(Minghui.org) در اواخر سال 1997، صحبت‌های مرد میانسالی را شنیدم که با اهالی ‌روستایش درباره فالون دافا صحبت می‌کرد. وقتی کلمات «حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری» و «انسان خوبی شدن» را شنیدم، با آن‌ها عمیقاً ارتباط گرفتم و مصمم شدم فالون دافا را تمرین کنم.

متعاقباً از اصول فالون دافا پیروی کردم و از بحث و جدل با دیگران دست کشیدم.

در آن زمان، در یک خشکشویی کار می‌کردم. یک بار 400 یوآن در جیب لباس یکی از مشتریانم پیدا کردم و بلافاصله پول را به او برگرداندم. وقتی مردم برای پرداخت صورت‌حساب، پول تقلبی می‌دادند، احساس رنجش نمی‌کردم؛ به‌جای استفاده از اسکناس‌های 100یوآنی تقلبی، آن‌ها را پاره می‌کردم. بارها مشتریان اشیاء قیمتی را جا می‌گذاشتند و من همیشه آن‌ها را برمی‌گرداندم. با بهبود شخصیتم (شین‌شینگم)، از بیماری‌های زنان، مشکلات اشتها، شانه یخ‌زده و تمام بیماری‌های دیگرم بهبود یافتم. از بیماری‌ها رهایی یافتم و در جسم و روحم احساس سبکی کردم. شوهرم نیز با مشاهده تغییرات من، شروع به تمرین فالون دافا کرد.

کتری خالی یازده ساعت سوخت

کمی پس از شروع تمرین فالون دافا، تجربه شگفت‌انگیزی داشتم. ساعت 10 شب شستن لباس‌ها را تمام کردم و بعد به رختخواب رفتم. ساعت 7 صبح روز بعد، برای آماده کردن صبحانه به آشپزخانه رفتم. وقتی درِ آشپزخانه را باز کردم. شوکه شدم. اتاق پر از دود سیاه بود و صداهایی می‌آمد. فقط شعله‌های گاز را می‌دیدم و هیچ‌چیز دیگری را نمی‌شد دید. با عجله رفتم تا کپسول گاز را ببندم. مبهوت شده بودم.

وقتی به خودم آمدم، وحشت‌زده بودم. کپسول گازی که تازه خریده بودم، کنار اجاق گاز بود. شب قبل، ساعت 8 شب، یک کتری بزرگ را پر از آب و زیرش را روشن کردم. سپس رفتم جوآن فالون را خواندم و کمی لباس شستم. کتری را کلاً فراموش کردم. آن از ساعت 8 شب تا 7 صبح روز بعد، یعنی 11 ساعت، روی گاز بود! تمام آب کتری جوشیده بود. معجزه بود که کپسول گاز منفجر نشد! می‌دانستم استاد از ما محافظت کردند.

انگشت شوهرم آسیب دید

شوهرم در یک کارخانه کاغذسازی کار می‌کرد و با دستگاه پرس پانچ، کاغذ را پانچ می‌کرد. روزی در سال 2022، به‌طور تصادفی دست چپش را در دستگاه پرس فرو برد و نوک انگشت اشاره‌اش آسیب دید. سایر کارگران و رئیسش وحشت‌زده شدند و رئیس اصرار داشت که او را به بیمارستان ببرند. پزشک گفت که نوک انگشتش له شده و نیاز به جراحی دارد. ازآنجاکه او نتوانست رئیس و پزشکش را متقاعد کند، تحت عمل جراحی قرار گرفت. درنتیجه، تمام قسمت بالایی انگشت اشاره‌اش از بین رفت. پزشک مقداری پوست از کنار انگشتش برداشت تا زخم را بپوشاند و بخیه بزند. به شوهرم مقدار زیادی دارو دادند و او را به خانه فرستادند.

وقتی شوهرم به خانه رسید، رئیسش به او گفت که داروها را مصرف کند و به او هشدار داد که آن شب دردش شدید خواهد بود. رئیس گفت که اگر داروها جواب نداد، شوهرم باید روز بعد سرم تزریق کند. همچنین گفت که یک بار انگشت همسرش آسیب دید؛ گرچه آسیب به‌شدت آسیب شوهرم نبود، اما درد آنقدر شدید بود که نمی‌توانست بخوابد. او مجبور شد مسکن تزریق کند.

شوهرم گفت: «خوب می‌شوم، نگران نباش. من فالون دافا را تمرین می‌کنم و استاد از من مراقبت خواهند کرد.»

صبح روز بعد، همسر رئیس شوهرم آمد. به او گفتم که حال شوهرم خوب است، تمام شب را خوابیده و هیچ درد، قرمزی یا تورمی ندارد. او حرفم را باور نکرد و خواست که دست شوهرم را معاینه کند. او از دیدن اینکه دست شوهرم قرمز یا متورم نیست و هیچ دارویی مصرف نکرده، بسیار متعجب شد.

بعد از مدتی ماندن در خانه‌مان، همراه او به کارخانه کاغذسازی رفتم. وقتی رئیس و سایر کارگران از وضعیت شوهرم پرسیدند، همسر رئیس گفت: «او هیچ دارویی مصرف نکرده و هیچ قرمزی یا تورمی هم ندارد.»

هیچ‌کس باورش نمی‌شد. رئیس می‌خواست به خانه‌مان بیاید تا نگاهی بیندازد. به او گفتم از شوهرم می‌خواهم که بیاید تا سر کار غیبت نداشته باشد. وقتی شوهرم رسید، همه در کارخانه دیدند که حرف ما درست است و فالون دافا فوق‌العاده است.

ظرف چند روز، شوهرم دوباره به کارخانه برگشت و کارهای سبک انجام می‌داد و هیچ دارویی مصرف نمی‌کرد و هیچ دردی هم نداشت.

واژگونی کامیون سه‌چرخ دیزلی

عصر یک روز زمستانی در سال 2015، همراه شوهرم درحالی‌که او یک کامیون سه‌چرخ دیزلی را می‌راند به خانه برمی‌گشتیم. من در صندلی مسافر نشسته بودم و دو کارگر در قسمت بار کامیون نشسته بودند. قسمت بار نیز پر از وسایل سنگین کاری، مانند لوله‌های بزرگ، بیل و سبد بود. وقتی کامیون در یک پیچ اِس مانند (S) به‌شدت پیچید، کنترل خود را از دست داد و به‌سمت راست منحرف شد (شوهرم گفت ترمزها کار نمی‌کنند). فوراً به دو کارگر در قسمت بار فکر کردم و فریاد زدم:

«فالون دافا خوب است! حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری خوب است! استاد خواهش می‌کنم ما را نجات دهید!»

کامیون به پهلو واژگون شد. همسر بلندقد من از صندلی راننده به بیرون افتاد. شیشه جلو بالای سر او بود و من پایین او قرار داشتم، اما او آسیبی ندید. وقتی کامیون واژگون شد، من هنگام فرود، به‌طور غریزی از دستانم برای نگه‌داشتن خودم استفاده کردم. بعداً، در کف یکی از دستانم احساس ناراحتی کردم و سنگ کوچکی از داخل گوشت دستم بیرون آمد. گرچه خیلی محکم روی زمین افتادم، مچ دست‌هایم آسیبی ندید. قبل از اینکه بلند شوم، دو کارگری را که در قسمت بار کامیون بودند، صدا زدم. یکی از آن‌ها پاسخ داد: «ما خوبیم.»

من و شوهرم به صحنه نگاه کردیم: دو کارگر کنار قسمت بار کامیون دراز کشیده بودند، مقداری آب از کف کامیون روی آن‌ها ریخته بود، اما آسیبی ندیده بودند. با نگاه به وسایل قسمت بار کامیون دیدیم که یک لوله آهنی به طول چهار متر (حدود ۳٫۷متر)، همراه با یک بیل و یک سبد آهنی، در جوی کنار جاده افتاده است و فقط یک سرِ لوله دیده می‌شد. ظاهراً این‌طور بود که کسی آن‌ها را با دقت در آنجا قرار داده باشد.

جاده شلوغ بود و چند کامیون بزرگ داشتند نزدیک می‌شدند. باید چه‌کار می‌کردیم؟ نمی‌توانستیم جاده را ببندیم. به‌طرز معجزه‌آسایی کامیون را به‌راحتی به حالت عادی برگرداندیم، ابزار را بار زدیم، دور زدیم، در روستای مجاور کمی آب به رادیاتور کامیون اضافه کردیم و به‌سمت خانه راه افتادیم.

وقتی آن صحنه هولناک را به‌یاد می‌آورم، وحشت می‌کنم. تصور اینکه اگر استاد از ما محافظت نمی‌کردند، عواقب آن چقدر وحشتناک می‌بود دشوار است! از استاد و دافا بسیار سپاسگزارم!

امیدوارم هر کسی که این را می‌خواند درک کند که دافا خوب است، دروغ‌های ح.ک.چ را باور نکند و مورد برکت فالون دافا قرار بگیرد.