(Minghui.org) خوشاقبال بودم که در سال ۱۹۹۷، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. استاد لی (بنیانگذار این روش معنوی) مرا که بار سنگینی از کارما بر دوش داشتم، از دریای رنج این دنیا رهایی بخشیدند و ازطریق فالون دافا به مسیر بازگشت به خود حقیقیام هدایت کردند. در حدود ۳۰ سال تزکیهام، حتی یک قدم از این مسیر هم جدا از حمایت نیکخواهانه استاد نبوده است. آموزههای عمیق فای ایشان زندگیام را از نو شکل دادهاند.
در طول این مسیر، سختیها، شادیها و خوشبختیهایی را تجربه کردهام. بهمناسبت این فاهویی چین، برخی از تجربیات تزکیهام را مینویسم تا مسیر تزکیه خود را برای استاد و همتمرینکنندگان شرح دهم.
روند تهیه مطالب، روند تزکیه شخصی نیز هست
بیش از ده سال است که روند تهیه مطالب دافا برای من، روندی برای ارتقای خصوصیات اخلاقیام بوده است. احساس میکنم هر چاپگری که از آن استفاده کردهام، برای فا آمده، دارای روح است و در سکوت با من همکاری میکند تا به نجات موجودات ذیشعور کمک کند. این چاپگرها شادی زیادی برایم به ارمغان آوردهاند و کمکم کردهاند بسیاری از وابستگیهای بشریام را از بین ببرم.
در سالهای نخست که مطالب را تهیه میکردم، اگر چاپگر خراب میشد، به درون نگاه نمیکردم. درعوض، چاپگر را مقصر میدانستم و فکر میکردم معیوب و غیرقابلاستفاده شده است. بنابراین از همتمرینکنندهای میخواستم کسی را برای تعمیر آن پیدا کند. وقتی تعمیرکار چاپگر را روشن میکرد، دستگاه کاملاً درست کار میکرد. اما وقتی خودم از آن استفاده میکردم، بازهم کار نمیکرد. وقتی دوباره از تعمیرکار میخواستم که آن را تعمیر کند، بازهم مشکل برطرف نمیشد. تعمیرکار که خودش نیز تمرینکننده بود، به من گفت به درون نگاه کنم و پیشنهاد کرد فا را بیشتر مطالعه کنم. متوجه شدم که باید فا را با پشتکار مطالعه کنم و خودم را مطابق دافا تزکیه کنم.
از آن زمان به بعد، هر وقت دستگاه دچار مشکل میشود، ابتدا به درون نگاه میکنم. بهمحض اینکه مشکلات خودم را پیدا میکنم، دستگاه بلافاصله شروع به کار میکند.
وقتی نمیتوانستم شینشینگم را حفظ کنم، کاغذ در چاپگر گیر میکرد یا مشکلات دیگری پیش میآمد. در چنین مواقعی، خودم را بررسی میکردم تا ببینم چه وابستگیهایی دارم که به نیروهای کهن فرصت سوءاستفاده از این وضعیت را دادهاند. آنچه کشف کردم، شوکهام کرد. معلوم شد افکار منفیای داشتم که همگی بر استدلالهای بشری درباره بدرفتاری دیگران با من استوار بودند. سالها سختی و رنج باعث شده بود احساس رنجش و نارضایتی داشته باشم. نیروهای کهن در بُعدهای دیگر این موضوع را بهروشنی میدیدند. چطور ممکن بود از آن سوءاستفاده نکنند؟ آنها آشکارا میدانستند در ذهنم چه میگذرد. من مانند یک انسان عادی فکر میکردم، نه مانند یک مرید دافا، و نیروهای کهن چنین طرز تفکری را خوار میشمارند و از آن بیزارند. نکته اصلی این است که نیروهای کهن میخواهند مانع رسیدن تمرینکنندگان به روشنبینی شوند. آنها از نقاط ضعف ما سوءاستفاده میکنند تا ما را به پایین بکشانند و درنهایت به هدف شیطانی خود، یعنی نابود کردن ما، برسند.
به نظم و ترتیبهای نیروهای کهن و آزار و شکنجهای که توسط آنان انجام میشد پی بردم و تلاش کردم هنگام تهیه مطالب، خودم و مشکلاتم را اصلاح کنم.
اخیراً بر آزمون بزرگ دیگری در زمینه شینشینگ غلبه کردم. همسایهام، فانگ، خیلی نزدیک ما زندگی میکند و هر روز همدیگر را میبینیم. او همسن من است و دهها سال است که میشناسمش. خلقوخوی بسیار بدی دارد و فوقالعاده خسیس است. هرجا میرود، هر چیزی را که چشمش را بگیرد برمیدارد. وقتی با او صحبت میکنید، همیشه حرفهای آزاردهنده میزند و ازنظر او، حتی یک انسان خوب هم وجود ندارد. به همین دلیل سعی میکردم از او فاصله بگیرم.
شوهر فانگ بیمار بوده است. او اغلب در بیمارستان بستری میشد و نمیتوانست کار کند. آنها گاهی از شوهرم میخواستند در کارهای خانه کمکشان کند. دلم برای خانوادهشان میسوخت، بنابراین درخواستشان را رد نمیکردم. شوهرم موتورسیکلت دارد و فانگ همراه او به بازار میرود. در درونم از این موضوع ناراحت بودم.
امسال فانگ مرتب به خانه ما میآمد و هر چیزی را که میدید میخواست. چندان به او توجه نمیکردم. شوهرم هم از این وضعیت راضی نبود، اما نمیخواست با او رودررو شود. یک روز صبح، حدود ساعت شش، فانگ آمد و از شوهرم خواست که او را به بازار ببرد. گفتم: «خیلی زود است. هنوز صبحانه نخوردهایم.» فانگ گفت باید زود برود تا بتواند برگردد و ماجونگ بازی کند. شوهرم بلافاصله لباس پوشید و آماده رفتن شد. گفتم: «اول صبحانه بخوریم.» شوهرم گفت وقتی برگشت صبحانه میخورد. سپس سوار موتورسیکلت شد و او را برد.
قبلاً شخصی بودم که بهسختی دیگران را میبخشیدم، اما خیلی تغییر کردهام. بااینحال، هنوز از این مزاحمت غیرمنتظره ناراحت بودم. از شوهرم دلخور بودم که بیشازحد ضعیف است و کورکورانه از فردی بیادب اطاعت میکند. از این همسایه بدزبان و پرخاشگر نیز ناراحت بودم که نهتنها افراد غیرتمرینکننده، بلکه تمرینکنندگان خانم فالون دافا در روستا را هم اذیت میکرد. وقتی در خانواده او مراسم عروسی برگزار شد، خانواده تمرینکنندهای به نام آییین هدیهای ندادند. فانگ بیوقفه آن خانواده را سرزنش و تحقیر کرد تا اینکه آییین سرانجام به آنها هدیه داد. تمرینکننده دیگری به نام بِیشان هیچ کاری نکرده بود که فانگ را تحریک کند، اما فانگ همچنان از او کینه داشت و حتی در خانه بِیشان با او درگیر شد. وقتی پول تمرینکنندهای به نام جینگ تصادفاً به زمین افتاد، فانگ آن را برداشت و پنهان کرد. پس از آن نیز چند بار به خانه جینگ رفت و از شوهرش خواست که با خودرو او را به بازار ببرد. برخی تمرینکنندگان میگفتند فانگ از مهربانی تمرینکنندگان سوءاستفاده میکند. من فکر میکردم همه اینها به این دلیل است که ما تمرینکنندگان بیشازحد در برابر خواستههایش کوتاه آمدهایم.
پس از آماده کردن صبحانه، آرام شدم و درباره موضوع فکر کردم. آیا ورود او به زندگی من اتفاقی بود؟ البته که نه. چطور ممکن است موجودی الهی از یک انسان عادی عصبانی شود؟ اگر ما تمرینکنندگان میخواهیم پیشرفت کنیم و به مرتبه الهی بازگردیم، نباید از هیچکس عصبانی شویم. آیا همین عصبانیت باعث نشده بود که به سطح انسانهای عادی سقوط کنم؟ بهمحض اینکه این فکر به ذهنم رسید، توده خشمی که در قلبم گیر کرده بود، فوراً ناپدید شد.
یک ساعت بعد، شوهرم با خوشحالی برگشت و هندوانه بزرگی هم آورده بود. با آرامش در کنار هم صبحانه خوردیم. پس از صبحانه، وابستگیهایم دوباره ظاهر شدند و نتوانستم جلو خودم را بگیرم. بازهم درباره فانگ با شوهرم صحبت کردم و چند حرف ناخوشایند درباره او زدم.
روز بعد، هنگام تهیه مطالب، دو بار بهطور تصادفی به کابل اتصال چاپگر و رایانه دست زدم که هر دو بار باعث اتصال کوتاه شد و دو برگ کاغذ را غیرقابلاستفاده کرد. سپس تعداد صفحات چاپی بهطور خودکار افزایش یافت و درنتیجه هشت نسخه اضافی از هفتهنامه مینگهویی و هشت نسخه اضافی از «آرزوی آرامش برای شما» چاپ شد، زیرا مطالبی که بستهبندی میکردیم بهصورت دو صفحه در یک برگ چاپ شده بودند.
سالهای زیادی نسبت به فانگ احساس رنجش، ذهنیت رقابتجویی و تحقیر داشتم که عمیقاً در وجودم پنهان شده بود. هر بار با او سروکار پیدا میکردم، احساس انزجار میکردم. چطور ممکن بود استاد از افکارم آگاه نباشند؟ چرا او وارد زندگی من شده بود؟ اکنون متوجه شدهام که استاد این وضعیت را ترتیب داده بودند تا سرشت شیطانیام آشکار شود، کمکم کنند وابستگیهایم را پیدا کنم و از بین ببرم، مرا برای رهایی از دنیای عادی راهنمایی کنند و خصوصیات اخلاقیام را ارتقا دهند.
از زاویهای دیگر، فانگ فردی عادی است که در روستا بدنام است و به همین دلیل هیچکس نمیخواهد به او نزدیک شود. او بیش از ۷۰ سال دارد، شوهرش بیمار است و پسرش هم در کنارش نیست. وقتی به کمک نیاز دارد، چارهای ندارد جز رفتن نزد نزدیکترین افرادی که اطرافش هستند. ما همسایه او هستیم. شوهرم مهربان است و همیشه حاضر است کمک کند. باید افتخار کنم که چنین شوهر خوبی دارم. همچنین نسبت به فانگ احساس نیکخواهی پیدا کردم. مگر تمرینکنندگان نباید نیکخواه باشند؟ من که نیمی از عمرم را صرف تزکیه در دافا کردهام، چه چیزی را تزکیه کردهام؟ مگر قرار نیست نسبت به دیگران نیکخواه باشم؟
سرانجام درکم ارتقا یافت و در درونم، احساس سبکی و روشنی بسیار بیشتری کردم. هر چیزی که میدیدم، به نظرم خوشایند میآمد. در روزهای بعد، هر وقت فانگ با مشکلی روبهرو میشد و از شوهرم کمک میخواست، من از صمیم قلبم از او حمایت میکردم. یک روز فانگ صمیمانه به من گفت: «تو آدم مهربانی هستی.»
پیشرفت در تزکیه، ازطریق نوشتن
پیش از اینکه تمرین فالون دافا را آغاز کنم، به ادبیات علاقه زیادی داشتم و مطالبی نیز نوشته بودم. همین موضوع پایهای برای فعالیتهای نویسندگیام پس از شروع تمرین شد.
در بهار سال ۲۰۰۲، نامهای بهمنظور روشنگری حقیقت نوشتم، اما مقامات حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) بهناحق مرا متهم کردند و تحت آزار و شکنجه قرار دادند. در مواجهه با این آزار و شکنجه، مجبور شدم خانهام را ترک کنم و آواره شدم. در پایان همان سال، تمرینکننده دیگری مرا به آن ناحیه بازگرداند. تمرینکننده مهربانی خانهای برایم اجاره کرد تا بتوانم در فعالیتهای اصلاح فای محلی کمک کنم.
مدت کوتاهی پس از اینکه در آنجا ساکن شدم، شبی صدای بلند موسیقی مرا از خواب عمیق بیدار کرد. احساس کردم تمام بدنم به هوا بلند شد و بهسوی قلمرویی آسمانی شناور شد. دیدم افراد بیشماری گرد هم آمدهاند. درست در مرکز این جمعیت عظیم، تختی به شکل نیلوفرآبی بزرگ و باشکوهی قرار داشت که به دور جمعیت میچرخید. فکر کردم این موجودات منتظر بازگشت لرد یا پادشاه خود هستند. موجوداتی که اطراف تخت نیلوفرآبی بودند، با چشمانی درخشان به تخت خالی خیره شده بودند و در نگاهشان، اشتیاق و انتظار بیحدوحصری موج میزد. چشمانشان سرشار از اشتیاق بود و تمام توجهشان به تخت معطوف شده بود.
آنچه را که دیده بودم برای تمرینکنندهای تعریف کردم و او تشویقم کرد که آن را بنویسم و برای وبسایت مینگهویی ارسال کنم. پس از انتشار مقاله، این نوشته بر تمرینکنندگان محلی تأثیر گذاشت. از آن زمان به بعد، نوشتن مقالاتی برای همتمرینکنندگان و ارسالشان به وبسایت مینگهویی را شروع کردم.
ازبینبردن وابستگی به شهرت
در سال ۲۰۰۸، با کمک فراوان همتمرینکنندگان، در خانهام یک مرکز کوچک تهیه مطالب راهاندازی کردم. تمرینکنندگانی که مهارتهای فنی داشتند، به من یاد دادند چگونه تایپ و صفحهآرایی کنم و دستنوشتهها را ارسال کنم. به این ترتیب توانستم مقالات را مستقیماً در رایانه تایپ کنم و برای وبسایت مینگهویی بفرستم.
در سال ۲۰۱۶، پس از انتشار فراخوان ارسال مقاله بهمناسبت روز فالون دافا و فاهویی چین، تمرینکنندهای از من خواست تا کمکش کنم مقالهای برای این کنفرانسها بنویسد. پس از انتشار مقاله او در اینترنت، سایر تمرینکنندگان بسیار تشویق شدند و همه از من خواستند برای کنفرانس بعدی، در نوشتن مقالهشان کمکشان کنم. بعضی حتی مرا «نویسنده معجزهگر» مینامیدند. در ظاهر بسیار متواضع به نظر میرسیدم، اما در درون غرق شادی بودم. دو هماهنگکننده چند بار به من یادآوری کردند: «لطفاً به شهرت وابسته نشو.»
مراقب موضوع «شهرت» بودم، زیرا میدانستم چیز خوبی نیست و وابستگیای است که تزکیهکنندگان باید آن را از بین ببرند. اما تعریف و تمجید همتمرینکنندگان باعث شد این وابستگی در من ظاهر شود و احساس غرور و خودپسندی کنم. وقتی با تمرینکنندگان دیدار میکردم، گاهی کسی میپرسید: «آن مقالهای که در هفتهنامه مینگهویی منتشر شد، نوشته تو بود؟ معلوم است که کار توست، واقعاً خیلی خوب نوشته شده!» تمام تلاشم را میکردم که هیجانم را مهار کنم، اما از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم. متوجه نبودم که وابستگی دیگری، یعنی شور و اشتیاق بیشازحد، نیز در من شکل گرفته است. بسیاری از تمرینکنندگان از من میخواستند ماجراهایشان را بنویسم. بعضی حتی برای اینکه برایشان مقاله بنویسم، در صف منتظر میماندند. البته همه درخواستها را میپذیرفتم و بهمدت یک ماه بهشدت مشغول بودم. اما تعداد کمی از مقالات ارسالیام پذیرفته شدند. درنتیجه، بهجای اینکه کمکی به مینگهویی کرده باشم، برای تمرینکنندگانی که در مینگهویی کار میکردند، زحمت بیشتری ایجاد کردم. از این بابت احساس ناراحتی میکردم.
خودم را بررسی کردم تا ببینم چه وابستگیای دارم. وابستگیام به نوشتن از این میل ناشی میشد که مقالات بیشتری از من منتشر شود تا بتوانم در میان سایر تمرینکنندگان مطرح شوم، این نشاندهنده وابستگی شدیدم به شهرت بود. فقط پس از اینکه به این مسیر اشتباه رفتم، به معنای عمیق این سخن استاد پی بردم:
«ظاهر از ذهن نشأت میگیرد.» (آموزش فای ارائهشده در جلسه اپک تایمز)
ازبینبردن میل به منفعت شخصی و تمایل به کسب اعتبار بیشتر برای خود
یک سال پیش، مقالاتم را برای چند وبسایت، ازجمله مینگهویی و وبسایتهای دیگری که تمرینکنندگان فالون دافا اداره میکردند، ارسال کردم. برخی از آنها در هردو وبسایت منتشر شدند. چرا چنین کاری کردم؟ زیرا تمایل شدیدی داشتم که مقالاتم منتشر شوند. فکر میکردم اگر یک وبسایت مقالهام را منتشر نکند، شاید وبسایت دیگری آن را منتشر کند. به این ترتیب، زحماتم هدر نمیرود و به هدف دلخواهم میرسم. درنهایت، ریشه این رفتار همچنان خودخواهی بود.
سال گذشته، مینگهویی مقالهای درباره مسئله «ارسال یک مقاله به چند نشریه» منتشر کرد. شوکه شدم و متوجه شدم کارم اشتباه بوده است. از دیدگاه یک فرد عادی، «ارسال یک مقاله به چند نشریه» بهمعنای احترام نگذاشتن به حقوق کپیرایت دیگران است. از دیدگاه تزکیه، این خواستهای است که تزکیهکنندگان نباید داشته باشند و همچنین نوعی وابستگی به شهرت است.
در یک سال گذشته، در این زمینه بسیار سختگیر بودهام. هر وقت پیشنویس مقالهای را تمام میکنم و میل به دریافت تحسین در من ظاهر میشود، فوراً آن را شناسایی و مهار میکنم. من تمرینکننده دافا هستم، بنابراین باید به حقوق کپیرایت همتمرینکنندگان در وبسایتهای دافا احترام بگذارم و به فکر همتمرینکنندگانم باشم. باید ازطریق تزکیه، خودخواهی را از بین ببرم. آنچه ما بهعنوان تزکیهکننده به دست میآوریم، حیات در جهان جدید است، بنابراین باید بدانیم که ازخودگذشتگی معیار جهان جدید است. پیش از شروع نوشتن، ابتدا تصمیم میگیرم مقاله را برای کدام وبسایت بنویسم و سپس آن را فقط برای همان وبسایت ارسال میکنم.
امسال وابستگی دیگری را در خودم پیدا کردم. طی بیش از ۲۰ سالی که از توانایی نویسندگیام برای اعتباربخشی به فا استفاده کردهام، اغلب احساس میکردم نویسنده بسیار توانمندی هستم، زیرا مقالات زیادی نوشتهام. آیا با این کار، درحالیکه استاد اینهمه به من کمک کردهاند، آشکارا اعتبار بیشتری از آنچه را که سزاوارش هستم به خودم نسبت نمیدادم؟ پیش از شروع تمرین، به ادبیات علاقه داشتم. مگر استاد مدتها پیش این موضوع را نظم و ترتیب نداده بودند؟ مگر استاد در طول زندگیهای متعدد ما، از تکتک تمرینکنندگان دافا مراقبت نکردهاند؟ چه چیزی باعث شد مقالهای برای وبسایت مینگهویی ارسال کنم؟ این بود که در آن سال، خودآگاه اصلیام از بدنم خارج شد و به بُعد دیگری رفت. صحنه باشکوه موجوداتی را دیدم که مشتاقانه چشمانتظار بازگشت لردشان بودند. از همان زمان شروع به نوشتن و ارسال مقالات کردم. میتوان گفت استاد مرا به وبسایت مینگهویی هدایت کردند.
در گذشته، زمانی که فردی عادی بودم، برای نوشتن مطلبی که ارزش انتشار داشته باشد، باید بسیار فکر میکردم و زحمت زیادی میکشیدم. پس از شروع تمرین فالون دافا، هر سال روانتر مینوشتم. بهمحض اینکه طرح اولیه مقالهای در ذهنم شکل میگرفت، نوشتن بهطور طبیعی پیش میرفت. روشن است که استاد خردم را گشودند و قلمی الهی به من عطا کردند تا بتوانم در این سرزمین پاک دافا، تزکیه کنم. به چه چیزی باید افتخار کنم؟ بدون استاد چه کاری از دستم برمیآمد؟ هیچ کاری. همچنین مایلم از صمیم قلب از ویراستاران مینگهویی بهخاطر زحماتی که برای مطالب ارسالیام کشیدهاند، قدردانی کنم.
خوشحالی از نجات یافتن مردم
از زمانی که روشنگری حقیقت را بهصورت رودررو برای مردم آغاز کردم، همیشه هنگام بیرون رفتن، مطالب دافا را همراهم میبرم تا آنها را توزیع کنم. همچنین برای فروشندگانی که برای فروش اجناسشان به روستا میآیند، حقایق مربوط به آزار و شکنجه را توضیح میدهم.
مرد جوان خندهرویی مرتب با خودرو به روستا میآمد تا غلات و روغن بفروشد. 20 سال پیش، او حقیقت درباره دافا را درک کرد و از سازمان پیشگامان جوان خارج شد. در طول ۲۰ سال گذشته، همیشه مطالب روشنگری حقیقت را که به او میدادم میگرفت و با لبخند از من تشکر میکرد. روشن است که او واقعاً به خوبیِ فالون دافا پی برده است و خودش و خانوادهاش از برکت برخوردار شدهاند.
در طول این سالها، آن مرد جوان سوپرمارکت کوچک خانوادهاش را فروخت، خانه بزرگی خرید و سوپرمارکت بزرگی با چیدمان منظم راهاندازی کرد که یکی از بهترین سوپرمارکتهای شهر است. خانواده او نهتنها غلات و روغن، بلکه مواد غذایی، لوازم ضروری روزمره و خوراک طیور و دام نیز میفروشند و اجناس را با کامیون تا در خانه کشاورزان تحویل میدهند. حجم فروششان چشمگیر است. در روزهای برگزاری بازار، سوپرمارکت او همیشه شلوغ است و مشتریان پیوسته در رفتوآمدند. او و همسرش آنقدر مشغولند که چهار یا پنج نفر از بستگانشان را برای کمک به فروش اجناس استخدام کردهاند. هر سال در ایام سال نو، انواع گوناگون ترقه و وسایل آتشبازی میفروشد. اکنون فضای مغازهشان دیگر کافی نیست و مجبور شدهاند محل دیگری نیز اجاره کنند.
صاحب یک قصابی، نخستین بار برای پذیرفتن مطالبی که به او دادم تردید داشت. پس از اینکه حقایق را برایش توضیح دادم، متوجه شد و از آن پس هرچه به او میدادم میپذیرفت. چند سخنرانی استاد، ازجمله «انسان چگونه پدید آمد» را به همسر صاحب قصابی دادم و او همیشه آنها را نگه میداشت. همسر صاحب قصابی فرد بسیار مهربانی است. هر وقت به مغازهشان میروم، همیشه با احترام با من رفتار میکند و حتی به من هدیه داده است. او تقویمهای روشنگری حقیقت مینگهویی را که هر سال به آنها میدهم، روی پیشخوان مغازه میگذارد تا افراد بیشتری بتوانند آنها را ببینند. این خانواده نیز از برکت برخوردار شدهاند، زیرا حقیقت را درک کردهاند و با تمرینکنندگان دافا مهربانانه رفتار میکنند. چند سال پیش، میزان فروش گوشت روزانهشان به اندازه یک خوک بود. در سالهای اخیر، اغلب اسکناسهایی را که پیامهای دافا رویشان چاپ شده بود به آنها دادهام و کسبوکارشان واقعاً رونق گرفته است. در طول این سالها، بیشترین میزان فروش گوشت را در سطح شهر داشتهاند و بیشترین مقدار گوشت را برای فروش عرضه کردهاند. این روزها میتوانند روزانه گوشت سه یا چهار خوک را بفروشند و در روزهای تعطیل، پنج یا شش خوک و گاهی حتی هفت خوک!
آنها میدانستند که خوشاقبالیشان از فالون دافا سرچشمه میگیرد. سال گذشته برای تحویل تعدادی اسکناس که پیامهای دافا رویشان چاپ شده بود، به مغازهشان رفتم. مغازه بسیار شلوغ بود و مجبور شدم بیرون منتظر بمانم. ازدحام مردم برای خرید گوشت زیاد بود، صاحب مغازه مشغول خرد کردن گوشت بود و همسرش پول مشتریان را میگرفت. آنها از اسکناسهایی که به ایشان داده بودم برای پس دادن بقیه پول مشتریان استفاده میکردند و دو دسته اسکناس بهسرعت تمام شد. وقتی سرانجام مغازه خلوت شد، همسر صاحب مغازه به تمام اسکناسهای داخل کشوی پول اشاره کرد و به من گفت: «همه این پولها بهخاطر توست.»
وقتی برای خرید گوشت به مغازهشان میرفتم، صاحب مغازه همیشه به من تخفیف میداد، همسرش چیزی اضافه به من میداد و گاهی دنده را با قیمت پایینی به من میفروختند. از این بابت خیلی معذب بودم، بنابراین مقداری بادامزمینی، که از محصولات ویژه زادگاهم است، به آنها میدادم و دوستان خوبی شدیم.
30 سال پیش به بیماریهای مختلفی مبتلا بودم و بهشدت رنج میکشیدم. 30 سال گذشته و اکنون با شادی، غرق در برکات فالون دافا هستم. استاد موهبتهای بسیار زیادی به من عطا کردهاند، اما من کار بسیار کمی انجام دادهام. در این فرصت بسیار محدودی که باقی مانده و اصلاح فا وارد مرحله پایانی خود شده است، باید تلاش کنم خودم را به همتمرینکنندگانم برسانم.
(مقاله منتخب برای بیستوسومین کنفرانس فای چین در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.