(Minghui.org) درود استاد! درود هم‌تمرین‌کنندگان!

وقتی اطلاعیه «فراخوان ارسال مقاله برای بیست‌وسومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی» را دیدم، هیجان‌زده و مشتاق شدم. مایلم برایتان تعریف کنم که چگونه تزکیه را آغاز کردم و برخی از تجربیات تزکیه‌ام را با شما در میان بگذارم. امیدوارم از سایر تمرین‌کنندگان بیاموزم تا همگی بتوانیم با هم در تزکیه، کوشا باشیم.

عهد بستن برای تزکیه

پدربزرگ و مادربزرگم، مادرم و خانواده خاله سومم همگی فالون دافا را تمرین می‌کنند. در کودکی، اغلب می‌دیدم که با هم فا را مطالعه می‌کنند، تمرین‌ها را انجام می‌دهند و افکار درست می‌فرستند. مادرم اغلب من و خواهر کوچکم را به محوطه یک دانشگاه می‌برد تا مطالب اطلاع‌رسانی درباره فالون دافا را توزیع کنیم. در راه مهدکودک، مادرم اغلب بخشی از آموزه‌های استاد را از بر می‌خواند:

«فا را مطالعه کنید، فا را کسب کنید،
بر چگونگی مطالعه و تزکیۀ خود تمرکز کنید،
تک‌تک کارها را با فا بسنجید،
فقط این‌گونه عمل کردن،‌ تزکیۀ واقعی است.» («تزکیه راسخ»، هنگ یین)

من و خواهرم نیز به‌طور طبیعی یاد گرفتیم آن را از بر بخوانیم. در مهدکودک، اغلب می‌گفتم: «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است.» پدربزرگ و مادربزرگم نیز حقایق فالون دافا را برای مربیان مهدکودکم توضیح دادند.

اما در کودکی، خیلی به بازی علاقه داشتم و عادت‌های بد زیادی داشتم. برای مثال، ناشکیبا بودم و حس رقابت‌جویی شدیدی داشتم. وقتی ده‌ساله بودم، یک روز کوچک‌ترین خاله‌ام من، خاله دومم و پسرخاله‌ام را با ماشین به خانه پدربزرگ و مادربزرگم می‌برد. چون معمولاً پس از پارک کردن ماشین، پسرخاله‌ام زودتر در را باز می‌کرد، با خودم گفتم که نباید بگذارم از من ببرد. پیش از اینکه ماشین کاملاً متوقف شود، با عجله در را باز کردم. کوچک‌ترین خاله‌ام خیلی عصبانی شد. به‌تندی سرزنشم کرد و دستش را به‌طرف در برد تا مرا تنبیه کند. احساس کردم نیازی به این‌همه تندی نیست، بنابراین با عصبانیت بطری دمنوشی را که در دست داشتم به‌طرفش پرت کردم.

ناگهان نفسم بند آمد. خاله کوچکم که حالا به‌خاطر پرت کردن بطری به‌طرفش عصبانی‌تر شده بود، مرا گرفت و به‌سمت خانه پدربزرگ و مادربزرگم کشاند. درست وقتی به ساختمان رسیدیم، مادرم را دیدیم. وقتی دید چقدر حالم بد است، شروع به گفتن این عبارات کرد: «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» و مرا بغل کرد و به آپارتمان پدربزرگ و مادربزرگم برد. همه بزرگ‌ترها به‌خاطر وضعیتم نگران شدند و خاله کوچکم که حالا ترسیده بود، پیشنهاد داد مرا به بیمارستان ببرند.

پدربزرگ و مادربزرگم از استاد خواستند مرا نجات دهند. در راه بیمارستان، من و مادرم پیوسته می‌گفتیم: «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است.» در آن لحظه، فکری به ذهنم آمد: «استاد، لطفاً نجاتم دهید! اگر خوب شوم، حتماً فالون دافا را تمرین خواهم کرد.»

خوابم برد. وقتی بیدار شدم، کاملاً خوب شده بودم. به ورودی بیمارستان رسیدیم، اما به‌جای اینکه وارد شویم، برگشتیم و به خانه رفتیم.

تمرین را آغاز کردم

پس از این تجربه، تصمیم گرفتم به‌طور حقیقی فالون دافا را تمرین کنم و از مادرم خواستم تمرین‌ها را به من یاد بدهد. اولین بار که مدیتیشن کردم، ۵۹ دقیقه در وضعیت لوتوس نشستم و درد شدیدی را تحمل کردم. اما بعد پایم سُر خورد و پایین افتاد. آن‌قدر ناراحت شدم که زیر گریه زدم. بار دوم نیز همین اتفاق افتاد و دوباره گریه کردم. سرانجام بار سوم موفق شدم! بسیار خوشحال شدم و تصمیم گرفتم هر روز هر پنج تمرین را انجام دهم.

از بستگان تمرین‌کننده‌ام یاد می‌گرفتم و خودم را با آن‌ها مقایسه می‌کردم. خاله سومم که او نیز تمرین‌کننده است، تشویقم می‌کرد درباره دافا و هنگ ‌یین را از بر کنم و هنگام خواندن جوآن فالون، برای خواندن حروفی که نمی‌شناختم کمکم می‌کرد. همراه پدربزرگ و مادربزرگم سه کار را انجام می‌دادم و همراه پسرخاله‌ام هنگ‌ یین را از بر می‌کردم و ازبرخوانی یکدیگر را بررسی می‌کردیم. زندگی‌ام سرشار از شادی و روحیه‌ای مثبت شد.

دوران دبستان

پس از اینکه تمرین را آغاز کردم، هر روز وقتی از مدرسه به خانه برمی‌گشتم، اولین کاری که انجام می‌دادم تمام کردن تکالیفم بود. همیشه سعی می‌کردم تکالیفم را زود تمام کنم تا وقت بیشتری برای مطالعه فا و انجام تمرین‌ها داشته باشم. همچنین مراقب بودم که افکار درست را سر وقت بفرستم. اگر معلمی کلاس را دیر تمام می‌کرد و ما را پس از ساعت تعطیلی، در مدرسه نگه می‌داشت، با عجله به خانه می‌رفتم تا زمان تعیین‌شده برای فرستادن افکار درست را از دست ندهم.

هر روز صبح، رأس ساعت ۶ برای فرستادن افکار درست بیدار می‌شدم. حتی به ساعت زنگ‌دار هم نیازی نداشتم. درست در لحظه‌ای که زمان شروع است، خودبه‌خود بیدار می‌شدم. معتقدم استاد کمکم می‌کردند تا بتوانم درست سر وقت در فرستادن افکار درست شرکت کنم. پس از آن، تمرین‌ها را انجام می‌دادم.

وقتی به مدرسه می‌رسیدم، بلافاصله تکالیفم را تحویل می‌دادم. هنگام امتحان، معیار سخت‌گیرانه‌ای برای خودم داشتم: هرگز به برگه دیگران نگاه نمی‌کردم و چه پاسخ‌ها را می‌دانستم و چه نمی‌دانستم، خودم به سؤال‌ها پاسخ می‌دادم. همچنین مشتاق کمک به دیگران بودم؛ برای مثال، اغلب داوطلبانه مسائل ریاضی را برای هم‌کلاسی‌هایی که در حل آن‌ها مشکل داشتند توضیح می‌دادم. در مدرسه، هرگاه هم‌کلاسی‌ای به کمک نیاز داشت، چه برای کارهای کلاس، چه نظافت و چه انجام خرده‌کارها، همیشه آماده کمک بودم. آن پسربچه‌ای که قبلاً تکالیفش را انجام نمی‌داد، در امتحان‌ها تقلب می‌کرد و به معلمان و بزرگ‌ترهایش احترام نمی‌گذاشت، واقعاً دیگر به گذشته تعلق داشت.

غلبه بر موانع در روشنگری حقیقت برای هم‌کلاسی‌ها

از هر فرصت فراغتی برای فعالیت‌های مرتبط با دافا استفاده می‌کردم. چه در راه مدرسه، چه هنگام زنگ تفریح و چه در مسیر بازگشت به خانه، فا را در ذهنم از بر می‌خواندم. همچنین به‌دنبال هر فرصتی برای نجات مردم بودم. یک روز یکی از هم‌کلاسی‌هایم به نام آلبرت سردرد داشت. به او گفتم: «بگو فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است، آن‌وقت حالت بهتر می‌شود.» او این عبارات را گفت و سردردش واقعاً برطرف شد؛ خیلی خوشحال بود. همچنین به او گفتم: «دستمال‌گردن قرمز نبند. پیشگامان جوان سازمان خوبی نیست. باید از آن خارج شوی.» او موافقت کرد.

آن روز بعدازظهر با خوشحالی یک نسخه از جوآن فالون و چند نشان یادبود حاوی اطلاعات درباره دافا را در کیف مدرسه‌ام گذاشتم. وقتی به مدرسه رسیدم، تعدادی از این یادبودها را به هم‌کلاسی‌هایم دادم. معلم مسئول کلاسم مرا به دفترش فراخواند. ترسیده بودم و احساس می‌کردم قرار است اتفاق بدی بیفتد.

او پرسید: «آیا کسی در خانواده‌ات یا از آشنایانت، فالون دافا را تمرین می‌کند؟» به او اعتماد کردم و حقیقت را گفتم. آن زمان، در روشنگری حقیقت تجربه کافی نداشتم و نمی‌دانستم در شرایطی که آزار و شکنجه همچنان ادامه دارد، نباید هویت هم‌تمرین‌کنندگان را فاش کرد. ساده‌لوحانه فکر می‌کردم با گفتن این موضوع به او، درحال روشنگری حقیقت هستم. او تصمیم گرفت با والدینم تماس بگیرد. پدرم از روی ترس، مرا از تمرین فالون دافا منع کرد. معلم با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. وقتی او از موضوع باخبر شد، به پدرم گفت و پدرم مرا از صحبت درباره دافا در مدرسه منع کرد.

دوران راهنمایی

وقتی تازه وارد دوره راهنمایی شده بودم، با قاطعیت به خودم یادآوری می‌کردم که مأموریت دارم در نجات موجودات ذی‌شعور به استاد کمک کنم. تصمیم گرفتم هر روز یک نفر را نجات دهم که در طول یک سال، ۳۶۵ نفر می‌شد. با خواندن نُه شرح و تفسیر درباره حزب کمونیست و هدف نهایی کمونیسم و نیز بروشورهای اطلاع‌رسانی گوناگون، به‌تدریج اطلاعات کافی به دست آوردم تا هنگام روشنگری حقیقت برای مردم، از آن‌ها استفاده کنم. در سال اول راهنمایی، موفق شدم یک دانش‌آموز کلاس‌پنجم را متقاعد کنم که از پیشگامان جوان خارج شود. او با خوشحالی از من تشکر کرد و من هم خیلی خوشحال شدم.

شب‌ها پس از تمام کردن تکالیفم، گاهی فرصتی پیدا می‌کردم تا برای نجات مردم، به یک میدان عمومی بروم. در راه، افکار درست می‌فرستادم و از استاد می‌خواستم افرادِ دارای رابطه تقدیری را سر راهم قرار دهند و عوامل شیطانیِ پشت آن‌ها را از بین ببرند. معمولاً بیشتر با دانش‌آموزان هم‌سن‌وسال خودم صحبت می‌کردم. اگر در میدانی، کسی را پیدا نمی‌کردم، به میدان دیگری می‌رفتم.

با بسکتبال بازی کردن با دیگران، سر صحبت را باز می‌کردم و سپس بحث را به‌سمت دافا می‌بردم. برای مثال، ممکن بود به آن‌ها بگویم: «وقتی سر امتحان به سؤالی برمی‌خورم که نمی‌دانم چطور به آن پاسخ بدهم، فقط می‌گویم: "فالون دافا خوب است؛ حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است" و ناگهان می‌فهمم که چه بنویسم.»

گرچه نتوانستم کاملاً به هدف «نجات یک نفر در روز» برسم، از کسی که واقعاً نمی‌دانست چگونه حقیقت را روشن کند، به کسی تبدیل شده‌ام که به‌تدریج این کار را یاد گرفته است و در این مسیر، تجربه زیادی کسب کرده‌ام. در نجات مردم، پیشرفت چشمگیری کرده‌ام و دیدن قدردانی کسانی که حقیقت را درک کرده‌اند، برایم بسیار دلگرم‌کننده است.

والدینم دوباره به مدرسه احضار می‌شوند

وقتی تازه وارد دبیرستان شده بودم، به‌عنوان مبصر کلاس انتخاب شدم. با جدیت درس می‌خواندم و در امتحان‌ها، رتبه اول کلاس را کسب می‌کردم؛ موفقیتی که تحسین همه را برانگیخته بود.

در نیمسال دوم سال اول دبیرستان، معلم درس سیاست در کلاس، موضوع دین را مطرح کرد و به دافا افترا زد. دستم را بالا بردم، ایستادم و با صراحت گفتم: «تمام دنیا می‌دانند که فالون دافا خوب است.» ماهیت شیطانی حزب کمونیست چین را افشا کردم، از پیروی مارکس از شیطان گرفته تا سابقه طولانی جنایت‌های ح.ک.چ پس از به‌دست گرفتن قدرت، ازجمله اصلاحات ارضی، کمپین‌های سیاسی «سه ضد» و «پنج ضد»، کمپین ضد راست‌گرایان، انقلاب فرهنگی و کشتار چهارم ژوئن. اشاره کردم که حزب کمونیست ۸۰میلیون چینی را کشته است و اکنون فالون دافا را تحت آزار و شکنجه قرار می‌دهد.

بار دیگر والدینم به مدرسه احضار شدند. از پدرم خواستم که همراهم بیاید تا حقیقت را برای معلمان روشن کنیم، اما او ترسید و نیامد، بنابراین تنها به دفتر رفتم. معاون مدرسه و چند مسئول بخش منتظر بودند. معاون پرسید: «چرا واکسن نزده‌ای؟» و با اصرار خواست بداند که آیا من و والدینم فالون دافا را تمرین می‌کنیم یا نه. توانستم با بهانه‌ای از پاسخ دادن به سؤال اول طفره بروم و از پاسخ دادن به سؤال دوم هم خودداری کردم.

گریه‌ام گرفت و گفتم: «چرا طوری با من رفتار می‌کنید که انگار دانش‌آموز بد یا دردسرسازی هستم که دعوا راه می‌اندازد؟» یکی از مسئولان بخش، مرا به نقض قانون امنیت ملی متهم کرد و معاون که به‌شدت عصبانی شده بود، نزدیک بود مرا کتک بزند. وقتی اعلام کردم که از سِمت مبصری کلاس استعفا می‌دهم، حتی از من تعریف کرد و اذعان کرد که برای کلاس زحمت کشیده‌ام. درخواست کردم اجازه دهد در کلاس‌های معلم سیاست شرکت نکنم. او نپذیرفت، اما من دیگر در آن کلاس‌ها حاضر نشدم. این ماجرا بدون هیچ‌گونه آسیب جدی سپری شد. می‌دانستم که استاد بار دیگر از من محافظت کرده‌اند.

بعدها متوجه شدم تصمیمم برای نرفتن به کلاس سیاست، خودخواهانه بوده است؛ با غیبت در کلاس، فرصت جلوگیری از دروغ‌پراکنی معلم را از دست داده و هم‌کلاسی‌های بی‌گناهم را در معرض آن القائات رها کرده بودم.

پس از این ماجرا، هم‌کلاسی‌هایی که قبلاً در حضورم از دافا بد می‌گفتند، کمتر چنین رفتاری می‌کردند و عوامل شیطانی در محیطم به‌طور چشمگیری کاهش یافتند. چون از دافا دفاع کردم، با کمک استاد شرایطم بهتر شد. در تزکیه کوشاتر شدم و هر روز تمام تلاشم را می‌کردم تا سه کار را به‌خوبی انجام دهم. زندگی‌ام پربار و شاد شد. وقتی در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کردم، در یکی از دانشگاه‌های دولتی منطقه خودمان پذیرفته شدم.

کار کردن برای تأمین شهریه دانشگاه

گرچه در دانشگاه پذیرفته شده بودم، پولی برای پرداخت شهریه نداشتم. شهریه ۶۰۰۰ یوان (۹۰۱ دلار آمریکا) بود که برای خانواده‌ام هزینه سنگینی محسوب می‌شد. والدینم سعی کردند مرا از ادامه تحصیل منصرف کنند؛ می‌خواستند به‌جای آن کار کنم و پول دربیاورم. تلاش کردم با پیدا کردن کاری تابستانی، خودم شهریه‌ام را تأمین کنم. صرفاً پیدا کردن کار چند روز طول کشید. چون اسکوتر برقی نداشتیم و درنتیجه نمی‌توانستم پیک غذا شوم، درنهایت در آشپزخانه یک رستوران زنجیره‌ای، مشغول به کار شدم.

چون سرعتم در کار خیلی پایین بود و نیز به این دلیل که به برخی مشکلات مربوط به صداقت شرکت اشاره کردم، پس از فقط 15 روز اخراجم کردند و تنها ۱۰۰۰ یوان (۱۵۰ دلار آمریکا) گرفتم. بازاریابی تلفنی برای یک شرکت وام‌دهی و فروش محصولات شوینده را هم امتحان کردم، اما هر دو کار به‌دلایل مختلف ناموفق بودند. نه‌تنها نتوانستم پول کافی برای شهریه‌ام به دست بیاورم، بلکه وقت زیادی را هم از دست دادم.

شهریه دانشگاه من به‌سختی فراهم شد؛ خاله سومم، خاله بزرگم و مادرم هر کدام سهم برابری پرداخت کردند. هزینه‌های زندگی‌ام نیز با پولی تأمین شد که مادرم از همکارانش قرض می‌گرفت. لپ‌تاپم هدیه پسرخاله‌ام بود که او نیز تمرین‌کننده است. عمیقاً از نظم و ترتیبات نیک‌خواهانه استاد سپاسگزارم و از بستگانم، بابت فداکاری‌ها و حمایتشان متشکرم.

باید در تزکیه کوشاتر باشم تا استاد را ناامید نکنم. نباید دوران دانشگاه را بی‌هدف بگذرانم یا وقتم را تلف کنم. باید قدر تمام آنچه را که به من داده شده است بدانم و سخت تلاش کنم تا در آینده، محبت بستگانم را جبران کنم.

پایداری در انجام تمرین‌ها، مطالعه فا و خواندن مطالب مینگهویی

پیش از ورود به دانشگاه، نگران بودم که نتوانم تمرین‌های ایستاده را انجام دهم. حتی از ترس اینکه دیگر نتوانم هر روز هر پنج تمرین را به‌طور کامل انجام دهم، گریه کردم. در سال اول دانشگاه، خانه‌ام ۱۵ کیلومتر با دانشگاه فاصله داشت. هر روز، پس از انجام یک ساعت مدیتیشن نشسته در خوابگاه، با یک دوچرخه برقی اشتراکی به خانه می‌رفتم تا تمرین‌های ایستاده را انجام دهم و سپس به خوابگاه برمی‌گشتم.

فقط برای اینکه بتوانم هر پنج تمرین را کامل انجام دهم، دو ساعت در رفت‌وآمد بودم. ابتدا از کند بودن دوچرخه برقی اشتراکی گله می‌کردم؛ اما وقتی متوجه شدم پسرخاله‌ام با ماشین، مسیر دانشگاه تا خانه‌مان را در ۴۰ تا ۵۰ دقیقه طی می‌کند، فهمیدم که دوچرخه درواقع خیلی هم سریع است.

فا را با جدیت مطالعه می‌کردم و هر روز، بدون وقفه، ده‌ها صفحه می‌خواندم. همچنین مرتب به وب‌سایت مینگهویی سر می‌زدم. پسرخاله‌ام که او نیز هم‌تمرین‌کننده است، با هدیه دادن یک تبلت حاوی نسخه‌های الکترونیکی کتاب‌های دافا و یک فلش حاوی نرم‌افزار عبور از سانسور اینترنت، این امکان را برایم فراهم کرده بود. آن دوران خسته‌کننده بود، اما واقعاً احساس شادی می‌کردم.

مدت زیادی نگذشت که متوجه شدم اتاق کنارِ اتاقم خالی است. از آن فضای خالی برای انجام تمرین‌های ایستاده استفاده کردم و برای مدیتیشن، روی تختم، پشت پرده‌ای که نصب کرده بودم، می‌نشستم. به این ترتیب، وقت زیادی صرفه‌جویی می‌شد و می‌توانستم انرژی بیشتری را صرف درس‌ها و فعالیت‌های دافا کنم. می‌دانم که استاد همه‌چیز را نظم و ترتیب داده بودند. از استاد بزرگمان عمیقاً سپاسگزارم!

سال دوم دانشگاه

در سال دوم، به پردیس دیگری منتقل شدیم. دیگر نمی‌توانستم هر روز به خانه برگردم و اتاق خالی‌ای هم در خوابگاه نبود که بتوانم تمرین‌های ایستاده را در آن انجام دهم. بااین‌حال، هر روز مدیتیشن می‌کردم. در خوابگاه جدید، با جدیت درس می‌خواندم و همیشه آماده کمک به دیگران بودم؛ برای مثال، در جابه‌جایی وسایل هم‌اتاقی‌هایم کمکشان می‌کردم و برای تخت‌هایشان میله پرده نصب می‌کردم. هر روز، کمی پس از ساعت ۴ صبح بیدار می‌شدم، مدیتیشن می‌کردم، افکار درست می‌فرستادم و سپس درس خواندن را شروع می‌کردم.

یکی از هم‌اتاقی‌هایم، مشغول نوشتن درخواست عضویت در لیگ جوان کمونیست بود. معلوم بود که خیلی خسته است و هنگام نوشتن مدام ناسزا می‌گفت. از نیمه‌شب و زمان فرستادن افکار درست گذشته بود و احساس کردم این فرصتی برای نجات یک نفر است. گفتم: «توصیه می‌کنم عضو لیگ جوانان نشوی.» پرسید: «چرا؟»

توضیح دادم: «لیگ جوانان کمونیست، یکی از سازمان‌های ح.ک.چ است. بنیان‌گذار فکری حزب کمونیست، کارل مارکس است که شیطان را می‌پرستید. ح.ک.چ از زمان به‌دست گرفتن قدرت، کمپین‌هایی مانند اصلاحات ارضی، جنبش‌های سه ضد و پنج ضد، کمپین ضد راست‌گرایان و انقلاب فرهنگی را به راه انداخته و مرتکب کشتار چهارم ژوئن در میدان تیان‌آنمن شده است. ح.ک.چ بیش از ۸۰میلیون چینی را کشته است. اکنون نیز فالون دافا را تحت آزار و شکنجه قرار می‌دهد و حتی اعضای بدن تمرین‌کنندگان را درحالی‌که زنده هستند برداشت می‌کند. این حزب شرارت‌های بی‌شماری مرتکب شده است. اگر عضو این سازمان باشی، وقتی آسمان ح.ک.چ را نابود کند، تو هم به سرنوشت آن دچار خواهی شد.» همچنین از مزایای فالون دافا گفتم و تشویقش کردم که عبارات «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است» را در قلبش نگه دارد تا برایش آرامش و سلامتی به ارمغان بیاورد.

هنگام صحبت من، سایر هم‌اتاقی‌ها دورم جمع شدند تا گوش دهند. گفتند دنیای کاملاً تازه‌ای را به رویشان گشوده‌ام و خواستند که به صحبتم ادامه دهم. توضیح دادم که دو هدف اصلی دارم: «اول، می‌خواهم به یاد داشته باشید که "فالون دافا خوب است" و "حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری خوب است." دوم، لطفاً از حزب کمونیست، لیگ جوانان کمونیست و پیشگامان جوان خارج شوید.» برایشان سؤال بود که چرا باید خارج شوند و می‌پرسیدند: «چطور خارج شویم؟ تو این‌ها را از کجا می‌دانی؟ این اطلاعات را از کجا آورده‌ای؟ ما که آدم‌های بدی نیستیم، چرا باید خارج شویم؟»

گفتم: «این اطلاعات را با عبور از فیلترینگ اینترنت به دست آورده‌ام و می‌توانم برای خروج کمکتان کنم. دقیقاً به این دلیل که آدم‌های بدی نیستید، باید خارج شوید.» درباره روش عبور از فیلترینگ، مستقیماً چیزی به آن‌ها نگفتم؛ درعوض، تشویقشان کردم خودشان درباره آن تحقیق کنند. نرم‌افزار عبور از فیلترینگ را پسرخاله‌ام برایم نصب کرده بود و آن زمان نمی‌دانستم چگونه آن را به‌طور امن در اختیار دیگران بگذارم.

کلاس اندیشه‌های مائو

مدتی بعد، در کلاس اندیشه‌های مائو زدونگ، استاد درس ناگهان موضوع فالون دافا را مطرح کرد. متوجه شدم اسلایدهای پاورپوینتش حاوی مطالبی افترا‌آمیز علیه فالون دافا است. معمولاً در انتهای کلاس می‌نشینم، اما آن روز به‌طور اتفاقی جلو نشسته بودم. از استاد خواستم افکار درستم را تقویت کنند و مصمم شدم حقیقت را روشن کنم. دستم را بالا بردم، ایستادم و گفتم: «استاد، فالون دافا فرقه نیست. اصول بنیادین آن حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری است؛ علاوه‌براین، کشتن و خودکشی را اکیداً ممنوع می‌کند.» پرسید: «از کجا می‌دانی؟» پاسخ دادم: «از دو راه فهمیده‌ام: عبور از فیلترینگ اینترنت و دیدن پیام‌هایی که روی اسکناس‌های مورداستفاده‌ام نوشته شده‌اند.»

سپس به چند نکته حقوقی اشاره کردم: در سند «گونگ تونگ زی [۲۰۰۰] شماره ۳۹» که دفترکل کمیته مرکزی حزب کمونیست چین، دفترکل شورای کشور و وزارت امنیت عمومی به‌طور مشترک صادر کرده‌اند، نام فالون گونگ در میان ۱۴ گروهی که به‌عنوان فرقه اعلام شده‌اند، نیست. همچنین به اصل ۳۶ قانون اساسی اشاره کردم که آزادی عقیده شهروندان را تضمین می‌کند و ماده ۹۸ قانون قانون‌گذاری را یادآور شدم که برتری قانون اساسی را مقرر می‌دارد و ایجاب می‌کند همه قوانین و مقررات محلی با آن مطابقت داشته باشند.

اما استاد همچنان به ارائه دروغ «خودسوزی تیان‌آنمن» ادامه داد. مضطرب بودم و نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. وقتی دانشجوی دیگری دستش را بالا برد، ایستاد و او را به چالش کشید، خیالم کمی آسوده شد. آن دانشجو پرسید: «از کجا می‌دانید آنچه پس از عبور از سانسور اینترنت می‌بینید، درست است یا نادرست؟» من هم بلافاصله ایستادم و گفتم: «با عبور از فیلترینگ توانسته‌ام جوآن فالون، کتاب اصلی فالون دافا، را بخوانم. در این کتاب بارها تأکید شده است که نباید موجودی را کُشت؛ همچنین آمده است که هر کسی از الزامات فالون دافا پیروی نکند، نمی‌توان او را تمرین‌کننده حقیقی دانست.»

درحالی‌که استاد درس به نمایش اسلایدها ادامه می‌داد و همچنان بر «خودسوزی تیان‌آنمن» تمرکز داشت، گفتم: «ببینید، اگر واقعاً خودسوزی بود، چرا موهای افراد در عکس‌ها کاملاً سالم مانده است؟ و چرا بطری پلاستیکی که ظاهراً حاوی بنزین بوده، در آن آتش شدید، حتی تغییر شکل هم نداده است؟» درواقع در اسلایدها، بطری پلاستیکی‌ای نبود، اما در آن شرایط اضطراری، صرفاً آنچه را می‌دانستم بیان کردم. وقتی دیدم قصد ندارد دست بردارد، دوباره ایستادم و گفتم: «استاد، اگر همچنان دروغ‌های حزب کمونیست را پخش کنید، آیا دانشجویانتان را گمراه نمی‌کنید؟»

سپس دست برداشت. همچنان ایستاده بودم و چند ثانیه بعد، کلاس تمام شد.

پس از کلاس، استاد با من صحبت کرد و سعی داشت بفهمد که آیا یک تمرین‌کننده دافا این مطالب را به من گفته است. در ادامه، به جنبه‌های مشکوک متعدد ماجرای صحنه‌سازی‌شده «خودسوزی میدان تیان‌آنمن» اشاره کردم: بدن وانگ جیندونگ سوخته و سیاه شده بود، اما موهایش سالم مانده بود؛ بطری پلاستیکی که بین پاهایش قرار داشت، هیچ نشانه‌ای از ذوب شدن یا تغییر شکل نداشت؛ و پلیس صبر کرد تا او شعارهایش را تمام کند و بعد با پتوی اطفای حریق، شعله‌ها را خاموش کرد. همچنین گفتم که لیو چونلینگ درواقع براثر ضربه جسمی که یک مأمور پلیس به او زد کشته شد، نه براثر آتش.

وقتی صحبت‌هایم تمام شد، پرسید که آیا قصد دارم در کلاس‌های بعدی هم مانع افترا زدن او به دافا شوم. محکم پاسخ دادم: «بله. نباید چنین اطلاعات دروغ و نادرستی را پخش کنید؛ این کار فقط دانشجویانتان را گمراه می‌کند.»

از آن پس، استاد درس دیگر به این موضوع نپرداخت. این اولین بار بود که موفق شدم مانع افترا زدن یک استاد به دافا شوم. بعدها دانشجویی از کلاس مجاور به من گفت که آن استاد در یکی از کلاس‌هایشان، شجاعتم را تحسین کرده است.

احضار از سوی مشاور

سپس چالش تازه‌ای پیش آمد: یکی از مشاوران، مرا برای گفت‌وگو به دفترش احضار کرد. کمی مضطرب بودم، اما فکری محکم در ذهنم داشتم: «هر اتفاقی هم که بیفتد، نباید هیچ اطلاعاتی درباره هم‌تمرین‌کنندگان فاش کنم.» مشاور ادعا کرد که فقط می‌خواهد از احوالم باخبر شود و درباره درس‌ها و علایق شخصی‌ام پرسید.

سپس پرسید: «آیا اعتقاد مذهبی داری؟» گفتم: «نه.» ادامه داد: «شنیده‌ام به فالون دافا خیلی علاقه داری. آیا تمرینش می‌کنی؟» گفتم: «فالون دافا دین نیست!» لبخندی زد و پرسید: «چطور با فالون دافا آشنا شدی؟ آیا کسی در اطرافت دافا را تمرین می‌کند؟» پاسخ دادم: «اطلاعاتم را با عبور از فیلترینگ اینترنت به دست می‌آورم.» برایش توضیح دادم که وقتی فالون دافا در سال ۱۹۹۲، برای نخستین بار معرفی شد، در چین با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شد، اما در سال ۱۹۹۹، ح.ک.چ آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد. پرسید: «آیا به فالون دافا پیوسته‌ای؟» پرسیدم: «منظورتان از پیوستن چیست؟» گفت: «عبور از فیلترینگ هم پیوستن محسوب می‌شود.» سکوت کردم.

سپس پرسید: «آیا دوست صمیمی داری؟» متوجه شدم که می‌کوشد بفهمد آیا تمرین‌کنندگان دیگری را می‌شناسم یا نه، بنابراین پرسیدم: «تعریفتان از دوست صمیمی چیست؟» گفت: «کسی که با او درس می‌خوانی یا غذا می‌خوری.» پاسخ دادم: «نه، ندارم.» پرسید: «چه چیز فالون دافا این‌قدر خوب است؟» گفتم: «فالون دافا به مردم می‌آموزد که مطابق اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری رفتار کنند.»

پیشنهاد کردم جوآن فالون را بخواند که ناگهان حالت چهره‌اش جدی شد. گفتم: «پیش از شروع آزار و شکنجه در سال ۱۹۹۹، کتاب جوآن فالون بسیار شناخته‌شده بود؛ حتی به‌عنوان یکی از ده کتاب پرفروش پکن معرفی شده بود. اما پس از آغاز آزار و شکنجه، ممنوع شد. امروز دیگر نمی‌توانید نسخه‌ای از آن را بخرید، مگر اینکه از فیلترینگ اینترنت عبور کنید.»

پرسید جوآن فالون درباره چیست. گفتم: «به ما می‌آموزد چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، چه کسی انسان خوب و چه کسی انسان بد محسوب می‌شود و چگونه می‌توان این دو را از هم تشخیص داد.» کنجکاو شد و گفت: «بعضی از دانشجوهایم همیشه شکایت می‌کنند که مرتب آن‌ها را برای گفت‌وگو فرامی‌خوانم؛ به همین دلیل به من برچسب آدم بد زده‌اند.» سپس پرسید: «خب، چطور می‌شود این را تشخیص داد؟» پاسخ دادم: «در جوآن فالون آمده است که "حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری تنها معیار برای تشخیص خوب یا بد بودن یک فرد است. کسی که خود را با حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری هماهنگ کند، انسان خوبی است و کسی که از این اصول منحرف شود، انسان بدی است."» سه مثال از جوآن فالون درباره ارتقای خصوصیات اخلاقی بیان کردم تا تغییرات مثبت و مزایایی را که تمرین فالون دافا به زندگی مردم می‌آورد، نشان دهم.

در طول گفت‌وگو، به نظر نمی‌رسید علاقه چندانی به حقایقی داشته باشد که درباره فالون دافا بیان می‌کردم؛ درعوض، توجهش معطوف به این بود که آیا من تمرین‌کننده دافا هستم و آیا افراد دیگری را می‌شناسم که تمرین می‌کنند یا نه. به او گفتم: «همین که بدانید از حقیقت دافا آگاهم کافی است؛ نیازی نیست بدانید خودم آن را تمرین می‌کنم یا نه.» وقتی فهمید اطلاعات بیشتری به دست نخواهد آورد، اجازه داد بروم. تحت محافظت نیک‌خواهانه استاد، بار دیگر توانستم از موقعیتی خطرناک به‌سلامت عبور کنم.

آنچه بیان کردم، گوشه‌هایی از مسیر تزکیه‌ام بود. در زمینه نجات مردم، هنوز با سایر تمرین‌کنندگان کوشا فاصله بسیار زیادی دارم. هنوز نمی‌توانم به‌طور مستمر و مؤثر، موضوع گفت‌وگو را به خروج از ح.ک.چ هدایت کنم و هنوز یاد نگرفته‌ام چگونه نرم‌افزار عبور از فیلترینگ اینترنت را به‌طور امن در اختیار دیگران بگذارم. باید معیار بالاتری برای خودم در نظر بگیرم، به ارتقای شین‌شینگم ادامه دهم و ازطریق انجمن‌های فنی یاد بگیرم چگونه ابزارهای عبور از فیلترینگ را به‌طور امن در اختیار دیگران قرار دهم تا بتوانم بهتر در روند اصلاح فا به استاد کمک کنم.

سخن پایانی

زندگی‌ام به‌برکت فالون دافا شگفت‌انگیز شده است. احساس خوشبختی می‌کنم که در خانواده‌ای از تمرین‌کنندگان دافا به دنیا آمده‌ام و با نظم و ترتیبات نیک‌خواهانه استاد، قدم در مسیر تزکیه دافا گذاشته‌ام. از آن زمان، زندگی در بطالت و ناآگاهی را پشت سر گذاشته‌ام؛ دیگر مانند مردم عادی بی‌هدف روزگار نمی‌گذرانم و روزهایم را با بازی‌های تلفن همراه و تماشای ویدئو تلف نمی‌کنم.

زندگی‌ام به‌برکت فالون دافا شگفت‌انگیز شده است. عمیقاً از استاد سپاسگزارم که در هر لحظه، از من محافظت و راهنمایی‌ام می‌کنند. هرگاه احساس سردرگمی، ابهام یا رنج کرده‌ام، اصول دافا راه را نشانم داده‌اند و کمک کرده‌اند تا به امروز، در این مسیر استوار بمانم.

زندگی‌ام به‌برکت فالون دافا شگفت‌انگیز شده است. از حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری سپاسگزارم که مرا از پسری بدرفتار به جوانی مسئولیت‌پذیر، توانمند، شجاع و باهوش تبدیل کرده است.

عمیق‌ترین احترامم را به استاد نیک‌خواه و بزرگمان ابراز می‌کنم!

(مقاله برگزیده در بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)