(Minghui.org) این مقاله را می‌نویسم تا برخی از تجربیاتم را به اشتراک بگذارم. فالون دافا مرا از جوانی خلافکار به فردی موفق و مورداحترام در جامعه تبدیل کرد.

زندگی‌ام پیش از شروع تزکیه

وقتی در دوره راهنمایی تحصیل می‌کردم، تحت تأثیر جو حاکم بر جامعه و هم‌کلاسی‌هایم، چه در مدرسه و چه بیرون از آن، با جوانان خلافکار معاشرت می‌کردم و آن‌ها را «برادر» خطاب می‌کردم. همکلاسی‌هایی که قبلاً مرا مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند، حالا از من می‌ترسیدند و خودشان را از من پنهان می‌کردند. سیگار می‌کشیدم، مشروب می‌خوردم، از کلاس‌ها فرار می‌کردم، در دعواهای دسته‌جمعی شرکت می‌کردم و با دخترها روابط بی‌بندوباری داشتم. درنتیجه وضعیت تحصیلی‌ام به‌شدت افت کرد. مادرم که در کارخانه تولید کارتن کار می‌کرد، در آن سال‌ها خیلی گریه می‌کرد. موهایش از دست من سفید شد. پدرم نمی‌توانست در دوران نوجوانی‌ام مرا کنترل کند و فقط حرص می‌خورد. او برای فرونشاندن ناراحتی‌اش، سیگار می‌کشید.

در اواسط دهه ۱۹۹۰، سه سال پیاپی در آزمون ورودی دانشگاه قبول نشدم. در یک مدرسه متوسطه فنی‌وحرفه‌ای پذیرفته شدم که انتخاب مطلوبی برایم نبود. مدرسه خارج از شهر قرار داشت و مقررات سخت‌گیرانه‌ای برای شاگردان اعمال می‌کرد. شاگردان فقط روزهای یکشنبه اجازه داشتند برای خرید مایحتاج روزانه به شهر بروند. نگران آینده‌ام بودم و درس‌ها را هم دوست نداشتم، زیرا فکر می‌کردم شاید در شغل آینده‌ام، کاربردی نداشته باشند. بعد از کلاس‌ها، برای وقت‌گذرانی، در خوابگاه سیگار می‌کشیدم و ورق‌بازی می‌کردم.

فقط در آخرین لحظات پیش از امتحان، درس می‌خواندم. وقتی در درس‌ها مردود می‌شدم، به دیدن معلمان می‌رفتم و بی‌شرمانه از آن‌ها می‌خواستم که در امتحانات جبرانی، نمره خوبی به من بدهند. سرگرمی موردعلاقه‌ام فوتبال بود و کاپیتان تیم فوتبال مدرسه بودم. در مسابقات ورزشی مدرسه نیز در دوهای ۱۰۰ متر، ۲۰۰ متر و ۴۰۰ متر، مقام اول را کسب کرده بودم. در دوی ۲۰۰ متر، رکورد مدرسه را تکرار کردم. به نمایندگی از مدرسه، در مسابقات ورزشی مدارس متوسطه فنی‌وحرفه‌ای استان شرکت کردم و جایزه گرفتم. هم‌کلاسی‌هایم به‌شوخی می‌گفتند که در همه‌چیز خوب هستم، جز درس‌خواندن.

کسب فا

یک روز برای خرید لباس ورزشی تیم فوتبالمان، به بازار عمده‌فروشی رفتم. با دو دختر آشنا شدم که ادعا می‌کردند دانشجوی دانشگاهی در شانگهای هستند. گفتند پولشان را گم کرده‌اند و پرسیدند که آیا می‌توانم برای خرید بلیت قطار، مقداری پول به آن‌ها قرض بدهم. فریبم دادند و ۱۵۰ یوآن (۳۰ دلار) به آن‌ها دادم که هرگز پس ندادند. این مبلغ برابر با تمام خرج یک ماهم بود. وقتی به مدرسه برگشتم، متوجه شدم سرم کلاه گذاشته‌اند و به‌شدت پشیمان شدم. تائو، شاگردی که در اتاق کناری بود، گفت شاید این اتفاق برایم بد نباشد. او درباره رابطه میان ازدست‌دادن و به‌دست‌آوردن صحبت کرد. سپس کتاب فالون گونگ را که از کتاب‌فروشی خریده بود، به من قرض داد. چراغ‌های خوابگاه خاموش شده بودند. تمام شب در راهرو نشستم و کتاب را خواندم. اصول مطرح‌شده در کتاب، فوراً مجذوبم کرد و دنیای تازه‌ای را به رویم گشود.

روز یکشنبه، من و تائو به کتاب‌فروشی شهر رفتیم و کتاب جوآن فالون را خریدیم. کتاب قطور بود و کاغذ باکیفیتی داشت، اما فقط ۱۲ یوآن (۱٫۷۹ دلار) قیمت داشت.بسیار ارزان بود. هنوز به‌وضوح به یاد دارم که عکس پشت جلد کتاب یک گل نیلوفر آبی‌، به‌شکل غنچه‌ای در آستانه شکفتن، بود که با نور سرخ زیبایی احاطه شده بود.

نامه‌ای به انجمن فالون دافا در پکن نوشتم و با مسئولِ کمک به تمرین‌کنندگان در منطقه خودمان ارتباط برقرار کردم. همراه چند نفر از دوستان خوبم در مدرسه، محل تمرینی راه‌اندازی کردیم و تا زمان فارغ‌التحصیلی، هر روز صبح تمرین‌ها را انجام می‌دادیم. آن دوران فراموش‌نشدنی است و تا ابد در خاطرم خواهد ماند.

یک بار هنگام بازی فوتبال، کسی از پشت به من تکل زد و مینیسک زانویم آسیب دید. پزشک گفت باید در بیمارستان بستری شوم. به آموزه‌های فا درباره ازبین‌بردن کارما فکر کردم و در بیمارستان نماندم. طبق معمول، هر روز از پله‌ها به طبقه پنجم خوابگاه و طبقه ششم ساختمان آموزشی می‌رفتم. ضرب‌المثلی قدیمی می‌گوید که اگر استخوان کسی آسیب ببیند، تا صد روز بهبود نمی‌یابد. اما من ظرف ۱۵ روز بهبود یافتم و یک ماه بعد توانستم دوباره فوتبال بازی کنم.

روزی در تابستان، با اینکه دمای هوا ۳۸ درجه سانتی‌گراد بود، احساس سرما می‌کردم. هم‌کلاسی‌های دیگر از گرمای شدید هوا کلافه بودند، اما من حتی زیر پتوی ضخیم هم سردم بود. پتو و ملحفه‌ام از عرق خیس شده بودند. هم‌اتاقی‌هایم وحشت کردند و می‌خواستند مرا به بیمارستان ببرند. آموزه‌های فای استاد را به یاد آوردم و هیچ دارویی مصرف نکردم. چند روز بعد بهبود یافتم.

در زمستان، دمای هوا در شمال غرب چین، به کمتر از منفی ۱۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسید و ما تمرین‌کنندگان، تمرین‌ها را در فضای باز انجام می‌دادیم، اما احساس گرما می‌کردیم. هر روز می‌توانستم تغییراتی را در خودم احساس کنم. معده‌درد و بی‌خوابی‌ای که از دوره مدرسه راهنمایی آزارم می‌داد، برطرف شدند.

می‌توانستم احساس کنم که فالون درحال تنظیم بدنم است. وقتی فالون بدنم را تنظیم می‌کرد، تقریباً می‌توانستم لرزش‌ها را روی پیشانی، بازوها و پشتم ببینم. این لرزش‌ها را به یکی از هم‌کلاسی‌های دخترم نیز نشان دادم که بعدها در منطقه ما، کارآفرین سرشناسی شد. حقیقت را نیز برایش روشن کردم.

تزکیه بدون پشیمانی

پس از فارغ‌التحصیلی، در پارک کوچکی نزدیک شرکت محل کارم، با تمرین‌کنندگان زیادی آشنا شدم و با هم تمرین‌ها را انجام می‌دادیم، فا را مطالعه می‌کردیم و آن را ترویج می‌دادیم. زندگی در آن زمان ساده و زیبا بود.

در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، برای مأموریت کاری در شهر جینان بودم. وقتی در یک مرکز خرید، از کنار بخش فروش تلویزیون‌های فروشگاهی عبور می‌کردم، برنامه‌ای از تلویزیون ح.ک.چ را دیدم که به فالون دافا افترا می‌زد. مدتی در درونم، دچار کشمکش بودم. چرا فالون دافا، با اینکه روش بسیار خوبی بود، با چنین فشار عظیمی روبه‌رو شده است؟ آیا آنچه در برنامه تلویزیونی گفته می‌شود حقیقت دارد؟ آیا فالون دافا و استاد درست و راستین هستند؟ گرچه دوستان و اعضای خانواده‌ام مانع تمرینم می‌شدند، با کمک و حمایت هم‌تمرین‌کنندگان، مطالبی درباره جعلی‌بودن ۱۴۰۰ مورد مرگ ادعاشده را خواندم و دی‌وی‌دی‌هایی را تماشا کردم که تمرین‌کنندگان تهیه کرده بودند. وقتی فهمیدم مطالبی که تلویزیون ملی پخش می‌کند تا این حد بدون مبنای معتبر و آلوده به دروغ و فریب است و ح.ک.چ تا این اندازه اهریمنی است، مبهوت شدم.

پس از بررسی و تأمل جدی، با اطمینان بیشتری دریافتم که آموزه‌های فالون دافا از همه منطقی‌ترند و استاد نهایت نیک‌خواهی را دارند. با خودم گفتم که فالون دافا و استاد از همه درست‌ترند و من به تمرین فالون دافا ادامه خواهم داد و هرگز آن را رها نخواهم کرد. این فکر صادقانه به من کمک کرد تا بر سختی‌ها و محنت‌های پی‌درپی غلبه کنم. با آزمون‌هایی روبه‌رو شدم که باید در آن‌ها، بین فالون دافا و خانواده، دوستان و عزیزانم یکی را انتخاب می‌کردم. چند بار در بازداشتگاه‌ها و مراکز شست‌وشوی مغزی بازداشت شدم. با جلسات ریاکارانه «تبدیل» مواجه شدم. با آزمون‌هایی در زمینه شهرت، منافع شخصی و احساسات نیز روبه‌رو شدم. به‌لطف محافظت استاد و دلگرمی‌ای که از افکار و اعمال درست هم‌تمرین‌کنندگان دریافت کردم، توانستم تا امروز، به مسیر تزکیه‌ام ادامه دهم. وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، به نظر می‌رسد که ۳۰ سال تزکیه‌ام در یک چشم‌برهم‌زدن گذشته است. ما تمرین‌کنندگان که استاد از ما مراقبت می‌کنند، خوشبخت‌ترین و سعادتمندترین انسان‌های این دنیا هستیم.

اعتباربخشی به فا

پس از پایان تحصیلاتم در مدرسه متوسطه فنی‌وحرفه‌ای، در دانشگاه تحصیل کردم و سپس دوره کارشناسی ارشد را به‌صورت پاره‌وقت به پایان رساندم. گواهینامه‌های حسابداری در سطوح متوسط و پیشرفته را دریافت کردم. من مدیر امور مالی و حسابرسی شرکت گروهی‌مان بودم و مدتی نیز مدیرعامل یکی از شرکت‌های زیرمجموعه بودم. گروه شرکت‌های ما در زمینه املاک، امور مالی، مراکز خرید، هتل‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها و ساخت‌وساز سرمایه‌گذاری کرده بود و ارزش دارایی‌هایش به حدود ۱۰میلیارد یوآن می‌رسید.

رئیسم می‌دانست که فالون دافا را تمرین‌ می‌کنم و به من اعتماد داشت. گروه ما از بیش از ۲۰ شرکت تشکیل شده بود و سالانه چندصدمیلیون یوآن پرداخت بابت هزینه‌ها داشت. کافی بود اسناد پرداخت را امضا کنم تا مبالغ پرداخت شوند. مدیران ارشد گروه می‌دانستند که تمرین‌کننده فالون دافا هستم. بسیار مراقب گفتار و رفتارم بودم، زیرا ازنظر آن‌ها نماینده فالون دافا بودم. در شرکت، نوشیدن مشروبات الکلی بخشی از فرهنگ کاری بود و سالانه میلیون‌ها یوآن صرف خرید مشروبات الکلی برای پذیرایی از مشتریان و فعالیت‌های روابط عمومی می‌شد. اما من اصلاً مشروب نمی‌خوردم. همکارانم از این نظر، احترام زیادی برایم قائل بودند.

یک بار اداره امنیت داخلیِ پلیس شرکتم را تحت فشار گذاشتند. فکر می‌کردم رئیسم این فشار را تاب نمی‌آورد و از من می‌خواهد که شرکت را ترک کنم، اما او موضوع را با سایر معاونانش درمیان گذاشت. آن‌ها به خدماتی که به شرکت کرده بودم و نیز شخصیت و شجاعتم اذعان داشتند. با اینکه ظاهری مؤدب و فروتن داشتم، شجاعتم در برابر فشارهای ح.ک.چ و راسخ بودن در باورم را تحسین می‌کردند.

شرکت‌ها در چین، معمولاً به تعهدات قراردادی خود در موعد مقرر عمل نمی‌کنند. بعضی از همکارانم برای منافع شخصی با یکدیگر درگیر می‌شدند و از تأمین‌کنندگان رشوه می‌گرفتند. این رفتارها برایشان به عادت تبدیل شده بود و در انجامشان مهارت پیدا کرده بودند. همکارانم به‌شوخی می‌گفتند که افراد درستکار نمی‌توانند در شرکت ما دوام بیاورند. تأمین‌کنندگانی که قراردادهای سودآور می‌بستند، مجبور بودند در تمام مراحل کار، از مذاکرات و امضای قرارداد گرفته تا دریافت پیش‌پرداخت، پرداخت‌های میانی، تسویه نهایی و بازرسی کیفیت، همکارانم را راضی نگه دارند و به آن‌ها رشوه بدهند. تأمین‌کنندگان باید همکارانم را به صرف غذا و کارائوکه دعوت می‌کردند و برایشان هدیه و پول می‌فرستادند. دیگران فکر می‌کردند که من مقام بالایی دارم و از قدرت زیادی برخوردارم. اما هرگز هیچ پورسانت غیرقانونی‌ای قبول نکردم. سعی می‌کردم تا حد امکان، دعوت به صرف غذا را نپذیرم تا بار مالی بیشتری بر تأمین‌کنندگان تحمیل نکنم. تنها خواسته‌ام این بود که کارشان را خوب انجام دهند. حتی چای و ژامبونی را که دوستانم به من هدیه می‌دادند، به‌عنوان هدیه به تأمین‌کنندگان می‌دادم.

برخی تأمین‌کنندگان برای مطالبه طلبشان به شرکت ما می‌آمدند؛ یکی با ویلچر آمده بود، دیگری چاقوی تبتی همراه داشت و یکی هم علف‌کش پاراکوات (که بسیار سمی است) همراه داشت. یکی از تأمین‌کنندگان که شرکتش در آستانه تعطیلی بود، برای دریافت طلبش به شرکت ما آمد و گفت که باید به چندصد کارمندش غرامت بپردازد. بعضی از کارکنان نیز از این ناراحت بودند که امور کاری مدیرانشان را انجام می‌دادند، اما درنهایت خودشان سرزنش می‌شدند. تمام تلاشم را می‌کردم که به آن‌ها کمک کنم و در حدود اختیاراتم، اختلافات را با صبر و حوصله حل‌وفصل کنم. اما همکارانم در کارم اخلال ایجاد می‌کردند، به‌ناحق مرا متهم و با من بدرفتاری می‌کردند. سعی می‌کردم منطقی با آن‌ها برخورد کنم و مسائل را با مهربانی برایشان توضیح دهم.

هنگام مدیریت گروه مالی، از آموزه‌های استاد پیروی می‌کردم و می‌کوشیدم فداکار و باملاحظه باشم. وقتی اعضای گروهم اشتباه می‌کردند، مسئولیت آن را بر عهده می‌گرفتم. وقتی عملکرد درخشانی داشتند و خدمات مهمی ارائه می‌کردند، از مدیران ارشد می‌خواستم به آن‌ها پاداش بدهند و از زحماتشان قدردانی کنند. برای منافع شخصی خودم تلاش نمی‌کردم. با اعضای گروهم مهربان بودم، با همه منصفانه و بی‌طرفانه رفتار می‌کردم و به‌لطف خردی که فالون دافا به من بخشیده بود، بسیاری از مشکلات پیچیده را حل می‌کردم.

در زندگی روزمره، رفتار مناسبی داشتم و تلاش می‌کردم کاری نکنم که به اعتبار فالون دافا لطمه بزند. از مقالات تبادل تجربه تمرین‌کنندگان در وب‌سایت مینگهویی می‌آموختم و از هر فرصتی استفاده می‌کردم تا به روش‌های مختلف، فالون دافا را به تأمین‌کنندگان، مشتریان، کارکنان، دست‌فروشان و دانش‌آموزان معرفی کنم. با کارکنانی که شرکت‌های ما را ترک می‌کردند، درباره فوایدی که فالون دافا برای مردم جهان داشته است صحبت می‌کردم.

دبیر حزب در بخش ما، نظامی بازنشسته‌ای بود که سابقه خدمت طولانی داشت. چند بار سعی کردم او را متقاعد کنم از ح.ک.چ کناره‌گیری کند، اما نپذیرفت. وقتی یک روز در پارکینگ زیرزمینی، با او خداحافظی می‌کردم، بار دیگر صمیمانه از او خواستم از ح.ک.چ کناره‌گیری کند. این بار پذیرفت. چند نظامی بازنشسته بلندپایه دیگر نیز وضعیت مشابهی داشتند. وقتی به ماهیت ح.ک.چ پی بردند، برای داشتن آینده‌ای خوب، تصمیم درستی گرفتند.

بسیاری از کسانی که به آن‌ها کمک کرده بودم، می‌خواستند مرا به صرف غذا دعوت کنند. دعوتشان را رد می‌کردم و به آن‌ها می‌گفتم از استاد سپاسگزاری کنند که مرا به انسانی خوب تبدیل کرده‌اند. همچنین از آن‌ها می‌خواستم که به دیگران بگویند تمرین‌کنندگان فالون دافا انسان‌های خوبی هستند و عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را تکرار کنند.

با چند جوان که سابقاً تمرین‌کننده بودند آشنا شدم و به آن‌ها کمک کردم تزکیه در فالون دافا را از سر بگیرند. از اینکه توانستم به آن‌ها کمک کنم، بسیار خوشحال بودم.

بهره‌مندی دوستان و بستگان از فالون دافا

با همه بستگان و دوستانم صادقانه رفتار می‌کردم، حتی کسانی که به من آسیب رسانده بودند. با رفتارم به آن‌ها نشان می‌دادم که تمرین‌کنندگان دافا چگونه اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری را در عمل به کار می‌گیرند و رفتار یک تمرین‌کننده فالون دافا پس از ارتقای شخصیت اخلاقی‌اش چگونه است. به این درک رسیدم که باید بردباری و نیک‌خواهی عظیمی از خود نشان دهم و اصلاً به سود و زیان شخصی اهمیت ندهم.

یکی از همکارانِ خانم تندخو بود، اما حس عدالت‌خواهی قوی‌ای داشت. وقتی با بازپرداخت هزینه تاکسی او به مبلغ ۸۰۰ یوآن، که برای امور شرکت صرف نشده بود، موافقت نکردم، به‌شدت با من مخالفت کرد. دلیل مخالفتم را برایش توضیح دادم و از این فرصت استفاده کردم تا حقیقت را برایش روشن کنم. او قبلاً دروغ‌های ح.ک.چ درباره فالون دافا را باور داشت، اما پس از مشاهده رفتار و گفتارم، دیگر تبلیغات ح.ک.چ را باور نمی‌کرد. حقایق مربوط به فالون دافا را برای دوستان و اعضای خانواده‌اش بازگو می‌کرد و شجاعانه از خوبی‌های فالون دافا می‌گفت. وی اکنون در ژاپن تحصیل می‌کند و گاهی اطلاعاتی درباره دیدارهایش با تمرین‌کنندگانی در توکیو و استان گیونگ‌گی را به اشتراک می‌گذارد که غرفه‌هایی برپا می‌کنند تا مردم را با فالون دافا آشنا و از آزار و شکنجه آن مطلع کنند.

تمام تلاشم را می‌کنم که در خانواده، مسئولیت‌پذیر باشم و با همسر، فرزند و والدینم به‌خوبی رفتار کنم. همسرم شاهد بهبود شخصیتم بعد از شروع تمرین‌ و شاهد خوبی‌های فالون دافا بوده است. در اوایل ازدواجمان، گاهی به‌دلیل تفاوت در برخی عادت‌هایمان، با هم بحث می‌کردیم. در چنین مواقعی، از من می‌پرسید که آیا اخیراً کمتر فا را مطالعه کرده‌ام. یا با تمرین‌کنندگانی که می‌شناخت تماس می‌گرفت و از آن‌ها می‌خواست با من تبادل تجربه کنند. او در محیط تزکیه فالون دافا، خلق‌وخوی عجول و کم‌حوصله‌اش را تا حد زیادی تغییر داد. خردش شکوفا شد، عملکردش در کار خوب شد و رئیسش برای او ارزش زیادی قائل بود. وی به مقام مدیر بخش در یک شرکت دولتی در سطح ملی رسید. رئیسش، یکی از معاونان مدیرعامل و اعضای گروهش همگی می‌دانند که من تمرین‌کننده فالون دافا هستم. زمانی که در بازداشتگاه بودم، آن‌ها بسیار به همسرم دلداری می‌دادند و تشویقش می‌کردند. همسرم همیشه در روز تولد استاد و سال نو چینی، از من می‌خواهد تبریک و آرزوهای خوبش را به استاد تقدیم کنم. او می‌داند که خانواده ما به‌دلیل پیروی از اصول فالون دافا، زندگی بهتری پیدا کرده است.

پسرم در کودکی اغلب بیمار می‌شد و ازنظر جسمی ضعیف بود. رشد گفتار و مهارت‌های حرکتی‌اش نیز کندتر از حد معمول بود. تا دوسالگی نمی‌توانست صحبت کند. وقتی کمی بزرگ‌تر شد، اصول دافا را برایش توضیح دادم و همراه او عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را تکرار می‌کردم. زمانی که در دبستان تحصیل می‌کرد و من در بازداشتگاه بودم، معلمش او را مجبور کرد به سازمان پیشگامان جوان بپیوندد.

وقتی پسرم کلاس پنجم دبستان بود، معلم از او خواست معاون سازمان پیشگامان جوان شود، اما وی نپذیرفت. وقتی به کلاس ششم رفت، از او خواستند که مسئول این سازمان شود. این بار هم نپذیرفت. نزد معلم مسئول و معاون مدیر مدرسه رفت تا مخالفتش را اعلام کند. معاون مدیر عصبانی شد و گفت که در تمام سال‌های خدمتش، هرگز دانش‌آموزی مانند او ندیده است. پسرم به‌خاطر این موضوع در مدرسه مشهور شد. حتی دانش‌آموزان مدرسه راهنمایی نزدیک آنجا نیز او را می‌شناختند. او حقیقت را برای دانش‌آموزان مدرسه روشن می‌کرد. فردی درستکار بود و در درس‌هایش نیز عملکرد خوبی داشت و در یکی از دبیرستان‌های برتر پذیرفته شد.

من از سلامت خوبی برخوردار بوده‌ام. چند روز پیش، یکی از هم‌کلاسی‌های قدیمی دوران راهنمایی‌ام در زادگاهم، با من تماس تصویری گرفت و گفت که جوان به نظر می‌رسم. هفته گذشته در معاینات پزشکی شرکت، مشخص شد که از همه نظر سالم هستم و فقط وزنم کمی بیشتر از حد طبیعی است. همسرم نگران وضعیت روده‌هایم بود، زیرا مشکلات روده‌ای در خانواده‌ام سابقه ارثی داشت. اما گزارش پزشکی نشان داد که روده‌هایم در وضعیت خوبی هستند. حتی ندول ریوی‌ای که چند سال پیش شناسایی شده بود، ناپدید شده بود.

فالون دافا برای خانواده و دوستانم برکت به همراه آورده است. بسیاری از دوستان و بستگانم که فالون دافا را درک می‌کنند و از آن حمایت می‌کنند، از سلامت خوبی برخوردار شده‌اند و زندگی هماهنگی دارند.

سپاسگزاری‌ام از فالون دافا

بسیار خوش‌اقبالم که فالون دافا را تمرین می‌کنم. اگر فالون دافا را تمرین نمی‌کردم، گرفتار کارما می‌شدم، برای منافع شخصی و احساسات در کشمکش بودم، به بیماری‌های زیادی مبتلا می‌شدم یا حتی ممکن بود برای رسیدن به خواسته‌هایم، به هر وسیله‌ای متوسل شوم یا سر از زندان درآورم. استاد مرا از زندگی فلاکت‌بارِ یک جوان خلافکار نجات دادند و با اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری پاک‌سازی‌ام کردند. ایشان بدنی سالم و خانواده‌ای شاد به من بخشیدند و مرا به فردی مفید برای دیگران، شرکتم و جامعه، و انسانی محترم تبدیل کردند.

در طول بیش از ۲۰ سال تزکیه و مطالعه فا، بیش ‌از پیش به عظمت و گستردگی بی‌کران فالون دافا پی برده‌ام، عظمت و گستردگی‌ای که از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین را در بر می‌گیرد، همه‌چیز را شامل می‌شود و هیچ‌چیز را از قلم نمی‌اندازد.

بار دیگر می‌خواهم از استاد، بابت نیک‌خواهی و نجاتشان سپاسگزاری کنم.