(Minghui.org) من ۸۳ سال دارم و ۳۰ سال است که فالون دافا را تمرین می‌کنم. می‌خواهم تجربه‌های اخیرم در تزکیه را با شما به اشتراک بگذارم و آن‌ها را به استاد گزارش کنم.

در ماه مارس امسال، با اتوبوس به جایی رفتم تا حقیقت آزار و شکنجه را برای مردم روشن کنم. در ایستگاه اتوبوس، با خانم سالمندی صحبت کردم و حقایق درباره فالون دافا را برایش توضیح دادم. اتوبوس رسید، سوار شدم و کارت اتوبوسم را زدم. هم‌زمان دنبال آن خانم می‌گشتم، چون می‌خواستم کنارش بنشینم و به روشنگری حقیقت ادامه دهم. وقتی برگشتم، اتوبوس ناگهان به حرکت درآمد و من به جایی تکیه نداشتم. درنتیجه از پشت محکم به زمین افتادم. هنگام افتادن، احساس کردم جسم سختی زیر کمرم قرار دارد. آن‌قدر درد داشتم که به‌سختی می‌توانستم نفس بکشم. احساس می‌کردم کمرم شکسته است.

مسافران اتوبوس شوکه شده بودند. سه نفر تلاش کردند مرا بلند کنند، اما نتوانستند. به آن‌ها گفتم که حالم خوب است. با خودم فکر کردم که تمرین‌کننده هستم و استاد از من مراقبت می‌کنند. به‌آرامی بلند شدم و از همه به‌خاطر کمک و نگرانی‌شان تشکر کردم. راننده هیچ حرفی نزد و حتی به‌طرفم نیامد تا مطمئن شود که حالم خوب است. اما هیچ فکر منفی درباره او یا شکایتی از او نداشتم.

احساس کردم باید از اتوبوس پیاده شوم. خانمی که خودش هم قصد پیاده‌شدن داشت، کمکم کرد. گفت نگران است که نتوانم موقع راه رفتن تعادل داشته باشم. پس از پیاده‌شدن، از او تشکر کردم و گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. این پنجمین باری است که زمین می‌خورم. حالم خوب خواهد شد، چون استاد فالون دافا از من مراقبت می‌کنند. می‌خواهم چیزی به شما بگویم. فالون دافا اینجاست تا مردم را نجات دهد. آسمان ح.ک.چ را از بین خواهد برد. هرکسی به ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن پیوسته است، باید از آن‌ها خارج شود تا همدست جنایت‌های آن شناخته نشود. هیچ‌ چیزی مهم‌تر از حفظ سلامت و امنیت نیست. لطفاً این عبارات را به خاطر بسپارید: "فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است." ماجرای خودسوزی در میدان تیان‌آنمن صحنه‌سازی‌شده و دروغ بود.»

از او پرسیدم که آیا به سازمان‌های ح.ک.چ پیوسته است و پیشنهاد کردم که کمکش کنم از آن‌ها خارج شود. او موافقت کرد که با نام مستعار از ح.ک.چ خارج شود. به من گفت که مراقب خودم باشم. گفتم: «نگران نباشید. حالم خوب خواهد شد. استاد فالون دافا از من مراقبت می‌کنند.»

هنگام راه‌رفتن، پیوسته عبارات «فالون دافا خوب است» و «حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را تکرار می‌کردم. درد را نادیده گرفتم و نظم و ترتیبات نیروهای کهن را که قصد داشتند دوباره مرا به زمین بیندازند، به رسمیت نشناختم. این فکر را که باید به خانه برگردم رد کردم. برای روشنگری حقیقت و نجات مردم، از خانه بیرون آمده بودم. در قلبم به استاد گفتم: «متشکرم، استاد. می‌دانم که این اتفاق چیز خوبی است. استاد کمک کردند بخش بزرگی از کارمایم از بین برود. بهره زیادی بردم.»

درحالی‌که همچنان عبارات «فالون دافا خوب است» و «حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را تکرار می‌کردم، به بازار رفتم. با سه نفر برخورد کردم و حقیقت را برایشان روشن کردم. آن‌ها موافقت کردند از ح.ک.چ خارج شوند. به آن‌ها گفتم که عبارات «فالون دافا خوب است» و «حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را به خاطر بسپارند و با این کار مورد محافظت قرار خواهند گرفت. مقداری سبزی و میوه خریدم و به خانه برگشتم.

پس از رسیدن به خانه، دردم شدیدتر شد. واقعاً دلم می‌خواست دراز بکشم و استراحت کنم. اما با کمی تأمل، فکر کردم نمی‌توانم از نیروهای کهن پیروی کنم و دراز بکشم. کاپشن پَر و شلوار کثیفم را درآوردم و آن‌ها را شستم. سمت راست کمرم درد شدیدی داشت. نمی‌توانستم از دست راستم استفاده کنم، بنابراین با دست چپ لباس‌ها را شستم. تاندون پشت زانوی راستم نیز درد می‌کرد. هنگام شستن لباس‌ها خیلی درد داشتم، اما آن را نادیده گرفتم. سخن استاد درباره اینکه تحمل سختی و ازبین‌بردن کارما چیز خوبی است به یادم آمد.

پس از شستن لباس‌ها، ناهاری ساده خوردم و سپس تمرین‌ها را آغاز کردم. انجام هر حرکتی درد داشت، اما پایداری کردم. سخن استاد را به یاد آوردم: «سختی را همانند لذت درنظر بگیرید.» («آبدیده‌کردن اراده»، هنگ یین) پس از اتمام هر پنج مجموعه تمرین نشستم تا با هر دو پا در وضعیت لوتوس کامل، فا را مطالعه کنم. درد را نادیده گرفتم و به مطالعه فا ادامه دادم. آرام شدم و درباره آنچه اتفاق افتاده بود تأمل کردم. متوجه شدم که این اتفاق تصادفی نبوده است. احساس کردم شاید رنجش و کینه‌ام باعث این اتفاق شده باشد؛ بنابراین افکار درست فرستادم تا رنجش و عناصر شیطانی‌ای را که مرا مورد آزار و شکنجه قرار می‌دادند از بین ببرم. کارهایی را که باید انجام می‌دادم انجام دادم و این وضعیت را بیماری تلقی نکردم و در تخت دراز نکشیدم. به درد اهمیت ندادم. می‌دانستم که درد چیز خوبی است.

دو پسرم پس از اطلاع از زمین‌خوردنم می‌خواستند تصاویر دوربین ایستگاه اتوبوس را ببینند. آن‌ها می‌خواستند راننده را پاسخگو کنند. گفتم: «من با مردم عادی فرق دارم. تمرین‌کننده هستم. استاد از من مراقبت می‌کنند. حالم خوب است. این روزها پیدا کردن شغل دشوار است. اگر راننده شغلش را از دست بدهد، چگونه می‌تواند زندگی کند؟ باید از دیدگاه او به مسائل نگاه کنیم.» پسرم گفت: «خودت آسیب دیده‌ای، اما اول به فکر دیگرانی. پس چه کسی از دیدگاه تو به مسائل نگاه می‌کند؟» گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. استاد از من مراقبت می‌کنند. مشکلی برایم پیش نخواهد آمد. لازم نیست نگران باشید. خودم می‌توانم همه کارهایم را انجام دهم.» پسرانم دیگر چیزی نگفتند و اقدامی نکردند.

چند روز بعد دوباره برای روشنگری حقیقت از خانه بیرون رفتم. وقتی دیدم سالمندان سوار اتوبوس می‌شوند، به آن‌ها می‌گفتم که بنشینند یا جایی را محکم بگیرند تا مانند من زمین نخورند. برای افرادی که کنارم می‌نشستند تعریف می‌کردم که چگونه در اتوبوس زمین خوردم، اما از راننده نخواستم کاری برایم انجام دهد. بعضی‌ها درک نمی‌کردند چرا پس از زمین‌خوردن، از راننده کمک نخواستم. می‌گفتم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم. استاد ما از ما می‌خواهند انسان‌های خوبی باشیم و اول به دیگران فکر کنیم. راننده نمی‌توانست کاری برایم انجام دهد. من همچنان درد داشتم، اما پیدا کردن شغل آسان نیست. اگر راننده به‌دلیل اتفاقی که برای من افتاد شغلش را از دست می‌داد، چگونه می‌توانست زندگی کند؟ برایش دردسر درست نکردم. ما فالون دافا را تمرین می‌کنیم تا انسان‌های خوبی شویم و اول به دیگران فکر کنیم. من پنج بار زمین خورده‌ام. استاد از من مراقبت می‌کنند. حالم خوب است.» مردم اطرافم می‌گفتند فالون دافا معجزه‌آساست.

تزکیه هر فکر

من سه پسر دارم و هر کدام آپارتمان خودشان را دارند. من تنها زندگی می‌کنم. پسر بزرگ و پسر کوچکم اغلب به دیدنم می‌آیند و برایم وسایلی می‌خرند. پسر دومم به‌ندرت با من تماس می‌گیرد. امسال وقتی جراحی کرد، به دیدنش رفتم و چیزی برایش خریدم. من مادرش هستم و انتظاری از او ندارم. احساس کردم حتی اگر به دیدنم نیاید، وظیفه من است که به دیدنش بروم.

یک روز صبح مشغول انجام تمرین‌ها بودم که تلفنم زنگ خورد. پسر دومم بود. با خودم فکر کردم که چرا تماس گرفته است، درحالی‌که حتی در تعطیلات هم نه با من تماس می‌گرفت و نه به دیدنم می‌آمد. از او رنجش به دل داشتم و به تلفنش جواب ندادم. به انجام تمرین‌ها ادامه دادم، اما احساس کردم نگرشم درست نیست و مانند فردی عادی رفتار کرده‌ام. این ناشی از وابستگی‌ام به رقابت‌جویی و احساس ناآرامی در قلبم بود. من تمرین‌کننده فالون دافا هستم و باید مطابق اصول دافا رفتار کنم. باید نیک‌خواهی را تزکیه کنم. باید وابستگی‌هایم را رها کنم و با همه خوب باشم.

باید به سخنان استاد گوش دهم و هرگاه مسئله‌ای پیش می‌آید، خودم را تزکیه کنم. باید هر فکر و عملم را با اصول فا بسنجم. اگر مانند فردی عادی رفتار می‌کردم، مطابق اصول دافا عمل نکرده بودم.

صبح روز بعد، پسر دومم دوباره تماس گرفت. این بار بدون لحظه‌ای تردید به تلفن جواب دادم. با آرامش با او صحبت کردم و گفت‌وگوی ما با خنده و خوشحالی همراه بود. رابطه‌مان دوباره خوب شد.

اصلاح فا با سرعت پیش می‌رود و زمان می‌گذرد. تمرین‌کنندگان باید سه کار را به‌خوبی انجام دهند و هر روز به خانواده‌هایشان نیز رسیدگی کنند. باید از هر دقیقه، برای تزکیه خودم استفاده کنم، هر فکرم را با فا بسنجم، وابستگی‌هایم را رها کنم، به دافا اعتبار ببخشم و تعداد بیشتری از موجودات ذی‌شعور را نجات دهم.

بخشش و بردباری در برابر همسایگانم

همسایه‌ام زنی بیوه بود که حدود 60 سال داشت. او بسیار خودخواه و عجیب‌وغریب بود. چند سال پیش در خانه‌ام، کولر گازی نصب کردم. در ساختمان ما، همه خانواده‌ها موتور کولر گازی‌ خود را زیر پنجره خود و در داخل راهرو نصب کرده بودند. من نیز آن را به همین شکل نصب کردم. او ناراضی بود، چون می‌گفت صدایش آزاردهنده است؛ بنابراین سرم فریاد کشید.

وقتی پسر بزرگم به دیدنم آمد، همسایه‌ام از او خواست که موتور کولر را از آنجا بردارد. وقتی پسرم نپذیرفت، با صدای بلند بر سر او فریاد زد و به‌شدت به او ناسزا گفت. آن‌ها با هم مشاجره کردند. وقتی نتوانست به هدفش برسد، به داخل آپارتمانم هجوم آورد، میز غذاخوری‌ام را واژگون کرد و مرا به زمین هل داد. انتظار چنین رفتاری را نداشتم و محکم روی زمین افتادم. آن‌قدر درد داشتم که به‌سختی می‌توانستم نفس بکشم. صورتم از شدت درد، درهم رفته بود. پسرم می‌خواست او را بزند، اما وقتی مانعش شدم، همسایه‌ام همان‌طور که ناسزا می‌گفت رفت.

پسرم از او به پلیس شکایت کرد. مأمور پلیس آمد و میز واژگون‌شده و وسایل شکسته را دید. متوجه شد که درد دارم و رنگ از صورتم ‌پریده است، و پرسید که آیا حالم خوب است. پلیس به همسایه گفت که درخواستش از ما، برای برداشتن موتور کولر، غیرمنطقی است. او با مأمور پلیس مشاجره کرد و به او ناسزا گفت. مأمور عصبانی شد و به او گفت که اگر نمی‌خواهد آنجا زندگی کند، می‌تواند از آنجا نقل‌مکان کند. همسایه‌ام وقتی دید هیچ ‌کسی با او موافق نیست، شروع به فریادزدن کرد و در خانه‌اش نیز همچنان فریاد می‌کشید. این اتفاق را به دل نگرفتم و آرامشم را حفظ کردم.

ازآنجاکه همسایه گفته بود صدای موتور کولر خوابش را مختل می‌کند، می‌دانستم که باید شرایط او را نیز در نظر بگیرم. او زنی بیوه بود و زندگی برایش آسان نبود. از اینکه با من بدرفتاری کرده بود ناراحت نبودم. باید به سخنان استاد گوش می‌دادم. پسرم را درگیر نکردم. از تعمیرکاری خواستم که موتور کولر را جابه‌جا کند و او آن را به بیرون از راهرو منتقل کرد. تعمیرکار گفت که نصب موتور کولر به آن شکل معمول نیست. سپس به دیدن همسایه رفتم و به او گفتم که موتور کولر را به بیرون منتقل کرده‌ام تا بتواند راحت بخوابد.

مطابق اصول دافا رفتار کردم. «شما درعوضِ آن، او را نزده و به او دشنام ندادید.» (سخنرانی در کنفرانس سیدنی) بردباری را در پیش گرفتم و اول به دیگران فکر کردم. فالون دافا مرا تغییر داده است. در طول این سال‌ها، درحالی‌که فا را بیشتر مطالعه و خودم را تزکیه کرده‌ام، تحت هدایت اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری، از اساس تغییر کرده‌ام، وابستگی‌هایم را رها کرده‌ام، از ذهنیت بشری فاصله گرفته‌ام و در مسیر الهی برای بازگشت به خودِ اصلی‌ام گام برداشته‌ام.

سپاسگزارم، استاد! سپاسگزارم، هم‌تمرین‌کنندگان!

(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی)