(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر همتمرینکنندگان!
بهمناسبت برگزاری بیستوسومین فاهویی چین در وبسایت مینگهویی، میخواهم تجربیاتم را در زمینه روشنگری حقیقت آزار و شکنجه برای مردم و مسیر تزکیهام بیان کنم.
من ذاتاً درونگرا هستم و چندان خوب نمیتوانم منظورم را بیان کنم. در گذشته، فعالیتم در زمینه روشنگری حقیقت به خانواده، دوستان و آشنایان و شاید گاهی فروشندهای که هنگام انجام کارهای روزمره با او برخورد میکردم، محدود میشد. درمجموع، هر روز فقط میتوانستم با چند نفر صحبت کنم. وقتی میدیدم همتمرینکنندگان برای روشنگری حقیقت به بیمارستانهای بزرگ میروند و فقط ظرف دو یا سه ساعت با دهها نفر یا حتی بیش از ۲۰ نفر صحبت میکنند، به آنها غبطه میخوردم. از آنها خواستم مرا هم با خود ببرند و اینگونه مسیر روشنگری حقیقتم برای افراد در بیمارستانها آغاز شد.
غلبه بر عقاید و تصورات بشری هنگام روشنگری حقیقت
روز اولی که تمرینکنندهای مرا به بیمارستان برد، از دیدن آنهمه جمعیت شگفتزده شدم. ساختمان بخش سرپایی بهتنهایی هفت طبقه داشت و آسانسورها مملو از جمعیت بودند. در هر طبقه، ردیفهایی از صندلی قرار داشت که تقریباً همه آنها پر بودند. آنجا بهاندازه یک ایستگاه راهآهن شلوغ بود. با خودم فکر کردم: «اینجا افراد بسیار زیادی هستند که میتوانم حقیقت را برایشان روشن کنم. واقعاً جای بسیار خوبی برای این کار است.»
سعی کردم در جاهای مختلف بنشینم، اما نمیتوانستم سر صحبت را با کسی باز کنم. حتی وقتی موفق میشدم چند کلمهای صحبت کنم، نمیدانستم چگونه گفتوگو را در مسیر موردنظرم پیش ببرم. علاوهبراین، نگهبانان امنیتی با بازوبندهای قرمز و مأموران پلیس مسلح و پلیس ضدشورش که در گروههای کوچک مدام در رفتوآمد بودند، باعث میشدند حتی کمتر جرئت کنم دهان باز کنم.
بیش از یک ساعت بهسرعت گذشت. تمرینکنندهای که مرا برده بود، نزد من آمد و گفت: «جینگ (تمرینکننده دیگری که همراهمان آمده بود) تا حالا به ۱۶ نفر کمک کرده از ح.ک.چ خارج شوند و به خانه برگشته است.» هوای بیمارستان نسبتاً گرم بود و اضطرابم هم بیشتر و بیشتر میشد، درنتیجه، عرق میکردم. با خودم فکر کردم: «یک ساعت دیگر ساعت کاری تمام میشود و من هنوز حتی با یک نفر هم صحبت نکردهام! ظاهراً قرار است تمام بعدازظهر بیهوده بگذرد. بهتر بود در خانه میماندم و }}فا را مطالعه میکردم.» سرانجام بدون اینکه موفق شوم کسی را نجات دهم، به خانه برگشتم.
پس از بازگشت به خانه، بسیار دلسرد بودم و فکر میکردم اصلاً فرد بهدردبخوری نیستم و از سایر تمرینکنندگان، خیلی عقب هستم. وقتی عمیقتر به موضوع فکر کردم، از خودم پرسیدم که چرا نمیتوانم خودم را به صحبت وادارم. بخشی از آن، به ترس از رد شدن یا نادیده گرفته شدن مربوط میشد، نگران بودم آبرویم برود. این ترس ناشی از خودنمایی و تمایل به حفظ وجهه بود که ریشه در وابستگی به شهرت داشت. از طرفی میترسیدم نگهبانان امنیتی، پلیس مسلح یا پلیس ضدشورش که در آن ناحیه گشت میزدند، حرفهایم را بشنوند یا کسی مرا گزارش کند. حسم این بود که وقتی شنیدم تمرینکننده دیگر در کمی بیش از یک ساعت، به ۱۶ نفر کمک کرد از ح.ک.چ خارج شوند، اضطرابم ناشی از نگرانی واقعی برای نجات مردم نبود، بلکه از ذهنیت رقابتجویی و وابستگی بشری به دنبال کردن تعداد و نتیجه سرچشمه میگرفت. نگرانیام از اینکه بعدازظهر را بیهوده گذرانده بودم نیز صرفاً نمود وابستگی به سود و زیان شخصی بود.
پس از شناسایی این وابستگیهای بشری، تلاشهایم را برای رونویسی فا، ازبر کردن فا و فرستادن افکار درست بیشتر کردم. عمیقاً باور داشتم که فقط دافا میتواند کمکم کند این وابستگیها را از بین ببرم. هنگام فرستادن افکار درست برای پاکسازی خودم، بهطور خاص این وابستگیها را هدف قرار میدادم و آنها را یکییکی شناسایی و پاک میکردم. همچنین هنگام روشنگری حقیقت تلاش میکردم بر آنها غلبه کنم و ازطریق تزکیه از بینشان ببرم.
اگرچه روز اول بدون هیچ موفقیتی به خانه برگشتم، میدانستم بیمارستان محیط بسیار مناسبی برای روشنگری حقیقت است. افراد گوناگونی به آنجا رفتوآمد میکنند، ازجمله بسیاری از مردم ساده و بیآلایش روستایی که در شرایط دیگر هرگز فرصتی برای ملاقات با آنها نداشتم. بیماران اغلب باید مدت زیادی منتظر سیتیاسکن، عکسبرداری با اشعه ایکس یا جواب آزمایش بمانند و معمولاً برای گذراندن وقت، با یکدیگر گفتوگو میکنند. اگر میتوانستم با آنها ارتباط خوبی برقرار کنم و سر صحبت را باز کنم، فرصت زیادی برای شنیدن حقیقت داشتند و من نیز میتوانستم مسائل را بهطور کامل برایشان توضیح دهم. مصمم بودم به تلاشم در آنجا ادامه دهم و تسلیم نشوم.
از آن پس، پنج یا شش روز در هفته را به بیمارستان رفتهام. در ابتدا، گاهی در کل روز فقط میتوانستم به دو یا سه نفر کمک کنم از عضویتشان در ح.ک.چ کنارهگیری کنند، اما دلسرد نشدم و ذهنم را درگیر تعداد افراد نکردم. به خودم یادآوری میکردم که نجات حتی یک نفر مانند نجات یک جهان کوچک کامل است، قلمرویی آسمانی که موجودات ذیشعور بیشماری در آن زندگی میکنند.
گاهی خیلی زود به بیمارستان میرسیدم، به این امید که بتوانم با افراد بیشتری صحبت کنم. اما با گذشت بیش از یک ساعت، هنوز به حتی یک نفر هم کمک نکرده بودم از ح.ک.چ خارج شود. ناشکیبایی، تمایل به افزایش تعداد افراد و وابستگی به نتایج مشخص در من ظاهر میشد. بهمحض اینکه متوجه این موضوع میشدم، فوراً این فکر را میفرستادم: «من این وابستگیها را نمیخواهم. نابودشان کنید، آنها خود واقعی من نیستند.» ذهنم فوراً آرام و خالی از افکار مزاحم میشد و تمام توجهم فقط به یافتن افرادی معطوف میشد که با آنها رابطه تقدیری داشتم.
وقتی قلبم آرام و آسوده میشد، مردم دوباره تمایل پیدا میکردند با من صحبت کنند. بعضی به من نگاه میکردند و لبخند میزدند و بعضی دیگر میگفتند: «چرا اینجا نمیشینی؟» برخی نیز پس از گفتوگویی کوتاه موافقت میکردند از ح.ک.چ خارج شوند. واقعاً شگفتانگیز بود. بهمحض اینکه قلبم پاک میشد، محیط اطراف نیز متناسب با آن تغییر میکرد. در حدود یک ساعت بعد میتوانستم به هفت یا هشت نفر کمک کنم از عضویتشان در ح.ک.چ کنارهگیری کنند.
یاد گرفتم باملاحظه باشم و نقطه شروع مناسب را بیابم
در جریان روشنگری حقیقت متوجه شدم اینکه فرد چگونه گفتوگو را آغاز میکند و بهطور واقعی با طرف مقابل ارتباط میگیرد، بسیار مهم است. اگر بتوانید توجه افراد را جلب کنید و با آنها ارتباط برقرار کنید، حاضر میشوند گوش دهند. برای این کار، منیت و تمایلم به حفظ آبرو را کنار گذاشتم و با فروتنی پیشقدم شدم تا با غریبهها صحبت کنم.
افراد با هر پیشینهای، بیشتر اوقات سرشان در گوشیهای هوشمندشان است. کافیست روی تصویری بزنند تا به ویدئوهای کوتاه یا سریالهای تلویزیونی دسترسی پیدا کنند که بسیار سرگرمکنندهاند. گاهی وقتی به مردم سلام میکنم، حتی به نظر نمیرسد صدایم را بشنوند.
روزی مردی که کنارم نشسته بود، با دقت به گوشیاش خیره شده بود. صدایش زدم و گفتم: «ببخشید، چی تماشا میکنید؟» ظاهراً صدایم را نشنید. بنابراین نگاهی به صفحه گوشیاش انداختم و گفتم: «اوه! جنگ روسیه و اوکراین است، چقدر شدید است! این مردم عادی هستند که بیش از همه رنج میکشند.»
او فوراً صفحه گوشیاش را بهطرف من گرفت و گفت: «دقیقاً! ببین چه گلولهباران سنگینی است.» پاسخ دادم: «جنگ وضعیتی است که درنتیجه تغییرات پدیدههای آسمانی به وجود میآید. وقتی کارما در جایی بیشازحد زیاد شود، آسمان از جنگ، برای ازبین بردن افراد استفاده میکند. همهگیریهای بزرگ نیز راهی هستند که آسمان ازطریق آن مردم را از بین میبرد. راستی، شما وقتی مدرسه میرفتی، عضو لیگ جوانان یا پیشگامان شده بودی؟»
وقتی گفت که عضو شده بود، گفتم: «برای اینکه در امان بمانی، بهتر است از عضویت در آنها کنارهگیری کنی. خروج از ح.ک.چ باعث میشود در امان بمانی و از شما محافظت شود.» او به نشانه موافقت سر تکان داد. بنابراین ادامه دادم و گفتم: «همچنین یادتان باشد اگر در آینده فاجعهای رخ داد، عبارتهای "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است" را به خاطر داشته باشی. در این صورت، در امان خواهی ماند و برکت نصیبت خواهد شد.» گفت: «بسیار خب.»
هر کسی که کنارم نشسته باشد، میتوانم پس از نگاهی کوتاه به او، سر صحبت را باز کنم. ابتدا با عنوان محترمانه و مناسبی مانند «آقا» یا «خانم» خطابش میکنم و سپس درباره وضعیت سلامتیاش یا مدت زمانی که منتظر دریافت خدمات درمانی بوده است، میپرسم. ممکن است به دشواریِ مراجعه به پزشک در بیمارستان اشاره کنم و بگویم که افراد بسیار کمی میتوانند تمام کارهای درمانیشان را در یک روز انجام دهند. وقتی ارتباط خوبی برقرار شد، بهتدریج صحبت را به فالون دافا و آزار و شکنجه میکشانم. هنگام بیان این اطلاعات، روشم را متناسب با سن، میزان تحصیلات و موقعیت اجتماعی فرد تنظیم میکنم.
اگر فردی حدوداً ۶۰ یا ۷۰ساله کنارم نشسته باشد، ممکن است بگویم: «آقا (یا خانم)، شما هم منتظر جواب سیتیاسکن هستید؟» اگر پاسخ مثبت بدهد، میپرسم چند وقت پیش سیتیاسکن داده است. ممکن است بگوید: «کمی بیش از یک ساعت پیش.» آنوقت میتوانم بگویم: «خب، اگر تا ساعت چهار بعدازظهر جوابش آماده شود، درواقع خیلی هم سریع بوده است. این بیمارستان همیشه آنقدر شلوغ است که معمولاً سه چهار ساعت طول میکشد تا جواب سیتیاسکن آماده شود.» معمولاً تأیید میکنند و میگویند: «درست است، خیلی طول میکشد.» سپس برای اینکه خیالش را راحت کنم، میگویم: «نگران نباشید، خدمات درمانی اینجا درواقع خیلی خوب است، فقط تعداد مراجعهکنندگان خیلی زیاد است.»
بعد صحبت را ادامه میدهم و سنش را میپرسم. ممکن است بگوید: «۶۸ سال.» آنوقت میگویم: «پس تقریباً همسن هستیم. ما در دوران انقلاب فرهنگی، دانشآموز بودیم و به همین دلیل نتوانستیم درستوحسابی درس بخوانیم. آن زمان همهاش جلسات مبارزه و محکومیت افراد و تجمعهای سیاسی بود.»
این حرف واقعاً به دلشان مینشیند و ممکن است بگویند: «درست میگویی! من دبیرستان را تمام کردم، ولی هیچچیز یاد نگرفتم.» از او میپرسم که آیا آن زمان عضو پیشگامان و لیگ جوانان بوده است یا نه. بیشترشان پاسخ میدهند: «بله، معلوم است که بودم.» سپس میگویم: «میدانستی حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در کمپینهای سیاسی خود، مانند جنبشهای سهضد و پنجضد، کمپین ضدراستگرایان و انقلاب فرهنگی، باعث مرگ ۸۰میلیون چینی در دوران صلح شده است؟ این تعداد کشته برابر با مجموع تلفات هردو جنگ جهانی است. امروزه نیز ح.ک.چ غرق در فساد است و تمرینکنندگان فالون دافا را که از اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری پیروی میکنند، تحت آزار و شکنجه قرار میدهد. جنایات ح.ک.چ آنقدر سنگین است که آسمان قصد نابودی آن را دارد و به همین دلیل است که اخیراً شاهد اینهمه بلای طبیعی هستیم. ما مردم عادی نباید همراه آنها نابود شویم. میتوانی در قلبتان و در پیشگاه موجودات الهی یا آسمان تصمیم بگیری از سازمانهای وابسته به ح.ک.چ خارج شوی تا در امان بمانی. وقتی ارتباطتان را با آنها قطع کنی، این بلایا بر شما تأثیری نخواهند گذاشت. در امان ماندن واقعاً موهبت بزرگی است.» آنها معمولاً پاسخ میدهند: «بسیار خوب! ممنونم!»
وقتی نام کسی را میپرسم و به نظر میرسد تمایلی به گفتن آن ندارد، فوراً نام مستعاری پیشنهاد میکنم و کمکش میکنم از ح.ک.چ و سازمانهای وابسته به آن خارج شود. اگر نام واقعیاش را بگوید، از همان استفاده میکنم. سپس توضیح میدهم که فالون دافا روشی برای تزکیه در مکتب بوداست و تکرار مداوم عبارتهای «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» میتواند باعث شود فرد از حمایت موجودات الهی برخوردار شود.
اگر فرصت داشته باشم، توضیح میدهم که فالون دافا در بیش از صد کشور و منطقه در سراسر جهان، ازجمله تایوان و هنگکنگ، گسترش یافته و مردم سراسر جهان از آن استقبال کردهاند. توضیح میدهم که ح.ک.چ فالون دافا را تحت آزار و شکنجه قرار میدهد و حادثه خودسوزی در میدان تیانآنمن را جعل کرده است تا نفرت مردم را نسبت به این روش برانگیزد. بسته به میزان پذیرش فرد و زمانی که در اختیار داریم، به جنبههای مشکوک این حادثه ساختگی اشاره میکنم و از فواید شگفتانگیز تمرین فالون دافا برای سلامتی میگویم.
بسیاری از مردم پس از آگاهی از حقیقت، برای عبارتهای «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» ارزش زیادی قائل میشوند. بعضی هنگام تکرار این عبارتها همراه من، با انگشتانشان میشمارند، درحالیکه برخی دیگر آنها را در گوشیهایشان ضبط میکنند یا از من میخواهند عبارتها را در دفترچه یادداشت دیجیتال گوشیشان تایپ کنم. بعضی از سالمندان بیسواد از من میخواهند عبارتها را روی کاغذی بنویسم و میگویند که از نوههایشان خواهند خواست خواندن و تکرار آنها را به ایشان یاد بدهند.
برخی افراد درواقع بسیار ساده و پذیرا هستند و هیچ سؤالی نمیپرسند. ممکن است فقط تا کلاس سوم یا چهارم درس خوانده باشند و زمانی عضو پیشگامان شده باشند. برایشان توضیح میدهم که سازمان پیشگامان وابسته به حزب کمونیست است که به خدا اعتقاد ندارد و آنها میتوانند با پاک کردن این نشان الحاد، از حمایت موجودات الهی برخوردار شوند. به آنها میگویم اگر عبارتهای «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را به خاطر بسپارند و در لحظات بحرانی به یاد بیاورند، ممکن است بتوانند بداقبالی را به خوشاقبالی تبدیل کنند. بیشتر افراد بهراحتی موافقت میکنند از عضویت در ح.ک.چ کنارهگیری کنند.
وقتی با فردی دارای موقعیت اجتماعیِ مشخص روبهرو میشوم که در یکی از ادارات دولتی کار میکند، ممکن است بپرسم: «با توجه به موقعیت شغلیتان، حتماً عضو حزب هستید، درست است؟» معمولاً پاسخ میدهند: «البته.» سپس میگویم: «کارل مارکس، بنیانگذار کمونیسم، پیرو شیطانپرستی بود. حتی کتاب مانیفست کمونیست با اشاره به شبحی آغاز میشود که در اروپا پرسه میزند. وقتی به حزب پیوستید، مشتتان را بالا بردید و سوگند خوردید تمام عمرتان را وقف آن کنید و اعلام کردید که آمادهاید جانتان را برایش فدا کنید. درواقع، به شیطان سوگند وفاداری خوردید. آیا این بدان معنا نیست که خودتان را تحت کنترل او قرار دادهاید؟»
«سوگندها باید ادا شوند. ما از نوادگان امپراتور زرد و امپراتور یان هستیم، نه از نوادگان مارکس و لنین. باید از حزب خارج شوید. حتی میتوانید از نام مستعار یا لقب استفاده کنید. این کار تأثیری بر زندگی یا شغل فعلیتان نخواهد داشت. بیایید فرزندان واقعی ملت چین باشیم، نه پیروان مارکس و لنین. چین سرزمینی الهی، سرزمین خدایان است و ما مردم این سرزمین الهی هستیم. با خروج از حزب، تحت حمایت موجودات الهی و بوداها قرار میگیرید.» بیشتر مردم پس از شنیدن این حرفها تصمیم میگیرند از ح.ک.چ خارج شوند.
وقتی فرصت داشته باشم، برایشان توضیح میدهم که فالون دافا چگونه در سراسر جهان گسترش یافته است. بسیاری پاسخ میدهند: «وقتی به خارج از کشور سفر کردهام، آن را دیدهام. از این موضوع خبر دارم.» سپس پیشنهاد میکنم: «پس سعی کنید عبارتهای "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است" را تکرار کنید. این کار انرژی مثبت بدنتان را افزایش میدهد و به بهبودیتان کمک میکند. امیدوارم هرچه زودتر خوب شوید.»
خلاصه اینکه هنگام روشنگری حقیقت، ضروری است مسائل را از دیدگاه طرف مقابل در نظر بگیریم و نقطه شروع مناسبی برای گفتوگو پیدا کنیم. این کار احتمال موفقیت را بسیار افزایش میدهد. بسته به زمان موجود و میزان پذیرش فرد، میتوان اطلاعات بیشتری در اختیارش گذاشت یا به توضیحاتی ساده و مختصر بسنده کرد. باید از فرصت مناسب برای تشویق او به خروج از حزب استفاده کرد و درعینحال، ادامه گفتوگو را متناسب با شرایط همان فرد پیش برد.
البته افرادی هم هستند که از خروج از حزب خودداری میکنند یا با کلمات تند پاسخ میدهند. در چنین مواردی بحث نمیکنم، بلکه میگویم: «عذر میخواهم، نتوانستم منظورم را خوب بیان کنم و متأسفم که ناراحتتان کردم. لطفاً بدانید که واقعاً خیر و صلاح شما را میخواهم.» سپس بیسروصدا از آنجا میروم، درحالیکه نسبت به آنها نیکخواهی دارم و امیدوارم در آینده، فرصت دیگری برای شنیدن حقیقت پیدا کنند.
وقتی نیکخواهی در قلبم پدیدار میشود، افراد بیشتری از ح.ک.چ خارج میشوند
یک روز دیدم زنی حدوداً 30ساله درحالیکه مقدار زیادی دارو در دو دستش داشت، به میز خدمات نزدیک میشد. نگاهی به روی پیشخوان و سپس به قفسه زیر آن انداخت. مشخص بود که دنبال کیسه پلاستیکی بزرگی میگردد، از همان کیسههایی که برای گذاشتن فیلمهای تصویربرداری پزشکی استفاده میشوند. اما چون ساعت کاری رو به پایان بود، دیگر کیسهای باقی نمانده بود. من یکی در جیبم داشتم. آن را بیرون آوردم و به دستش دادم و گفتم: «بفرمایید، از این استفاده کنید.» او با صدایی بغضآلود و چشمانی اشکآلود پرسید: «از کجا فهمیدید دنبال این میگردم؟» پاسخ دادم: «دیدم اینهمه دارو در دست دارید و جایی ندارید که آنها را بگذارید.» با شنیدن این حرف، ناگهان به گریه افتاد.
پرسیدم: «عزیزم، تو که اینقدر جوانی، چه مشکلی داری؟» نام بیماری نسبتاً نادری را گفت که اکنون به خاطر ندارم، اما منظورش این بود که درمان آن دشوار است و پزشکان فقط میتوانند تمام تلاششان را بکنند. گفت: «فقط همین داروها بیش از هزار {{یوآن هزینه داشتهاند! من چنین پولی ندارم، برادر و خواهرم مجبور شدند پولش را بدهند.» گفتم: «نگران نباش عزیزم. میخواهم خبر خوبی به تو بدهم. اگر صمیمانه عبارتهای "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است" را تکرار کنی و از عضویت در ح.ک.چ کنارهگیری کنی، در امان میمانی و از تو محافظت میشود.» او موافقت کرد.
سپس اسکناسی ۱۰۰یوآنی از جیبم بیرون آوردم و به او دادم و گفتم: «مبلغ زیادی نیست، اما لطفاً بگیر تا برای یکی دو روز آینده چیزی برای خوردن بخری. نگران نباش، امروز خبر بسیار خوبی شنیدی و قرار است نجات پیدا کنی.» او با قاطعیت پول را پس زد و بههیچوجه حاضر نشد آن را بپذیرد. گفتم: «پس فقط حتماً چیزهایی را که امروز به تو گفتم به خاطر بسپار، واقعاً کمک بزرگی به تو خواهند کرد.» پاسخ داد: «حتماً.»
وقتی آثار درد و اندوه را در چهره مردم میدیدم، احساس نیکخواهی در درونم برمیخاست. دریافتم که آنها نیز در اصل از قلمروهای بالاتر آمدهاند، همگی از خویشاوندان استاد ما هستند و با اینکه در این جامعه بشری، گمراه شدهاند و حقیقت را تشخیص نمیدهند، همگی منتظرند که دافا نجاتشان دهد. اشتیاق شدیدی داشتم که هرچه در توان دارم برای بیدار کردن آنها انجام دهم و کمکشان کنم تا آیندهای روشن را انتخاب کنند و به خانه آسمانی خود بازگردند.
وقتی این نیکخواهی در قلبم پدیدار شد، احساس کردم همه اطرافیانم از آشنایان نزدیکم هستند. سر صحبت را باز کردن و تشویق مردم به کنارهگیری از سازمانهای وابسته به ح.ک.چ برایم کاملاً طبیعی شد. گاهی فقط سه یا چهار جمله کافی بود تا موافقت کنند. قدرت عظیم نیکخواهی را عمیقاً احساس کردهام.
هفت سال است که در بیمارستانها به روشنگری حقیقت میپردازم. من که زمانی کمرو و مردد بودم اکنون بااعتمادبهنفس و قاطع شدهام و به جای صحبت بهشکل غیرمستقیم و با حاشیهروی، صریح و بیپرده صحبت میکنم. من از صفر شروع کردم و اکنون به جایی رسیدهام که گاهی میتوانم فقط در یک روز، به آزادسازی ۱۳ یا ۱۴ نفر کمک کنم. در تکتک گامهای مسیر تزکیهام، به تقویت و راهنمایی استاد متکی بودهام. در طول این مسیر، بارها از استاد خواستهام ترتیبی دهند که افراد دارای رابطه تقدیری کنارم بنشینند.
در چند سال گذشته، دو بار از کتاب جوآن فالون رونویسی کردهام و سه بار آن را ازبر کردهام. این کار منبع پایانناپذیری از خرد برای روشنگری حقیقت در اختیارم گذاشته و درک و آگاهی معنویام را افزایش داده است. این استاد هستند که مرا به کمال میرسانند. سپاسگزارم استاد! سپاسگزارم دافا!
(مقاله منتخب برای بیستوسومین فاهویی چین در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.