(Minghui.org) تابستان سال ۱۹۹۵، با رؤیاهایی در قلب و کوله‌پشتی‌ای بر دوش، قدم به مدرسه‌ای در روستایی کوهستانی در کنار دریاچه‌ای گذاشتم و معلم زبان چینی شدم. درست در همان‌جا، با آسمان آبی و آب‌های زلال و شفافش، رؤیای معلم‌شدنم و پیوندم با دافا آغاز شد. همچنین در همان‌جا بود که گروهی از معلمان جوان، تمرین فالون دافا را آغاز کردند.

در ۲۲سالگی از دانشگاه فارغ‌التحصیل شدم و در تابستان سال ۱۹۹۵، محل کارم برای تدریس تعیین شد.

در ابتدا، ازطریق طرح پذیرش دانشجو با تعهد خدمت، وارد دانشگاه شده بودم. طبق شرایط این طرح، موظف بودم پس از فارغ‌التحصیلی، برای کار به یکی از مناطق روستایی شهرستان بازگردم. اما یکی از بستگان نزدیکم می‌خواست در نزدیکی خانواده بمانم و در شهر کار کنم. بنابراین، با استفاده از روابطش ترتیبی داد تا گواهی محل خدمتم را در میان گواهی‌های فارغ‌التحصیلانی قرار دهند که تعهدی برای بازگشت به مناطق تعیین‌شده نداشتند تا آن را مهر کنند و به این ترتیب بتوانم در شهر بمانم. اما مسئولان دو بار متوجه این موضوع شدند و مسئول مهرکردن گواهی‌ها دیگر جرئت نکرد این کار را تکرار کند.

پس از اینکه آن خویشاوند ماجرا را برایم تعریف کرد، گفتم: «بنده تدبیر می‌کند و خداوند تقدیر.» اندکی بعد گواهی تعیین محل خدمتم به شهرستان بازگردانده شد و پس از آن، سلسله‌ای از اتفاقات غیرمنتظره رخ داد.

برنامه‌ام این بود که در مدرسه‌ای تدریس کنم که معلم سابقم در آنجا کار می‌کرد، اما در میانه مراحل اداری، او به شهر مرکز شهرستان منتقل شد. چاره‌ای نداشتم جز اینکه به‌دنبال مدرسه دیگری بگردم. یکی از هم‌کلاسی‌های پدرم مدیر مدرسه‌ای بود که معلم زبان چینی آن به محل دیگری منتقل شده و جای خالی‌ای ایجاد شده بود. خوشبختانه توانستم آن موقعیت را به دست آورم. وقتی به آنجا رسیدم، معلوم شد که معلم سابقم برخلاف انتظار به شهر مرکز شهرستان منتقل نشده است. انگار رشته‌ای نامرئی همه‌چیز را هدایت و تنظیم می‌کرد و مرا به مکانی می‌رساند که قرار بود در آن باشم.

اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، درمی‌یابم که این نظم و ترتیب استاد بود! در همین مدرسه که در میان کوه‌هایی زیبا و آب‌هایی زلال قرار داشت، پیوندی مقدس با فالون دافا پیدا کردم.

چند تن از همکارانم، در یکی از شماره‌های مجله «چی‌گونگ و پزشکی»، مطلب کوتاهی درباره معرفی فالون دافا را خواندند و با آن آشنا شدند. این روش مردم را تشویق می‌کرد که با پیروی از اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری، خود را بهبود ببخشند. همکاران مزبور تمرین این روش را آغاز کردند.

یکی از همکارانم می‌دانست که به مطالعه علاقه دارم و کتاب جوآن فالون را به من پیشنهاد کرد. از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم! در دوران دانشگاه، اغلب درباره علت زندگی‌کردن و معنای زندگی تأمل می‌کردم. کتاب‌های فلسفی و آثار ادبی بسیاری خوانده بودم. این کتاب‌ها برای چند روز احساساتم را برمی‌انگیختند، اما اغلب پس از آن، مرا در سردرگمی رها می‌کردند. جوآن فالون عالی‌ترین حقایق را با ساده‌ترین زبان توضیح می‌داد. گویی پرده‌ای از برابر چشمانم کنار رفته بود؛ با خود می‌گفتم: «آه، پس باید این‌گونه زندگی کنیم! پس دلیل زندگی‌کردن ما این است! و باید پیوسته سطح معنوی خود را ارتقا دهیم و به خانه‌ شگفت‌انگیز و اصلی خود بازگردیم!»

همکاری که جوآن فالون را به من پیشنهاد کرده بود، بعدها شوهرم شد و ما پیوندی زیبا با یکدیگر برقرار کردیم.

در ماه مه۱۹۹۶ ازدواج کردیم و در ماه ژوئن، به دیدار والدینم رفتیم. یک نسخه از کتاب جوآن فالون را برای پدرم بردم. او همیشه به تزکیه علاقه‌مند بود. کتاب را در سه روز به پایان رساند و از آن زمان تاکنون به تمرین ادامه داده است.

اگرچه مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت، با دیدن اشتیاق پدرم تشویق شد و گوش‌دادن به فایل‌های صوتی سخنرانی‌های استاد و یادگیری تمرین‌ها را آغاز کرد. مادرم دچار سقط جنین دوقلو شده بود و در پی آن، مشکلات جسمی مزمنی پیدا کرده بود. دائماً درد داشت و به‌سختی می‌توانست از رختخواب بیرون بیاید. حتی در تابستان، کلاه ضخیم و لباس‌های پشمی می‌پوشید و با تغییر آب‌وهوا دچار سرگیجه می‌شد. اما پس از چند هفته انجام تمرین‌ها، درد و سرگیجه‌اش برطرف شد و توانست لباس‌های آستین‌کوتاه بپوشد. درمجموع ۱۰ نفر از اعضای خانواده‌ام تمرین‌کننده دافا شدند.

ماجرا‌های خانواده‌ام در سراسر روستای کوچک کوهستانی‌مان پیچید و بیش از ۴۰ نفر در روستای ما و ۵۰ نفر در روستای همسایه را ترغیب کرد که تمرین فالون دافا را آغاز کنند. آن‌ها زندگی خود را براساس اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری پیش می‌بردند و با صداقت با یکدیگر رفتار می‌کردند.

کلمات حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری در سراسر روستای کوچک کوهستانی‌مان طنین ‌انداخت و رحمت بی‌کران بودا کوه‌ها، مزارع و روستاها را فراگرفت!

سپاسگزارم، استاد!