(Minghui.org) من پزشک هستم و پیش از سال ۱۹۹۹، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. از کودکی، بدنی ضعیف و بیماریهای متعددی داشتم. پس از ازدواج و بچهدارشدن، وضعیت سلامتیام حتی بدتر شد. دچار نوروز (اختلالات اضطرابی و عصبی)، بیماری قلبی، پرکاری تیروئید، التهاب مفاصل، روماتیسم و مشکلات مثانه بودم. بهدلیل درد قفسه سینه و درد مفاصل، خواب راحتی نداشتم. آن زمان ۲۸ساله بودم.
اولین بار که نسخهای از جوآن فالون را دیدم، احساس سبکی و آرامش کردم. فکر کردم این کتابی عادی نیست، بنابراین آن را بدون وقفه تا صبح خواندم. با وجود اینکه آن شب را نخوابیدم، روز بعد اصلاً احساس خوابآلودگی نداشتم.
پس از مطالعه کتاب فهمیدم که سختیهای زندگی نتیجه عقوبت کارمایی است. همان زمان تمرین دافا را آغاز کردم. به درمان فکر نمیکردم، اما بیماریهایم بدون آنکه واقعاً متوجه شوم ناپدید شدند. هر روز بسیار شاد بودم، چون دافا همان چیزی بود که گویی از ازل در انتظارش بودم.
بهبود عارضه پوستی پسرم
وقتی پسرم ششساله بود، روزی در بیرونِ خانه بازی میکرد، وقتی برگشت دیدم تمام بدنش کثیف شده است، بنابراین او را حمام کردم. درحین شستن او متوجه شدم برجستگی کوچکی که روی پایش قرار داشت باز شده و در آب آلوده قرار گرفته بود. میدانستم این احتمال وجود دارد که آن برجستگی نوعی سرطان پوست باشد، بنابراین آن را ضدعفونی و پانسمان کردم و سپس به او یاد دادم دو عبارت «فالون دافا خوب است، حقیقت، نیکخواهی، بردباری خوب است» را مرتب تکرار کند. خوم نیز به تکرار این دو عبارت ادامه دادم و او به خواب رفت.
چند روز بعد، زخم پای پسرم همچنان ترشح داشت، متورم و بسیار قرمز بود. چند ردیف برجستگی کوچک قرمز، آبی و سیاه ظاهر شده بود که شبیه خالهای پوستی به نظر میرسید. وضعیت بسیار نگرانکننده بود. میدانستم اگر این سرطان پوست یا نوعی بیماری باشد، درمانش دشوار خواهد بود. من و پسرم هر روز آن دو عبارات را تکرار میکردیم. سه ماه بعد، همه خالهای کوچک ناپدید شد و او بهبود یافت.
اما ده سال بعد، زمانی که در دوره راهنمایی تحصیل میکرد، خالهای کوچکی دوباره روی پایش ظاهر شد. بهدلیل خارش آنها را میخاراند. من سرِ کار بسیار مشغول بودم و او هم درگیر درسهایش بود. یک هفته بعد خالها ترکید و خالهای کوچک بیشتری با رنگهای مختلف ظاهر و تمام ساق پایش متورم شد. وضعیتش از ده سال قبل هم بدتر بود.
این بار نگران نشدم. به او گفتم پس از تمامکردن تکالیفش، همراه من تمرینات را انجام دهد. زمانی که کارش تمام شد، ساعت ۱۰ شب بود. شوهرم با دیدن اینکه او دیروقت تمرینات را انجام میدهد، ناراضی بود و گفت: «دیر شده. بگذار بخوابد. فردا صبح باید به مدرسه برود.»
شوهرم را کنار کشیدم و به او گفتم: «میدانی ممکن است پسرمان چه مشکلی داشته باشد؟ ده سال پیش به تو نگفتم، چون نمیخواستم بترسانمت. ممکن است سرطان پوست باشد که درمان موفقیتآمیزش دشوار است. او ده سال پیش همین عارضه پوستی را داشت و حالا عود کرده است. نمیبینی هر روز لاغرتر میشود؟ اگر او را به بیمارستان ببریم، ممکن است مجبور به پرتودرمانی یا شیمیدرمانی شود. هرچقدر هم هزینه کنیم، بازهم ممکن است درمان نشود. اگر این را میخواهی، میتوانیم درمان را شروع کنیم. در غیر این صورت، بگذار همراه من تمرینات را انجام دهد.» شوهرم متوجه وخامت اوضاع شد و بعد از آن دیگر هرگز در تمرین ما دخالت نکرد.
در تعطیلات تابستانی، من و پسرم با هم فا را مطالعه کردیم. او نمیدانست وضعیتش تا چه اندازه میتواند جدی باشد و میگفت بعد از انجام تمرینات واقعاً احساس راحتی میکند. نُه ماه بعد، هیچ اثری از خالهایی که قبلاً روی پایش بود باقی نمانده بود.
روزی از تلویزیون شنید که ترکیدن یک خال سرطانی خطرناک است. با تعجب به من گفت: «مامان، این شبیه همان چیزی است که من داشتم. خیلی ترسناک است!»
گفتم: «بله، به تو نگفتم، چون نمیخواستم نگران شوی. استاد تو را نجات دادند!» او از استاد برای نجاتش تشکر کرد.
پسرم اکنون بیش از ۳۰ سال دارد و ازدواج کرده است. او خانوادهای خوشبخت دارد، با همسری مهربان و پسری دوستداشتنی. میدانم هر آنچه در زندگی ما رخ میدهد، همگی برکتهایی از سوی استاد لی است.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.