(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر هم‌تمرین‌کنندگان!

به‌مناسبت بیست‌وسومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی، مایلم تجربیات تزکیه‌ام در سال گذشته را به اشتراک بگذارم. لطفاً اگر مطلبی با }}فا مطابقت ندارد، به آن اشاره کنید.

ازبین بردن ذهنیت ترس در نخستین تجربه روشنگری حقیقت

یک بار من و تمرین‌کنندگان آیلینگ و بایهه با هم به‌منظور {{روشنگری حقیقت به بازاری رفتیم. آن‌ها در غرفه‌ای کمی آن‌طرف‌تر از ورودی بازار شروع کردند حقیقت را برای فروشنده‌ای توضیح دهند. دفعه قبل، آن فروشنده حاضر نشده بود از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمان‌های وابسته به آن خارج شود. من همان نزدیکی ایستاده بودم و گوش می‌دادم.

تمرین‌کننده دیگری را دیدم که گفت باید با عجله به محل کارش برود و از من پرسید که آیا می‌توانم نام فردی را که موافقت کرده بود از آن سازمان‌ها خارج شود، ثبت کنم. قبول کردم و درست پس از اینکه نام آن فرد را نوشتم، تمرین‌کننده بایهه نیز مشتری دیگری را متقاعد کرد که از آن سازمان‌ها خارج شود و از من خواست نام او را ثبت کنم. درحالی‌که مشغول نوشتن نامش بودم، از گوشه چشم متوجه شدم کسی مرا زیر نظر دارد. سرم را بلند کردم و مردی حدوداً ۴۰‌ساله را دیدم که ظاهری بسیار ترسناک داشت. او گردنش را بالا می‌کشید تا بتواند دفترچه کوچکم را ببیند. به‌سرعت کاغذ و خودکار را داخل کیفم گذاشتم. آن مرد بدون پلک زدن همچنان مرا زیر نظر داشت و سپس به کیفم نگاه کرد.

به بایهه گفتم: «بیا برویم کمی دور بزنیم.» رفتار غیرعادی آن مرد را زیر نظر گرفتیم و احساس کردیم که مأمور پلیس لباس‌شخصی است. بعدها تمرین‌کننده دیگری تأیید کرد که حدسمان درست بوده است. به‌آرامی به راه افتادیم، اما او با فاصله حدود دو تا سه متر دنبالمـان می‌آمد.

با خودم فکر کردم: «او نمی‌تواند همه ما را زیر نظر بگیرد. من او را دنبال خودم می‌کشانم تا از بقیه دور شود.» (بعدها متوجه شدم که فراموش کرده بودم مرید دافا هستم و می‌توانم از توانایی‌های فوق‌طبیعی استفاده کنم تا او را در جایش ثابت نگه دارم یا وادارش کنم از آنجا دور شود.) وقتی با سرعت جلو رفتم، همان‌طور که انتظار داشتم، او نیز تندتر به دنبالم آمد. به یک پیچ رسیدم و ناگهان جلو غرفه‌ای چمباتمه زدم تا کمی سبزی بخرم. از لابه‌لای جمعیت شلوغ دیدم که به اطراف نگاه می‌کند و دنبالم می‌گردد.

اما نمی‌توانستم همچنان آنجا چمباتمه بزنم، بنابراین به‌سرعت بلند شدم، به مسیر دیگری پیچیدم و خودم را میان چند نفر که مشغول خرید میوه بودند، جا دادم. پس از خرید میوه، برگشتم و دیدم که او درست پشت سرم ایستاده است. چون سر راهم قرار داشت، به‌آرامی به‌طرفش رفتم. او عقب‌عقب راه می‌رفت، فاصله‌اش را با من کمتر از دو متر نگه می‌داشت و مستقیم به من خیره شده بود.

این نخستین باری بود که برای روشنگری حقیقت بیرون می‌رفتم و حتی پیش از آنکه شروع به صحبت کنم، با چنین وضعیتی روبه‌رو شده بودم. کمی گیج شده بودم و ذهنم کاملاً خالی شده بود. اما پیوسته عبارتی را که استاد برای فرستادن افکار درست به ما آموخته‌اند، تکرار می‌کردم.

همین‌طور که راه می‌رفتم، ناگهان این آموزش استاد به ذهنم آمد: «... با افراد شيطانی در همه‌ زمان‌ها با افکار درست مواجه شويد...» (افکار درست مریدان دافا قدرتمند است نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر ۲) ناگهان ایستادم، سرم را بالا گرفتم و با ابهت و وقار روبه‌رویش قرار گرفتم. او نیز در فاصله کمتر از دومتری من ایستاد. همچنان از سر تا پایم را ورانداز می‌کرد و به‌خصوص به کیفم نگاه می‌کرد. هردو به یکدیگر خیره شده بودیم.

کمتر از یک دقیقه بعد، ناگهان برگشت و دور شد (انگار شوکه شده بود). من تکان نخوردم و همچنان مستقیم به او نگاه می‌کردم. او هر چند قدم یک بار به پشت سرش نگاه می‌کرد. وقتی حدود ۲۰ متر دور شد، به نظر می‌رسید که می‌خواهد بدود. به‌سرعت به مسیر دیگری پیچید و ناپدید شد. در همین هنگام، تمرین‌کننده آیلینگ مرا پیدا کرد و دید که بی‌حرکت ایستاده‌ام. فکر کرد اتفاقی برایم افتاده است و دستش را جلو صورتم تکان داد. به خودم آمدم، اما ناگهان نوعی ترس وجودم را فراگرفت و قلبم به‌شدت شروع به تپیدن کرد. تمام تلاشم را کردم تا آن را مهار کنم.

استاد بیان کردند:

«... نیروهای کهن جرئت ندارند جلوی روشنگری حقیقت ما یا نجات موجودات ذی‌‌‏شعور را بگیرند. آنچه کلیدی است این است که وقتی کارها را به انجام می‌‌‏رسانید به آن‌‌‏ها اجازه ندهید از شکاف‌ها در وضعیت ذهنی‌‌‏تان سوءاستفاده کنند.» (آموزش فا در کنفرانس فای ۲۰۰۲ در بوستون )

به درون نگاه کردم تا ریشه این مداخله شیطانی را پیدا کنم. نخستین مورد، ذهنیت ترسم بود: می‌ترسیدم اگر برای روشنگری حقیقت بیرون نروم، از دیگران عقب بمانم و می‌ترسیدم اگر برای روشنگری حقیقت بیرون بروم، گزارش شوم و تحت آزار و شکنجه قرار بگیرم، می‌ترسیدم ندانم چگونه با مردم صحبت کنم و آن‌ها حرف‌هایم را نپذیرند، و می‌ترسیدم اگر نتوانم مردم را متقاعد کنم که از سازمان‌های ح.ک.چ خارج شوند، آبرویم برود. با این‌همه افکار خودخواهانه و منحرف، چگونه می‌توانستم کار مقدس نجات موجودات ذی‌شعور را انجام دهم؟

پیوسته صحنه‌های بازار را به یاد می‌آوردم و افکار درست می‌فرستادم تا ترسی را که در تلاشم برای روشنگری حقیقت مداخله می‌کرد، پاک کنم. ناگهان متوجه شدم که این اشاره‌ای از سوی استاد بود تا بفهمم شیطان درواقع هیچ قدرتی ندارد و افکار درست یک مرید دافا می‌تواند افرادی را که شیطان از آن‌ها استفاده می‌کند، بترساند و فراری دهد. استاد پیش‌تر این موضوع را به‌روشنی در فا توضیح داده‌اند. علاوه‌بر این، ما مریدان، استادی نیک‌خواه و بزرگوار در کنار خود داریم، پس چه چیزی برای ترسیدن وجود دارد؟ احساس کردم که به افکار درست حقیقی دست یافته‌ام و اطمینان پیدا کردم که می‌توانم با سربلندی و وقار حقیقت را روشن کنم و موجودات ذی‌شعور را نجات دهم.

رشد شین‌شینگ هنگام روشنگری حقیقت به‌صورت رودررو

وقتی تازه روشنگری حقیقت را شروع کرده بودم، ترجیح می‌دادم با افرادی صحبت کنم که چهره‌ای مهربان داشتند یا مسن بودند. گرچه می‌دانستم نباید در نجات مردم گزینشی عمل کنم، نمی‌توانستم این وابستگی را رها کنم. بعدها متوجه شدم مطالبی که برای مردم توضیح می‌دادم، بسیار شبیه مطالبی بود که سایر تمرین‌کنندگان برای مردم بیان می‌کردند، اما آن‌ها به‌راحتی می‌توانستند مردم را متقاعد کنند که با خوشحالی از سازمان‌های ح.ک.چ خارج شوند. درحالی‌که وقتی من صحبت می‌کردم، حتی کسانی که چهره‌ای مهربان داشتند نیز ظاهراً تمایلی به شنیدن حرف‌هایم نشان نمی‌دادند. درنتیجه نمی‌توانستم مردم را متقاعد کنم که از آن سازمان‌ها خارج شوند.

به درون نگاه کردم و متوجه شدم که گرچه همان حرف‌های سایر تمرین‌کنندگان را می‌زدم، آرامش و آسودگی آن‌ها را نداشتم. فهمیدم که هنوز ترس ناشی از میل به محافظت از خود، نگرانی، روحیه رقابت‌جویی و وابستگی به حفظ وجهه‌ام را دارم. افکار درست فرستادم تا این وابستگی‌های بشری را که مانع نجات موجودات ذی‌شعور می‌شدند، پاک کنم. هر بار که حقیقت را روشن می‌کردم، پیوسته خودم را اصلاح می‌کردم. سرانجام توانستم به‌راحتی مردم را متقاعد کنم که از آن سازمان‌ها خارج شوند.

یک بار در بازاری، مردی را دیدم که احتمالاً ۶۰ساله بود و زیر چتر آفتاب‌گیر غرفه‌ای ایستاده بود و عرقش را پاک می‌کرد. به‌طرفش رفتم و با لبخند گفتم: «اجازه بدهید من هم بیایم اینجا کمی خنک شوم.» او با لبخند گفت: «آه! چقدر هوا گرم است. روی تلفن دیدم که دمای هوا ۳۷ درجه سانتی‌گراد است.» گفتم: «دقیقاً!» ابروهای بلندش را دیدم و پرسیدم: «شما تائوئیست هستید؟ احساس می‌کنم ظاهر و رفتارتان شبیه جاودانگان است.» دستی به ابروهایش کشید و لبخند زد. گفت: «همه می‌گویند ظاهرم خاص است، اما من نه در مکتب بودا تزکیه می‌کنم و نه در مکتب تائو.» گفتم: «واقعاً؟ فکر می‌کردم در مکتب تائو تزکیه می‌کنید.» او با خوشحالی خندید.

گفتم: «من به مکتب بودا اعتقاد دارم.» گفت: «همان وقت که شما را دیدم، فهمیدم آدم بسیار مهربانی هستید.» گفتم: «در مکتب بودای ما، درباره روابط تقدیری صحبت می‌شود و اینکه امروز یکدیگر را ملاقات کرده‌ایم، به‌دلیل رابطه تقدیری ماست. می‌خواهم چیز خوبی به شما بگویم و اینکه می‌توانید آن را بشنوید، نشانه خوش‌اقبالی شماست.» پرسید: «چه چیز خوبی؟» گفتم: «لطفاً به خاطر بسپارید که "فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است." تکرار خالصانه این دو عبارت می‌تواند شما را در امان نگه دارد.» او در پاسخ لبخندی زد.

در ادامه گفتم: «فالون گونگ آن‌طور نیست که ح.ک.چ در تلویزیون تبلیغ می‌کند. فالون گونگ یک روش معنوی سطح‌بالاست و به مردم می‌آموزد که براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری افراد خوبی باشند. جیانگ زمین، رهبر سابق ح.ک.چ، کسی بود که از روی حسادت، آزار و شکنجه افراد خوب را آغاز کرد. می‌دانید که پیروان مکتب بودا موجودات زنده را نمی‌کشند، پس چطور ممکن است خودکشی کنند یا دیگران را بکشند؟ اما، جیانگ زمین با صحنه‌سازی حادثه خودسوزی در میدان تیان‌آنمن، مردم سراسر کشور را فریب داد و گمراه کرد. به من بگویید، آیا خوب بودن اشتباه است؟»

او مرتب سر تکان می‌داد و گفت: «بله، فالون گونگ به مردم یاد می‌دهد که افراد خوبی باشند و این نمی‌تواند اشتباه باشد. حزب کمونیست همیشه دوست دارد جنبش‌هایی به راه بیندازد (تا افراد خوب را تحت آزار و شکنجه قرار دهد). از کودکی، پدر و مادرم به ما یاد دادند که افراد خوبی باشیم و با دیگران مهربان رفتار کنیم.»

پرسیدم: «وقتی دبستان می‌رفتید، دستمال‌گردن قرمز می‌بستید؟» گفت: «حتی به لیگ جوانان هم پیوستم.» گفتم: «بنیان‌گذار فکری ح.ک.چ مارکس است و این حزب بی‌خدایی را آموزش می‌دهد. ما از نسل چینی‌ها هستیم، نه از نسل مارکس و لنین. از لیگ جوانان و پیشگامان جوان خارج شوید. موجودات الهی به قلب انسان نگاه می‌کنند. می‌توانید از نام واقعی، نام مستعار یا هر نام دیگری استفاده کنید. ما مردم عادی باید به آسمان احترام بگذاریم و به آن ایمان داشته باشیم، افراد خوبی باشیم و از آسمان طلب رحمت و محافظت کنیم. مگر این‌طور نیست؟» او مرتب سر تکان می‌داد و می‌گفت: «بله.»

درنهایت گفت: «هرچه گفتید درست است. به نظرم شما واقعاً انسان‌های فوق‌العاده‌ای هستید. جرئت دارید که حقیقت را بگویید و مردم را هم تشویق می‌کنید که انسان‌های خوبی باشند. می‌توان فهمید که همه شما افراد خوبی هستید. مردم باید مهربان باشند و از آسمان طلب رحمت کنند. کار حزب کمونیست تمام است. از نام واقعی‌ام استفاده می‌کنم.» گفتم: «شما واقعاً ذهن روشنی دارید. آن دو عبارتی را که به شما گفتم فراموش نکنید.» پاسخ داد: «فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است.» سپس با لبخند از یکدیگر خداحافظی کردیم.

یک روز در بازار صبحگاهی، به غرفه فروش هلو رفتم تا مقداری هلو بخرم. درحالی‌که هلوها را داخل کیسه می‌گذاشتم، از فروشنده پرسیدم: «درباره جنبش خروج از سازمان‌های ح.ک.چ برای در امان ماندن چیزی شنیده‌ای؟» گفت: «یک نفر درباره‌اش به من گفته است.» پرسیدم: «خارج شدی؟» گفت: «من که عضو هیچ سازمانی نشده‌ام. از چه چیزی خارج شوم؟» گفتم: «احتمالاً سنمان تقریباً یکی است. چطور ممکن است حتی دستمال‌گردن قرمز هم نبسته باشی؟» متوجه شدم که از صحبت درباره این موضوع طفره می‌رود.

باور داشتم که از شنیدن حقیقت می‌ترسد و برای اینکه تمرین‌کننده قبلی نتواند او را متقاعد کند از آن سازمان‌ها خارج شود، به او گفت که عضو هیچ سازمانی نبوده است. گفتم: «همه می‌گوییم در سه‌قدمی بالای سر انسان، موجودات آسمانی وجود دارند.» گفت: «درست است.» گفتم: «می‌توانیم انسان‌ها را فریب دهیم، اما نمی‌توانیم موجودات الهی را فریب دهیم. عضویت در هر کدام از سازمان‌های ح.ک.چ، مستلزم ادای سوگند بود. موجودات الهی شاهد آن سوگند هستند. ح.ک.چ بی‌خدایی را ترویج می‌کند. وقتی مردم به موجودات الهی اعتقاد نداشته باشند، جرئت می‌کنند هر کاری انجام دهند. به این‌همه بلایای طبیعی و حوادث ناشی از اقدامات انسان‌ها نگاه کنید. مگر سالمندان نمی‌گویند "آسمان دارد جان مردم را می‌گیرد"؟ دلیلش این است که مردم بد شده‌اند. ما مردم عادی باید به موجودات الهی ایمان داشته باشیم. اگر در قلبمان از ح.ک.چ بی‌خدا خارج شویم، هیچ تأثیر منفی‌ای بر زندگی‌مان نخواهد داشت. مگر خوب نیست که تلاش کنیم افراد خوبی باشیم و از موجودات الهی بخواهیم از ما محافظت کنند؟» رفتارش ملایم‌تر شد و گفت: «واقعاً همین‌طور است!»

پس از پرداخت پول، پرسیدم: «دستمال‌گردن قرمز می‌بستی؟» با لبخند سر تکان داد. نام خانوادگی‌اش را پرسیدم، اما سرش به رسیدگی به مشتریان گرم شد. بنابراین به غرفه‌های دیگر رفتم تا سبزی بخرم و هم‌زمان چند نفر دیگر را نیز متقاعد کردم که از سازمان‌های ح.ک.چ خارج شوند. وقتی دیدم غرفه هلو خلوت شده است، برگشتم.

گفتم: «حرفم هنوز تمام نشده بود. رفتم چون نمی‌خواستم مزاحم کسب‌وکارتان شوم. من فالون گونگ را تمرین می‌کنم و تلاش می‌کنم براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری انسان خوبی باشم. فالون گونگ آن‌طور نیست که ح.ک.چ در تلویزیون می‌گوید.» سپس برایش توضیح دادم که فالون گونگ چیست و چگونه در سراسر جهان گسترش یافته است. همچنین درباره حادثه خودسوزی صحنه‌سازی‌شده توسط ح.ک.چ توضیح دادم. او تمام مدت در سکوت گوش می‌داد.

سپس گفتم: «لطفاً با یک نام مستعار از پیشگامان جوان خارج شوید. بیایید از الحاد فاصله بگیریم، براساس حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری افراد خوبی باشیم و از موجودات الهی طلب محافظت کنیم. موافقی؟» گفت: «حتماً.» گفتم: «اگر کسی دوباره از شما پرسید، می‌توانی فقط بگویی که قبلاً خارج شده‌ای و دیگر نیازی نیست دوباره خارج شوی.» با لبخند نگاهم کرد و چیزی نگفت. فکر کردم منظورم را به‌روشنی بیان نکرده‌ام، بنابراین حرفم را تکرار کردم. با حالتی خجالت‌زده گفت: «من عضو حزب هم هستم.»

گفتم: «خیلی خوشحالم که توانستی حقیقت را بگویی.» انگشت دستم را به نشانه تأیید بالا بردم و گفتم: «پس بیا از همه سازمان‌های ح.ک.چ خارج شو و به‌عنوان یکی از نوادگان ملت چین، پاک و بی‌آلایش باش. امیدوارم همیشه سالم و در امان باشی!» مرتب می‌گفت: «متشکرم! متشکرم!» گفتم: «از من تشکر نکن. اگر قرار است از کسی تشکر کنی، از استادمان تشکر کن. این استاد هستند که از ما خواسته‌اند مردم را نجات دهیم.» مرتب سر تکان می‌داد. گفتم: «حتماً به خاطر بسپار که "فالون دافا خوب است و حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است". تکرار مداوم این عبارات برایت برکت به همراه خواهد داشت!» گفت: «یادم می‌ماند.»

متوجه شدم که وقتی حقیقت را روشن می‌کنم، اگر افکارم خالص و پاک باشند و نگرانی یا افکار منحرف نداشته باشم، نتیجه بهتر است. یک بار زنی درشت‌اندام را دیدم که زیر سایبانی عرقش را پاک می‌کرد. پشت لباسش از عرق خیس شده بود. به‌طرفش رفتم و گفتم: «ببین هوا چقدر گرم است.» گفت: «بله، من خیلی عرق می‌کنم. خیلی اضافه‌وزن دارم.» گفتم: «شما ذهن بازی داری و از آن آدم‌های خوش‌مشربی هستی که با وجود اضافه‌وزن، غم و غصه‌ای ندارند. حتماً آدمی پذیرا و اهل مدارا هستی.» خندید و گفت: «بله، اخلاقم همین‌طور است.»

گفتم: «پس من هم رک‌وراست با شما صحبت می‌کنم و چیز خوبی به شما می‌گویم. لطفاً این دو عبارت را به خاطر بسپار: "فالون دافا خوب است. حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است." انسان خوبی باش تا در امان بمانی.» گفت: «حتماً!» گفتم: «فالون گونگ روشی معنوی است که به مردم می‌آموزد براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری انسان‌های خوبی باشند. ح.ک.چ به خدا اعتقاد ندارد و افراد خوبی را که این روش را تزکیه می‌کنند، تحت آزار و شکنجه قرار می‌دهد. نباید به حرف‌های این حزب گوش کنیم.» گفت: «درست است.»

از او پرسیدم: «آیا به حزب، لیگ جوانان یا پیشگامان جوان پیوسته‌ای؟» گفت: «لیگ جوانان.» پرسیدم: «آیا کسی درباره خروج از این سازمان‌ها با شما صحبت کرده است؟» گفت: «نه.» نام خانوادگی‌اش را پرسیدم و گفتم: «نظرتان چیست که با نام مستعار "چی هه‌له ]به‌معنای هماهنگی و شعف[" از لیگ جوانان و پیشگامان جوان خارج شوی؟» بدون تردید موافقت کرد.

مرد جوانی که سیب‌زمینی شیرین می‌فروخت، چهره‌اش همیشه خشن و جدی بود. تمرین‌کننده‌ای چند بار تلاش کرده بود حقیقت را برایش روشن کند، اما او یا حاضر نشده بود گوش دهد یا با صدای بلند از او خواسته بود که برود. یک روز وقتی از آن نزدیکی می‌گذشتم، زوج سالمندی مشغول خرید سیب‌زمینی شیرین از او بودند. جلو رفتم تا حقیقت را برای آن زوج روشن کنم. اما پس از شروع صحبت متوجه شدم که اهل منطقه دیگری هستند و برقراری ارتباط با آن‌ها دشوار است. نتوانستم حقیقت را برایشان روشن کنم و آن‌ها پس از خرید سیب‌زمینی شیرین رفتند.

به مرد جوان فروشنده نگاه کردم و پرسیدم: «این نوع سیب‌زمینی شیرین برای پختن در فر مناسب است؟» گفت: «این نوع را برای پختن در فر نخرید، چون نشاسته‌اش خیلی زیاد است. بهتر است از آن نوع بخرید.» (به سیب‌زمینی‌های فروشنده دیگری اشاره کرد.) گفتم: «جوان، تو چقدر مهربان و درستکار هستی. همه از جنس خودشان تعریف می‌کنند، اما تو به من گفتی که از اجناس تو نخرم. به‌خاطر همین حرفت، از تو خرید می‌کنم، چه خوشمزه باشد چه نباشد.» لبخند مختصری بر چهره جدی‌اش نشست.

درحالی‌که سیب‌زمینی‌های شیرین را وزن می‌کرد، گفتم: «اجازه بده چند کلمه از صمیم قلب و صادقانه به تو بگویم: فالون گونگ روشی است که به مردم می‌آموزد براساس "حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری" انسان‌های خوبی باشند. لطفاً دو عبارت را به خاطر بسپار. انسان خوب بودن می‌تواند کمک کند از بلایا در امان بمانی.» چهره‌اش دوباره درهم رفت، اما عصبانی نشد. با قلبی سرشار از نیک‌خواهی، به او نگاه کردم و صمیمانه گفتم: «من و تو اتفاقی با هم آشنا شدیم. قصد ندارم چیزی را در شما تغییر دهم. می‌توانی حرف‌هایم را باور کنی یا نکنی. فقط امیدوارم اگر واقعاً بلایی پیش آمد، آن دو عبارتی را که به تو گفتم به یاد بیاوری. شاید واقعاً بتوانند بداقبالی را به خوش‌اقبالی تبدیل کنند. از صمیم قلب امیدوارم در امان باشی.» حالت چهره‌اش کمی ملایم‌تر شد و آهسته گفت: «بسیار خب.»

وقتی بقیه پولم را پس می‌داد، نامش را روی کد کیو.آر. پرداخت دیدم. او را به نام صدا زدم و گفتم: «از سازمان پیشگامان جوان که در دوران مدرسه به آن پیوستی، خارج شو. نباید در سازمانی ملحد باقی بمانی. باید از موجودات الهی طلب محافظت کنیم. موجودات الهی از افکار ما آگاه هستند. کافیست در قلبمان با خروج از آن سازمان موافق باشیم. صمیمانه آرزو می‌کنم در امان باشی.» لبخندی تصنعی زد، سر تکان داد و گفت: «متشکرم.»

دو قدم دور شدم، سپس سرم را برگرداندم و پرسیدم: «به لیگ جوانان هم پیوسته بودی؟» گفت: «نه.» با لبخند گفتم: «پس درست حدس زده بودم.» این بار از صمیم قلب لبخند زد.

ثبت ‌نام افرادی که با خروج از سازمان‌های ح.ک.چ موافقت کرده‌اند

هنگام روشنگری حقیقت به‌صورت رودررو، با انواع مختلفی از مردم روبه‌رو می‌شوم. شین‌شینگم هر روز آبدیده می‌شود. شب‌ها، وقتی نام افرادی را که موافقت کرده‌اند از سازمان‌های ح.ک.چ خارج شوند مرتب می‌کنم و در وب‌سایت ثبت می‌کنم، فرصت بسیار خوب دیگری برای نگاه به درون دارم. با دیدن نام هر فرد، برخوردی را که با او داشتم به یاد می‌آورم.

درباره کسانی که حقیقت را درک کرده بودند و به‌راحتی تصمیم گرفته بودند از آن سازمان‌ها خارج شوند، به خودم یادآوری می‌کردم که نباید دچار شور و اشتیاق بیش از حد شوم، زیرا همه کارها را استاد انجام می‌دهند. درباره کسانی که از شنیدن حقیقت می‌ترسیدند، به درون نگاه می‌کردم تا ببینم آیا هنوز ترسی در من وجود دارد. درباره کسانی که همچنان می‌خواستند از ح.ک.چ پیروی کنند، بررسی می‌کردم که آیا خودم درک روشنی از ح.ک.چ دارم یا نه.

درباره کسانی که به موجودات الهی اعتقاد نداشتند، بررسی می‌کردم که آیا هنوز عقاید و تصورات بشری امروزی یا افکاری ناشی از فرهنگ حزب کمونیست دارم که متوجه آن‌ها نشده‌ام. درباره کسانی که به من ناسزا می‌گفتند، از من فیلم می‌گرفتند یا برای گزارش کردنم با پلیس تماس می‌گرفتند، احساس می‌کردم که از همه رقت‌انگیزترند و در سکوت آرزو می‌کردم که هرچه زودتر بیدار شوند. هر بار که نام افراد موافق با خروج از سازمان‌های ح.ک.چ را با موفقیت ثبت می‌کردم، از طرف موجودات ذی‌شعوری که نجات یافته بودند، از استاد به‌خاطر نجات نیک‌خواهانه‌شان سپاسگزاری می‌کردم!

سپاسگزارم، استاد نیک‌خواه و بزرگوار!

(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)