آن‌ها نزدشان می‌رفتم و دیگر به خودم فکر نمی‌کردم. همه مردم برای فا آمده‌اند. صرف‌نظر از اینکه چه سِمتی داشتند، باید به استاد در نجات آن‌ها کمک می‌کردم. برایشان نامه‌های روشنگری حقیقت فرستادم. اگر حقیقت آزار و شکنجه را روشن نمی‌کردم، تلاش‌هایم هیچ تفاوتی با تلاش یک غیرتمرین‌کننده برای دفاع از حقوق خود نداشت.

میان من و مینگ نیز اختلافاتی پیش آمد. او رک و صریح بود. با لحنی تند صحبت می‌کرد و گاهی بی‌دلیل از کوره درمی‌رفت. حتی از لینگ هم بدتر بود. به‌دلیل تجربه‌هایی که با لینگ داشتم، به رفتار مینگ توجهی نکردم. به درونم نگاه کردم و خودم را تزکیه کردم. به ‌این ‌ترتیب، از آن آزمون گذشتم. فهمیدم که شاید این وضعیت ناشی از مداخله نیروهای کهن بوده یا شاید استاد از آن استفاده کرده‌اند تا فرصتی برای تزکیه در اختیارم بگذارند. پس از آن، من و مینگ با هماهنگی، با یکدیگر همکاری کردیم.

باید به نقاط قوت تمرین‌کنندگان توجه کنم. مینگ و پینگ تمام تلاششان را برای کمک به من به کار گرفتند و نسبت به من، مسئولیت کارهای بیشتری را بر عهده داشتند. پینگ تمام مدارک را تهیه می‌کرد و من آن‌ها را ویرایش می‌کردم. آن‌ها برایم افکار درست می‌فرستادند، برنامه‌ریزی می‌کردند و برنامه‌ها را به اجرا درمی‌آوردند. واقعاً تحت تأثیر قرار گرفتم. آن‌ها با تمام وجود، برای کمک به من تلاش می‌کردند و همکاری هماهنگی با یکدیگر داشتیم.

اخیراً اداره تأمین اجتماعی از دادگاه خواست مرا ملزم کند مستمری‌ای را که قبلاً دریافت کرده بودم پس بدهم. آن‌ها با قطع مستمری‌ام قانون‌شکنی کردند و حالا حتی درخواست اجرای اجباری این مطالبه را هم می‌دادند. ما هم درخواستی تنظیم کردیم و به این اقدام اجرایی اعتراض کردیم، غیرقانونی‌بودن اقدام آن‌ها را شرح دادیم و خواستار برقراری دوباره مستمری‌ام شدیم. برای قاضی و مسئولان ارشد، نامه‌های روشنگری حقیقت فرستادم. قاضی نامه‌ام را باز کرد، اما آن را به من برگرداند. او اصرار داشت که خودم شخصاً به دادگاه بروم. تردید داشتم، زیرا نگران بودم بازداشتم کنند. اما درنهایت به آنجا رفتم. استاد از ما محافظت می‌کنند، بنابراین باید کارها را آشکارا و باوقار انجام دهیم. قاضی فقط اطلاعاتی درباره پرونده‌ام پرسید و چیز دیگری نگفت.

رسیدگی به پرونده‌ام در دادگاه، پیشرفت چشمگیری داشت. دادگاه با من تماس گرفت و پرسید که چه خواسته‌هایی دارم. گفتم که می‌خواهم حقوق بازنشستگی‌ام دوباره برقرار شود و حقوق معوقه چند سال گذشته را نیز دریافت کنم. منشی دادگاه گفت که موضوع را با سایر ادارات هماهنگ خواهد کرد. ما تمرین‌کنندگان فقط می‌خواستیم مردم را نجات دهیم و تصمیم نهایی با استاد بود. این روند مرا آبدیده کرد و توانستم وابستگی‌های زیادی را رها کنم که بزرگ‌ترین آن‌ها ترس بود. مرتب با افراد مختلف، ازجمله مدیران و مسئولان ارشد، تماس می‌گرفتیم و برایشان نامه می‌فرستادیم. خیلی تحت فشار بودم، اما اگر می‌خواستم آن‌ها را نجات دهم، باید شین‌شینگم را بهبود می‌دادم. استاد کمکم کردند تا بتوانم این مسیر را تا امروز ادامه دهم.

مدت‌ها بود که می‌خواستم حقیقت را برای همکارانم روشن کنم، اما فرصتی پیدا نمی‌کردم. مدیران قبلی همگی بازنشسته شده بودند. از این فرصت استفاده کردم تا ماجرای حقوق بازنشستگی‌ام را برای مدیران جدید شرح دهم و از آن‌ها درخواست کمک کنم. درمجموع ۱۷ نامه برای مدیران بخش‌های مختلف فرستادم. ابتدا فقط شش نامه فرستاده بودم، اما بعد احساس کردم که باید افراد بیشتری از حقیقت آگاه شوند. بنابراین ۱۱ نامه دیگر نیز فرستادم.

در این روند، چیزی رخ داد. وقتی برای نخستین بار به اداره پست رفتم تا شش نامه اول را بفرستم، کارمند آنجا نگرش مثبتی به فالون دافا داشت. او به من گفت که می‌توانم نامه‌ها را تا ساعت ۵ بعدازظهر پست کنم. روز بعد، وقتی برای فرستادن نامه هفتم به اداره پست رفتم، کارمند دیگری آنجا بود. او رفتار خوبی با من نداشت و پرسید که آیا روز قبل نامه پست کرده‌ام. گفت که باید نامه‌ها را ازطریق باجه پست کنم و نباید آن‌ها را داخل صندوق پست بیندازم.

همچنین اصرار داشت که پیش از ساعت ۳ بعدازظهر، به آنجا بروم. گفت اگر دیرتر بروم و اتفاقی بیفتد، ممکن است نتواند مرا پیدا کند. به‌دلیل پرونده‌ام، همه آن‌ها می‌دانستند که چه نوع نامه‌هایی پست می‌کنم. وقتی به خانه برگشتم، افکار منفی به ذهنم هجوم آوردند. منظورش چه بود؟ آیا می‌خواست مرا گزارش کند و به همین دلیل از من خواسته بود دو ساعت زودتر به آنجا بروم؟ آیا بهتر نبود به اداره پست دیگری مراجعه کنم؟ اما وقتی دوباره فکر کردم، متوجه شدم که آنچه تمرین‌کنندگان فالون دافا انجام می‌دهند، الگویی برای نسل‌های آینده خواهد بود. نباید کارها را صرفاً برای انجام‌دادنشان انجام دهم. باید مسیرم را به‌درستی طی کنم. نامه‌ها را با نام واقعی خودم امضا کرده بودم. آزاد بودم هر تعداد نامه که می‌خواهم پست کنم و هیچ‌کسی نباید در این کار مداخله می‌کرد. صبح روز بعد به همان اداره پست رفتم. آن کارمند مشغول کار بود. نامه‌ام را وزن کرد و اجازه داد بروم. هیچ حرف دیگری نزد.

برای درخواست حداقل کمک‌هزینه معیشت و همچنین روشنگری حقیقت برای کارکنان، به مرکز خدمات محله رفتم. برایشان نامه‌های روشنگری حقیقت نیز فرستادم. نامه‌ای هم برای دبیر حزب در مرکز خدمات محله فرستادم. او با هدایایی به دیدنم آمد و من از او تشکر کردم. اهمیت چندانی به سود و زیان شخصی نمی‌دادم. آمده بودم تا موجودات ذی‌شعور را نجات دهم، فرقی نمی‌کرد چه کسی باشند. هر کسی را می‌دیدم، حقیقت را برایش روشن می‌کردم، زیرا همه برای فا آمده بودند. هرگاه فرصتی پیدا می‌کنم، تمام تلاشم را به کار می‌گیرم تا به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور کمک کنم.

من ساده‌اندیش و بی‌دقت بودم. تمرین‌کنندگانی که با من همکاری می‌کردند، فداکاری‌های زیادی کردند و در طول تمام فراز و نشیب‌های این مسیر کنارم بودند. می‌خواهم از آن‌ها سپاسگزاری کنم!

سخن پایانی

چهار سال در یک چشم‌به‌هم‌زدن گذشت. وقتی به روند پیگیری پرونده حقوق بازنشستگی‌ام نگاه می‌کنم، می‌بینم که شادی کمک به استاد در نجات موجودات ذی‌شعور را تجربه کردم. همچنین وقتی نتوانستم به‌خوبی با سایر تمرین‌کنندگان همکاری کنم، احساس سرخوردگی داشتم و با مشکلات مالی نیز روبه‌رو شدم. اما هیچ‌یک از این مشکلات نتوانست مانعم شود. ازآنجاکه در تمام طول سال، برای روشنگری حقیقت نزد مردم می‌رفتم، فرصت چندانی برای انجام کارهای مردم عادی نداشتم. فرصتی هم برای لذت‌بردن از زندگی نداشتم. نجات موجودات ذی‌شعور تنها انتخاب من در مسیر تزکیه است. گرچه این مسیر دشوار است، احساس شادی می‌کنم. استاد نیک‌خواه‌مان همیشه در کنارم هستند.

استاد، بابت نیک‌خواهی‌تان و اینکه ما را نجات می‌دهید، سپاسگزارم! هم‌تمرین‌کنندگان، از کمک‌های فداکارانه شما متشکرم!