(Minghui.org) لطفاً این تبادل تجربه تمرین‌کننده‌ای اهل استان جیلین را بخوانید که زمانی زنی نحیف و ضعیف بود و اکنون تمرین‌کننده‌ای باوقار شده است.

‏درود بر استاد نیک‌خواه و بزرگ!‏درود بر هم‌تمرین‌کنندگان!

‏۲۹ سال است که فالون دافا را تمرین می‌کنم. در طول آزمون‌ها و محنت‌های گوناگون، هرقدر هم شرایط سخت و دشوار شده، همواره ایمانم به استاد و دافا را حفظ کرده‌ام. به‌مناسبت بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی، برخی از تجربیات تزکیه‌ام را می‌نویسم تا به استاد گزارش دهم.

چه خوش‌اقبال بودم که دافا را کسب کردم

‏امسال ۷۳ساله شدم. اصالتاً اهل استان شاندونگ هستم، اما در سال ۱۹۷۸، پس از اینکه شوهرم از خدمت نظامی مرخص شد و شغل جدیدی در شمال چین پیدا کرد، همراه او به آنجا نقل‌مکان کردم. شوهرم در یک گروه حفاری کار می‌کرد و تمام سال در محل عملیات بود، درحالی‌که من در خانه، از دو فرزندمان مراقبت می‌کردم.

‏دخترم سه سال از پسرم بزرگ‌تر است. وقتی سرم با کارهای خانه شلوغ بود، حالم خوب نبود یا روحیه‌ خوبی نداشتم، دخترم کنار پسرم می‌ماند و با او بازی می‌کرد. رفتارش درست مانند یک بزرگسال کوچک بود و کار من و شوهرم را خیلی خیلی آسان‌تر می‌کرد.

در آن روزها، وضعیت سلامتی‌ام خوب نبود. قدم ۱٫۶۰ متر بود، اما فقط ۴۹ کیلو وزن داشتم. به بیماری‌های مختلفی، ازجمله زخم اثنی‌عشر، بیماری قلبی و کم‌خونی مبتلا بودم. اغلب از حال می‌رفتم، بنابراین خانواده‌ام اصرار داشتند که همیشه داروی قلب همراهم باشد.

‏همچنین دچار تسخیر روح شده بودم. از وقتی به یاد دارم، مستعد جذب ارواح خبیث بودم. بیماری‌های جسمی و رنج ناشی از این ارواح، چنان عذابم می‌دادند که زندگی‌ام به جهنمی تبدیل شده بود و در ناامیدی مطلق، برای زنده ماندن تقلا می‌کردم.

‏در اوت۱۹۹۶، یکی از همکارانم کتابی برایم آورد و گفت: «این کتاب واقعاً فوق‌العاده است، مقدس است و می‌تواند برای سلامتی مفید باشد. افراد زیادی آن را می‌خوانند و آموزه‌های دافا را یاد می‌گیرند، تو هم بخوان.»

‏پاسخ دادم: «ممنون! آن را به خانه می‌برم و امشب می‌خوانم.»

چشم آسمانی‌ام از کودکی باز بوده است و می‌توانم چیزهایی را ببینم که دیگران نمی‌بینند. پس از خوردن شام و مرتب کردن خانه، کتاب ارزشمند جوآن فالون را بیرون آوردم تا بخوانم. نشان فالون (چرخ قانون) روی جلد بلافاصله توجهم را جلب کرد، چطور ممکن بود حرکت کند؟ واقعاً درحال چرخش بود!

‏وقتی تصویر استاد را دیدم، با حالتی مهربان و دلسوزانه به من نگاه می‌کردند و اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. هنگام خواندن کتاب، گویی کلمات بال درآورده بودند و به ذهنم پرواز می‌کردند. تمام کتاب را یک‌نفس خواندم. وقتی کتاب را بستم، ساعت از ۵ صبح روز بعد گذشته بود.

‏با اینکه تمام شب را مطالعه کرده بودم، اصلاً احساس خستگی یا خواب‌آلودگی نداشتم، برعکس، سرحال و هوشیار بودم. شگفت‌انگیزتر از همه اینکه زخم اثنی‌عشری که سال‌ها عذابم داده بود، بدون ‌هیچ اثری ناپدید شده بود و در تمام طول شب، نه نفخ داشتم و نه درد معده.

‏همان روز تجربه‌ام هنگام خواندن کتاب را برای همکارم تعریف کردم. او لبخند زد و گفت: «بنیان خوبی داری و با دافا رابطه‌ای تقدیری داری. بعد از کار، تو را به یک محل تمرین می‌برم.»

‏دستیار داوطلب محل تمرین در آنجا، فالون گونگ را با جزئیات بیشتری به من معرفی کرد. وی گفت: «فالون دافا یک روش والای تزکیه در مدرسه بوداست. روشی برای تزکیه ذهن و بدن که می‌تواند بیماری‌ها را درمان کند، اما هدفش این نیست، نباید با این هدف، آن را تمرین کنی. اگر در یادگیری جدی هستی، لطفاً نسخه‌ای از جوآن فالون تهیه کن و آن را با دقت بخوان. همچنین پنج تمرین دارد که ساده و یادگیری‌شان آسان است. آن‌ها تأثیر چشمگیری در بهبود سلامتی دارند.»

‏سپس نخستین تمرین را به من آموزش داد. به او نگاه می‌کردم و حرکاتش را انجام می‌دادم، بدنم را می‌کشیدم و رها می‌کردم و انرژی قدرتمندی را در بدنم حس می‌کردم. احساس فوق‌العاده راحتی داشتم و قلبم سرشار از شادی بود. دستیار پرسید: «می‌توانی با پاها در وضعیت ضربدر بنشینی؟» گفتم می‌توانم. از همان لحظه، با دافا پیوند خوردم و دیگر استادی داشته‌ام.

‏با ادامه مطالعه آموزه‌ها و انجام تمرینات، وضعیت سلامتی‌ام روزبه‌روز بهتر شد. فقط در عرض دو ماه، استاد بدنم را پاکسازی کردند و سبک و آسوده و رها از بیماری شدم. استاد همچنین محیط خانه‌ام را پاک کردند، موجودات تسخیرکننده را از بین بردند و خانواده‌ای شاد و هماهنگ به من عطا کردند.

پس از آن، هر روز به محل تمرین می‌رفتم، زود می‌رسیدم و دیر برمی‌گشتم. بنری هم برای محل تمرین نصب می‌کردم که هنوز آن را نگه داشته‌ام. سپس جلسات مطالعه گروهی فا را در خانه‌ام تشکیل دادیم و هم‌تمرین‌کنندگان برای مطالعه فا و تبادل درک‌هایشان به خانه‌ام می‌آمدند. در جلسات، یکدیگر را تشویق می‌کردیم که با جدیت مطالعه و تزکیه کنیم، به درون نگاه کنیم، بر ارتقای شین‌شینگمان (سرشت ذهن) تمرکز کنیم و بکوشیم مریدان حقیقی استاد باشیم.

استاد موجود تسخیرکننده را از بین بردند

‏وقتی کم‌سن‌وسال بودم، به‌محض غروب آفتاب، مادرم مرا در اتاقم حبس می‌کرد و اجازه نمی‌داد بیرون بروم، زیرا ضعیف بودم و به‌آسانی ارواح خبیث تسخیرم می‌کردند. به‌ویژه در روزهای عید و مناسبت‌های خاص، بیشتر در معرض تسخیر این موجودات بودم.

وقتی تسخیر می‌شدم، احساس می‌کردم سرمایی سراسر بدنم را فرا می‌گیرد، بی‌اختیار می‌لرزیدم و بی‌وقفه جیغ می‌کشیدم و گریه می‌کردم. آن‌وقت مادرم مجبور می‌شد فردی را بیاورد که با روش‌های جادویی درمان می‌کرد. او بالا و پایین می‌پرید، درحالی‌که کاغذ می‌سوزاند و ورد می‌خواند تا ارواح شیطانی را بیرون براند. حتی پس از بیرون‌راندن آن موجودات، برای چند روز حالم بسیار بد بود، بدتر از وقتی که بیماری شدیدی داشتم.

یک بار که شوهرم برای دیدار با خانواده‌اش از یگان نظامی محل خدمتش به خانه برمی‌گشت، در مسیر، بر سر مزار پدرِ مرحومش رفت و برای ادای احترام، زانو زد و پیشانی بر زمین گذاشت. به‌محض اینکه وارد حیاط خانه‌مان شد، سرمایی در بدنم دوید و شروع به لرزیدن کردم. رنگ از صورتم پرید و چهره‌ام خاکستری شد و طولی نکشید که بیهوش شدم و از حال رفتم.

‏شوهرم فوراً پزشک طب سنتی چینی را خبر کرد. پزشک نبضم را گرفت و گفت: «اوضاع خوب نیست، نبضی حس نمی‌کنم. شاید نوعی عارضه ناشی از ارواح باشد. فوراً یک شمن پیدا کن.» شمن آمد و مراسم بیرون راندن ارواح را انجام داد.

نمی‌دانم چقدر گذشت تا سرانجام به هوش آمدم. وقتی خانواده‌ام دیدند چشم‌هایم را باز کردم، نفس راحتی کشیدند. بعداً گفتند یک شبانه‌روز کامل بیهوش بوده‌ام. بچه‌ها از ترس گریه کرده بودند و تمام خانه به هم ریخته بود.

همه به شوهرم اصرار کردند که یک «روح نگهبان خانه» را به خانه‌مان دعوت کند و ادعا می‌کردند این کار بیماری‌ام را درمان می‌کند و مانع تسخیر دوباره‌ام می‌شود. شوهرم لوحی آیینی برای این موجود به خانه آورد و شروع به تقدیم پیشکش به او کرد. اما با وجود تلاش‌هایش، وضعیتم بهتر نشد و آن مزاحمت‌ها همچنان گاه‌به‌گاه ادامه داشت.

این وضعیت همچنان عذابم می‌داد، فرسوده‌ام کرده بود، آرامش خانواده‌مان را به هم می‌زد و باعث شرمساری‌ام می‌شد. در برابر غریبه‌ها یا در محل کار نمی‌توانستم سرم را بالا بگیرم، زیرا می‌ترسیدم دیگران به دیده تحقیر به من نگاه کنند. زود عصبانی می‌شدم و از کوره درمی‌رفتم. هر وقت در خانه خشمگین می‌شدم، خانواده‌ام می‌ترسیدند و تسلیم خواسته‌ام می‌شدند. در محل کار هم انعطاف‌پذیر نبودم و حتی مافوق‌هایم جرئت نمی‌کردند با من مخالفت کنند.

روزی، هنوز دو هفته از شروع تمرینم نگذشته بود که هنگام بازگشت از انجام تمرینات، در ورودی راه‌پله ساختمانمان، هیولایی سفید و بی‌سر شبیه روباه دیدم. جلو در را گرفته بود و نمی‌گذاشت وارد شوم. وقتی به‌سمتش رفتم، دم بزرگش را به‌سویم تاب داد و من فریاد زدم: «استاد لی هنگجی! استاد، لطفاً نجاتم دهید!» به‌محض اینکه استاد را صدا زدم، آن هیولا ناپدید شد.

‏درحالی‌که از ترس می‌لرزیدم، از پله‌ها بالا دویدم. وقتی به در آپارتمانم در طبقه سوم رسیدم، آن موجود دوباره آنجا چمباتمه زده بود. فوراً فریاد زدم: «استاد، نجاتم دهید!» همان لحظه دیدم که به گوی کوچکی از آتش تبدیل شد و از طریق کانال پرتاب زباله فرار کرد.

‏با عجله مقابل تصویر استاد رفتم، زانو زدم و ادای احترام کردم. تمام ترس از قلبم رخت بربسته بود و فقط قدردانی باقی مانده بود. با اینکه لحظاتی پیش از ترس می‌لرزیدم، برگشتم، روی تختم با پاها به حالت ضربدر نشستم و شروع کردم درباره دافا را با صدای بلند بخوانم. اتاق سرشار از آرامش و سکون بود.

‏از آن پس، دیگر هیچ موردی از تسخیر ارواح یا اتفاقی شبیه آن رخ نداد. شجاع‌تر شدم و دیگر از تنها ماندن در خانه نمی‌ترسیدم. پس از مطالعه گروهی فا، به‌تنهایی در تاریکی به خانه برمی‌گشتم، بدون اینکه کوچک‌ترین ترسی داشته باشم. خلق‌وخویم نیز تغییر کرد و با لحنی ملایم‌تر و مهربانانه‌تر صحبت می‌کردم، تا جایی که مافوق‌هایم می‌گفتند انگار کاملاً شخص دیگری شده‌ام.

‏مافوق‌ها و همکارانم همگی می‌دانند که فالون دافا را تمرین می‌کنم. اغلب به اطرافیانم می‌گویم فالون دافا چقدر خوب است و توضیح می‌دهم که تأثیر چشمگیری در بهبود سلامتی و درمان بیماری‌ها دارد. درنتیجه، چند نفر از آن‌ها نیز تمرین را آغاز کرده‌اند. شوهرم نیز با دیدن تغییراتم، تمرین را شروع کرد.

تزکیه بردباری

‏من در کافه‌تریای شرکت کار می‌کنم. روزی هنگام ناهار، همراه دو همکارم، یک مرد و یک زن، به افرادی که برای صرف غذا آمده بودند خدمات می‌دادیم. ما رابطه خیلی خوبی با هم داریم و درباره همه‌چیز صحبت می‌کنیم. معمولاً راحت و صمیمی هستیم و هنگام جمع کردن میزها آزادانه گپ می‌زنیم.

‏همکار زن شروع به گله کرد که شوهرش بی‌عرضه است و «مرد زندگی نیست». لبخند زدم و گفتم: «چطور می‌توانی درباره شوهرت چنین حرفی بزنی؟» همکار مرد که در همان نزدیکی ایستاده بود، تصور کرد درباره او صحبت می‌کنیم و ناگهان از کوره دررفت و دسته‌ای بشقاب را به‌سویم پرتاب کرد.

‏به‌موقع جاخالی دادم و بشقاب‌ها به دیوار خوردند و خرد شدند. چه خبر شده بود؟ پیش از اینکه حتی بفهمم چه اتفاقی افتاده است، همه حاضران با بهت به ما خیره شده بودند و فکر می‌کردند دعوای بزرگی در شرف وقوع است.

‏به خودم یادآوری کردم که باید از آموزه‌های استاد پیروی کنم: نباید عصبانی شوم یا مقابله‌به‌مثل کنم. خودم را کنترل کردم و آرامشم را حفظ کردم. با لبخند از او عذرخواهی کردم: «برادر، متأسفم که ناراحتت کردم. لطفاً مرا ببخش.» با شنیدن این حرف، صورتش سرخ شد و فوراً گفت: «متأسفم. من بودم که دچار سوءتفاهم شدم. نمی‌دانم این خشم ناگهانی از کجا آمد، نباید پرخاش می‌کردم.» همه از آنچه رخ داده بود، مبهوت و سردرگم به نظر می‌رسیدند.

‏خیلی‌ها می‌دانند که من فالون دافا را تمرین می‌کنم و این روش به مردم می‌آموزد خوب باشند و کارهای خوب انجام دهند، اما هرگز تصور نمی‌کردند این‌قدر زود تغییر کنم و واقعاً آموزه‌های این روش را یاد بگیرم و انسان بهتری شوم. می‌توانستم تأیید را در نگاه همه ببینم. از استاد سپاسگزارم که مرا متحول کردند. شوهرم که در همان سازمان من کار می‌کند نیز از دیدن همه این تغییرات مثبت، فوق‌العاده خوشحال بود.

سفرهای متعدد به پکن، برای دفاع از دافا

‏در سال ۱۹۹۹، حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد. ازآنجاکه با تمرین آن، هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی بهره‌مند شده بودم، قلباً می‌خواستم از استاد دفاع کنم و خواستار اعاده حیثیت ایشان شوم. در ۲۰ژوئیه، بسیاری از هم‌تمرین‌کنندگان منطقه‌مان، راهی مرکز استان شدند و من نیز یکی از آن‌ها بودم.

‏با تاکسی به نزدیکی دفتر استیناف استانداری رفتم، اما مجبور شدم کمی دورتر پیاده شوم. تمرین‌کنندگان فالون دافا در امتداد خیابان‌ها صف کشیده بودند و مأموران پلیس زیادی نگهبانی می‌دادند. پلیس اجازه نمی‌داد دادخواهان وارد محوطه شوند، بنابراین در سکوت از استاد خواستم به من نیرو ببخشند. فکر کردم: «لطفاً کمک کنید مأموران مرا نبینند» و وارد شدم.

‏وقتی به ورودی دفتر استیناف رسیدم، دیدم اتاق پر از جمعیت است و اصلاً نمی‌شود وارد شد. هم‌تمرین‌کنندگان همگی صحبت می‌کردند و وضعیت واقعی فالون دافا را توضیح می‌دادند. در آن لحظه فریاد زدم: «از استاد لی اعاده حیثیت کنید!» مدتی آنجا ایستادم و سپس بیرون آمدم.

‏پس از بیرون آمدن، دیدم مأموران پلیس بسیاری از هم‌تمرین‌کنندگان را کشان‌کشان سوار اتوبوس‌های بزرگ می‌کنند و می‌برند. هر اتوبوسی که می‌رفت، اتوبوس دیگری می‌آمد. اصلاً نمی‌دانستم آن‌ها را به کجا می‌برند. دو تمرین‌کننده نزدیک من آهسته درباره رفتن به پکن، برای دفاع از دافا صحبت می‌کردند. به آن‌ها ملحق شدم و راهی پکن شدیم. سوار قطاری شدیم که ساعت ۶ عصر حرکت می‌کرد و هنگام صحبت در قطار فهمیدم اهل یان‌بیان هستند.

‏وقتی به پکن رسیدیم، ساعت از ۶ صبح گذشته بود. پس از خروج از ایستگاه راه‌آهن پکن، مستقیم به میدان تیان‌آن‌من رفتیم. میدان پر از تمرین‌کنندگان فالون دافا از سراسر کشور بود، برخی مدیتیشن می‌کردند، برخی تمرینات ایستاده را انجام می‌دادند و برخی بنر در دست داشتند.

‏بنرم را بیرون آوردم و برای اعتباربخشی به فا، با هر دو دست بالای سرم گرفتم. با بیشتر شدن جمعیت، مأموران لباس‌شخصی و پلیس شروع به دستگیری غیرقانونی افراد کردند. از استاد خواستم از من محافظت کنند و فکر کردم: «نگذارید مرا ببینند.» به میان گردشگران رفتم، میدان تیان‌آن‌من را ترک کردم، بلیت اتوبوس خریدم و به خانه برگشتم.‏در نخستین روز سال ۲۰۰۰، من و هم‌تمرین‌کننده‌ای از محل زندگی‌مان، با تاکسی به چانگچون رفتیم و در آنجا بلیت قطار خریدیم. کمی بعد از ساعت ۶ صبح به پکن رسیدیم و مستقیم به میدان تیان‌آن‌من رفتیم. دیدیم هم‌تمرین‌کنندگان زیادی آنجا مشغول انجام تمرینات هستند، بنابراین به آن‌ها ملحق شدیم. پس از پایان تمرینات، به محل زندگی‌مان برگشتیم.

‏در فوریه۲۰۰۱، به‌تنهایی به ایستگاه راه‌آهن چانگچون رفتم و دو بلیت قطار خریدم، یکی برای رفتن به پکن و دیگری برای بازگشت. درحالی‌که در ایستگاه منتظر بودم، دو هم‌تمرین‌کننده از منطقه‌مان را دیدم. از فاصله‌ای دور صدایم زدند: «خواهر بزرگ‌تر! خواهر بزرگ‌تر!» دیدم مأموران پلیس هردو را گرفته‌اند. مأموران وقتی فهمیدند یکدیگر را می‌شناسیم، همه ما را به پاسگاه داخل ایستگاه بردند، پرسیدند اهل کجا هستیم و اظهاراتمان را ثبت کردند.‏طولی نکشید که پلیس محلی ما را برگرداند و مستقیم به بازداشتگاه شهر برد. در آنجا همچنان مدیتیشن می‌کردم و درباره دافا را ازبر می‌خواندم. پلیس از من خواست اظهاریه تعهدی مبنی بر کنار گذاشتن تمرین بنویسم و امضا کنم، اما قاطعانه از همکاری خودداری کردم. پس از ۱۴ روز بازداشت، خانواده‌ام آمدند و مرا به خانه بردند.‏سه روز بعد، مأموران ایستگاه پلیس به خانه‌ام آمدند و مرا به آنجا بردند. فشار می‌آوردند اظهاریه تعهد را امضا کنم و قول بدهم که دیگر فالون دافا را تمرین نکنم و برای دادخواهی به پکن نروم. قاطعانه از امضا کردن یا دادن چنین تعهدی خودداری کردم. گفتند: «اگر امضا نمی‌کنی، فکر رفتن به خانه را هم نکن.»‏پاسخ دادم: «اگر از من تعهد می‌خواهید، تنها تعهدی که می‌توانم بدهم این است که همچنان به استاد لی ایمان خواهم داشت.» سپس پلیس اعضای خانواده‌ام را آورد تا متقاعدم کنند امضا کنم، اما به حرف آن‌ها هم گوش ندادم، به‌هیچ‌وجه حاضر به این کار نبودم.‏پلیس اجازه نمی‌داد بدون نوشتن تعهدنامه به خانه برگردم. سه روز پیاپی امتناع کردم. وقتی دیدند به‌هیچ‌وجه کوتاه نمی‌آیم، به خانواده‌ام گفتند: «تعهدنامه‌ای بنویسید و قول بدهید مراقبش باشید تا به پکن نرود، آن‌وقت می‌توانید او را به خانه ببرید و آنجا مراقبش باشید.» خانواده‌ام تعهدنامه را نوشتند و قول دادند که نگذارند به پکن بروم. فقط پس از آن بود که پلیس اجازه داد بروم.

‏وقتی به در خروجی رسیدم، صدایی شنیدم که با تمسخر می‌گفت: «هنوز می‌خواهی بودا شوی؟ حتی تانگ سنگ هم باید ۸۱ محنت را پشت سر می‌گذاشت، حتی یکی را هم نمی‌شد نادیده گرفت.» برگشتم و پرسیدم: «چه گفتی؟» صدا پاسخ داد: «تو که تعهدنامه را امضا کرده‌ای. حالا چطور می‌توانی بودا شوی؟»

‏فوراً هشیار شدم. آیا این استاد نبودند که به من اشاره‌ای می‌رساندند؟ خانواده‌ام تعهدنامه را نوشته بودند، اما من مخالفت نکرده بودم و آن را به‌طور ضمنی پذیرفته بودم. آیا این عملاً به این معنا نبود که خودم آن را نوشته‌ام؟ این به‌هیچ‌وجه پذیرفتنی نبود.

‏با عجله به اتاق برگشتم و «تعهدنامه» را که هنوز روی میز بود، پاره کردم. رئیس اداره پلیس با شتاب آمد تا جلویم را بگیرد. اعضای خانواده‌ام نیز مرا عقب کشیدند و درحالی‌که از او عذرخواهی می‌کردند، مرا کشان کشان بیرون ‌بردند. رئیس با عصبانیت فریاد زد: «ببریدش بیرون!» خوشحال بودم که تسلیم نشدم.

‏از آن پس، دیگر کاری به من نداشته‌اند، حتی در جریان کمپین‌های «مراجعه به در منازل» و «حذف کامل». وقتی شکایت کیفری‌ام علیه جیانگ زمین را ثبت کردم، نام واقعی و شماره ملی‌ام را نوشتم و مدارک را ازطریق پست فرستادم. هیچ‌کس برای ایجاد مزاحمت، به خانه‌ام نیامده است.

روشنگری حقیقت و کمک به نجات مردم

‏پس از اینکه ح.ک.چ آزار و شکنجه دافا را آغاز کرد، محیط مطالعه گروهی فا و انجام گروهی تمرینات را از دست دادیم و تمرین ما از تزکیه شخصی به تزکیه اصلاح فا تغییر کرد. در ابتدا، همه مطالب روشنگری حقیقت در منطقه‌مان از جاهای دیگر، عمدتاً مرکز استان، تأمین می‌شد.

‏یک بار جعبه بزرگی حاوی بنرها، پوسترهای چسب‌دار و کتابچه‌های روشنگری حقیقت به خانه‌ام رسید. با خودم فکر کردم: «هر کاری در ابتدا دشوار است، اما بالاخره کسی باید آن را انجام دهد و پیش‌قدم شود. حالا که این مطالب به درِ خانه من رسیده است، باید این کار را بر عهده بگیرم. این مسئولیت من است.»

‏بعد از شام و در تعطیلات آخر هفته، برای توزیع و نصب مطالب روشنگری حقیقت بیرون می‌رفتم، اما حتی پس از چند روز، هنوز مطالب زیادی باقی مانده بود. شوهرم (که او نیز ‌تمرین‌کننده است) در آن زمان بازنشسته شده و در خانه بود. بنابراین پیشنهاد کرد کمک کند و تمام خانواده‌مان دست‌به‌کار شدند.

‏شوهرم موتورسیکلت دارد و مرا به حومه‌های دورتر و مناطق روستایی می‌برد تا مطالب را به مردم آنجا برسانیم. نرده‌های محافظ، درختان و تیرهای برق در دو طرف جاده، مکان‌های مناسبی برای آویختن مطالب روشنگری حقیقت بودند. هردو همکاری می‌کردیم، برای نصب یک آن را باز نگه می‌داشت و دیگری آن را می‌کشید و سرجایش محکم می‌کرد. در هر بار که می‌رفتیم، کار زیادی انجام می‌دادیم و گاهی خیلی دیر به خانه می‌رسیدیم.

‏به‌تدریج، سایر تمرین‌کنندگان نیز برای روشنگری حقیقت و کمک به نجات موجودات ذی‌شعور پیش‌قدم شدند. در محل زندگی‌مان، مراکز تهیه مطالب روشنگری حقیقت راه‌اندازی کردیم و بروشورها، برچسب‌ها، بنرها و تقویم‌های رومیزی و دیواری خودمان را تهیه کردیم. پیام‌های روشنگری حقیقت را روی اسکناس‌ها نیز چاپ می‌کردیم.

‏همه به‌عنوان بخشی از تزکیه خود در دوره اصلاح فا، در روشنگری حقیقت، مقابله با آزار و شکنجه و کمک به نجات موجودات ذی‌شعور مشارکت می‌کردند.

‏یک شب، من و شوهرم پس از توزیع مطالب اطلاع‌رسانی در روستا، دیروقت به خانه برمی‌گشتیم (معمولاً حدود ساعت ۷ یا ۸ شب بیرون می‌رفتیم و حدود ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب برمی‌گشتیم). به‌محض اینکه وارد جاده اصلی شدیم، پلیس جلویمان را گرفت. پرسیدند: «این‌وقت شب کجا می‌روید؟» شوهرم پاسخ داد: «به خانه یکی از بستگانمان می‌رویم.» مأموران ما را از هم جدا کردند تا سؤال بپرسند، اما کاملاً آسوده بودیم و هیچ ترسی نداشتیم.

‏مأمور از من پرسید: «اسم این روستا چیست؟ اسم آن خویشاوندی که به دیدنش می‌روید چیست؟» فوراً و بدون لحظه‌ای تردید پاسخ دادم. وقتی دیدند بی‌درنگ جواب می‌دهم، اجازه دادند برویم.

‏در راه خانه، به شوهرم گفتم: «پلیس از تو چه پرسید؟» پاسخ داد: «اسم روستا را پرسیدند و اینکه به خانه چه کسی می‌رویم. من هم همین‌طوری یک اسم گفتم، گفتم خانه شیائو لیو.» مبهوت شدم، من هم دقیقاً همین پاسخ را داده بودم! واقعاً شگفت‌انگیز بود! هردو فهمیدیم که استاد راهنمایی‌مان کرده بودند تا چنین بگوییم، استاد از مریدانشان محافظت می‌کنند.

‏یک بار دیگر، من و شوهرم شب برای توزیع مطالب اطلاع‌رسانی به روستایی رفتیم. روستا غرق نور بود، چراغ‌های خیابان در دو طرف مسیر روشن و همه‌جا مثل روز روشن بود.

‏از استاد خواستم: «لطفاً هر جا قدم می‌گذاریم، نور چراغ‌ها کم شود تا مانعی در تلاشمان برای نجات مردم ایجاد نشود.» به‌محض اینکه این فکر از ذهنم گذشت، چراغ‌ها شروع به چشمک زدن کردند. شوهرم که جلوتر می‌رفت، پرسید: «چرا چراغ‌ها این‌طور چشمک می‌زنند؟»

‏پاسخ دادم: «استاد دارند کمکمان می‌کنند! نگران نباش، فقط کارت را انجام بده.» من و شوهرم با موفقیت همه مطالب را توزیع کردیم و سالم به خانه برگشتیم.

‏بیش از ۲۰ سال است که من و شوهرم صبح‌ها برای روشنگری حقیقت به‌صورت رودررو بیرون می‌رویم و بعدازظهرها آموزه‌های فا را مطالعه می‌کنیم. چه در هوای بارانی و چه آفتابی، تا همین امروز به این کار ادامه داده‌ایم.

‏تمام خیابان‌ها و کوچه‌های شهر را پیموده‌ایم و به بازارهای صبحگاهی، مراکز خرید و سوپرمارکت‌ها رفته‌ایم. هر روز گاهی سه تا پنج نفر و گاهی حتی ۲۰ یا ۳۰ نفر را متقاعد می‌کنیم از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوند.

‏حتی در دوران همه‌گیری کووید نیز به این روند ادامه دادیم. وقتی مجتمع مسکونی‌مان قرنطینه شد، به‌راحتی از دیواری به ارتفاع بیش از یک متر بالا می‌رفتیم و از آن عبور می‌کردیم، آن‌قدر راحت که هرگز کسی حدس نمی زد در دهه 60 و 70 زندگی‌مان هستیم.

‏هنگام روشنگری حقیقت، با افراد گوناگونی روبرو می‌شویم. یک بار با مردی حدوداً ۴۰‌ساله صحبت کردم که به نظر می‌رسید منتظر کسی است. پرسیدم: «مرد جوان، عضو حزب هستی؟» از سر تا پایم را نگاه کرد و گفت: «با من بیا. می‌خواهم تو را جایی ببرم.» فهمیدم مأمور مخفی است و باید هرچه زودتر از دستش خلاص شوم.

‏درست همان لحظه، کسی آمد و با او شروع به صحبت کرد. وقتی حواسشان به گفتگو بود، سریع از آنجا دور شدم. نزدیک بود گرفتار شوم، اما سالم از آنجا رفتم.

‏گاهی هم با افراد خوبی روبرو می‌شویم. یک بار در بازار صبحگاهی، مأمور پلیسی را با لباس فرم دیدم. خوش‌برخورد و مهربان به نظر می‌رسید. نزدیک رفتم و گفتم: «سلام. برای خرید آمده‌اید؟» پاسخ داد: «امروز تعطیلم، آمده‌ام کمی سبزیجات بخرم.» گفتم: «شما هر روز برای حفظ امنیت محله خیلی زحمت می‌کشید. می‌توانم ببینم که آدم مهربانی هستید، پس بگذارید نکته‌ای ارزشمند را به شما بگویم که می‌تواند هنگام وقوع بلایا جانتان را نجات دهد.»

‏نگاهی به من انداخت، اشاره کرد حرف نزنم و با اشاره به فردی در همان نزدیکی گفت: «او همکار من است و مسئول رسیدگی به همین مسائل است.» آهسته به او گفتم: «آدم‌های خوب سزاوار پاداش هستند. شما که آدم خوبی هستید، چرا از حزب و سازمان‌های وابسته به آن خارج نمی‌شوید؟ این کار به نفع خودتان و خانواده‌تان است.» وقتی صداقتم را دید، گفت: «باشد، برایم انجامش بده.» نام مستعاری به او دادم و کمکش کردم از این سازمان‌ها خارج شود.

‏یک شب زمستانی، من و شوهرم برای نصب برچسب‌های روشنگری حقیقت بیرون رفته بودیم که تابلوی تبلیغاتی‌ای کنار جاده دیدیم، جای بسیار خوبی برای نصب برچسب بود. از موتورسیکلت پایین پریدم و مستقیم به‌سمتش رفتم. حواسم نبود کجا قدم می‌گذارم و ناگهان با صدای «تاپ» در چاله‌ای افتادم. احساس کردم پاهایم روی صفحه آهنی گداخته‌ای فرود آمده‌اند. فریاد زدم: «آخ!» و فوراً از چاله بیرون پریدم.

‏شوهرم با عجله آمد تا ببیند چه شده و گفت: «آسیب دیدی؟» گفتم نه. سپس هردو به داخل چاله نگاه کردیم. شیر تأسیسات گرمایشی آنجا بود و آب با صدای فش‌فش، از لوله‌های داغ بیرون می‌زد. اگر حتی چند ثانیه در آن آب داغ مانده بودم، حتماً پوستم می‌سوخت.

‏نمی‌دانم آن نیرو از کجا آمد که توانستم از آنجا بیرون بپرم، باورنکردنی بود. فهمیدیم استاد از من محافظت کرده‌اند. اشک در چشمانم حلقه زد. کف دست‌هایم را به هم فشردم و بارها گفتم: «سپاسگزارم، استاد! سپاسگزارم، استاد!»

‏پس از نصب برچسب‌ها، به چند جای دیگر رفتیم و وقتی کارمان تمام شد، به خانه برگشتیم. هنگام عوض کردن لباس، شلوارم از شدت یخ‌زدگی خشک و سفت شده بود و به‌سختی می‌توانستم آن را دربیاورم، اما به‌لطف محافظت استاد، پوستم هیچ آسیبی ندیده بود.

‏این روزها افراد بیشتر و بیشتری حقیقت را درک می‌کنند. روزی وقتی سوار اتوبوس شدم، کسی صدایم زد: «خواهر، بیا اینجا بنشین!» نزدیک آن خانم نشستم و او یک نان داد تا بخورم.

‏ابتدا او را نشناختم. گفت: «شما با افراد بسیار زیادی صحبت می‌کنید و احتمالاً مرا فراموش کرده‌اید. سال گذشته در بازار صبحگاهی، حقایق را برایم توضیح دادید و کمکم کردید از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شوم. از آن زمان، سلامتی‌ام پیوسته بهتر شده و دیگر آن سنگینی غم را در قلبم احساس نمی‌کنم. همیشه امیدوار بودم فرصتی پیدا کنم تا از شما تشکر کنم، آدم خیلی مهربانی هستید. حالا هم اتفاقی همدیگر را دیدیم!»

‏پاسخ دادم: «نیازی نیست از من تشکر کنید، استاد لی، استاد دافا، از ما می‌خواهند این کار را انجام دهیم. ایشان نیک‌خواه هستند و نمی‌خواهند حتی یک انسان خوب هم از نجات جا بماند، برای همین هر روز بیرون می‌آییم تا به نجات مردم کمک کنیم. همین که حال شما خوب باشد، کافی است.»

‏روشنگری حقیقت و نجات مردم، مسئولیت یک مرید دافا و مأموریت ماست. تا زمانی که اصلاح فا به پایان نرسیده است، همچنان هر روز بیرون خواهم رفت.

خانواده‌ام برکت یافته‌اند

‏از زمانی که تمرین فالون دافا را آغاز کردم، جسم و ذهنم دستخوش تغییرات عمیقی شده‌اند. اعضای خانواده‌ام شاهد این تحولات بوده‌اند و همگی از صمیم قلب، سپاسگزار استاد و دافا هستند! آن‌ها همچنین از تلاش‌هایم برای روشنگری حقیقت و نجات مردم حمایت می‌کنند. هر وقت کارهایم زیاد می‌شود، بدون هیچ گله یا دلخوری به کمکم می‌آیند.

‏پس از فارغ‌التحصیلی پسرم از دانشگاه، او را برای کار به یک شرکت حفاری میدان نفتی فرستادند. در دوره کارآموزی یک‌ساله‌اش، عملکرد فوق‌العاده‌ای داشت و مافوق‌هایش بسیار از او تعریف می‌کردند. در سال دوم، به استخدام رسمی درآمد و به‌عنوان کارشناس فنی مهندسی مشغول به کار شد. بعدها سرپرست گروه و سپس مدیر میانی شد و اکنون مدیر یک شرکت است.

‏پس از اینکه پسرم مشغول به کار شد، می‌دید که هر روز چقدر سرم شلوغ است، بنابراین شب‌ها همراهم بیرون می‌آمد تا مطالب روشنگری حقیقت را توزیع و نصب کنیم.

‏ازآنجاکه در محل کارش، سِمت مدیریتی دارد، هر وقت رژیم کمونیستی اطلاعاتی درباره آزار و شکنجه تمرین‌کنندگان دافا ابلاغ می‌کرد، فوراً به ما خبر می‌داد، یا با خودرو به خانه می‌آمد و ما و کتاب‌های دافایمان را به مکانی امن می‌برد و به این ترتیب، هم از ما و هم از کتاب‌های دافا محافظت می‌کرد.‏با وجود آزار و شکنجه به‌دست ح.ک.چ توانسته‌ایم از موارد متعدد مزاحمت و آزار و شکنجه در امان بمانیم. سال‌هاست که جلسات مطالعه گروهی فا در خانه‌ام بدون مزاحمت برگزار می‌شود و هم‌تمرین‌کنندگان وقتی به خانه‌ام می‌آیند، احساس امنیت و آسودگی می‌کنند.‏دخترم سرپرستار یک بیمارستان است. گرچه خودش تمرین نمی‌کند، به دافا خیلی ایمان دارد. اغلب به فرزندانش می‌گوید: «باید به سالمندانی که فالون دافا را تمرین می‌کنند احترام بگذارید. همه آن‌ها انسان‌های خوبی هستند. به حرف کسی که درباره فالون دافا بدگویی می‌کند، گوش ندهید.»‏پس از اینکه ح.ک.چ در ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد، دخترم تصویر استاد را از خانه‌ام به خانه خودش برد و از آن زمان تاکنون آن را با احترام در خانه‌اش قرار داده است. در روزهای عید و جشن‌ها، برای استاد عود روشن و ادای احترام می‌کند.

‏او نیز در مقابل برکت یافته است. مافوق‌هایش در محل کار، برایش ارزش زیادی قائل هستند و با همکارانش رابطه بسیار خوبی دارد. همچنین در نخستین تلاش، در آزمون کسب عنوان حرفه‌ای «پرستار مسئول» قبول شد.

‏چند سال پیش، وقتی دخترم در بیمارستان از بیماری مراقبت می‌کرد، بیمار به او گفت: «خانم جوان، تو خیلی مهربانی و با مردم خیلی خوب رفتار می‌کنی، واقعاً برکت یافته‌ای. حتماً بودای بزرگی در خانه‌تان هست که از تمام خانواده‌ات محافظت می‌کند.»

‏(مقاله منتخب در بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)