(Minghui.org) وقتی ۲۷ سال زندگی‌ام را مرور می‌کنم، می‌دانم که اگر نجات نیک‌خواهانه استاد نبود، مدت‌ها پیش از این دنیا رفته بودم. می‌خواهم تجربه‌ام را از گرفتار شدن در زندگی گناه‌آلود و رنج‌هایی که در این مسیر متحمل شدم با شما در میان بگذارم و اینکه چگونه استاد مرا به دافا بازگرداندند.

خردسالی

من در سال ۱۹۹۸، در خانواده‌ای از تمرین‌کنندگان فالون دافا به دنیا آمدم. وقتی حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در سال ۱۹۹۹ آزار و شکنجه این روش را آغاز کرد، والدینم همراه تمرین‌کنندگان محلی به پکن رفتند تا برای حق آزادی عقیده و باور خود دادخواهی کنند. من نزد مادربزرگ مادری‌ام ماندم. پدر و مادرم پس از بازگشت، برای روشنگری حقیقت، اعلامیه‌ها و کتابچه‌هایی توزیع می‌کردند تا اینکه پدرم به‌طور غیرقانونی دستگیر شد. مادرم برای در امان ماندن از آزار و شکنجه، همراه من و مادربزرگم سه‌نفری فرار کردیم. پس از آزادی پدرم، والدینم دیگر مانند گذشته با پشتکار تزکیه نمی‌کردند.

وقتی سه‌ساله بودم، دختری بزرگ‌تر از مهدکودک آمد تا با من بازی کند. وقتی پسری مرا اذیت کرد، آن دختر از من دفاع کرد و آن پسر را سرزنش کرد. این اتفاق تأثیر بسیار زیادی بر من گذاشت و به آن دختر علاقه‌مند شدم. بعدها متوجه شدم که این نیروهای کهن بودند که بذر گناه، یعنی همجنس‌گرایی، را در وجودم کاشتند.

تا زمانی که وارد دبستان شدم، عادت‌های بد زیادی پیدا کرده بودم. عاشق همبرگر بودم و پدر و مادرم هر روز برایم همبرگر می‌خریدند. کوکاکولا دوست داشتم و بدون آن غذا نمی‌خوردم. در محیطی بیش‌ازحد محافظت‌شده بزرگ شده بودم، خودمحور بودم و همه اطرافیانم لوسم کرده بودند.

در دوران دبستان، مادربزرگ مادری‌ام برای زندگی نزد ما آمد و در مراقبت از من کمک می‌کرد. شب‌ها با هم فا را ازبر می‌خواندیم و آخر هفته‌ها تمرینات را انجام می‌دادیم. زندگی‌ام به‌آرامی به مسیر درست بازگشت. عادت‌های بدم را کنار گذاشتم و از زیاده‌روی در برآوردن خواسته‌هایم دست کشیدم. تا زمانی که وارد کلاس ششم شدم، کودکی حرف‌شنو، مهربان، باملاحظه و سالم شده بودم.

دوران متوسطه

وقتی کلاس ششم بودم، مادرم باردار شد. وقتی این خبر را به من داد، احساس کردم دنیا روی سرم خراب شده است.

تولد برادرم زندگی‌ام را زیرورو کرد. دیگر کسی درباره من صحبت نمی‌کرد و همه فقط به نوزاد توجه داشتند. بزرگ‌ترها دیگر می‌گفتند که حالا بزرگ شده‌ام و مسئولیت‌هایی دارم. یا نصیحتم می‌کردند یا به من می‌گفتند چگونه باید از برادر کوچکم مراقبت کنم. نمی‌فهمیدم که چرا ناگهان دیگر برایشان مهم نبودم. خوشبختانه همچنان به‌صورت خانوادگی فا را مطالعه می‌کردیم و من بسیار تلاش می‌کردم مهربان بمانم و رنجش به دل نگیرم.

در نوجوانی، توجه زیادی به ظاهرم پیدا کردم. طرز راه رفتن و حالت‌های چهره‌ام هنگام صحبت را تمرین می‌کردم. این مسائل برایم بسیار مهم شده بود و موهایم نیز باید همیشه بی‌نقص می‌بود. در دوران متوسطه، نمرات خوبی می‌گرفتم و یکی از دختران خوش‌چهره کلاس بودم. اما پیش از شروع کلاس هشتم، موهایم را بد کوتاه کردند. آن‌قدر ناراحت شدم که احساس می‌کردم زندگی‌ام کاملاً نابود شده است. قرار بود این اتفاق آزمونی برای شین‌شینگم باشد، اما در آن به‌شدت شکست خوردم. هیچ‌کس در خانواده‌ام درک نمی‌کرد که چقدر ناراحت و پریشانم و درعوض سرزنشم می‌کردند. از همان زمان از نظر عاطفی از خانواده‌ام فاصله گرفتم و دچار افسردگی شدم.

بلافاصله پس از آن، اتفاقات بدی رخ داد. موهایم دسته‌دسته می‌ریختند و مشکلات پوستی زیادی پیدا کردم. دیگر به ظاهرم اهمیت نمی‌دادم و این بی‌تفاوتی به‌تدریج به جایی رسید که دیگر هیچ‌چیز برایم اهمیت نداشت.

تقریباً همان زمان بود که پدرم یک گوشی تلفن همراه به من داد. تقریباً بلافاصله به آن معتاد شدم، زیرا خلأ بزرگی را در وجودم پر می‌کرد. احساس می‌کردم برای خانواده‌ام نامرئی هستم، هیچ‌کس دوستم نداشت یا به من توجه نمی‌کرد. آن زمان وی‌چت نسبتاً تازه بود و یکی از قابلیت‌هایش پیدا کردن کاربران دیگر در همان ناحیه و گفت‌وگو با آن‌ها بود. فکر کردم این قابلیت عالی است و می‌توانم از این طریق دوستانی پیدا کنم.

وقتی کسی در آن برنامه با من دوست شد، از خوشحالی در پوستم نمی‌گنجیدم، بالاخره کسی به من توجه کرد. سپس از من خواست عکس سلفی بگیرم و برایش بفرستم، چون می‌خواست بداند چه شکلی هستم. سپس خواست از پاهایم عکس بگیرم. چیزی نگذشت که رابطه عاطفی اینترنتی‌مان آغاز شد. چون نمی‌دانستم چگونه نه بگویم، سرانجام با مردان زیادی در آن برنامه آشنا شدم، با آن‌ها قرار ملاقات گذاشتم و وارد روابط عاطفی اینترنتی شدم.

گفت‌وگوهایم با این مردان پر از امیال و شهوت جنسی آن‌ها بود و این موضوع به‌تدریج معصومیتم را از بین برد. روزی مردی مرا برای ناهار به خانه‌اش دعوت کرد و من هم رفتم. درست وقتی غذایم را تمام کردم، از پشت مرا گرفت. خوشبختانه وقت استراحت ناهارم تمام شده بود و اصرار کردم که باید به مدرسه برگردم، وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی می‌افتاد.

وقتی بعداً به خانه رسیدم، متوجه شدم خودم را در موقعیت بسیار بدی قرار داده بودم. آن مرد را در برنامه مسدود کردم، اما به هیچ‌یک از بزرگ‌ترها نگفتم چه اتفاقی افتاد. ولی ماجرا را برای یکی از دوستانم در مدرسه تعریف کردم و می‌توانید تصور کنید که چگونه دهان‌به‌دهان پخش شد و به آبرویم لطمه زد. تقریباً همان زمان سیگارکشیدن را آغاز و به آن اعتیاد پیدا کردم.

هنرستان

وارد یک هنرستان شدم تا در آینده بتوانم معلم شوم. کلاس ما ۱۱ دانش‌آموز داشت. همراه بعضی از هم‌کلاسی‌هایم، زیاد سیگار می‌کشیدم. رفتار و حرکاتم نیز تغییر کرد، وقت زیادی را صرف ورزش می‌کردم و رفتارم خشن و مردانه شده بود.

روزی بحثی میان هم‌کلاسی‌هایم درگرفت و از همه پرسیدند آیا همجنس‌گرا هستند یا نه. وقتی نوبت پاسخ دادن به من رسید، چیزی نگفتم. اما روز بعد، مقابل همه اعلام کردم که همجنس‌گرا هستم. با این اعتراف آشکار، بهترین فرصت را در اختیار نیروهای کهن اهریمنی قرار دادم تا از آن سوءاستفاده کنند و این موضوع سرانجام به بزرگ‌ترین اشتباه زندگی‌ام منجر شد.

فکر می‌کردم همجنس‌گرا هستم، زیرا به معلم خصوصی‌ام که بسیار زیبا بود، علاقه داشتم. تقریباً همان زمان، فرد دیگری به نام فانگ نیز وارد زندگی‌ام شد و توجه مرا به خود جلب کرد. در دوران متوسطه، هم‌کلاسی بودیم، اما شناخت چندانی از هم نداشتیم. حالا دوباره در هنرستان هم‌کلاس شده بودیم.

والدینم خیلی زود متوجه شدند که به معلم خصوصی‌ام علاقه دارم و او را اخراج کردند. اما فانگ به‌تدریج بخش مهمی از زندگی‌ام شد. مشتاق بودم بیشتر او را بشناسم و به او نزدیک‌تر شوم. این آغاز رابطه‌ای ناسالم و به‌شدت درهم‌تنیده میان ما بود.

چیزی نگذشت که همه هم‌کلاسی‌هایمان از رابطه ما باخبر شدند. این موضوع فانگ را ناراحت کرد و او رابطه‌اش را با من قطع کرد. این اتفاق را بسیار سخت پذیرفتم و از روی خشم و درماندگی به او پرخاش کردم. هر روز با او دعوا راه می‌انداختم و بعد عذرخواهی می‌کردم و با درماندگی می‌کوشیدم دلش را به دست آورم. به‌شدت به او وابسته شده بودم و مدام می‌خواستم به من توجه کند.

در آن دو سال هنرستان، فشار روانی و عاطفی بسیار زیادی به فانگ وارد کردم. او مرتب می‌گفت رابطه‌ای که میان ما وجود دارد اشتباه است، اما من نمی‌توانستم این موضوع را بپذیرم. غذاهای موردعلاقه‌اش را برایش می‌بردم و دائماً در خانه‌اش وقت می‌گذراندم، گرچه او فقط به چشم یک دوست به من نگاه می‌کرد.

وقتی برای امتحانات ورودی دانشگاه آماده می‌شدیم، اتفاق مهمی رخ داد. پدرم ناگهان درگذشت. فانگ بار دیگر سعی کرد رابطه‌اش را با من قطع کند و گفت فقط می‌خواهد با هم دوست باشیم، اما برایم اهمیتی نداشت. فقط می‌خواستم کنارش باشم.

دانشگاه

من و فانگ در یک دانشگاه پذیرفته شدیم. به همه اطرافیانمان می‌گفتم که به او علاقه دارم. از او می‌خواستم با من قرار بگذارد و سعی می‌کردم او را برای صرف غذا به رستوران‌های مجلل ببرم، اما هر بار پیشنهادم را رد می‌کرد. اما من منصرف نمی‌شدم و طوری با او رفتار می‌کردم که انگار دوست‌دخترم است.

در همین حین، فانگ با افراد دیگری قرار می‌گذاشت و چند دوست‌پسر داشت. از او دلخور شدم و می‌خواستم تحریکش کنم. بیشتر سیگار می‌کشیدم و به هنرهای رزمی و بوکس روی آوردم. موهایم را کوتاه نگه می‌داشتم و مانند مردان رفتار می‌کردم.

یک بار به خانه دوستی رفتم و فانگ هم آنجا بود. او نوعی ماده مخدر مصرف می‌کرد و از من خواست امتحانش کنم. ابتدا تردید داشتم، اما سرانجام من هم آن را مصرف کردم. پس از آن، چند بار دیگر نیز مصرفش کردم.

در آخرین ترم دانشگاه، هنگام گذراندن دوره کارآموزی، در یک سانحه رانندگی مجبور شدم مبلغ زیادی به طرف مقابل بپردازم. همچنین با یکی از هم‌کلاسی‌هایم دعوای شدیدی کردم. از یک شرکت وام‌دهی اینترنتی وام گرفتم، اما حتی از پسِ پرداخت حداقل قسط ماهانه آن هم برنمی‌آمدم. آن‌قدر وزن اضافه کردم که وزنم (حدود ۱۱۳ کیلوگرم) رسید. فانگ همچنان در زندگی‌ام حضور داشت و سعی می‌کرد دوستم باشد، اما من آن‌قدر نیازمند توجه و محبت بودم که مدام به او آسیب می‌زدم.

در آن مقطع، همجنس‌گرا بودم، مواد مخدر مصرف می‌کردم، درگیر دعواهای فیزیکی می‌شدم و بدهی سنگینی داشتم. سرشت اهریمنی‌ام بر من مسلط شده بود و غرق در گناه بودم. ظاهرم آن‌قدر تغییر کرده بود که دیگر حتی شبیه انسان به نظر نمی‌رسیدم. همیشه از سر تا پا لباس سیاه می‌پوشیدم و هرگز بدون کلاه از خانه بیرون نمی‌رفتم. بوی سیگار می‌دادم و ظاهری گرفته و افسرده داشتم. بیشتر روزهایم را به سیگار کشیدن و خوردن مقدار زیادی غذا می‌گذراندم. برای ارضای نیازم به هیجان، برنامه‌هایی درباره ارواح و پدیده‌های فوق‌طبیعی تماشا می‌کردم و مطالب منحرف دیگری را دنبال می‌کردم.

هر وقت در تعطیلات به خانه می‌رفتم، اعضای خانواده‌ام دائماً با یکدیگر جر‌وبحث می‌کردند. پدربزرگ مادری‌ام مادربزرگم را کتک می‌زد. آن محیط مضطربم می‌کرد. حتی یک لحظه نمی‌توانستم آرامش داشته باشم و شب‌ها خوب نمی‌خوابیدم. ممکن بود تمام تعطیلات را در خانه بگذرانم، اما مادرم حتی فرصتی پیدا نمی‌کرد که درست‌وحسابی با من صحبت کند. این موضوع باعث می‌شد احساس کنم کسی مرا نمی‌خواهد و به حال خود رها شده‌ام.

شروع به کار

پس از پایان دانشگاه، کمی پخته‌تر شدم. من و فانگ تصمیم گرفتیم دیگر با هم جر‌وبحث نکنیم و رابطه‌مان بهتر شد. هرچه به هم نزدیک‌تر می‌شدیم، خانواده‌اش بیشتر و بیشتر به او متکی می‌شدند. به نظر می‌رسید هر وقت با هم وقت می‌گذراندیم، همیشه مشغول انجام کارهای خانواده او بودیم و این موضوع بسیار خسته‌کننده بود.

خانواده‌ام دو شغل برایم پیدا کردند و درمجموع شش ماه کار کردم، اما بعد به‌کلی کار را کنار گذاشتم. در خانه می‌ماندم و تمام روز شکایت می‌کردم. شب‌ها تا دیروقت بیدار بودم، تا ساعت چهار یا پنج صبح نمی‌خوابیدم و تمام روز را در خواب می‌گذراندم. وقتی سرانجام بعدازظهر از خواب بیدار می‌شدم، دنبال دوستانم می‌رفتم تا با هم وقت بگذرانیم، غذا بخوریم، سیگار بکشیم یا به بازار شبانه برویم.

تنها چیزی که برایم اهمیت داشت دوستانم بودند، آن‌ها مهم‌ترین بخش زندگی‌ام و تنها هدفم از زندگی بودند. هیچ‌چیز دیگری برایم اهمیت نداشت. با وجود مخالفت خانواده‌ام، بچه‌گربه‌ای خریدم. بعد یکی دیگر هم خریدم. گربه ماده خیلی زود باردار شد و هفت بچه‌گربه دیگر به دنیا آورد. نُه گربه در خانه نگه می‌داشتم و برایم مهم نبود که برادرم حساسیت شدیدی به گربه‌ها دارد. اگر کسی جرئت می‌کرد به گربه‌هایم دست بزند، با او دعوا راه می‌انداختم.

سبک زندگی‌ام منحط و ویرانگر بود. وقتی آن را بررسی کردم، ۱۰ پلیدی را در خودم شناسایی کردم:

- همجنس‌گرایی و شهوت‌رانی- مصرف مواد مخدر و سیگار کشیدن زیاد- بدهی سنگینی که داشتم- خودخواهی و اصرار بر اینکه همه‌چیز مطابق میل من باشد- تنبلی و اتلاف وقت- زیاده‌روی در خوردن و تفریح- گرایش به چیزهای تاریک و ارواح- تسلیم کامل در برابر سرشت اهریمنی‌ام و جنبه منفی‌ام- جدی نگرفتن زندگی‌ام- حسادت

تغییر رفتار و شیوه زندگی‌ام

اما استاد هرگز از من دست نکشیدند. روزی در اکتبر۲۰۲۴، مادرم گفت که هم‌تمرین‌کننده‌ای به نام شین قرار است به دیدنمان بیاید. اصطلاح «هم‌تمرین‌کننده» برایم هم بسیار غریب بود و هم بسیار آشنا.

شین همان شب رسید. او تمرین‌کننده‌ای سالمند است. وقتی دیدمش، بسیار هیجان‌زده شدم و دلم می‌خواست تمام اتفاقاتی را که طی سال‌های گذشته از سر گذرانده بودم، برایش تعریف کنم، اما نمی‌دانستم از کجا شروع کنم. بااین‌حال، چیزی نگفتم و طوری رفتار کردم که انگار برایم اهمیتی ندارد.

شین گفت که آمده تا کمکمان کند به دافا بازگردیم. گفت پیش از سفر، با چشم آسمانی‌اش دیده بود که دارد وسایلش را برای اقامت در خانه ما آماده می‌کند. استاد همه این‌ها را ترتیب داده و هرگز از ما دست نکشیده بودند.

تمیزکاری

هفته بعد، شین کمکمان کرد وسایل اضافی خانه را دور بریزیم و همه‌جا را به‌طور کامل تمیز کنیم. چیزهای زیادی را از اتاقم دور ریختیم، ازجمله تمام تفنگ‌های بدل، سلاح‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را. هر چیزی که یادآور سبک زندگی گذشته‌ام بود، دور انداختیم. تعجب کردم که حتی از کنار گذاشتن آن وسایل ناراحت هم نشدم.

پس از تمیز کردن اتاقم، فضای آن آرام و ساکت شده بود. احساس آرامشی که در اتاق وجود داشت، واقعی و بسیار شگفت‌انگیز بود.

مطالعه گروهی فا

شین برنامه منظمی برایمان ترتیب داد تا جوان فالون را با هم مطالعه کنیم و افکار درست بفرستیم. با تشویق او، نخستین باری که افکار درست فرستادم، توانستم این کار را یک ساعت ادامه دهم. همچنین در همان هفته اول، خواندن تمام کتاب جوان فالون را به پایان رساندیم.

علاوه‌بر مطالعه فا و فرستادن افکار درست، پنج تمرین را نیز مرور کردم و دوباره یاد گرفتم. پس از یک ماه، دوباره احساس می‌کردم تزکیه‌کننده هستم.

دل کندن از گربه‌هایم

نُه گربه داشتم و به آن‌ها بسیار وابسته بودم. ازطریق مطالعه فا همراه شین، اصل فا درباره نکشتن موجودات زنده و نگهداری نکردن از حیوانات را درک کردم. برادرم حساسیت شدیدی به گربه‌ها داشت و می‌دانستم که باید بیشتر به فکر او باشم. علاوه‌براین، نگه داشتن گربه‌ها کارمای بیشتری ایجاد می‌کرد که برای خود آن‌ها نیز خوب نبود. فکر کردم وقتش شده که آن‌ها را به دیگران واگذار کنم.

درحالی‌که شین کنارم بود، به گربه‌هایم گفتم که با دافا و اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری همگون شوند. به آن‌ها گفتم که به خاطر بسپارند «فالون دافا خوب است» و «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» نیم ساعت این حرف‌ها را بارها و بارها برایشان تکرار کردم و سرانجام گذاشتم به خانه‌ جدیدشان بروند.

ترک سیگار

پس از یک ماه مطالعه فا، شین فکر کرد وقتش رسیده که به جلسات محلی مطالعه گروهی فا بپیوندیم.

ما در فاصله نسبتاً دوری از سایر تمرین‌کنندگان آن ناحیه زندگی می‌کردیم. بنابراین مادرم تصمیم گرفت جایی اجاره کند تا بتوانیم در آنجا بر مطالعه فا و انجام تمرینات تمرکز کنیم. همه‌چیز به‌خوبی پیش رفت و خیلی زود مکان مناسبی را یافتیم.

وقتی تازه به خانه اجاره‌ای نقل‌مکان کرده بودیم، روزی نصف پاکت سیگار می‌کشیدم. شین می‌خواست کمکم کند تا سیگار را ترک کنم. فا را با جدیت مطالعه می‌کردیم و مرتب افکار درست می‌فرستادیم. هنگامی که شین برای ازبین بردن عادت سیگار کشیدنم افکار درست می‌فرستاد، عقاب بزرگی ظاهر شد. عقاب گفت که من یک زندگی به او بدهکارم و قرار است ازطریق سیگار کشیدن آن بدهی را بپردازم. آن زمان درست کنار شین بودم و شاهد این گفت‌وگو بودم. نخستین بار بود که چنین چیزی را تجربه می‌کردم و بسیار شگفت‌زده شدم. تصمیم گرفتم سیگار را ترک کنم.

پس از آن، سه بار دیگر به سیگار کشیدن روی آوردم و سه بار دیگر تصمیم قاطع گرفتم که آن را ترک کنم. از آن زمان، این موضوع را بسیار جدی گرفته‌ام و خودم را مطابق معیارهای یک تزکیه‌کننده ملزم به رفتار درست کرده‌ام.

پایان دادن به رابطه‌ام با فانگ

فانگ اکنون فقط یک دوست است. طی یک سال و نیم گذشته، او با مشکلات زیادی در خانواده‌اش روبه‌رو بوده است. سعی می‌کردم تا جایی که می‌توانم کمکش کنم و اغلب به همین دلیل در جلسات مطالعه گروهی فا یا انجام تمرینات شرکت نمی‌کردم. نمی‌توانستم جلو تمایلم به گذراندن وقت زیاد با او را بگیرم. فکر می‌کردم ما فقط دوست هستیم، بنابراین چندان مراقب این موضوع نبودم و وابستگی‌ام به او حتی بیشتر شد.

شین به من یادآوری کرد که همجنس‌گرایی اشتباه است و دیگر نباید فانگ را ببینم. گفت ازطریق این رابطه، کارمای زیادی انباشته کرده‌ام و آثار آن از قبل شروع به ظاهر شدن کرده است. شین در رؤیایی دیده بود که اگر به این رابطه پایان ندهم، دچار تصادف رانندگی مرگ‌باری خواهم شد. حتی اگر او را نبینم، اما همچنان با او در تماس باشم، نیروهای کهن کارمای بیماری را بر من تحمیل خواهند کرد. شین هشدار داد که اگر رفتارم را تغییر ندهم، سرانجام به سرنوشت وحشتناکی دچار خواهم شد.

وقتی همه این حرف‌ها را شنیدم، نزدیک بود نفسم بند بیاید. احساس می‌کردم فشار بسیار سنگینی بر من وارد می‌شود و نمی‌توانستم نفس بکشم. از نظر روانی به‌کلی به هم ریختم، بی‌اختیار گریه کردم و به‌شدت قشقرق به پا کردم، درحالی‌که کاملاً می‌دانستم چنین رفتاری درست نیست.

درواقع، سه اتفاق رخ داده بود که ممکن بود به تصادف‌های جدی منجر شوند. در دو مورد جداگانه، موتورسوارانی با خودرویم برخورد کردند. بار سوم، وقتی در راه بازگشت به خانه اجاره‌ای بودم، خودرویی با سرعت به‌طرفم آمد. خوشبختانه اتفاقی نیفتاد. از استاد نیک‌خواه سپاسگزارم که مرا از خطر جدی حفظ کردند. وقتی این موضوع را درک کردم، فهمیدم وقت آن رسیده است که واقعاً خودم را اصلاح کنم.

تغییر ذهنیت

در ۱۵اوت۲۰۲۵، تصمیم قاطع گرفتم که از این آزمون مرگ و زندگی عبور کنم. با افکار درست قوی، همان شب تصمیمم را در جلسه مطالعه گروهی فا اعلام کردم. در آن لحظه، برای نخستین بار احساس کردم که به این گروه تعلق دارم و واقعاً یکی از اعضای آن شده‌ام. احساس فوق‌العاده‌ای بود.

هم‌تمرین‌کنندگانم از این تصمیم خوشحال شدند و همگی به‌صورت گروهی افکار درست فرستادیم. در این حین، فکری در ذهنم پدیدار شد: «مرگ و زندگی را رها کن و فوراً بودا شو.» می‌دانستم که استاد با این سخنان مرا تشویق می‌کنند و اشک از چشمانم جاری شد.

صبح روز بعد، به‌محض بیدار شدن، ترس تمام وجودم را فراگرفت. فکر اینکه دیگر هرگز نمی‌توانم بهترین دوستم را ببینم، باعث شد احساساتم مانند انفجاری عظیم فوران کنند. همین که چشمانم را باز کردم، اشک از آن‌ها سرازیر شد. اندوه چنان بر من غلبه کرده بود که احساس می‌کردم چیزی به مرگم نمانده است.

فوراً نزد شین رفتم. او گفت همه این‌ها مداخلاتی هستند که نیروهای کهن تحمیل کرده‌اند. پیشنهاد کرد تمام نظم و ترتیب‌های نیروهای کهن را به‌طور کامل انکار کنم و فقط مسیری را دنبال کنم که استاد ترتیب داده‌اند.

با هم فا را مطالعه کردیم، اما نیروهای کهن همچنان بر من سایه افکنده بودند، افکار درستم را تضعیف می‌کردند و کارمای فکری و عقاید و تصورات بشری را که طی سال‌ها شکل داده بودم، شدت می‌بخشیدند. آن‌ها خاطرات گذشته را در ذهنم زنده می‌کردند و می‌پرسیدند چگونه می‌توانم جدایی از فانگ را تحمل کنم. «او این‌قدر به تو وابسته است و به تو اعتماد دارد، بدون تو چه‌کار خواهد کرد؟ او با مشکلات زیادی دست‌وپنجه نرم می‌کند و از طرف خانواده‌اش تحت فشار شدیدی است. اگر ترکش کنی، چه‌کار خواهد کرد؟»

چنین افکاری پی‌درپی و بی‌اختیار به ذهنم هجوم می‌آورد و قلبم را از ترس و اندوه پر می‌کرد. به‌سختی می‌توانستم نفس بکشم. ناگهان متوجه شدم که با راهنمایی فا درحال پشت سر گذاشتن این وضعیت هستم و تلاش می‌کنم با فا همگون شوم. درحال انجام کار درست بودم. پس چرا می‌ترسیدم؟ دریافتم که این من نبودم که احساس ترس می‌کردم، بلکه نیروهای کهن بودند.

وقتی این موضوع را درک کردم، افکار درستم بازگشتند: «من در دافا تزکیه خواهم کرد. از استاد پیروی خواهم کرد و به خانه آسمانی‌ام بازخواهم گشت. من تزکیه‌کننده هستم و با فا و اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری همگون خواهم شد. همجنس‌گرایی، کارمای فکری، عقاید و تصورات بشری و ترس، خودِ واقعی من نیستند.» عبارات فرستادن افکار درست را تکرار کردم تا تمام عوامل اهریمنی تحمیل‌شده ازسوی نیروهای کهن را از بین ببرم. با این عزم راسخ، از تلاش منفعلانه برای گذراندن آزمون به رویارویی فعالانه با آن تغییر موضع دادم.

فرستادن افکار درست برای ازبین بردن مداخلات

پس از ناهار، مادرم پیشنهاد کرد که همگی افکار درست بفرستیم. به گروه‌های دونفره تقسیم شدیم و به‌نوبت این کار را انجام دادیم، اما من هنوز اهمیت افکار درست را به‌روشنی درک نکرده بودم. در نیم ساعت اول بی‌قرار بودم و به‌سختی نفس می‌کشیدم. به‌شدت مضطرب و هراسان بودم. نیروهای کهن بار دیگر از افکارم سوءاستفاده کردند و من فریب توهمات گمراه‌کننده آن‌ها را خوردم.

شین به من یادآوری کرد: «باید به‌روشنی تشخیص بدهی که خود واقعی‌ات کیست و کدام افکار متعلق به خودت نیستند. خود واقعی تو همین‌جا نشسته و درحال فرستادن افکار درست است.» سخنان شین مرا بیدار کرد. درحالی‌که ابتدا می‌ترسیدم چشمانم را ببندم، طوری شد که می‌توانستم کلمه «می‌یه» (نابود کردن) را تکرار کنم. سرانجام واقعاً داشتم افکار درست می‌فرستادم.

پس از ۲۰ دقیقه دیگر، فکر کردم به‌زودی کارمان را تمام می‌کنیم، چون پیش از آن هرگز بیش از این مدت افکار درست نفرستاده بودم. اما شین با چشم آسمانی‌اش صفحه گرد بزرگی را دید که ستونی زیر آن قرار داشت و در مرکزش دهانی بسیار گشاد و باز بود. آنچه را دیده بود برایم توصیف کرد و تصمیم گرفتیم تا زمانی که آن عامل اهریمنی از بین نرفته است، ادامه دهیم. افکار درستمـان را تقویت کردیم و به کارمان ادامه دادیم.

نیروهای کهن به شیوه دیگری شروع به مداخله کردند. مادرم دچار دل‌درد شد. او فوراً این مداخله را انکار کرد و به فرستادن افکار درست ادامه داد. این کار به تقویت افکار درست من نیز کمک کرد. سپس سؤالی در ذهنم پدیدار شد: «می‌توانی تضمین کنی که دیگر هرگز همان اشتباه را تکرار نخواهی کرد؟» قاطعانه اعلام کردم: «من مرید استاد لی هنگجی هستم. فقط مسیری را دنبال خواهم کرد که استاد نظم و ترتیب داده‌اند. اگر چیزی در وجودم با فا مطابقت نداشته باشد، خودم را براساس فا اصلاح خواهم کرد. تمام نظم و ترتیب‌های نیروهای کهن در طول تاریخ تا این لحظه و همه عوامل اهریمنی تحمیل‌شده بر خودم را به‌طور کامل و قاطع انکار می‌کنم.» عبارات مخصوص فرستادن افکار درست را تکرار کردم تا تمام عوامل اهریمنی و مداخلات را از بین ببرم.

پس از پاسخ دادن به سؤال نیروهای کهن، احساس کردم تمام بدنم گرم شد و دیگر در نفس کشیدن مشکلی نداشتم. اما، آن‌ها به این راحتی تسلیم نشدند و شروع کردند ازطریق کارمای فکری‌ام مرا تهدید کنند. اما این بار افکار درستی قوی و استوار داشتم و دیگر آن «منِ سابق» نبودم که به‌راحتی فریب این ترفندها را بخورد و از ترس گریه کند. با صدای بلند گفتم: «من وابستگی به مرگ و زندگی را رها کرده‌ام. حتی اگر امروز بمیرم، همجنس‌گرایی، احساسات بشری، اندوه و رنج عاطفی، نگرانی یا مرگ را نخواهم پذیرفت. همه آن‌ها را به‌طور کامل رد می‌کنم. هیچ‌یک از آن‌ها خود واقعی من نیستند. تمام عوامل اهریمنی تحمیل‌شده ازسوی نیروهای کهن را به‌طور کامل و همه‌جانبه رد می‌کنم.»

یک ساعت و نیم از فرستادن افکار درست گذشته بود که یک کامیون تبلیغاتی‌ وارد محله‌مان شد. صدای سیستم صوتی آن به‌قدری بلند بود که احساس می‌کردم بلندگویی با صدایی زیر و گوش‌خراش درست در گوشم فریاد می‌زند.

چون می‌دانستیم این مداخله است، من و مادرم افکار درست قوی خود را حفظ کردیم. اوضاع شدیدتر شد و کامیون چندین بار تبلیغاتش را پخش کرد. سپس کامیون دیگری آمد. میان دو کامیون با صدای بسیار بلند گیر افتاده بودیم، یکی جلو خانه‌مان بود و دیگری پشت آن. صدایشان به‌شدت بلند بود. پس از اینکه سرانجام کامیون‌ها رفتند، خودرویی با سیستم صوتی پیشرفته از راه رسید و از بلندگوهایش موسیقی امروزی با ضرب‌آهنگی کوبنده پخش می‌کرد. ما تحت تأثیر قرار نگرفتیم و به فرستادن افکار درست ادامه دادیم. این مداخلات نشان می‌دادند که کار درستی انجام می‌دهیم.

پس از دو ساعت، شین بلند شد تا شام آماده کند. وقتی به‌تنهایی ادامه دادم، دوباره احساس خفگی کردم، اما این بار دستپاچه نشدم. با اینکه مادرم کنارم نبود، نمی‌ترسیدم. واکنشم با یک ساعت قبل کاملاً متفاوت بود، آرام بودم و افکار درستم پدیدار شدند. به نظر می‌رسید زمان کند شده است و افکارم نیز آهسته‌تر جریان داشتند، مانند صدای کشیده و آهسته یک موجود الهی در یک کارتون.

سه ساعت افکار درست فرستادیم. در پایان ‌توانستم صدای عبور انرژی از درونم را بشنوم و احساس کنم که این انرژی مرا تقویت می‌کند.

ترک اعتیاد به گوشی تلفن همراه

صبح روز بعد، دوباره با اندوه و ترس شدیدی از خواب بیدار شدم. به خودم یادآوری کردم که باید مراقب تک‌تک افکارم باشم. اشک‌هایم را پاک کردم و قاطعانه خودِ کاذب را رد کردم و عوامل اهریمنی‌ای را که نیروهای کهن برای نابودی‌ام فرستاده بودند، از بین بردم.

شین برای انجام چند کار از خانه بیرون رفته بود. به‌محض بازگشت، از من پرسید نظرم درباره گوشی‌های تلفن همراه چیست. این سؤال غافلگیرم کرد و پاسخ مبهمی دادم. استاد این فرصت را برایم ترتیب داده بودند تا به اعتیادم به گوشی تلفن همراه رسیدگی کنم، اما نمی‌توانستم تصمیم قاطعی بگیرم.

واقعاً وقت آن رسیده بود که استفاده از گوشی‌ام را کنار بگذارم، زیرا بیشتر کارهای منحطی را که انجام داده بودم، با استفاده از آن بود. حالا هم گوشی‌ام تحت نظارت پلیس بود. گوشی من نیز به‌عنوان یک موجود، دیگر قابل‌نجات نبود. لازم بود گوشی‌ام را کنار بگذارم تا وضعیت تحت نظارت بودنم را اصلاح کنم و از آزار و شکنجه شدن بیشتر جلوگیری کنم.

شین پیشنهاد کرد مقابل تصویر استاد با ایشان صحبت کنم. معتقد بود این کار می‌تواند کمکم کند خود واقعی‌ام را تشخیص دهم و از آن پس بهتر عمل کنم. مقابل تصویر استاد زانو زدم و گفتم: «استاد، از اینکه با نیک‌خواهی مرا نجات دادید سپاسگزارم. درباره گوشی تلفن همراهم بهتر عمل خواهم کرد. آن را دور می‌اندازم و اعتیادم را ترک می‌کنم. همجنس‌گرایی و وابستگی به احساسات بشری را کاملاً رها خواهم کرد. قول می‌دهم بهتر عمل کنم. سپاسگزارم استاد.»

این کار را سه بار تکرار کردم. هر بار که متوجه یکی از عقاید و تصورات بشری یا وابستگی‌هایم می‌شدم و تصمیم می‌گرفتم آن را از بین ببرم، مقابل تصویر استاد قول می‌دادم که بهتر عمل کنم.

آن شب خوابی دیدم. هیچ تصویری در رؤیایم نبود و فقط نوعی آگاهی و درک وجود داشت. دریافتم که در طول این آزمون، درحالی‌که تمام تلاشم را برای مقابله با نیروهای کهن انجام می‌دادم، استاد کمکم می‌کردند و مرا تقویت می‌کردند تا بتوانم به معیارهای فا برسم. به این ترتیب، مشکلات را یکی‌یکی بررسی و اصلاح می‌کردم تا سرانجام همه آن‌ها برطرف شوند. می‌خواهم عمیق‌ترین سپاسگزاری‌ام را از استاد نیک‌خواه ابراز کنم که برای نجات من زحمات فراوانی متحمل شدند.

در چند روز بعد، همچنان هر روز صبح با ترس شدیدی از خواب بیدار می‌شدم و به‌سختی نفس می‌کشیدم. هنوز گاهی گریه می‌کردم و فریب بازی‌های روانی و مداخلات نیروهای کهن را می‌خوردم، اما شدت این وضعیت به‌تدریج کمتر و کمتر ‌شد. به مطالعه فا ادامه دادم و با هوشیاری مراقب تک‌تک افکارم بودم. پس از چند روز، در صورتم کمی احساس بی‌حسی کردم و فکر کردم این نتیجه خروج موجودات اهریمنی از بدنم و نابودی آن‌هاست. این موضوع بسیار دلگرمم کرد.

سپس خواب دیگری دیدم. در نیمه اول این خواب نیز هیچ تصویری وجود نداشت. استاد با من صحبت می‌کردند، اما نه به شکلی که بتوانم مستقیماً ایشان را ببینم یا صدایشان را بشنوم. مطمئن نبودم درباره چه چیزی صحبت می‌کنند، اما فقط می‌دانستم که استاد درحال صحبت با من هستند.

در نیمه دوم خواب، در اتاقم نشسته بودم و افکار درست می‌فرستادم و مادرم نیز آنجا بود. با موجودات اهریمنی وارد نبردی شدید شده بودیم و با تمام توان افکار درست قوی می‌فرستادیم. در پس‌زمینه، افراد غریبه‌ای تشویقمان می‌کردند. آینه بزرگی هم در اتاق نشیمن بود که با آینه واقعی خانه مطابقت داشت. در آینه دو تصویر از خودم دیدم، خودآگاه کمکی‌ام کنار من درحال فرستادن افکار درست بود.

پایان قطعی رابطه‌ام با فانگ

سرانجام روزی فرا رسید که باید حضوری با فانگ صحبت می‌کردم. قبلاً بسیار به هم نزدیک بودیم و ازآنجاکه در بسیاری از مسائل خانوادگی او دخالت و مشارکت داشتم، احساس می‌کردم لازم است همه‌چیز را رودررو روشن کنم تا هردو بتوانیم به این رابطه پایان دهیم و آن را پشت سر بگذاریم. پس از چند بار تلاش، سرانجام من و فانگ بر سر روز و ساعتی برای دیدار توافق کردیم.

روز خوبی بود و خورشید می‌درخشید. شین به من گفت که آن روز، روز خاصی است و همه‌چیز به‌خوبی پیش خواهد رفت. تشویقم کرد، گفت نترسم و یادآوری کرد که استاد همیشه کنارم هستند. سعی کردم تمام حرف‌هایش را به خاطر بسپارم. پیش از آنکه برای دیدار با فانگ از خانه بیرون بروم، با هم افکار درست فرستادیم. استاد نیز کمکم کردند و به من خرد بخشیدند. یک صفحه کامل یادداشت درباره چیزهایی که می‌خواستم بگویم، آماده کرده بودم و مطالبم از منطق روشن و استدلالی معقول برخوردار بودند.

دیدارمان برخلاف انتظار بسیار خوب پیش رفت و فانگ نه اعتراض کرد و نه عصبانی شد. گفت‌وگوی آرام و دوستانه‌ای داشتیم. به او گفتم تصمیم گرفته‌ام دیگر او را نبینم. اگرچه فانگ نمی‌توانست این موضوع را کاملاً بپذیرد، به صحبت ادامه داد و فضای گفت‌وگو را خوشایند و آرام نگه داشت. اما پس از رفتنش، ناگهان به‌شدت احساساتی شدم. عوامل اهریمنی آخرین تلاششان را برای تسلط بر من انجام می‌دادند. قلبم تحت تأثیر قرار گرفت و گریه کردم. دوباره احساس خفگی کردم. اما سرانجام توانستم آن روز را پشت سر بگذارم.

از آن زمان، ضمن ادامه مطالعه روزانه فا، انجام تمرینات و فرستادن افکار درست، با پشتکار مراقب تک‌تک افکارم بوده‌ام. هر عقیده و تصور بشری یا وابستگی‌ای را که ظاهر شده است، با شفافیت ذهنی حاصل از رها کردن وابستگی به مرگ و زندگی بررسی کرده‌ام.

سرانجام به این بخش از تبادل تجربه‌ام رسیدم. نمی‌توانم تصور کنم که بدون نجات نیک‌خواهانه استاد، چه اتفاقی برایم می‌افتاد. اگر استاد با نیک‌خواهی راهنمایی‌ام نکرده بودند و مسیر زندگی‌ام را تغییر نداده بودند، نمی‌توانم تصور کنم چه اتفاقات وحشتناکی ممکن بود رخ دهند.

از صمیم قلب از استاد سپاسگزارم که فرصتی دوباره برای زندگی به من بخشیدند و این امکان را فراهم کردند که در دافا خودم را اصلاح و پاکسازی کنم. قول می‌دهم با پشتکار تزکیه کنم. دافا مرا از فردی که به انواع و اقسام پلیدی‌ها آلوده بود، به تزکیه‌کننده‌ای واقعی تبدیل کرده است که براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری زندگی می‌کند و از سلامت جسمی و روانی برخوردار است. از صمیم قلب از استاد سپاسگزارم. زانو می‌زنم و عمیق‌ترین سپاس و احترامم را به ایشان ابراز می‌کنم.