(Minghui.org) درود بر استاد! درود بر همتمرینکنندگان!
من ۵۲ساله هستم و تمرین فالون دافا را در سال ۲۰۰۴ آغاز کردم. در بیش از ۲۰ سالی که تزکیه کردهام، عمیقاً احساس کردهام که استاد همواره در کنارم هستند و از من مراقبت میکنند، راهنماییام میکنند، تشویقم میکنند و به من برکت میبخشند.
بهمناسبت برگزاری بیستوسومین کنفرانس فا در وبسایت مینگهویی، تجربیاتم را در زمینه کمک به استاد برای اصلاح فا و نجات موجودات ذیشعور مینویسم.
دافا خارقالعاده است
در سال ۱۹۹۷، پس از اینکه مادرم تمرین فالون دافا را آغاز کرد، متوجه تغییرات مثبتی در او شدم. دیگر بیحال و بیمار به نظر نمیرسید. رنگ چهرهاش گلگون شده بود و تمام روز با شادی کار میکرد. چند کتاب فالون دافا را به من داد و گفت که آنها را به خانه ببرم و بخوانم. در ابتدا، فقط گاهی آنها را ورق میزدم و فکر میکردم کتابهای بسیار خوبی هستند، اما بهطور واقعی آنها را نمیخواندم.
در سال ۲۰۰۳، باردار شدم و در خانه ماندم. هر وقت فرصت پیدا میکردم، کتاب فالون دافا را برمیداشتم و میخواندم. هنگام مطالعه، دستهایم چنان داغ میشدند که انگار آنها را روی آتش گرفته بودم. این وضعیت تا پس از تولد فرزندم ادامه داشت.
در اواخر سال ۲۰۰۴، روزی شوهرم گوشت خوک پختهشده با کلمترش درست کرد و من با اشتهای فراوان از آن خوردم. اما بلافاصله پس از خوردن غذا، حالت تهوع پیدا کردم و آنقدر بالا آوردم که معدهام کاملاً خالی شد. با خودم فکر کردم: «شاید استاد درحال کمک به من برای ازبینبردن وابستگیام به خوردن گوشت هستند؟» از آن زمان به بعد، دیگر به خوردن گوشت وابستگی نداشتم و با پشتکار تزکیه کردم.
اغلب از دستهایم چرک و خون ترشح میشد یا بهشدت ورم میکردند. همیشه فکر میکردم این وضعیت ناشی از شغلم است که در آن با مواد شیمیایی سروکار داشتم. ازطریق مطالعه فا متوجه شدم که شاید در زندگی گذشتهام، کارمای منفی بسیار زیادی انباشته کرده بودم و این روندی برای ازبینبردن آن کارما بود. یک روز، پس از انجام تمرین چهارم، ورم دستهایم فوراً از بین رفت؛ درست مانند یک معجزه بود.
در گذشته، آنقدر از التهاب مخاط بینی رنج میبردم که حتی نفسکشیدن برایم دشوار بود. دارو، لیزردرمانی و اسپریهای بینی را امتحان کرده بودم، اما این روشها فقط وضعیتم را بدتر کردند. پس از شروع انجام تمرینات، به این فکر نمیکردم که آیا بیماریهایم را درمان میکنند یا نه؛ فقط احساس میکردم دافا آنقدر فوقالعاده است که باید آن را یاد بگیرم و تمرین کنم. درنتیجه، التهاب مخاط بینیام بدون اینکه حتی متوجه شوم از بین رفت و همه بیماریهای دیگرم نیز ناپدید شدند.
از آن زمان به بعد فهمیدم که دافا به مردم میآموزد چگونه تزکیه کنند. انسانها به دنیا میآیند تا سختیها را تحمل کنند و تزکیهکنندگان باید بتوانند سختیها را تحمل کنند. استاد بدن تمرینکنندگان را پاکسازی میکنند، نه برای اینکه ما در آسایش و راحتی باشیم، بلکه برای اینکه بتوانیم تزکیه کنیم.
بهتنهایی تمرین میکردم و مادرم گاهی نسخههایی از هفتهنامه مینگهویی را برایم میآورد. هیچ همتمرینکنندهای نبود که با او صحبت کنم و گاهی وقتی در تزکیه سستی میکردم، اتفاقی میافتاد که سستیام را به من یادآوری میکرد. اگر مسئله حلنشدهای داشتم، استاد مرا آگاه میکردند. احساس میکردم استاد میدانند به چه فکر میکنم، بنابراین هر وقت به کمک نیاز داشتم، از ایشان کمک میخواستم. یک روز به استاد گفتم: «استاد، میخواهم به نجات مردم کمک کنم.» درست همان موقع که این فکر به ذهنم رسید، همتمرینکنندهای برای کمک به من آمد و نسخههایی از هفتهنامه مینگهویی و مطالب روشنگری حقیقت را با خود آورد.
اعتباربخشی به فا در بازداشتگاه
در سال ۲۰۱۹، هنگام گفتن حقیقت درباره فالون دافا به شخصی و توزیع مطالب اطلاعرسانی، بهطور غیرقانونی دستگیر شدم. پلیس مرا کتک زد و خانهام را زیرورو کرد. بعداً بهطور غیرقانونی به ۱۸ ماه حبس محکوم و در بازداشتگاه حبس شدم.
نگهبانان بازداشتشدگان را مجبور میکردند مدتهای طولانی روی تخته بنشینند و برای شکنجه ما، وادارمان میکردند که «پاهایمان را بغل کنیم» یا «پاهایمان را دراز کنیم». در ابتدا نمیدانستم چگونه در برابر آزار و شکنجه مقاومت کنم و بدون اینکه واقعاً بفهمم چه اتفاقی میافتد، از دستورات پیروی میکردم. یک روز ناگهان متوجه شدم که مشکلی وجود دارد. مگر این شکنجه نیست؟ من نه قانونی را نقض کرده بودم و نه مرتکب جرمی شده بودم. نمیتوانستم از دستوراتشان اطاعت کنم.
من تمرینکننده بودم و باید مدیتیشن میکردم و تمرینات را انجام میدادم. بنابراین تصمیم گرفتم چهارزانو بنشینم و تمرینات را انجام دهم. بگذار هرچه میخواهند فریاد بزنند؛ این موضوع هیچ ارتباطی به من نداشت. به این ترتیب، در سلولی که بیش از ۲۰ نفر در آن بودند، وقتی مسئول سلول فریاد میزد که پاهایمان را دراز کنیم، همه همزمان پاهایشان را دراز میکردند و وقتی فریاد میزد که پاهایمان را بغل کنیم، همه همزمان پاهایشان را بغل میکردند. فقط من از آنها پیروی نمیکردم و چهارزانو مینشستم و تمرینات را انجام میدادم.
در ابتدا مضطرب بودم و میترسیدم، زیرا کسانی که از مقررات بازداشتگاه پیروی نمیکردند، شکنجه میشدند. برای مثال دیدم که دستها و پاهای فردی را با زنجیر بههم بسته بودند، بهطوری که نمیتوانست حرکت کند و برای غذاخوردن مجبور بود خودش دهانش را به کاسه غذا نزدیک کند. اگر سایرین از آن شخص خوششان میآمد به او غذا میدادند. برخی دیگر را تحت شکنجه «کشش دستوپا» قرار میدادند؛ به این صورت که دستها و پاهایشان را با دستبند و پابند به چهار گوشه چارچوب تخت میبستند و حتی نمیتوانستند به توالت بروند. این شکنجهها رنج شدیدی به قربانیان وارد میکرد. فقط فکرکردن به شکنجه وحشتزدهام میکرد و قلبم بهشدت میتپید. بارها فای استاد را در ذهنم تکرار میکردم: «وقتی تحمل آن سخت است، میتوانی آن را تحمل کنی. وقتی انجام آن غیرممکن است، میتوانی آن را انجام دهی.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون) درحالیکه این سخنان را تکرار میکردم، ناگهان فهمیدم: استاد به من میگفتند که گرچه دشوار است، اما انجامدادنش ممکن است. ازآنجاکه امکانپذیر بود، دیگر نمیترسیدم و به انجام تمرینات ادامه دادم.
وقتی دیگران روی نیمکت مینشستند، من تمرینات را انجام میدادم؛ وقتی دیگران غذا میخوردند، من پس از اینکه غذایم را سریع میخوردم، تمرینات را انجام میدادم؛ وقتی دیگران تلویزیون تماشا میکردند، بازهم تمرینات را انجام میدادم. هر روز همینطور بود. چند ماه در این سلول ماندم و هر روز تمرینات را انجام دادم و همه آن شرایط را بهسلامت پشت سر گذاشتم. من قاطعانه به استاد و دافا ایمان دارم و این جلوهای واقعی از تقوای عظیم دافاست.
بعداً مرا به سلول دیگری منتقل کردند. مأموران پلیس و نگهبانان شیفت تغییر کردند، اما مقررات سلول همان بود. در این هنگام، ترسم دوباره بازگشت. چگونه میتوانستم این ترس را از بین ببرم؟ سخنان استاد را به یاد آوردم: «با وجود چنین فای عظیمی در اینجا، وقتی افکارتان درست باشد، فا با شما خواهد بود و این بزرگترین تضمین است.» («آموزش فای ارائه شده در منهتن) با خودم فکر کردم که با محافظت استاد و ازآنجاکه دافا را دارم، هیچکس نمیتواند به من آسیب برساند. با تکرار فا، ترسم بهتدریج کاهش یافت و قلبم آرام شد. مانند گذشته به انجام تمرینات ادامه دادم.
هر روز ظهر، همه افراد سلول باید چرت میزدند و افرادی نیز موظف بودند بر آنها نظارت کنند. برای اینکه بتوانم هنگام ظهر بهخوبی افکار درست بفرستم، هرگز نمیخوابیدم و همیشه در کنار افراد مسئول نگهبانی میماندم. یک روز، مأمور پلیسی دید که چرت نمیزنم و مرا سرزنش کرد. زندانی مسئول سلول نیز برای چاپلوسی نزد آن مأمور، مرا سرزنش کرد و اجازه نداد کنار افراد مسئول نگهبانی بمانم و اصرار داشت که بخوابم.
روز بعد، هنگام ظهر روی تخت دراز کشیدم و درحالیکه گریه میکردم، در قلبم از استاد درخواست کمک کردم: «استاد، میخواهم بلند شوم و افکار درست بفرستم تا شیطان را از بین ببرم. لطفاً کمکم کنید.» درحالیکه گریه میکردم، اندوهم از بین رفت. تصمیم گرفتم همهچیز را به استاد بسپارم و مطمئن بودم که استاد بهترین نظم و ترتیبها را برایم فراهم میکنند.
درست همان روز بعدازظهر، پلیس اعلام کرد که باید سلولها را تغییر دهیم. باورم نمیشد؛ من فقط این فکر را کرده بودم و استاد بلافاصله نظم و ترتیبات لازم را برایم فراهم کردند. واقعاً احساس کردم که استاد درست در کنارم هستند و قدرت دافا را عمیقاً تجربه کردم. پس از انتقال به سلول جدید، متوجه شدم که محیط آن از دو سلول قبلی آزادتر است. هر روز فقط بر انجام سه کار تمرکز میکردم: اعتباربخشی به دافا، فرستادن افکار درست و نجات موجودات ذیشعور در آنجا، تا اینکه توانستم به سلامت به خانه بازگردم.
این بازداشتگاه یک لانه بدنام از شرارت و فساد است و حتی سلولی مخصوص آزار و شکنجه تمرینکنندگان فالون دافا دارد. حتی در سلولهای معمولی نیز زندانیان تحت تأثیر منفعتطلبی، یکدیگر را آزار میدهند و بر سر مسائل پیشپاافتاده با هم دعوا میکنند. هیچ نشانی از مهربانی وجود ندارد. کسانی که خانوادههای ثروتمندتری دارند، برای دیگران خوراکیهای مختصری میخرند تا کمی بهتر با آنها رفتار شود.
من هرگز برای دیگران در بازداشتگاه، خوراکی نمیخریدم و در ابتدا آنها نیز رفتار خوبی با من نداشتند. بهعنوان یک تمرینکننده، همیشه خودم را ملزم میکردم که طبق معیارهای بسیار بالایی رفتار کنم، انسان خوبی باشم و دیگران را در نظر بگیرم. اگر کسی حالش خوب نبود و نمیتوانست لباسهایش را بشوید، به او کمک میکردم. اگر کسی به کمکی نیاز داشت، تمام تلاشم را میکردم تا کمکش کنم. در بازداشتگاه، کمککردن به دیگران همیشه مستلزم دریافت پول بود، اما من از صمیم قلب کمک میکردم و هرگز در مقابل، چیزی نمیخواستم.
هنگام صرف غذا، هر روز به هر نفر یک تخممرغ میدادند که من همیشه آن را به دیگران میدادم. وقتی میدیدم دیگران غذا را هدر میدهند و دور میریزند، احساس میکردم اسراف است. بنابراین دیگر غذا سفارش نمیدادم و باقیمانده غذای دیگران را میخوردم. اگرچه سفارش غذا رایگان بود، نمیخواستم ببینم مردم غذا را هدر میدهند. با نیکخواهی خالصانه و عاری از خودخواهی یک تزکیهکننده، به آن روحهای گمراه کمک کردم زیبایی حقیقت، نیکخواهی، بردباری را تجربه کنند. به این ترتیب، روشنگری حقیقت و متقاعدکردن مردم به خروج از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمانهای وابسته به آن، همگی بهطور طبیعی پیش میرفت. تقریباً همه بازداشتشدگانی که با آنها ارتباط داشتم، حقیقت درباره فالون دافا را درک کردند، از سازمانهای ح.ک.چ خارج شدند و آینده بهتری را برای خود برگزیدند.
غلبه بر ترس و تمرکز بر نجات افراد
وقتی تازه از بازداشتگاه آزاد شده بودم، بسیار میترسیدم و جرئت نمیکردم با کسی درباره فالون دافا یا آزار و شکنجه صحبت کنم. اما وقتی به این فکر میکردم که حتی در بازداشتگاه توانسته بودم افکار درست و استواری داشته باشم، میدانستم که نمیتوانم فقط در خانه بمانم. باید از سایه آزار و شکنجه بیرون میآمدم و با عزت و سربلندی، در مسیری که استاد برایم نظم و ترتیب داده بودند، گام برمیداشتم.
با نگاه به درون فهمیدم که چرا تحت آزار و شکنجه قرار گرفته بودم. در گذشته، وقتی فا را مطالعه یا ازبر میکردم یا کارهای مختلفی انجام میدادم، همیشه از روی خودخواهی و منفعتطلبی عمل میکردم. اینها اعمالی ناشی از سرشت بشری بودند و قدرت فا را نداشتند. اکنون متوجه شدهام که فقط با رهاکردن وابستگیهای بشری، درنظرگرفتن خودم بهعنوان یک تزکیهکننده و هماهنگشدن با فا میتوانم به دافا اعتبار ببخشم و به نجات افراد کمک کنم.
از هر لحظه، حتی هنگام کار، برای مطالعه و ازبر کردن فا استفاده کردهام. سه کاری را که استاد از من خواستهاند، بهخوبی انجام دادهام: هر روز، صرفنظر از گرمای سوزان یا سرمای استخوانسوز و حتی در روزهای تعطیل، بیرون رفتهام تا حقیقت درباره فالون دافا را برای مردم روشن کنم. به مردم میگویم که تکرار خالصانه عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» موجب برخورداری از محافظت الهی میشود و خروج از سازمانهای ح.ک.چ میتواند آنها را از بلایا دور نگه دارد. هر روز بیش از ده نفر را متقاعد میکنم که از ح.ک.چ خارج شوند. از اینکه در مسیر ترتیبدادهشده توسط استاد گام برمیدارم، احساس رضایت عمیقی دارم.
حفظ پشتکار و جدیت در تزکیه
من و شوهرم مغازه کوچکی داریم که درآمد چندانی ندارد. این مغازه تنها منبع درآمد ماست و باید هزینه تحصیل فرزندمان را نیز بپردازیم. اگرچه شوهرم فالون دافا را تمرین نمیکند، قویاً از تمرین من حمایت میکند. او سعی میکند تا حد امکان بیشتر کار کند تا من فرصت داشته باشم سه کار را بهخوبی انجام دهم. قدر این زمان ارزشمند را میدانم و هر روز، چه باران ببارد و چه آفتابی باشد، برای روشنگری حقیقت و نجات مردم بیرون میروم.
روزی شوهرم که مردی سالم بود، ناگهان دچار سکته مغزی شد. این اتفاق ضربه بزرگی به من وارد کرد. وقتی شوهرم سالم بود، لازم نبود نگران هیچیک از امور خانه باشم. اما اکنون تمام بار مسئولیت خانواده بر دوشم افتاده بود و احساس میکردم آسمان بر سرم خراب شده است. هر روز باید از شوهرم که قادر به مراقبت از خودش نبود، مراقبت میکردم و درعینحال مغازه کوچکمان را اداره میکردم تا مخارج خانواده و هزینه تحصیل فرزندمان را تأمین کنم. شوهر بیمارم بهانهگیری میکرد و فرزندم نیز برایم مشکل ایجاد میکرد. واقعاً نمیدانستم چگونه از عهده فشارهایی که از هر طرف بر من وارد میشد، بربیایم.
به استاد التماس کردم: «استاد، لطفاً کمکم کنید.» سخنان استاد را به یاد آوردم: «وقتی تحمل آن سخت است، میتوانی آن را تحمل کنی. وقتی انجام آن غیرممکن است، میتوانی آن را انجام دهی.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون) اشکهایم را پاک کردم و مصمم شدم بر سختیها غلبه کنم، در مسیری که استاد ترتیب داده بودند گام بردارم و سه کار را بهخوبی انجام دهم. مطمئن بودم که میتوانم بار مسئولیت مراقبت از خانوادهام را بر دوش بکشم. میدانم که بیماری ناشی از عوامل ظاهری نیست، بلکه از کارما سرچشمه میگیرد. من تزکیهکننده هستم و نیازی نیست نگران باشم. میدانم که استاد درست در کنارم هستند، به من برکت میبخشند و از من مراقبت میکنند. هر روز صبح زود بیدار میشوم و تمرینات را انجام میدهم و سپس غذا میپزم. پس از مراقبت از شوهرم که نمیتواند از خودش مراقبت کند، برای روشنگری حقیقت و نجات مردم بیرون میروم. استاد از ما خواستهاند سه کار را انجام دهیم و من باید آنها را بهخوبی انجام دهم.
ازآنجاکه شوهرم در خانه تنها بود و کسی نبود که از او مراقبت کند، مجبور بودم پس از بیرونرفتن برای روشنگری حقیقت، به خانه برگردم و او را به مغازه بیاورم. یک روز باران و برف شدیدی میبارید و جادهها گلآلود بودند و راهرفتن دشوار بود. پس از روشنگری حقیقت، کفشهایم کاملاً خیس شده بودند و پاهایم از شدت سرما یخ زده بود. به مغازه برگشتم و دلم نمیخواست برای آوردن شوهرم به خانه بروم، اما چاره دیگری نداشتم؛ هرقدر هم که سخت بود، باید به خانه برمیگشتم. وقتی از کنار ایستگاه اتوبوسی میگذشتم، افرادی را دیدم که منتظر اتوبوس بودند و به این فکر افتادم که به نجات آنها کمک کنم. در آن لحظه، دیگر به سرمای منجمدکننده اهمیتی نمیدادم؛ تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، کمک به نجات مردم بود، هرقدر هم که دشوار بود.
تا زمانی که فا را در قلبم داشته باشم، سختیها اهمیتی ندارند. با رهاکردن عقاید و تصورات بشری، بر سختیها غلبه کردم تا به دافا اعتبار ببخشم. با قدرت دافا توانستم از این مانع بهظاهر عبورناپذیر بگذرم. استاد برای اینکه به ما کمک کنند به روشنبینی برسیم، با فداکاری عظیم خود بهترین نظم و ترتیبات را برایمان فراهم کردهاند. هیچ راهی برای جبران نیکخواهی استاد ندارم، جز اینکه در تزکیهام بیش از پیش کوشا باشم.
مردم قدردان دافا هستند
یک بار با زنی روبهرو شدم که قبلاً حقیقت درباره فالون دافا را برایش روشن کرده بودم. او به من گفت: «پس از اینکه حقیقت را فهمیدم و از ح.ک.چ خارج شدم، از برکت و رحمت برخوردار شدهام.» دیدن شادی و قدردانی او مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد و فهمیدم که استاد درحال تشویق من هستند.
یک بار هم با مرد جوانی مواجه شدم که پایش در حادثهای شکسته بود و با کمک عصاهای زیربغل و با درد و رنج در خیابان راه میرفت. حقیقت درباره فالون دافا را برایش روشن کردم، نام مستعاری برایش انتخاب و کمکش کردم از ح.ک.چ و سازمانهای وابسته به آن خارج شود. او چنان خوشحال شد که نزدیک بود عصاهایش را کنار بگذارد. دردش ناپدید شد. او صمیمانه از استاد بهخاطر نجات نیکخواهانهشان سپاسگزاری کرد.
یک روز مرد جوانی را دیدم و از کنار یکدیگر گذشتیم. وقتی به نزدیکی ایستگاه اتوبوس رسیدم، کارت شناساییای را روی زمین دیدم که عکسش دیده میشد. عکس متعلق به همان مرد جوان بود. کارت را برداشتم و دنبالش دویدم. وقتی به چراغ راهنمایی رسیدم، به او نزدیک شده بودم، اما چراغ قرمز بود. میترسیدم وارد مغازهای شود و دیگر نتوانم پیدایش کنم. بسیار مضطرب بودم. بهمحض اینکه چراغ تغییر کرد، دوباره شروع به دویدن کردم و سرانجام وقتی کاملاً نفسم بند آمده بود، به او رسیدم. پس از اینکه کارت شناساییاش را به او دادم، حقیقت درباره آزار و شکنجه را برایش روشن کردم و از او خواستم از ح.ک.چ و سازمانهای وابسته به آن خارج شود. او با خوشحالی فراوان موافقت کرد.
روشنگری حقیقت و نجات موجودات ذیشعور بزرگترین شادی من است و کاری است که باید هر روز انجام دهم. لبخند، بهآغوشکشیدن یا تشکر مردم پس از اینکه حقیقت را درک میکنند، قلبم را از شیرینیای شیرینتر از عسل سرشار میکند. این استاد هستند که افراد دارای رابطه تقدیری را بهسمت من میآورند. ایشان به تمرینکنندگان فرصت میدهند تا بنیانی از تقوا برای خود بنا کنند، اما کسی که واقعاً مردم را نجات میدهد، استاد بزرگ و نیکخواه هستند.
رهاکردن عقاید و تصورات بشری و گامبرداشتن در مسیر الهی
چند نفر از من پرسیدند: «هر روز چه ساعتی مغازه را باز میکنی؟» پاسخ میدهم: «ساعت مشخصی ندارد.» هر روز مغازه را دو ساعت دیرتر باز میکنم. اگرچه دیرتر باز میکنم، آنچه متعلق به من است قطعاً از دست نخواهد رفت، زیرا هرچه دارم هدیهای از دافاست.
گاهی وقتی وابستگیهای بشری ظاهر میشوند، به این فکر میکنم که برای کمک به تأمین مخارج خانواده، پول بیشتری به دست بیاورم. اگر مغازه را کمی زودتر باز کنم، میتوانم درآمد بیشتری داشته باشم. در چنین مواقعی، فای استاد در ذهنم ظاهر میشود. استاد بیان کردند: «روشنگری حقایق و نجات موجودات ذیشعور کارهایی هستند که باید به انجام برسانید. چیز دیگری برای شما وجود ندارد که به انجام برسانید. چیز دیگری در این دنیا نیست که نیاز باشد به انجام برسانید.» (آموزش فای ارائه شده در کنفرانس فای ۲۰۱۵ نیویورک) بلافاصله درک کردم و دیگر افکار بیهوده را به ذهنم راه ندادم. هنوز باید کار نجات مردم را بهخوبی انجام دهم.
یک بار کسی به من گفت: «میتوانی برایم کار کنی. روزی ۳۰۰ یوان به تو میدهم.» مؤدبانه پیشنهادش را رد کردم. درواقع نمیتوانم روزی ۳۰۰ یوان درآمد داشته باشم. توان انجام آن کار را دارم و از سختی و خستگی هم نمیترسم. به پولش هم نیاز دارم. شوهرم بیمه درمانی ندارد، بنابراین باید هزینه درمانش را از جیب خودمان بپردازیم. فرزندم دارد بزرگتر میشود، اما هنوز سر کار نرفته است. بااینحال، نمیخواهم وقت گرانبهایی را که میتوانم صرف نجات جان مردم کنم، هدر بدهم.
هنگام مطالعه فا، ژرفای دافا و روشنبینی حاصل از اصول آن، مانند آهنربا مرا به خود جذب میکرد و موجب تغییرات عظیمی در ذهن و بدنم میشد. یاد گرفتم به درون نگاه و خودم را تزکیه کنم. ازخودگذشتگی و نیکخواهی را در خود پرورش دادم و در فا رشد کردم. عمیقاً درک میکنم که رشد در فا و خوب انجامدادن سه کار، حقیقتاً مکمل یکدیگرند. روشنگری حقیقت و نجات موجودات ذیشعور، شیوه استاد برای آبدیدهکردن ما و رساندنمان به کمال است؛ همه نظم و ترتیبهای ایشان بهترین هستند.
قدردان نیکخواهی استاد خواهم بود و انتظارات ایشان را برآورده خواهم کرد. در فرصت اندکی که برایم باقی مانده است، فا را بهخوبی مطالعه میکنم، خودم را بهخوبی تزکیه میکنم و از هر فرصتی برای نجات موجودات ذیشعور استفاده میکنم. در مسیر بازگشت به خود حقیقی و اولیهام، موجودات ذیشعور بیشتری را بهسوی آینده هدایت خواهم کرد.
(مقاله منتخب برای بیستوسومین کنفرانس فای چین در وبسایت مینگهویی)
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.