(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر هم‌تمرین‌کنندگان!

من قبل از سال ۱۹۹۹، تمرین فالون دافا را شروع کردم و پیش از بازنشستگی، مدرس دانشگاه بودم. پس از اینکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد، من و سایر تمرین‌کنندگان چند بار به‌منظور دادخواهی برای دافا و استاد لی (بنیان‌گذار این روش) به پکن رفتیم. آخرین باری که به پکن رفتم، به‌طور غیرقانونی بازداشت و به اردوگاه کار اجباری فرستاده شدم.

ازآنجاکه بسیاری از مردم، فریب دروغ‌های ح.ک.چ را خورده‌اند و در خطر هستند، به‌عنوان یک تمرین‌کننده مسئولیت دارم حقایق را به آن‌ها بگویم و برای نجاتشان به استاد کمک کنم. می‌خواهم بگویم که چگونه حقایق را برای دانشجویانم روشن کردم.

در کلاس درس

بیشتر درس‌ها یک بخش مقدمه‌ دارند که در آغاز دوره تدریس می‌شود. هر بار که می‌خواستم این بخش را تدریس کنم، از قبل با دقت بسیار آماده می‌شدم، زیرا این جلسه بهترین فرصت بود که حقیقت را درباره فالون دافا بیان کنم. اغلب یکی از نکات مطرح‌شده در مقدمه را نقطه شروع بحث قرار می‌دادم و مطالبی را که از پیش آماده کرده بودم، در میان مباحث درس می‌گنجاندم، مطالبی که برای دانشجویان جالب بود و می‌توانست کمکشان کند تا حقیقت را درباره فالون دافا درک کنند.

برای مثال، در درس «پیام‌های پنهان در آب»، به دانشجویان می‌گفتم: «ظاهر شما بازتاب قلبتان است، اگر می‌خواهید جذاب باشید، داشتن قلبی مهربان ضروری است.» سپس تصاویر مرتبطی را روی پرده بزرگ نمایش می‌دادم. همچنین درباره اثر بکستر صحبت می‌کردم که این احتمال را مطرح می‌کند که بسیاری از چیزها دارای روح هستند و با ذکر مثال‌های مشخص، بر اهمیت تزکیه اخلاقی تأکید می‌کردم. پس از آن، به فرهنگ الهام‌گرفته از الهیات می‌پرداختم. از فرهنگ سنتی و باستانی استفاده می‌کردم تا عقاید و تصورات امروزی آن‌ها درباره خداناباوری و تکامل را از بین ببرم. همچنین درباره تقسیم‌پذیری بی‌نهایت ماده صحبت می‌کردم و توضیح می‌دادم که هر چیزی که با چشم دیده نمی‌شود، لزوماً به این معنا نیست که وجود ندارد. به محدودیت‌های شناخت علم مدرن از جهان هستی نیز می‌پرداختم و موضوعاتی مانند سراب، اشیای پرنده ناشناس، مثلث برمودا و بُعدهای دیگر را مطرح می‌کردم. همچنین درباره اینکه چرا بسیاری از پزشکانِ دوران باستان توانایی‌های فوق‌طبیعی داشتند و نیز درباره فرهنگ تزکیه معنوی، ازجمله «صعود به آسمان در روشنایی روز» و موضوعات مشابه صحبت می‌کردم.

دانشجویان با دقت گوش می‌دادند و بسیار علاقه‌مند بودند، زیرا به‌ندرت پیش می‌آمد که استادان در کلاس، درباره چنین موضوعاتی صحبت کنند. گاهی هنگام تدریس، به حالتی می‌رسیدم که هیچ فکر دیگری در ذهنم نبود و فقط بر صحبت تمرکز می‌کردم. دوربین‌ها و خبرچین‌ها (دانشجویانی که در هر کلاس مأمور شده بودند گفتار و رفتار استاد را زیر نظر بگیرند و به دانشگاه گزارش دهند) را فراموش می‌کردم.

در پایان می‌گفتم: «یک روش تزکیه سطح‌بالا در مدرسه بودا وجود دارد که در سراسر جهان گسترش یافته است، اما در سرزمین اصلی چین به‌شدت مورد آزار و شکنجه قرار می‌گیرد. می‌دانید این روش چیست؟» سپس توضیح حقیقت درباره فالون دافا را شروع می‌کردم. در دو جلسه کلاس، درباره فالون دافا صحبت می‌کردم. در جلسه آخر، زمانی را اختصاص می‌دادم تا بقیه مطالب مقدمه را به‌اختصار و به‌شکلی فشرده و روشن توضیح دهم و به این ترتیب، گذار از مطالب مقدمه به موضوع بعدی نسبتاً طبیعی بود و گسستی ایجاد نمی‌شد.

این درس بسیار مهم بود. نخست اینکه حقیقت درباره فالون دافا به‌طور کامل برای تمام دانشجویان کلاس بیان می‌شد و همه آن را می‌شنیدند. در برخی رشته‌های پرطرفدار، تعداد دانشجویان یک کلاس از ۱۳۰ نفر بیشتر است. اگر قرار بود بعداً در موقعیت‌های دیگر، برایشان صحبت کنم، دسترسی به چنین تعداد زیادی دشوار بود. همچنین این مطالب تأثیر عمیقی بر دانشجویان می‌گذاشت، زیرا همگی با دقت و در سکوت گوش می‌دادند. یافتن چنین فرصتی برای تدریس در جلسات بعدی دشوار بود.

این کار همچنین باعث می‌شد از همان ابتدا، رابطه نزدیک‌تری با دانشجویان برقرار کنم. بیشتر آن‌ها با من بسیار دوستانه رفتار می‌کردند و مرا فردی خوش‌برخورد و بی‌تکلف می‌دانستند. به همین دلیل، در کنارم احساس راحتی می‌کردند و به من اعتماد داشتند. این موضوع زمینه را فراهم می‌کرد تا بعدها برایشان به روشنگری حقیقت بپردازم و متقاعدشان کنم از عضویت در لیگ جوانان و پیشگامان ح.ک.چ کناره‌گیری کنند.

احتمالاً اداره امور آموزشی در این پردیس دانشگاهی، از این موضوع مطلع شد (نمی‌دانم خبرچینی آن را گزارش داد یا ازطریق دوربین‌های نظارتی متوجه شدند)، زیرا پس از آن، گاهی افرادی از اداره امور آموزشی برای مشاهده نحوه تدریسم به کلاس می‌آمدند. اما این موضوع بر شیوه روشنگری حقیقتم تأثیری نگذاشت و همچنان به کاری که باید انجام می‌دادم، ادامه دادم. باور دارم استاد همیشه کنارم هستند و من درحال انجام درست‌ترین کار در جهان هستی هستم و همان کاری را انجام می‌دهم که استاد از من خواسته‌اند. علاوه‌بر این، فقط در نخستین جلسه این درس، درباره این موضوعات صحبت می‌کردم. زمانی که آن‌ها متوجه ماجرا می‌شدند و به کلاسم می‌آمدند، توضیح این مطالب را تمام کرده بودم.

سال‌های زیادی است که به این شیوه، به روشنگری حقیقت می‌پردازم. به این درک رسیده‌ام که تا وقتی کار درست را انجام دهم و افکارم مطابق فا باشند، استاد کمکم می‌کنند و مداخلات کمتری پیش می‌آید.

روشنگری حقیقت درباره فالون دافا در زمان استراحت بین کلاس‌ها

پس از اینکه در کلاس درس، زمینه را برای روشنگری حقیقت فراهم می‌کردم، انجام این کار در موقعیت‌های دیگر چندان دشوار نبود. تعدادی نشان یادبود فالون دافا با پیام‌های روشنگری حقیقت به دانشگاه می‌بردم. هنگام استراحت بین کلاس‌ها، از چند دانشجویی که اطرافم بودند می‌پرسیدم که آیا از این یادبودها می‌خواهند. آن‌ها پاسخ مثبت می‌دادند و وقتی سایر دانشجویان یادبودها را می‌دیدند، همگی با عجله به‌سمتم می‌آمدند و آن‌ها را برمی‌داشتند. در چشم‌برهم‌زدنی همه یادبودها تمام می‌شد. گاهی نیز چند بروشور روشنگری حقیقت چاپ می‌کردم و در زمان استراحت، به دانشجویان نشان می‌دادم تا بخوانند و سپس آن‌ها را پس می‌گرفتم.

یکی از دانشجویان می‌خواست کتاب جوان فالون را بخواند. بنابراین نسخه‌ای جیبی از آن را برایش بردم و هنگام استراحت، بدون جلب توجه دیگران، به او دادم. او در تعطیلات، کتاب را با خود به زادگاهش برد و وقتی به دانشگاه برگشت، برای ابراز قدردانی، مقداری از خوراکی‌های محلی زادگاهش را برایم آورد. این نشان می‌داد که می‌دانست فالون دافا خوب است و به من اعتماد داشت.

در زمان استراحت بین کلاس‌ها، سعی می‌کردم به دانشجویان پیشنهاد کنم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند و معمولاً خود دانشجویان این موضوع را به یکدیگر اطلاع می‌دادند. یک بار هنگام استراحت، دانشجویی از کلاس دیگری به کلاسم آمد و از من خواست کمکش کنم از سازمان‌های ح.ک.چ کناره‌گیری کند. از او پرسیدم: «چطور از این موضوع باخبر شدی؟» گفت: «دانشجویان دیگر به من گفتند.» کمکش کردم از سازمان‌های ح.ک.چ کناره‌گیری کند.

دانشجویان اغلب هنگام استراحت نزد من می‌آمدند تا گپ بزنیم. یکی از آن‌ها به من گفت: «برای تعطیلات به تایوان رفته بودم و از تمرین‌کنندگان فالون دافا که در میدان آزادی تایپه مدیتیشن می‌کردند، چند عکس گرفتم. وقتی برگشتم، هنگام عبور از گمرک، عکس‌ها را پیدا کردند و چند ساعت بازداشتم کردند.»

دانشجوی دیگری گفت که در رؤیایی دیده در زندگی دیگری، به‌صورت یک بانوی شمشیرزن عدالتخواه بازپیدا شده بود و درباره موضوعاتی از این قبیل صحبت می‌کرد. متوجه شدم که مردم امروز واقعاً گذشته‌ای دارند، همگی برای فا آمده‌اند و همه در انتظار نجات هستند. آن‌ها در طول تاریخ، بهای سنگینی پرداخته‌اند تا بتوانند فا را به دست آورند و من باید تمام تلاشم را برای نجاتشان انجام دهم.

استراحت ظهر

معمولاً هم صبح و هم بعدازظهر کلاس داشتم، بنابراین برای صرف ناهار به خانه نمی‌رفتم. دانشگاه استراحتگاه ویژه‌ای برای استادان داشت، اما به‌ندرت به آنجا می‌رفتم. در آن زمان، کتاب نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست به‌تازگی منتشر شده بود و زمان آن رسیده بود که مردم را تشویق کنیم از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. می‌خواستم از وقت استراحت ظهر استفاده کنم و به خوابگاه دختران بروم و درباره این موضوع با آن‌ها صحبت کنم.

برنامه مشخصی در ذهن داشتم که در چه روزهایی، به کدام کلاس‌ها درس می‌دهم، در هر اتاق خوابگاه، چند دختر زندگی می‌کنند و هر بار به کدام اتاق سر بزنم. سعی می‌کردم هیچ اتاقی را از قلم نیندازم. از قبل به آن‌ها می‌گفتم: «امروز موقع ناهار به اتاقتان می‌آیم و ببخشید که مزاحمتان می‌شوم.» آن‌ها از اینکه می‌توانستند رودررو با من صحبت کنند خوشحال می‌شدند. به آن‌ها می‌گفتم: «اگر درباره درس‌هایتان سؤالی دارید، می‌توانید از من بپرسید.» سپس از فرصت استفاده می‌کردم و از آن‌ها می‌خواستم از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. بعضی از آن‌ها افکار بسیار درستی داشتند و می‌گفتند حرف‌هایم کاملاً منطقی است. آن‌ها بلافاصله با هم‌کلاسی‌هایشان در دانشگاه‌های دیگر تماس می‌گرفتند و از آن‌ها نیز می‌خواستند از عضویت در این سازمان‌ها کناره‌گیری کنند.

گاهی در درس‌هایشان نیز کمکشان می‌کردم. همچنین باید زمانم را به‌خوبی مدیریت می‌کردم و وقت زیادی از آن‌ها نمی‌گرفتم، زیرا بعدازظهر کلاس داشتند و نمی‌خواستم مزاحم استراحتشان شوم. خودم هم بعدازظهر کلاس داشتم. وقتی یک بار به اتاقی در خوابگاه سر می‌زدم، دیگر به آنجا برنمی‌گشتم. راستش را بخواهید، بسیار خسته می‌شدم، زیرا این کار وقت زیادی می‌گرفت، ازنظر ذهنی طاقت‌فرسا و مستلزم صرف انرژی زیادی بود. اما وقتی به خودم یادآوری می‌کردم که این مأموریت من و هدفم از آمدن به این زندگی است، می‌دانستم که هرقدر هم دشوار باشد، باید آن را به انجام برسانم.

من ذاتاً فرد نسبتاً عجولی بودم. همیشه سعی می‌کردم کارها را سریع انجام دهم و مشتاق بودم زود به نتیجه برسم. تمام وقتم را صرف فکر کردن به این می‌کردم که چگونه به روشنگری حقیقت بپردازم و افراد را متقاعد کنم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. درنتیجه، هنگام مطالعه فا تمرکز کمتری داشتم. وقتی روشنگری حقیقت در خوابگاه‌ها به‌خوبی پیش می‌رفت، عجول می‌شدم و می‌خواستم هرچه زودتر به تمام اتاق‌های خوابگاه دختران سر بزنم. به همین دلیل، بعدها هنگام صحبت با دانشجویان، دیگر به ‌اندازه اوایل دقت و توجه نداشتم و مسائل را به همان روشنیِ سابق توضیح نمی‌دادم. تلاش برای متقاعد کردن آن‌ها به کناره‌گیری از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن باعث می‌شد ناشکیبا شوم و تمرکزم بر فا نباشد. در چنین مواقعی، بدون اینکه حتی متوجه شوم، از وضعیت یک تزکیه‌کننده فاصله گرفته بودم و گاهی حتی فراموش می‌کردم که از قبل، افکار درست بفرستم.

یک بار پس از روشنگری حقیقت در خوابگاه، یکی از دانشجویان مرا به دانشگاه گزارش داد. پس از آن، مسئولان دانشگاه دیگر اجازه ندادند در آن پردیس تدریس کنم و مرا به پردیس دیگری منتقل کردند. این بدان معنا بود که دیگر نمی‌توانستم در خوابگاه‌های دانشجویی، به روشنگری حقیقت بپردازم. متوجه شدم که فقط با مطالعه خوب فا، تزکیه خوب خودم و همواره در سمت دافا بودن می‌توانم مانع شوم نیروهای کهن از نقاط ضعفم سوءاستفاده کنند، افراد را بهتر نجات دهم و مأموریتم را به انجام برسانم.

در روزهای پس از آن، بی‌وقفه به روشنگری حقیقت برای دانشجویان در محیط‌های مختلف و به شیوه‌های گوناگون ادامه دادم. با دافا در قلبم، حتی منطقی‌تر و خردمندانه‌تر عمل می‌کردم.

دعوت از دانشجویان به خانه

به دانشجویان می‌گفتم: «هر وقت فرصت داشتید، می‌توانید به خانه‌ام بیایید و مهمانم باشید.» بعضی از دانشجویان به‌تنهایی می‌آمدند و بعضی دیگر در گروه‌های پنج یا شش‌نفره و حتی هفت یا هشت‌نفره. یک بار دختری به خانه‌ام آمد و وب‌سایت مینگهویی را به او نشان دادم. گفت: «استاد، ممنونم که این مطالب را به من گفتید.»

گروهی از دانشجویان، در یکشنبه‌ای به دیدنم آمدند. برایشان غذا پختم و سوپ دنده خوک، ماهی آب‌پز با سس و چند غذای دیگر درست کردم. خیلی خوشحال شدند و کاملاً احساس راحتی می‌کردند، انگار در خانه خودشان بودند. یکی از دانشجویان از زودپزی که مقداری سوپ دنده خوک در آن باقی مانده بود، کمی سوپ برداشت و قاشق را جلو دهانم گرفت و گفت: «استاد، خودتان هم کمی سوپ بخورید.» انگار در جمع خانواده بودیم. این صحنه بسیار گرم و صمیمانه بود.

پس از غذا، مقداری میوه برایشان آماده کردم. یکی از دانشجویان گفت: «امروز آن‌قدر خوشحالم که دلم می‌خواهد کلی سیب بخورم.» سایر دانشجویان خندیدند و گفتند: «ببینیم چند تا می‌توانی بخوری!» او سه سیب را پشت‌سرهم خورد. سرانجام، در میان خنده و گفت‌وگو، همگی از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کردند.

گاهی گروهی به خانه‌ام می‌آمدند و چون فرصت آشپزی نداشتم، برایشان پیراشکی درست می‌کردم. هنگام آماده کردن پیراشکی‌ها با هم صحبت می‌کردیم و من حقیقت را درباره ح.ک.چ برایشان توضیح می‌دادم. گاهی نیز آن‌ها را به رستوران کوچکی در نزدیکی خانه‌ام دعوت می‌کردم. آن زمان قیمت‌ها زیاد نبود و با حدود ۱۰۰ یوان می‌شد بیش از ده نوع غذا سفارش داد و میز را پر از غذا کرد. دانشجویان بسیار هیجان‌زده می‌شدند، زیرا به‌ندرت پیش می‌آمد که در دانشگاه، چنین غذاهای خوشمزه‌ای بخورند. هنگام غذا خوردن با هم گفت‌وگو می‌کردیم و من حقیقت را درباره ح.ک.چ برایشان توضیح می‌دادم و متقاعدشان می‌کردم از عضویت در حزب کناره‌گیری کنند.

پس از غذا، رفتنشان را به‌سمت دانشگاه تماشا می‌کردم. چند قدم می‌رفتند و سپس دوباره برمی‌گشتند و درحالی‌که دلشان نمی‌خواست از آنجا بروند، دست تکان می‌دادند و خداحافظی می‌کردند. عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گرفتم. چه پیوند تقدیری عمیقی با این دانشجویان داشتم! آن‌ها منتظر بودند تا در این زندگی، از این طریق به عهدشان وفا کنند. همه افرادی که در اطرافمان هستند، براساس تقدیر با ما رابطه دارند. باید شایسته این رابطه باشیم و کمکشان کنیم از سختی‌ها و محنت‌ها عبور کنند تا فالون دافا بتواند نجاتشان دهد.

سایر محیط‌ها

یک بار به‌محض ورود به دانشگاه، اتفاقی یکی از دانشجویانم را دیدم. متقاعدش کردم از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کند. او فقط عضو پیشگامان شده بود و بلافاصله موافقت کرد. در کمال تعجب، همان لحظه دست‌هایش را بالا برد و فریاد زد: «بالاخره آزاد شدم!» پس از مدتی، از سایر دانشجویان شنیدم که او اهل منطقه‌ای روستایی بود و بعدها به‌دلیل مشکلات مالی خانواده‌اش تحصیل را رها کرد. خوشبختانه به‌موقع کمکش کرده بودم از عضویت در سازمان‌های ح.ک.چ کناره‌گیری کند. نجات مردم را نمی‌توان به تأخیر انداخت، زیرا هرگز نمی‌دانیم فرصت دیگری خواهیم داشت یا نه.

وقتی دانشجویان را برای انجام آزمایش‌های مربوط به درس به آزمایشگاه می‌بردیم، استادانی که بخش نظری درس را تدریس می‌کردند، باید از قبل محتوای آزمایش‌ها و مراحل انجام آن‌ها را برای دانشجویان توضیح می‌دادند. سپس دانشجویان خودشان آزمایش‌ها را انجام می‌دادند و استاد از کنار بر کارشان نظارت می‌کرد. معمولاً هر استاد مسئول یک آزمایشگاه بود.

هنگام انجام آزمایش‌ها، گاهی دانشجویان باید منتظر نتیجه می‌ماندند. من از این فرصت برای روشنگری حقیقت استفاده می‌کردم (فقط به دانشجویان کلاس‌های خودم درس نمی‌دادم، بلکه به دانشجویانی که سایر استادان به آن‌ها درس می‌دادند نیز آموزش می‌دادم.) یک بار حقیقت را درباره ماجرای خودسوزی ساختگی میدان تیان‌آنمن برای دختری توضیح دادم. او موضوع را فهمید و بلافاصله رو به هم‌کلاسی‌های دیگرش کرد و با لحنی بسیار جدی گفت: «خودسوزی تیان‌آنمن ساختگی است!» هنوز حالت چهره‌اش را به خاطر دارم، شبیه کسی بود که ناگهان از رازی تکان‌دهنده باخبر شده باشد. واقعاً افراد بسیار زیادی فریب ماجرای ساختگی خودسوزی میدان تیان‌آنمن را خورده‌اند و اکنون از فالون دافا متنفرند. بنابراین هنگام روشنگری حقیقت، باید بر این موضوع تأکید کنیم.

وقتی صحبت می‌کردم، گاهی دانشجویان زیادی دورم جمع می‌شدند تا گوش دهند. یک بار دانشجوی استاد دیگری مرا به مسئولان گروه آموزشی گزارش داد. درنتیجه، اغلب زمانی که بر آزمایش‌های دانشجویان نظارت می‌کردم، تکنسین‌های آزمایشگاه (مربیانی که مواد شیمیایی لازم را برای آزمایش‌های دانشجویان آماده می‌کنند) جلو در آزمایشگاهم رفت‌وآمد می‌کردند. وقتی یکدیگر را می‌دیدیم، لبخند می‌زدیم، زیرا همدیگر را می‌شناختیم. آن خانم از اینکه آنجا بماند و پرسه بزند، معذب می‌شد، بنابراین فقط نگاهی می‌انداخت و می‌رفت. می‌دانستم مسئولان گروه آموزشی او را فرستاده‌اند تا مرا زیر نظر بگیرد، اما این موضوع تأثیری بر من نداشت و هر وقت لازم بود، به صحبت‌هایم ادامه می‌دادم. در انجام مأموریتم ثابت‌قدم ماندم.

دبیر گروه آموزشی نیز درباره این موضوع با من صحبت کرد، اما فقط اشاره کوتاهی به آن داشت و بیشتر درباره مسائل جزئی خانوادگی حرف زد. می‌دانستم که صرفاً مراحل اداری کارش را انجام می‌دهد و رفع تکلیف می‌کند، زیرا قبلاً حقیقت را برایش روشن کرده بودم.

تقریباً هر سال راهنمایی گروهی از دانشجویان را برای تهیه پایان‌نامه‌های فارغ‌التحصیلی‌شان بر عهده داشتم. هنگامی که آزمایش‌هایشان را انجام می‌دادند، حقیقت را نیز برایشان توضیح می‌دادم. هنگام صرف ناهار در دانشگاه، سعی می‌کردم کنار دانشجویان بنشینم و فرصت‌هایی برای روشنگری حقیقت پیدا کنم.

دانشگاه ما دوره‌های آموزش بزرگسالان نیز برگزار می‌کرد که به افراد شاغل امکان می‌داد بدون ترک شغلشان، چند درس را در دوره‌ای فشرده بگذرانند. پس از قبولی در امتحانات، مدرک دانشگاهی دریافت می‌کردند. مسئولان کلاس‌های آموزش بزرگسالان معمولاً از تکنسین‌های آزمایشگاه دانشگاه ما بودند و همه یکدیگر را می‌شناختیم. مسئولان کلاس برای افزایش میزان قبولی دانشجویان، از آن‌ها پول جمع می‌کردند و سپس پاکت‌های قرمز حاوی پول را مخفیانه به استادان درس‌ها می‌دادند، به این امید که سخت‌گیری نکنند و به دانشجویان کمک کنند در امتحانات قبول شوند.

یک بار مسئول کلاسم پاکتی پر از پول به من داد و گفت این هدیه کوچکی ازطرف دانشجویان برای ابراز قدردانی است و ابراز امیدواری کرد که به‌خوبی هوایشان را داشته باشم. مؤدبانه آن را رد کردم و با وجود چند بار اصرار او، همچنان از قبول پول خودداری کردم و گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم و نمی‌توانم چنین کاری انجام دهم، زیرا غیراخلاقی است. تمام تلاشم را می‌کنم که به امور دانشجویان رسیدگی کنم، پس نگران نباش.» مسئول کلاس که می‌دانست تمرین‌کننده هستم، چاره‌ای جز بازگرداندن پول به دانشجویان نداشت.

بعدها، هنگامی که به آن‌ها درس می‌دادم، چند نفر از نمایندگان کلاس به‌سمت جایگاه تدریس آمدند و به من گفتند: «استاد، شما چقدر مهربانید که برخلاف استادان دیگر، پاکت‌های قرمز ما را قبول نکردید.» بنابراین حقیقت را درباره فالون دافا برایشان توضیح دادم و کمکشان کردم از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کنند. ازآنجاکه گفت‌وگویمان با صدای نسبتاً بلندی انجام می‌شد، دانشجویان دیگر کلاس نیز آن را شنیدند و یکی پس از دیگری جلو آمدند تا با من صحبت کنند. به هر کسی که جلو می‌آمد کمک می‌کردم از عضویت در ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن کناره‌گیری کند.

بعضی از دانشجویان حتی دوباره نزد من می‌آمدند و با لبخند می‌گفتند: «استاد، باید مراقب باشید [چون در کلاس دوربین هست].» در آن فضا فرصتی نداشتم که به این مسائل فکر کنم. تمام توجهم فقط به بیان حقیقت برای آن‌ها معطوف بود. این فرصتی برای نجات مردم بود و نمی‌توانستم آن را از دست بدهم.

بعدها، وقتی در دفتر آموزشی و پژوهشی‌مان، درباره پاکت‌های قرمزی که دانشجویان به من داده بودند صحبت کردم، رئیس دفتر گفت: «اگر دوباره چنین اتفاقی افتاد، باید پول را بگیری و به گروه آموزشی و پژوهشی بدهی.» لبخند زدم، اما پاسخی ندادم (آن‌ها می‌دانستند که فالون دافا را تمرین می‌کنم.) با خودم فکر کردم: «هیچ کاری که مطابق فا نباشد انجام نمی‌دهم.» اما نتوانستم تقویم‌هایی را که دانشجویان به من داده بودند رد کنم، بنابراین آن‌ها را به مجموعه وسایل گروه آموزشی و پژوهشی اضافه کردم.

در طول سال‌ها، حقیقت را درباره فالون دافا برای دانشجویان زیادی توضیح داده‌ام. بیشتر آن‌ها بسیار معصوم و مهربان هستند. حتی چند سال بعد، هنوز هم گاهی با بعضی از آن‌ها در تماس بودم. بعضی وقت‌ها که دوباره حقیقت را برایشان توضیح می‌دادم، می‌گفتند: «استاد، همان موقع این مطالب را به ما گفته بودید.» این نشان می‌داد که آن کلاس تأثیر عمیقی بر آن‌ها گذاشته و حقیقت درباره دافا عمیقاً در ذهنشان نقش بسته است.

عمیقاً می‌دانم که باید با پشتکار فا را مطالعه کنم و با فا همگون شوم تا بتوانم در آینده، مسیر درست را طی کنم، مأموریت تاریخی‌ام را بهتر به انجام برسانم و همراه استاد به خانه حقیقی و زیبایم در عالم الهی بازگردم.

سپاسگزارم استاد! سپاسگزارم هم‌تمرین‌کنندگان!

(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی)