(Minghui.org) من در سال ۱۹۹۸، تمرین فالون دافا را آغاز کردم و اکنون ۸۰ سال دارم. از زمانی که تمرین دافا را شروع کردم، سلامت جسمی و آرامش روانی‌ام به‌طرز چشمگیری بهبود یافته است. در مقایسه با سختی‌هایی که در نیمه نخست زندگی‌ام متحمل شده بودم، تمرین دافا برایم مانند ورود به بهشت بود. حتی پس از آنکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در سال ۱۹۹۹، آزار و شکنجه وحشیانه‌اش را آغاز کرد، حاضر نشدم این روش فوق‌العاده را کنار بگذارم.

دوران کودکی سرشار از رنج و سختی

ناتوانی از پرداخت هزینه درمان

من در سال ۱۹۴۷، در خانواده‌ای مرفه در روستا به دنیا آمدم. همان سال، حزب کمونیست چین جنبش اصلاحات ارضی را آغاز کرد. ازآنجاکه خانواده ما در طبقه دهقانان ثروتمند قرار گرفته بود، حزب زمین‌ها و اموالمان را مصادره و میان دیگران تقسیم کرد. همچنین هدف تبعیض قرار گرفتیم و به افرادی طردشده از جامعه تبدیل شدیم.

وقتی فقط یک سال داشتم، زخمی شدید در پای چپم ایجاد شد و هفت حفره عمیق پر از بافت‌های پوسیده در ناحیه مچ پایم به وجود آمد. چون اموال خانواده‌مان مصادره شده بود، پولی برای درمان نداشتیم. زخم‌ها دچار عفونت شد و ترشحات چرکی داشت. درد زیادی می‌کشیدم و هر روز از شدت درد گریه می‌کردم.

بیش از چهار سال طول کشید تا زخم‌ها بهبود یابند و در تمام آن مدت نتوانستم راه‌رفتن را یاد بگیرم. تازه در شش یا هفت‌سالگی اولین قدم‌هایم را برداشتم. سرانجام پای چپم به‌طور محسوسی از پای راستم لاغرتر شد. اگر در طول روز، زیاد از پایم کار می‌کشیدم، شب دچار درد شدیدی می‌شدم که نمی‌گذاشت بخوابم. حتی کوچک‌ترین تماسی با پایم باعث می‌شد از شدت درد فریاد بکشم.

نزدیک بود تمام خانواده‌ام در قحطی بزرگ از بین بروند

ح.ک.چ در سال ۱۹۵۸، کمپین جهش بزرگ به جلو را آغاز کرد. در سراسر چین، جعل آمار و اغراق‌گویی رواج گسترده‌ای یافت و طرح‌های پوچی مانند «برداشت ده‌هزار جین غله از هر مو زمین»، «تولید انبوه فولاد» و «پیشی‌گرفتن از بریتانیا و رسیدن به آمریکا» تبلیغ می‌شد. محصولات کشاورزی برداشت نمی‌شدند و در مزارع می‌پوسیدند، درحالی‌که مردم از گرسنگی رنج می‌بردند.

سخت‌ترین دوران خانواده ما در سال ۱۹۶۰ بود. هیچ غله‌ای برای خوردن نداشتیم و گرسنگی تحمل‌ناپذیر بود، به‌ویژه برای نوجوانی ۱۳‌ساله که در سن رشد سریع جسمی قرار داشت. دیگران از انبارهای گروه تولید کشاورزی غله می‌دزدیدند، اما به‌دلیل برچسب طبقاتی‌ای که به خانواده ما زده بودند، اگر هنگام دزدی دستگیر می‌شدیم، با مجازات‌های سنگینی روبه‌رو می‌شدیم. هیچ‌یک از ما جرئت دزدی نداشتیم. درنتیجه، به‌شدت لاغر و چنان ضعیف شدیم که به‌سختی می‌توانستیم راه برویم. گاهی واقعاً فکر می‌کردم در آستانه مرگ هستم.

در ماه‌های مه و ژوئن، مادرم برگ‌های ریخته‌شده درخت بید را می‌جوشاند و در آب‌نمک می‌خواباند. کاسه‌های بزرگی از آن‌ها می‌خوردیم، اما خیلی زود دوباره گرسنه می‌شدیم. در پاییز، چوب بلال‌های بدون دانه، مغز ساقه‌های ذرت و پوست ساقه‌های پنبه را می‌خوردیم، چیزهایی که حتی خوک‌ها هم به آن‌ها لب نمی‌زدند.

بی‌صبرانه منتظر دیدار هفتگی در خانه مادربزرگم بودیم. مادربزرگم قطعه زمین بزرگ و حاصلخیزی جلو خانه‌اش داشت، اما ح.ک.چ اجازه نمی‌داد در آن محصولی بکارد. درعوض، سبزی‌های خودرو قابل‌خوردن به‌وفور در آن زمینِ کشت‌نشده می‌روییدند و غلات خودرو نیز به ثمر می‌رسیدند. مادربزرگم دانه‌های غلات را جمع‌آوری می‌کرد، با آسیاب سنگی آرد می‌کرد و با آردشان، نان‌های بخارپز درست می‌کرد. هفته‌ای یک بار، مادرم من و برادر کوچکم را به خانه مادربزرگ می‌برد و آنجا حسابی نان بخارپز می‌خوردیم. اما با وجود تمام آن گرسنگی‌ها زنده ماندیم.

مبارزه برای زنده‌ماندن

در آن دوران، خانواده‌ام اغلب با بدرفتاری روبه‌رو می‌شد. با اینکه سن کمی داشتم، برای دفاع از خانواده‌ام و تضمین بقای آن، در برابر این رفتارها می‌ایستادم و مقابله می‌کردم.

وقتی ۱۱ سال داشتم، گروه تولید کشاورزی با دادن سهم کمتری از غله، حق خانواده ما را ضایع کرد. وقتی دیدم چقدر کم به ما داده‌اند، پرسیدم: «چرا سهم خانواده ما این‌قدر کم است؟» مسئول مربوطه پاسخ داد: «براساس امتیاز کاری‌ای است که خانواده‌تان به دست آورده است.» پرسیدم: «دفتر ثبت امتیازهایت کجاست؟ بگذار ببینم. من هم کارهایی را که انجام داده‌ایم ثبت کرده‌ام.» با چرتکه به‌سرعت حساب‌وکتاب کردم و پرسیدم: «حالا دیگر حساب درست است، نه؟» مسئولان پس از بررسی و تأیید ارقام، ناچار شدند مقداری غله اضافی به ما بدهند.

در آن زمان، همه در سالن غذاخوری همگانی، غذا می‌خوردند و در هر وعده، به هر نفر چند تکه سیب‌زمینی شیرین اختصاص می‌یافت. درحالی‌که خانواده‌های دیگر مقدار زیادی سیب‌زمینی شیرین دریافت می‌کردند، به ما سه نفر، یعنی مادرم، برادرم و من، فقط چند تکه می‌دادند. وقتی این رفتار ناعادلانه را دیدم، با عصبانیت ترازو را برداشتم و گفتم: «دوباره وزن کنید. چطور ممکن است سهم ما سه نفر این‌قدر کم باشد؟» مسئولان جرئت پاسخ‌دادن نداشتند. درعوض، دو تکه بزرگ دیگر سیب‌زمینی شیرین به ما دادند. آن‌ها در هر فرصتی، با ما ناعادلانه رفتار می‌کردند. اگر برای گرفتن حقمان مبارزه نمی‌کردم، چیزی برای خوردن نداشتیم.

وقتی انقلاب فرهنگی آغاز شد، یکی از اعضای واحد تولید کشاورزی به مادرم دستور داد خیابان‌ها را جارو کند. نزد رئیس این واحد رفتم و پرسیدم: «چرا مادرم را مجبور می‌کنید خیابان‌ها را جارو کند؟» پاسخ داد: «زمین‌داران و دهقانان ثروتمند در گذشته، از مردم بهره‌کشی می‌کردند، برای همین حالا وضع این‌طور است.» در پاسخ گفتم: «همه شما می‌دانید که نه مادرم و نه پدرم هرگز از کسی بهره‌کشی نکرده‌اند. پدرم تمام روز در مزرعه کار می‌کرد و مادرم در خانه، آرد آسیاب می‌کرد و از اعضای خانواده بزرگمان مراقبت می‌کرد. آن‌ها زحمت‌کشان درستکاری بودند که با دسترنج خودشان زندگی می‌کردند. هرگز از کسی بهره‌کشی نکرده‌اند، پس نمی‌توانید مادرم را مجبور کنید خیابان‌ها را جارو کند.» چون با قاطعیت از حقمان دفاع کردم، آن عضو واحد تولید دستورش را پس گرفت و سرانجام از این موضوع صرف‌نظر کرد. اهالی روستا نیز به‌خاطر کاری که کرده بودم از من تمجید کردند.

در مدرسه، به «دشمن طبقاتی» تبدیل شدم

در دوران دبستان، هم معلمان و هم هم‌کلاسی‌هایم به عملکرد تحصیلی عالی‌ام اذعان داشتند، اما به‌دلیل برچسب طبقاتی خانواده‌مان، اجازه نداشتم وارد یک مدرسه راهنمایی خوب شوم. چند نفر از دانش‌آموزان دبستانمان، در مدارس راهنمایی خوب پذیرفته شدند و بقیه به مدارس معمولی رفتند، اما مرا به یک مدرسه راهنمایی نیمه‌وقت فرستادند. دانش‌آموزان آن مدرسه یا نمرات ضعیفی داشتند یا از خانواده‌هایی بودند که حکومت آن‌ها را از نظر خاستگاه طبقاتی نامطلوب می‌دانست. با آغاز فصل برداشت گندم، مدرسه تعطیل می‌شد و تا پایان پاییز بازگشایی نمی‌شد. به ‌این ‌ترتیب، نیمی از سال را از تحصیل محروم بودیم، و فرصت برخورداری از آموزش عادی را از دست دادم.

در امتحانات ورودی دبیرستان نیز با رفتار ناعادلانه روبه‌رو شدم. هر چقدر هم که خوب امتحان می‌دادم، اجازه پذیرش نداشتم. اما چون نمراتم بسیار بالاتر از نمرات دیگران بود، یک مدرسه فنی‌وحرفه‌ای کشاورزی در مقطع متوسطه موافقت کرد مرا بپذیرد. در کلاسم تنها دانش‌آموزی بودم که برچسب داشتن پیشینه طبقاتی نامطلوب به او زده شده بود. آن زمان، «مبارزه طبقاتی» شعاری بود که بر همه‌چیز سایه انداخته بود و هر حرفی که می‌زدم به‌آسانی تحریف می‌شد تا مرا «دشمن طبقاتی» معرفی کنند. هر کسی با من همدردی می‌کرد یا رفتار مهربانانه‌ای نشان می‌داد، متهم می‌شد که در مبارزه طبقاتی سهل‌انگاری می‌کند. ازآنجاکه حزب کمونیست مرا در یکی از «پنج طبقه سیاه» قرار داده بود، هم‌کلاسی‌هایم مانند فردی طردشده با من رفتار می‌کردند. فشار روانی بسیار سنگینی را تحمل می‌کردم.

یک روز، چند نفر از ما دور هم جمع شده بودیم و تصمیم گرفتیم برای خودمان نام‌هایی انتخاب کنیم که بازتاب‌دهنده حال‌وهوای آن دوران باشند. یکی از دخترها گفت: «من اسم خودم را می‌گذارم میوه سرخ.» دیگری گفت: «من اسم خودم را می‌گذارم انقلاب فرهنگی.» من گفتم: «اسم لی شین چطور است؟ یعنی شروعی تازه و برپایی یک دوران جدید.»

دبیر لیگ جوانان کمونیست کلاس ناگهان از جا پرید و خشمگینانه نگاهم کرد و با صدایی جیغ‌مانند فریاد زد: «می‌خواهی اسم خودت را بگذاری برپایی یک دوران جدید؟ تو یک مرتجع هستی که مانع اصلاحات می‌شوی! کسانی که "کهنه را نابود نمی‌کنند"، مرتجع هستند.» یکی دیگر از هم‌کلاسی‌ها با طعنه گفت: «یعنی می‌خواهد اسمش را بگذارد: نابودی کهنه و برپایی نو؟» درحالی‌که بقیه می‌خندیدند، من زدم زیر گریه.

طبق دفترچه راهنمای پذیرش و استخدام مربوط به دوره فارغ‌التحصیلی ما، قرار بود پس از فارغ‌التحصیلی در ادارات کشاورزی شهرستان‌های مختلف مشغول به کار شویم. اما درست پیش از فارغ‌التحصیلی‌مان، انقلاب فرهنگی آغاز و همه‌چیز به آشوب کشیده شد. اجازه نداشتیم در سمت‌هایی که برایمان در نظر گرفته شده بود مشغول به کار شویم، بنابراین در مدرسه ماندیم و منتظر شدیم. سرانجام هم‌کلاسی‌هایی که آشنا و رابطه داشتند، شغلی پیدا کردند. آن‌ها یکی‌یکی رفتند تا اینکه فقط من باقی ماندم. چون مشکل پایم اجازه نمی‌داد در مزرعه، کار بدنی انجام دهم و پیشینه طبقاتی خانواده‌ام نیز مسئله‌دار تلقی می‌شد، هیچ‌کسی حاضر نبود شغلی به من بدهد. تا پایان سال ۱۹۶۹، در مدرسه منتظر ماندم و سپس آنجا را ترک کردم.

در آن دوران، مردمِ محل چند خواستگار به من معرفی کردند. اما به‌دلیل وضعیت نامناسب سلامتی و پیشینه طبقاتی نامطلوب خانواده‌ام، هیچ‌یک از آن خواستگاری‌ها به نتیجه نرسید. بعدها شخصی مردی شهری را به من معرفی کرد که سرانجام با او ازدواج کردم. او فقط سه سال درس خوانده بود و تحصیلات کمی داشت. وجه اشتراک چندانی نداشتیم، اما با توجه به مشکلاتی که خودم داشتم، صادقانه به او گفتم: «پیشینه طبقاتی خانواده‌ام مسئله‌دار است.»

وقتی سکوت کرد، در ادامه گفتم: «وضعیت سلامتی‌ام هم خوب نیست و با بالارفتن سنم فقط بدتر می‌شود.» پاسخ داد: «وقتی پیر شوی، از تو مراقبت می‌کنم. حتی اگر نتوانی حرکت کنی، بازهم از تو مراقبت خواهم کرد.» این حرف‌های ساده و صمیمانه به دلم نشست و اشک در چشمانم حلقه زد. نامزد کردیم، ازدواجمان را به ثبت رساندیم و سند ازدواج گرفتیم. سرانجام نامم را به دفتر ثبت خانوار خانواده او منتقل کردم.

آبدیده‌شدن طلای ناب

به‌دست‌آوردن گنجینه‌ای گران‌بها

در تعطیلات سال نو قمری ۱۹۹۸، در دورهمی هم‌کلاسی‌های سابقم شرکت کردم. ژانگ هویی «نام مستعار» که آن موقع نماینده امور درسی کلاس ما بود، سال‌های زیادی بیمار بود. حتی پس از شروع به کار نیز وضعیت سلامتی‌اش تغییری نکرده بود. اما در روز دورهمی، به‌دلیل چهره زیبا و گلگونش، فوق‌العاده جذاب به نظر می‌رسید. واقعاً شگفت‌زده شدم. عجیب اینکه ظاهراً هیچ‌یک از هم‌کلاسی‌های دیگرمان، به‌اندازه من تحت تأثیر ظاهر او قرار نگرفته بودند. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، شاید استاد لی تصمیم گرفته بودند این تغییر را فقط به من نشان دهند.

وقتی از ژانگ هویی پرسیدم چرا این‌قدر زیبا شده است، پاسخ داد: «فالون دافا (فالون گونگ) را تمرین می‌کنم.» پرسیدم: «کجا تمرین می‌کنی؟» گفت: «در پارک دونگهه.» با اشتیاق پرسیدم تمرین‌ها چه ساعتی شروع می‌شوند. پاسخ داد: «ساعت پنج صبح.» همان لحظه تمام اشتیاقم از بین رفت. با خودم فکر کردم: «محال است بتوانم آن‌قدر زود بیدار شوم. حتی ساعت هفت هم به‌سختی می‌توانم چشم‌هایم را باز کنم.» درد شدید پایم نمی‌گذاشت تا ساعت دو یا سه بامداد به خواب بروم، به همین دلیل از صبح زود بیدارشدن متنفر بودم. روزهای کاری، شوهرم صبحانه را آماده می‌کرد و من فقط وقتی از رختخواب بیرون می‌آمدم که صدایم می‌زد تا صبحانه بخورم. زمان انجام تمرین‌ها در صبح زود باعث شد برای آشنایی بیشتر با این روش تردید داشته باشم.

یک روز صبح، ناگهان کمی بعد از ساعت چهار بیدار شدم و احساس کردم کاملاً هشیار و پرانرژی هستم. هر کاری کردم دوباره خوابم نبرد، بنابراین تصمیم گرفتم به محل تمرین بروم. لباس پوشیدم و راهی پارک شدم. آنجا حدود ۲۰ گروه را دیدم که مشغول انجام تمرین‌ها بودند. نمی‌توانستم تشخیص دهم کدام گروه فالون دافا را تمرین می‌کند، بنابراین یکی را به‌طور تصادفی انتخاب کردم و به‌طرفش رفتم. وقتی پرس‌وجو کردم، فهمیدم که گروه درست را انتخاب کرده‌ام. مدتی کنار ایستادم و تماشا کردم. در همین هنگام متوجه شدم که درد پایم کاملاً از بین رفته است. به تمرین‌کننده‌ای که از تازه‌واردان استقبال می‌کرد گفتم: «میدان انرژی اینجا فوق‌العاده است. شاید من هم باید یاد بگیرم. چطور می‌توانم شروع کنم؟» پاسخ داد: «اگر علاقه‌مند هستی، باید کتاب جوآن فالون را بخوانی. بدون خواندن کتاب نمی‌توانی تمرین‌ها را انجام دهی.» پرسیدم: «از کجا می‌توانم یک نسخه تهیه کنم؟» گفت: «ساعت شش‌ونیم عصر، در مهدکودک شین‌میائو، کلاسی برای تازه‌واردان برگزار می‌شود. تمرین‌کنندگان ویدئوهای سخنرانی‌های استاد را پخش می‌کنند. اگر می‌خواهی یاد بگیری، بهتر است به آنجا بروی.»

بعد از شام، با هیجان به محل برگزاری کلاس رفتم. وقتی ویدئو شروع شد، از دیدن چهره جوان استاد لی شگفت‌زده شدم. مطالبی که بیان می‌کردند با هرچه تا آن زمان شنیده بودم تفاوت داشت. هرچه بیشتر گوش می‌دادم، بیشتر مجذوب می‌شدم. هر روز به یکی از سخنرانی‌ها گوش می‌دادیم و شنیدن آن سخنرانی به بهترین بخش روزم تبدیل شده بود.

هنگام گوش‌دادن به سخنرانی سوم شنیدم که استاد لی بیان کردند: «این تمرین مستلزم پایبندی به فقط یک روش تزکیه است.» بعداً، در راه بازگشت به خانه، یکی از همکارانم را دیدم که اصرار کرد: «باید نام بودا آمیتابا را تکرار کنی. این روش مؤثری برای تزکیه است.» ما قبلاً هرگز با یکدیگر صحبت نکرده بودیم، اما او درست جلو در خانه‌ام با اشتیاق آن روش بودایی را به من توصیه می‌کرد. چون دست از صحبت درباره آن برنمی‌داشت، به او گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. علاوه‌بر این، استاد ما بیان کرده‌اند که باید فقط به یک روش تزکیه پایبند باشیم.» وقتی حرفم را شنید، پاسخ داد: «بسیار خوب، پس به تمرین فالون دافا ادامه بده.» احتمالاً استاد لی این همکار را فرستاده بودند تا عزم مرا برای یک مرید دافا شدن بیازمایند.

پس از تماشای سخنرانی هفتم یا هشتم استاد لی، هنگام بازگشت از انجام تمرین‌ها به خانه، یکی از همکاران بازنشسته‌ام جلو مرا گرفت. با صدای بلند گفت: «خواهر جان! کجا بودی؟» پاسخ دادم: «رفته بودم فالون دافا را تمرین کنم.» با تعجب گفت: «وای، چقدر خوب به نظر می‌رسی! رنگ‌ورویت عالی شده است. فقط در طی چند روز، این‌همه تغییر کرده‌ای! حتماً به این تمرین فوق‌العاده ادامه بده.»

من در طبقه سوم زندگی می‌کنم. در گذشته، هر بار که از پله‌ها بالا می‌رفتم، پاهایم به‌شدت درد می‌گرفت و مجبور بودم پس از بالا رفتن از هر طبقه، استراحت کنم. اما آن روز توانستم بدون درد و زحمت زیادی از پله‌ها بالا بروم. از شدت هیجان، با خودم فکر کردم: «همکارم از رنگ‌وروی من تعریف کرد. بگذار نگاهی به آینه بیندازم.» در آینه نگاه کردم و دیدم صورتم دیگر ورم ندارد. در گذشته، چون به‌سختی به خواب می‌رفتم، صورت و اطراف چشم‌هایم اغلب رنگ‌پریده و پف‌کرده بودند. اما آن روز کاملاً سالم به نظر می‌رسیدم.

از یک‌سالگی تا ۵۲سالگی، مشکل پای چپم همواره بخشی از زندگی‌ام بود، تا جایی که اصلاً نمی‌دانستم زندگی بدون درد چه حسی دارد. اما تنها پس از چند روز تمرین فالون دافا، درد مزمنم از بین رفت. شب‌ها به‌راحتی می‌خوابیدم و هر روز صبح زود بیدار می‌شدم. شادی‌ام وصف‌ناپذیر بود.

موفق شدم یک نسخه از کتاب جوآن فالون تهیه کنم. اصول دافا که در این کتاب با آن‌ها آشنا شدم، زخم‌های عمیق روحی‌ام را که ناشی از برچسب طبقاتی تبعیض‌آمیز خانواده‌ام بود، التیام بخشید. در فالون دافا، همه تمرین‌کنندگان جایگاهی برابر دارند. به آن‌ها آموزش داده می‌شود که نسبت به دیگران باملاحظه باشند و مطابق اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری رفتار کنند. نیازی نیست در برابر دیگران، دائماً حالت تدافعی داشته باشند یا از حملات شخصی بترسند. چنین احساس آرامش و آسودگی‌ای را حتی در رؤیاهایم هم تجربه نکرده بودم.

در دهمین روز پس از شروع تمرین، مادرم به دیدنم آمد. به‌محض اینکه مرا دید، با تعجب گفت: «دختر عزیزم، چقدر چهره‌ات شاداب و درخشان شده! دیگر صورتت ورم ندارد و رنگ‌ورویت چقدر گلگون شده است!» به او گفتم: «مامان، دارم فالون دافا را تمرین می‌کنم.» پاسخ داد: «ادامه بده، حتماً ادامه بده. دخترم نجات پیدا کرد!» مادرم را در آغوش گرفتم و با خوشحالی گفتم: «درد پایم هم از بین رفته است.» مادرم چنان خوشحال شد که اشک شوق در چشمانش حلقه زد.

فالون دافا روشی است که ضمن بهبود سلامت جسمی، به ارتقای خصوصیات اخلاقی انسان کمک می‌کند. اما برای دستیابی به چنین تحولی، فرد باید ابتدا قلب و ذهنش را تزکیه کند. خیلی زود متوجه شدم که این روند چقدر می‌تواند دردناک و جان‌فرسا باشد. سال‌ها زورگویی و بدرفتاری دیگران باعث شده بود رنجش عمیقی در قلبم شکل بگیرد، رفتاری ستیزه‌جویانه پیدا کنم، بیش‌ازحد حالت تدافعی داشته باشم و نسبت به دیگران، دچار پیش‌داوری و بدگمانی بی‌دلیل شوم. برای ازبین‌بردن این ویژگی‌های منفی، شروع به تزکیه نیک‌خواهی کردم. اکنون که معنای حقیقی زندگی را یافته بودم، مصمم شدم که از هر روز زندگی‌ام، نهایت بهره را ببرم.

حمایت و دفاع از فالون دافا

به‌عنوان یک تمرین‌کننده فالون دافا، زندگی‌ای سرشار از شادی و سعادت داشتم. اما در ژوئیه۱۹۹۹، ح.ک.چ آزار و شکنجه دافا و تمرین‌کنندگان آن را آغاز کرد. در ابتدا بسیار پریشان و ناراحت بودم و نمی‌توانستم درک کنم چرا چنین روش سودمندی را بدنام می‌کنند. چون شخصاً آثار معجزه‌آسای فالون دافا را در بهبود سلامتی‌ام تجربه کرده و با آموزه‌های اخلاقی والای آن آشنا شده بودم، با وجود سیل گسترده دروغ‌پردازی‌های رسانه‌ای، باورم همچنان استوار ماند.

برای کمک به اینکه هم‌وطنان چینی‌ام حقیقت را درک کنند، بروشورهای روشنگری حقیقت دافا را از وب‌سایت مینگهویی دانلود می‌کردم، در یک مرکز چاپ، آن‌ها را چاپ و در منطقه خودمان توزیع می‌کردم. بعدها پوسترها و بنرهایی نصب می‌کردم که روی‌شان شعارهایی برای افشای حقیقت آزار و شکنجه نوشته شده بود. همچنین همراه سه تمرین‌کننده دیگر به پکن رفتم تا حمایت‌مان را از فالون دافا نشان دهیم. روی پل جین‌شویی ایستادیم و فریاد زدیم: «فالون دافا خوب است!» با وجود خطر این کار، به‌سلامت به خانه بازگشتیم.

در اوت۲۰۰۱، وقتی همراه یکی از هم‌تمرین‌کنندگان، مشغول نصب پوسترهای روشنگری حقیقت بودم، مأموران پلیس دستگیرم کردند و به ایستگاه پلیس بردند. آن شب متوجه شدم که مأمور نگهبان به خواب رفته است. با صدای بلند گفتم که باید به توالت برویم. با خودم فکر کردم: «اگر مأموری در آن نزدیکی پاسخ داد، فقط به توالت می‌رویم. در غیر این ‌صورت، آن را نشانه‌ای برای ترک این مکان در نظر می‌گیرم.» در بزرگ آهنی بازداشتگاه قفل بود و دیوار توالت آن‌قدر بلند بود که نمی‌شد از آن بالا رفت. اما وقتی از توالت بیرون آمدیم، نردبان آلومینیومی بسیار بلندی را دیدیم که کنار در تکیه داده شده بود. عجیب بود، زیرا وقتی وارد توالت می‌شدیم، آن نردبان آنجا نبود. بدون معطلی، به‌سرعت با نردبان از دیوار بالا رفتیم و به‌سمت ورودی اصلی گریختیم. اتفاقاً تاکسی‌ای درست همان‌جا توقف کرده بود و منتظر مسافر بود. پرسیدیم: «مسافر می‌بری؟» راننده پاسخ داد: «بله.» سوار شدیم و از آنجا فرار کردیم. با اینکه معمولاً پول نقد زیادی همراهم ندارم، آن روز اتفاقاً مقداری پول داشتم که برای پرداخت کرایه تاکسی کافی بود. تازه بعدها متوجه شدیم که آن نردبان اسرارآمیز و تاکسی منتظر، به‌واسطه قدرت دافا و استاد لی ظاهر شده بودند تا ما را از دست پلیس نجات دهند.

چون نمی‌توانستیم به خانه بازگردیم، به خانه یکی دیگر از تمرین‌کنندگان در حومه شهر رفتیم. چند روز بعد، با تمرین‌کنندگان دیگری تماس گرفتیم که آن‌ها نیز مجبور شده بودند خانه‌ خود را ترک کنند. دور هم جمع شدیم و به شهری تجاری و پررونق رفتیم. افراد مهاجر زیادی از سراسر کشور، برای کسب‌وکار به آن شهر آمده بودند و به همین دلیل، مکان مناسبی برای پنهان‌شدن ما بود، زیرا حضورمان توجه کسی را جلب نمی‌کرد. با سه‌چرخه، وسایل، بروشورهای روشنگری حقیقت و سی‌دی‌هایمان را جابه‌جا می‌کردیم، بی‌آنکه باعث سوءظنی شویم.

سرانجام دست‌کم ۱۲ تمرین‌کننده آواره در آن شهرستان، گرد هم آمدیم. روی پروژه‌هایی کار می‌کردیم تا مردم را از حقایق دافا و آزار و شکنجه آگاه کنیم. برخی از ما، بروشورها و سی‌دی‌های اطلاع‌رسانی تهیه می‌کردند و برخی دیگر آن‌ها را بسته‌بندی می‌کردند و برای توزیع، به نقاط مختلف می‌رساندند. عده‌ای نیز تلاش می‌کردند تمرین‌کنندگانی را که مقامات مجبورشان کرده بودند از باورشان دست بکشند، متقاعد کنند که تزکیه در دافا را از سر بگیرند. با وجود شرایط دشوار زندگی، آن سه سال را وقف مقابله با بی‌عدالتی‌ها علیه فالون دافا کردم. آن دوران برایم واقعاً سرشار از احساس رضایت و ارزشمندی بود.

در گروه کوچکمان، اختلافاتی هم داشتیم. برای مثال، یکی از تمرین‌کنندگان نمی‌توانست با دیگران کنار بیاید. هر کسی با او همکاری می‌کرد، سرانجام به‌شدت عصبانی می‌شد. حتی یکی از تمرین‌کنندگان، از شدت ناراحتی به گریه افتاد. من هم با او بحث و مشاجره می‌کردم، بی‌آنکه متوجه باشم این فرصتی برای ارتقای خصوصیات اخلاقی‌ام است. آن زمان نمی‌دانستم چگونه به درونم نگاه کنم و رفتارم را بررسی کنم. بنابراین با او وارد بحث‌ها و بگومگوهای بیهوده می‌شدم.

در دسامبر۲۰۰۴، هنگامی که همراه یکی دیگر از تمرین‌کنندگان، با اتوبوس از شهر دیگری بازمی‌گشتیم، یک مأمور پلیس لباس‌شخصی تمرین‌کننده همراهم را دید که نسخه جیبی کتاب جوآن فالون را می‌خواند. او با عجله کتاب را بست و داخل کیف من گذاشت، اما کمی بعد اتوبوس را متوقف و بازرسی کردند. هردو ما را به بازداشتگاهی در شهرستان مجاور بردند. آن تمرین‌کننده با افکار درست استوار توانست آزاد شود. پلیس مرا در بازداشت نگه داشت، اما من هم پس از سه سال و چهار ماه دوری از خانه، از زندگیِ درحال فرار خسته شده بودم. وقتی پلیس از من پرسید، داوطلبانه نام واقعی‌ام را گفتم و سپس در بازداشتگاه به‌مدت ۱۵ روز اعتصاب غذا کردم. دیری نگذشت که اعضای خانواده‌ام و مأموران پلیس شهر خودم آمدند و اجازه یافتم به خانه بازگردم.

پس از بازگشتم به خانه، مأموران ایستگاه پلیس محلی به دیدنم آمدند. به آن‌ها گفتم: «من همیشه برای پلیس، احترام زیادی قائل بوده‌ام. شما با مجازات بدکاران و برقراری عدالت به مردم خدمت می‌کنید. اما بیشتر کسانی که همراه من در بازداشتگاه زندانی بودند، نه اراذل‌واوباش بودند و نه مجرم، بلکه شهروندانی عادی بودند. آن‌ها فقط می‌خواستند پس از اینکه قربانی اقدامات غیرقانونی و پنهانی مقامات محلی شده بودند، به حقشان برسند. چطور پلیس می‌تواند چنین کاری کند؟ چرا به‌جای دستگیری مجرمان واقعی، افراد خوب را زندانی می‌کنید؟»

مأموران بدون اینکه حرفی بزنند، فقط به یکدیگر نگاه کردند. یکی از آن‌ها گفت: «خاله‌جان، واقعاً خوب بلدی حرف بزنی.» پاسخ دادم: «استادمان به ما آموزش می‌دهند که انسان‌های خوبی باشیم و براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری زندگی کنیم. چرا ما را سرکوب می‌کنند؟ چه جرمی مرتکب شده‌ایم که سزاوار چنین آزار و شکنجه‌ای باشیم؟ بعد از تأمل زیاد متوجه شدم که ما هیچ کار اشتباهی نکرده‌ایم، بلکه این ح.ک.چ است که با راه‌اندازی این آزار و شکنجه، مرتکب اشتباه شده است. پلیس هم نتوانسته اوضاع را براساس قانون ارزیابی کند و مطابق قانون عمل کند.» پس از آن، پلیس دیگر مزاحمم نشد.

در سال ۲۰۱۰، به‌دلیل خودداری از رها کردن باورم به فالون دافا، به‌طور غیرقانونی محکوم به یک سال کار اجباری شدم. یک روز، سرگروه زندانیان به من گفت: «اگر حالت خوب نیست، فقط به من بگو.» روز بعد، یکی دیگر از زندانیان گفت: «خاله‌جان، حتماً مریض هستی.» فوراً جواب دادم: «کدام بیماری؟ من که هیچ بیماری‌ای ندارم.» با خودم فکر کردم شاید استاد لی دارند به من اشاره‌ای می‌رسانند، اما درست متوجه نمی‌شدم باید چه‌کار کنم. آن شب خواب دیدم که از اردوگاه کار اجباری آزاد شده‌ام و فهمیدم وقت رفتن از آنجا فرا رسیده است. روز بعد به سرگروه زندانیان گفتم: «پایم درد می‌کند. خیلی می‌ترسم که زنده از اینجا بیرون نروم.» کارکنان فشار خونم را اندازه گرفتند و متوجه شدند که بسیار بالاست. سرگروه زندانیان به من هشدار داد: «مراقب باش زمین نخوری.» اما هنگامی که در صف راه می‌رفتم، ناگهان با تمام بدن روی زمین افتادم. همه وحشت کردند و با عجله آمدند تا بلندم کنند.

در طی چند روز بعد نیز چند بار دیگر زمین خوردم و هر بار همه را به وحشت انداختم. علاوه‌بر این زمین‌خوردن‌ها، چون بیش از ۶۰ سال داشتم، کارکنان اردوگاه کار اجباری مرا برای معاینه به بیمارستان بردند. در قلبم به استاد لی گفتم: «همه‌چیز را به شما می‌سپارم. اگر می‌خواهید از اینجا بروم، می‌روم.» پس از معاینه، مسئولان اردوگاه ترتیبی دادند که به خانه بازگردم و خارج از اردوگاه، تحت درمان قرار بگیرم. به ‌این ‌ترتیب، بیش از شش ماه زودتر از موعد مقرر به خانه بازگشتم.

چگونه استاد لی عمرم را طولانی‌تر کردند

در سال ۲۰۰۵، برادر کوچکم به سرطان خون مبتلا شد و برای مراقبت از او، به بیمارستان رفتم. یک روز همسرش مرا به کناری برد و پرسید: «خواهرجان، خیلی نگران بیماری برادرت هستم. اگر حالش بدتر شود چه؟» پاسخ دادم: «این حرف را نزن. هنوز ممکن است معجزه‌ای رخ دهد.» او با تأمل گفت: «بله، من هم امیدوارم معجزه‌ای رخ دهد. بالاخره برای تو هم معجزه‌ای اتفاق افتاد. اگر برای او هم چنین اتفاقی بیفتد، یعنی پیشگویی فالگیر اشتباه بوده است.»

متعجب شدم و پرسیدم: «منظورت چیست؟» توضیح داد: «خواهرجان، تو خبر نداری، اما خیلی وقت پیش برادرت از یک فالگیر خواست آینده هردو شما را پیشگویی کند. فالگیر گفت تو تا ۵۳سالگی و برادرت تا ۵۷سالگی عمر می‌کنید، اما تو از آن سن گذشته‌ای. چقدر خوب می‌شود اگر شوهرم هم بیشتر از ۵۷ سال عمر کند.» ناگهان درباره این موضوع فکر کردم و به او گفتم: «من در ۵۲سالگی تمرین دافا را شروع کردم. استاد لی عمرم را طولانی‌تر کردند تا بتوانم تزکیه کنم. تمام این سال‌های اضافی هدیه‌ای از طرف استاد هستند.»

پیش‌تر برادرم را تشویق کرده بودم فالون دافا را تمرین کند، اما او نپذیرفته و گفته بود که حاضر نیست به آموزه‌های دافا باور داشته باشد. سرانجام برادرم در ۵۷سالگی از دنیا رفت و پیشگویی فالگیر درست از آب درآمد.

پیشی‌گرفتن از زمان برای نجات مردم

پس از اینکه متوجه شدم عمرم طولانی‌تر شده است، قدر آن را بیشتر دانستم. کار با رایانه و چاپگر را یاد گرفتم و شروع به تهیه بروشورهای روشنگری حقیقت کردم. ابتدا این اطلاعیه‌ها را در خانه یکی از تمرین‌کنندگان تهیه می‌کردم، اما بعدها با حمایت شوهرم و سرانجام فرزندانم، تجهیزات را به خانه خودمان منتقل کردم. علاوه‌بر توزیع بروشورها، آن‌ها را در اختیار تمرین‌کنندگان منطقه خودمان نیز قرار می‌دادم.

یک روز دیدم افراد زیادی با اسکوترهای برقی با سرعت در خیابان رفت‌وآمد می‌کنند و تصمیم گرفتم من هم یکی از آن‌ها تهیه کنم. به‌دلیل ضعف پایم معمولاً آهسته راه می‌رفتم، بنابراین اسکوتر برقی می‌توانست کمک بزرگی باشد. موضوع را با اعضای خانواده‌ام در میان گذاشتم، اما با درخواستم مخالفت کردند و گفتند: «بیش از ۶۰ سال داری. اسکوترسواری در این سن عاقلانه نیست. اگر تصادف کنی چه؟» اما منصرف نشدم و آن‌قدر به شوهرم اصرار کردم که سرانجام موافقت کرد.

اسکوتر برقی مانند یک جفت پای توانمند بود که رفت‌وآمدم را سریع‌تر و آسان‌تر می‌کرد. هم‌تمرین‌کنندگان با تعجب می‌گفتند: «وقتی راه می‌روی، مثل فردی ۸۰‌ساله به نظر می‌رسی، اما وقتی سوار اسکوتری، مثل جوانی ۱۸‌ساله هستی. چقدر تند می‌روی!» در طی ۱۴ سال گذشته، با اسکوتر برقی‌ام به همه‌جای شهر رفته‌ام و از آن برای آگاه‌کردن مردم از حقایق آزار و شکنجه فالون دافا استفاده کرده‌ام.

تجربه بیش از ۲۰ سال به من کمک کرده است برای متقاعدکردن مردم به کناره‌گیری از عضویت در حزب، مؤثرترین روش‌ها را پیدا کنم. در ابتدا، تاریخ شرم‌آور ح.ک.چ را برایشان بازگو می‌کردم، اما این کار بسیار وقت‌گیر و خسته‌کننده بود. دو تا سه ساعت طول می‌کشید تا حقایق را برای یک نفر توضیح دهم و نتیجه هم همیشه یکسان نبود. علاوه‌بر این، با وجود کارهای فراوان خانه، به‌سختی می‌توانستم وقت کافی به این کار اختصاص دهم. پس از گفت‌وگو با تمرین‌کنندگان محلی، متوجه شدم که می‌توانم همه مطالب را فقط در چند جمله به‌روشنی توضیح دهم. ازآنجاکه بیشتر مردم زندگی پرمشغله‌ای دارند، پیام باید کوتاه و روشن باشد. سپس اگر کسی می‌خواست بیشتر بداند، می‌توانستیم با جزئیات بیشتری با او صحبت کنیم.

همچنین دیگر هنگام شروع صحبت با غریبه‌ها، از عبارت‌هایی مانند «ببخشید که مزاحمتان می‌شوم» یا «اجازه بدهید چیزی به شما بگویم» استفاده نمی‌کردم. این عبارت‌های خشک و غیرطبیعی بین من و مخاطب فاصله ایجاد می‌کردند و باعث می‌شدند افراد راحت‌تر از گفت‌وگو با من طفره بروند. درعوض، صحبت را با جملاتی شروع می‌کردم که نشان می‌داد واقعاً به دیگران اهمیت می‌دهم و ملاحظه حالشان را می‌کنم، و باعث می‌شد مردم احساس کنند خیر و صلاحشان را می‌خواهم. برای مثال، وقتی هوا سرد می‌شد، می‌گفتم: «خواهرجان، برادرجان، امروز هوا دارد سرد می‌شود. حتماً لباس گرم بپوشید تا سرما نخورید. اگر کارتان به بیمارستان بکشد، ممکن است چندصد یوآن خرج روی دستتان بگذارد. مراقب سلامتی‌تان باشید!» رهگذران معمولاً با لبخند و تشکر پاسخ می‌دادند و این فرصتی فراهم می‌کرد تا به‌طور طبیعی صحبت را به روشنگری حقیقت بکشانم و آن‌ها را متقاعد کنم که از سازمان‌های مختلف ح.ک.چ، یعنی حزب، لیگ جوانان و پیشگامان جوان، کناره‌گیری کنند.

درحال‌حاضر، هفته‌ای چهار یا پنج بار بیرون می‌روم و هر بار ۳۰ تا ۴۰ نفر را متقاعد می‌کنم که از ح.ک.چ کناره‌گیری کنند. علاوه‌بر صحبت درباره آب‌وهوا، جملات آغازینم را متناسب با رفتار، ظاهر یا ویژگی‌های فردی که با او روبه‌رو می‌شوم انتخاب می‌کنم. با نشان‌دادن توجه و نگرانی واقعی نسبت به سلامتی و آسایش آن‌ها، ارتباطی صمیمانه برقرار می‌کنم که مانع می‌شود فرد غریبه حالت تدافعی بگیرد یا از من دلخور شود. به ‌این ‌ترتیب، گفت‌وگویی دوستانه شکل می‌گیرد و می‌توانم حقیقت آزار و شکنجه را برایش توضیح دهم و برای تصمیم‌گیری درخصوص خروج از ح.ک.چ کمکش کنم.