(Minghui.org) درود استاد! درود هم‌تمرین‌کنندگان!

سفر تزکیه‌ام در بریتانیا، از اوایل سال ۲۰۱۰ آغاز شد، وقتی جلو سفارت چین در لندن با تمرین‌کنندگان فالون دافا آشنا شدم. مایلم بخشی از تجربه‌هایم درحین شرکت در این اعتراض صلح‌‌آمیز را با شما در میان بگذارم.

غلبه بر دشواری‌های گوناگون

پیش از آمدن به بریتانیا، هیچ تمرین‌کننده‌ای را نمی‌شناختم و نمی‌دانستم کجا می‌توانم آن‌ها را پیدا کنم. روزی ناگهان تمرین‌کنندگانی را دیدم که در نزدیکی سفارت چین مشغول انجام تمرین‌ها بودند. از شدت هیجان، بلافاصله به‌سمتشان دویدم، پشت سرشان ایستادم و به آن‌ها پیوستم. احساس ‌کردم ناگهان از آن محیط پرتنش، ترسناک و سرکوبگر چین آزاد شده‌ام. انگار زمان به عقب بازگشته بود، به زمان پیش از آزار و شکنجه فالون‌ دافا توسط حزب کمونیست چین، وقتی تمرین‌کنندگان می‌توانستند آشکارا در فضای باز تمرین کنند. آرامش و شادی‌ وصف‌ناپذیری در من جاری شد. حتی به درک عمیق‌تری رسیدم که تمرین‌های گروهی در چین، چه اندازه ارزشمند بوده‌اند.

پس از ارتباط با تمرین‌کنندگان، من نیز شروع کردم در اعتراضات مقابل سفارت چین مشارکت کنم و نوبت خودم را تعیین کردم. این نخستین پروژه‌ام در زمینه روشنگری حقیقت پس از مهاجرتم به خارج از کشور بود.

آزمون‌های دشوار رفت‌و‌آمد

چون تازه به بریتانیا آمده بودم، همه‌چیز برایم تازه و ناآشنا بود. انگلیسی نمی‌دانستم و با محیط اطراف آشنا نبودم، بنابراین مطمئن نبودم کجا هستم. رفت‌و‌آمد برایم به یک چالش بزرگ تبدیل شده بود.

پس از آنکه کار داوطلبانه‌ام در مقابل سفارت را آغاز کردم، یکی از تمرین‌کنندگان به من یاد داد چگونه از محل اقامتم به آنجا بروم. ایستگاه‌های مترو (سیستم متروی «تیوب») و نقاط تعویض خط را به خاطر سپردم و فکر کردم می‌توانم به‌تنهایی راحت به سفارت بروم. اما طولی نکشید که ناگهان با موقعیتی خاص روبرو شدم.

این اتفاق کمی پس از شروع کار داوطلبانه‌ام مقابل سفارت رخ داد. یک روز صبح زود، کمی بعد از ساعت ۵ صبح پیش از طلوع آفتاب، برای شیفت ساعت 6 صبح به‌سمت سفارت چین راه افتادم. هنگامی که قصد داشتم از متروی روی زمین به متروی زیرزمینی بروم، حادثه‌ای غیرمنتظره رخ داد. معمولاً می‌توانستم مستقیماً از داخل این ایستگاه به ایستگاه زیرزمینی بروم، اما آن روز مسیر پیاده‌روی داخلی بسته بود و همه مسافران مجبور بودند از ایستگاه روی زمین خارج شوند و سپس دوباره وارد ایستگاه زیرزمینی شوند.

چون تازه جابجاشدن در داخل ایستگاه را یاد گرفته‌ بودم، از اینکه ناگهان خودم را در این وضعیت می‌دیدم کمی مضطرب شدم و نگران بودم که دیر به شیفتم برسم. به‌ناچار همراه جمعیت از ایستگاه روی زمین خارج شدم. در آن لحظه، جمعیت شروع به پراکنده شدن در جهات مختلف کرد. هوا هنوز کاملاً تاریک بود و نمی‌دانستم به کدام سو بروم. چون انگلیسی بلد نبودم، نمی‌توانستم از کسی کمک بگیرم.

پس از لحظه‌ای تردید، دنبال چند نفر راه افتادم. کمی که راه رفتم، تابلوی ورودی ایستگاه مترو زیرزمینی را دیدم و نفس راحتی کشیدم، احساس خوشحالی و درعین‌حال حسی از شگفتی داشتم. به این آگاهی رسیدم که استاد حتماً متوجه مشکلاتم شده‌اند و به من کمک کرده‌اند و مرا در پیداکردن مسیر درست راهنمایی کرده‌اند. عمیقاً از کمک مرحمت‌آمیز استاد سپاسگزارم.

در چند سال نخست اقامتم در بریتانیا، به‌دلایل گوناگون چند بار نقل‌مکان کردم. هر بار که به جای تازه‌ای نقل‌مکان می‌کردم، باید خودم را به مسیرهای حمل‌ونقل جدید عادت می‌دادم. گاهی مترو تعطیل بود، یا ایستگاهم را رد می‌کردم یا در جهت مخالف می‌رفتم و غیره.

برای نمونه، یک ‌بار پس از پایان شیفتم، عجله داشتم به خانه بروم تا از توالت استفاده کنم، اما ایستگاهم را رد کردم. آن زمان نمی‌دانستم چگونه باید قطار برگشت را پیدا کنم. به‌دلیل نبود سیگنال در مترو نمی‌توانستم تماس تلفنی برقرار کنم و بلد نبودم چگونه بپرسم. احساس بسیار بدی داشتم و افکار منفی‌ای چون خشم، ناشکیبایی و دلخوری سراسر وجودم را فراگرفته بود. حتی به خاطر ندارم چطور به خانه رسیدم.

با وجود تمام این مشکلات، نوبت فعالیتم مقابل سفارت چین را از دست ندادم. شاید استاد دیدند با اینکه روشن‌بینی چندانی ندارم، اما هنوز قلبی برای نجات مردم دارم. روزی، ناگهان این فای استاد در ذهنم طنین انداخت:

«هر آنچه در طول تزکیه‌تان تجربه می‌کنید- خواه خوب باشد یا بد--خوب است، چراکه فقط به‌دلیل اینکه درحال تزکیه هستید پدیدار می‌شوند.» (به کنفرانس فای شیکاگو، «نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر 3»)

در همان لحظه دریافتم که این تجربه‌های ناخوشایند، درواقع برای آبدیده کردن من و کمک به پیشرفتم رخ داده‌اند. چگونه می‌توان بدون سختی‌ها و مشکلات تزکیه کرد؟ حتی برطبق استدلال مردم عادی، اگر می‌توانستم از هر تجربه درسی بیاموزم، دفعه بعد می‌دانستم که باید چه‌کار کنم. آیا در این صورت، چیزی بد به چیزی خوب تبدیل نمی‌شود؟

درواقع استاد خرد مرا باز کردند. به‌سرعت یاد گرفتم نقشه‌های مترو را بخوانم و مسیرها را در مترو، اتوبوس و سایر وسایل نقلیه پیدا کنم. هرگاه با اختلالی روبرو می‌شدم، معمولاً می‌توانستم بدون بی‌قرارشدن آن را حل کنم. به‌ویژه در دوران تبلیغ شن یون به‌صورت رو در رو، باید به مکان‌های گوناگون زیادی می‌رفتم. چون خودم می‌توانستم راه مترو را پیدا کنم، معمولاً می‌توانستم به‌راحتی محل قرار را پیدا کنم.

آزمون‌های شین‌شینگ در هنگام خرید بلیت مترو

برای استفاده از مترو، باید بلیت خرید. دخترم تازه برای تحصیل به بریتانیا آمده بود. چون حساب بانکی نداشتم، مجبور بودم از او پول بگیرم. برای شرکت در فعالیت‌های دافا، باید با موضوع کرایه وسایل نقلیه سروکله می‌زدم. مدام در این فکر بودم که بیرون بروم یا نه. به‌ویژه وقتی تازه به خارج از کشور آمده بودم، هر بار که پولی خرج می‌کردم، همیشه پوند انگلیس را به یوان تبدیل می‌کردم.

کارت ماهانه سفر بیش از صد پوند برایم هزینه برمی‌داشت، یعنی بیش از هزار یوان. برای من مبلغ زیادی بود. در چین، هزینه تاکسی در شهر، فقط پنج یوان بود، ولی حتی بی‌دلیل هم تاکسی نمی‌گرفتم.
مدام به این فکر می‌کردم که کرایه ماهانه مترو چقدر زیاد است. روزی هنگام مطالعه فا، به این جمله از «آموزش فا در سانفرانسیسکو، 2005» برخوردم:

«من امیدوارم که با توجه به محیط جدیدتان، در ارتباط با آنچه که مریدان دافا باید انجام دهند، بازهم کاری خوب انجام دهید. مهم نیست کجا هستید، شما همیشه یک مرید دافا هستید.»

دریافتم که استاد مرا آگاه می‌کنند که باید چه کاری انجام بدهم. به‌عنوان یک تمرین‌کننده، باید از رهنمودهای استاد پیروی کنم و هر جا که باشم، کاری را انجام دهم که یک تمرین‌کننده باید انجام دهد. کاملاً خوش‌شانس بودم که به خارج از کشور آمده‌ بودم. محیط اینجا در مقایسه با چین، بسیار آرام‌تر است. پروژه‌های دافای حاضر و آماده‌ای وجود دارند که به‌شدت به نیروی انسانی نیاز دارند. چطور می‌توانستم هیچ کاری نکنم؟ اگر در خانه می‌نشستم و هیچ کاری انجام نمی‌دادم، آیا هنوز تمرین‌کننده فالون دافا می‌بودم؟

پس دست از دودلی برداشتم، وابستگی‌ام به منافع شخصی را رها کردم و تصمیم گرفتم کارت سفر ماهانه بخرم. هرچند هزینه مترو از اتوبوس بیشتر است، اما مترو سریع‌تر است، مرا سر وقت می‌رساند و با بلیت مترو می‌توانم به‌صورت رایگان سوار اتوبوس شوم. با دخترم درباره کارت سفر صحبت کردم. او از آن بسیار حمایت کرد و یکی برایم خرید. درواقع خودم بسیار مقتصد هستم. وقتی در چین بودم، توفو (پنیر سویا) بسیار ارزان بود و اغلب آن را می‌خوردم. پس از آمدن به بریتانیا، توفو برایم به نوعی خوراکی لوکس تبدیل شده است. با توجه به اینکه هر جعبه توفو در سوپرمارکت‌های چینی یک پوند قیمت دارد، مدت‌هاست آن را نخریده‌ام.

تزکیه در هرگونه شرایط آب‌وهوایی

در طول سال‌ها، هنگام انجام وظیفه‌ام مقابل سفارت چین، انواع شرایط آب‌وهوایی را تجربه کرده‌ام. چه یخبندان می‌بود، چه گرمای سوزان، چه باد شدید می‌بود، چه باران، هر وقت نوبتم بود، بدون تردید می‌رفتم.

یک سال در تعطیلات سال نو، برف سنگینی می‌بارید و من درحال انجام مأموریتم در جلو سفارت چین بودم. با تماشای رقص دانه‌های برف در آسمان، موجی از احساسات ضدونقیض درونم جوشید. به‌عنوان کسی که اهل شمال‌شرق چین است، برف برایم چیز تازه‌ای نبود. اما این منظره خاطرات دوران حضورم در چین را زنده می‌کرد، وقتی تمرین‌کنندگان حتی در روزهای برفی، برای تمرین گروهی در فضای باز جمع می‌شدند. گرچه در آن روزها این یک رخداد عادی بود، اما اکنون می‌فهمم آن لحظات چقدر ارزشمند بودند.

آن روز تعطیل رسمی بود؛ روزی برای استراحت، تفریح و دیدار با دوستان و خانواده. اما من تنها در خیابان، زیر برف سنگین ایستاده بودم. چرا؟ چون می‌دانستم حضور من برای این است که به جهانیان نشان دهم، ح.ک.چ افراد بی‌گناه را مورد آزار و شکنجه قرار می‌دهد، تا خواستار پایان این سرکوب شوم و از همه مهم‌تر، مردم جهان را نجات دهم. این مسئولیت و مأموریت تمرین‌کنندگان است که موجودات ذی‌شعور را نجات دهند.

آب‌و‌هوای لندن سریع تغییر می‌کند و ممکن است در یک لحظه باران بگیرد. وقتی باران می‌بارد، اغلب توأم با باد است. گاهی اوقات پس از چند ساعت ایستادن زیر باران شدید، حتی با وجود یک بارانی بر تن، کفش‌ها و شلوارم کاملاً خیس می‌شوند و آن رطوبت سرد، به‌شدت آزاردهنده است. اگر دمای هوا پایین باشد، سرما تا مغز استخوانم نفوذ می‌کند. اینکه آیا استقامت کنم یا نه، به یک آزمون شین‌شینگ تبدیل شده بود.

سفارت چین انگار از هر جای دیگری سردتر است. در سرمای زمستان، حتی پوشیدن دو کاپشن ضخیم هم باعث نمی‌شد احساس سرما نکنم. حتی با دستکش هم دست‌هایم یخ می‌زدند. وقتی در آن سرما ایستاده بودم و تمرین‌ها را انجام می‌دادم و تا مغز استخوان احساس سرما می‌کردم، سخنان استاد از آموزش فا طی جشن فانوس سال ۲۰۰۳ را به یاد می‌آوردم:

«این چیزی بود که فکر می‌کردم: "تو سرد هستی، و سعی می‌کنی که من سردم شود- آیا سعی می‌کنی که من یخ بزنم؟ من از تو هم سردتر می‌شوم، من تو را سرد می‌کنم".» (آموزش فا طی جشن فانوس سال ۲۰۰۳)

با خود فکر کردم: «سرما، من از تو نمی‌ترسم. تو ممکن است سرد باشی، اما من نه.»

وقتی هوا بیش از حد گرم می‌شود، احساس می‌کنم انگار آتش مرا می‌سوزاند. حتی هنگام انجام تمرین‌ها زیر چتر هم، عرق از تمام بدنم جاری می‌شود. در آن لحظات هم به یاد سخنان استاد می‌افتم: «یا "سعی داری که من گرمم شود. برعکسش می‌کنم و کاری می‌کنم که تو گرمت شود-- آن‌قدر گرم که نتوانی تحملش کنی".» (آموزش فا طی جشن فانوس ۲۰۰۳)

فکر کردم: «مردم عادی نمی‌توانند سرما، گرما، خستگی، این یا آن را تحمل کنند. مگر این همان حالت بشری نیست؟ مگر قرار نیست ازطریق تزکیه از انسان‌بودن خارج شویم؟»

استاد در جوآن فالون گفته‌اند: «وقتی انجام آن غیرممکن است، می‌توانی آن را انجام دهی.» به خودم فشار آوردم که در هر نوع شرایط جوی نامساعد، افکار درست را به کار ببرم و مأموریتم در مقابل سفارت چین را ادامه دهم.

علاوه‌بر آزمون‌های مختلفی که در بالا ذکر شد، در زمینه‌های دیگر نیز آزمون‌هایی وجود داشت. مثلاً وقتی درحین انجام وظیفه‌ام در مقابل سفارت چین تازه شروع به مدیتیشن کرده بودم، نمی‌دانم چرا هر دو پایم به‌طرز عجیبی درد می‌گرفت. هر یک دقیقه، یک قرن به نظر می‌رسید. وقتی در خانه به‌مدت یک ساعت مدیتیشن می‌کردم پاهایم درد می‌گرفت، اما نه به این شکل. بنابراین فا را از بر می‌خواندم و از هر روشی که به ذهنم می‌رسید برای تحمل درد به‌مدت یک ساعت استفاده می‌کردم.

گاهی اوقات حذف کارما را با علائم جسمی مانند گرفتگی بینی، سردرد یا درد در سراسر بدن تجربه می‌کردم. وقتی راه می‌رفتم، سرم گیج می‌رفت، اما همچنان اصرار داشتم که در نوبت خودم جلو سفارت چین حاضر شوم.

روشنگری حقیقت برای نجات مردم چین

روشنگری حقیقت برای نجات موجودات ذی‌شعور، یکی از سه کاری است که استاد از ما می‌خواهند انجام دهیم. روشنگری حقیقت برای مردم چین از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. اعضای احزاب دموکراتیک چین اغلب جلو سفارت چین تظاهرات برگزار می‌کنند. وقتی درحین مأموریت هستم، برای کسانی که پیش از شروع رویدادشان می‌رسند حقیقت را روشن می‌کنم.

روزی دیدم مرد جوانی جلو تابلوی نمایش اطلاعات ما ایستاده است، بنابراین به‌سمتش رفتم تا سلام کنم. معلوم شد در یک رویداد شرکت داشته است. پرسیدم چند وقت است که در بریتانیاست؟ پاسخ داد: «چند ماه.» پرسیدم: «آیا درباره فالون دافا چیزی شنیده‌ای؟» او گفت که شنیده است، اما چیز زیادی درباره آن نمی‌داند. درباره فالون دافا، آزار و شکنجه آن به‌دست ح.ک.چ و برداشت اجباری اعضای بدن با مجوز دولت به او گفتم.

همان‌طور که حرف می‌زدم، می‌دیدم با دقت گوش می‌دهد و با سر تأیید می‌کند. خیلی صحبت کردم و فهمیدم که درک کرده است. سپس توصیه کردم که از ح.ک.چ و سازمان‌های وابسته به آن خارج شود و به او گفتم که نیکی پاداش می‌گیرد و بدی مجازات می‌بیند. او پذیرفت و نام خانوادگی‌اش را به من داد. یک نام مستعار برای خروجش از سازمان‌های وابسته به حزب پیشنهاد دادم. او با کمال میل پذیرفت.

گرچه بسیاری از چینی‌هایی که از کشور آمده‌اند با حکومت حزب مخالف هستند، اما درباره دافا چیزی نمی‌دانند. شاید استاد برایم نظم و ترتیب داده‌اند که وقتی اینجا همدیگر را ملاقات می‌کنیم حقیقت را برایشان روشن کنم. سعی می‌کنم با هر تعدادی که می‌توانم صحبت کنم، از پایه‌‌ای‌ترین مفاهیم شروع می‌کنم و سپس به مسئله کناره‌گیری می‌رسم. برخی عمیقاً با حقیقت احساس همدردی می‌کنند و به‌آسانی از ح.ک.چ کناره‌گیری می‌کنند. برخی دیگر فکر می‌کنند که از قبل همه‌چیز را می‌دانند و نیازی به گفتگو ندارند. عده‌ای هم از گوش‌دادن خودداری می‌کنند. اما من ناامید نمی‌شوم و به جستجوی کسانی که روابط تقدیری دارند ادامه می‌دهم تا حقیقت را برایشان روشن کنم.

در گفتگو با افرادی که با آن‌ها ملاقات می‌کنم پی‌ برده‌ام برخی توانسته‌اند از سد سانسور اطلاعاتی ح.ک.چ در چین عبور کنند. آن‌ها رسانه‌های ما و ویدئوهای تهیه‌شده توسط تمرین‌کنندگان را دیده‌اند و تا حدی حقیقت را درک کرده‌اند. هنگام صحبت رو‌در‌رو با این افراد، متقاعد کردنشان برای خروج از ح‌.ک.‌چ آسان است. برخی خودشان به‌صورت آنلاین از ح.ک.چ خارج شده‌اند. به این نتیجه رسیده‌ام که تمرین‌کنندگان دافا بدنی واحد هستند. رسانه‌های ما نقشی حیاتی در نجات مردم ایفا می‌کنند. برخی از شرکت‌کنندگان همیشگی در فعالیت‌ها به من می‌گویند: «شما بازهم اینجایید! واقعاً شگفت‌انگیزید!»

گاهی با چینی‌هایی روبه‌رو می‌شوم که برای گرفتن ویزا به سفارت آمده‌اند. وقتی از من آدرس می‌پرسند، به‌سرعت حقایق مربوط به فالون دافا را برایشان روشن و کمکشان می‌کنم تا از سازمان‌های وابسته به ح.ک.چ خارج شوند. بسیاری از چینی‌ها از کنار تابلوهای نمایش اطلاعات ما عبور می‌کنند و ما را می‌بینند. حتی اگر برای گوش‌دادن یا پذیرفتن بروشورهای ما نایستند، این واقعیت که ما را می‌بینند که با پشتکار در آنجا ایستاده‌ایم، خود گویای بسیاری از واقعیت‌هاست.

شناخت مردم از ما و حمایتشان

ما بیش از دو دهه است که روزهای متوالی و سال‌های متوالی، به اعتراض صلح‌‌آمیز خود مقابل سفارت چین در لندن ادامه داده‌ایم. ما به بخش مهمی از منظره هرروزه آنجا تبدیل شده‌ایم. درواقع، در طول این سال‌ها، خودروهای بی‌شماری از کنار ما گذشته‌اند، افراد بی‌شماری از داخل اتوبوس‌های گردشگری ما را دیده‌اند، رهگذران بی‌شماری ایستاده‌اند و تابلوهای نمایش اطلاعات ما را خوانده‌اند و عده بی‌شماری دادخواست ما را امضا کرده‌اند. بسیاری دیگر هم به‌صورت بی‌صدا و با رفتارشان، نگرانی‌شان درباره ما را ابراز کرده‌اند.

بگذارید چند مثال برایتان بزنم. موردی که عمیق‌ترین تأثیر را بر من گذاشت و بیش از همه مرا تکان داد، زمانی بود که یک مأمور پلیس بریتانیایی که جلو سفارت چین نگهبانی می‌داد، یک فنجان قهوه به من تعارف کرد. یک روزِ صبحِ سردِ ژانویه بود و دو مأمور پلیس در جلو سفارت مشغول انجام وظیفه بودند. آنجا ایستاده بودم و تمرینات را انجام می‌دادم که یکی از آن‌ها نزدیک شد و با «صبح بخیر!» به من ادای احترام کرد. سپس دو فنجان قهوه از کافه مؤسسه سلطنتی معماران بریتانیا (RIBA) که پشت سرم بود، خرید. او برگشت و یکی از فنجان‌ها را به من تعارف کرد. از او تشکر کردم. شاید این رفتارش طبیعی بود، اما برای من که تازه مهاجرت کرده بودم، حرکتی بسیار شگفت‌آور بود. هرگز انتظار نداشتم که پلیس بریتانیا با ما چنین مهربان برخورد کند. تفاوت بین پلیس چین و بریتانیا مثل تفاوت شب و روز است. این صحنه تا عمق وجودم مرا تکان داد.

روزی دیگر، درحین بارش باران، مشغول مدیتیشن بودم و زنی اتومبیلش را کنار خیابان نگه داشت، پیاده و به من نزدیک شد و اسکناسی ده‌پوندی به دستم داد. از او تشکر کردم، اما آن را نپذیرفتم. با اشاره به محل بروشورها به او گفتم بهتر است یکی از آن‌ها را بردارد. او به آن سو رفت، یکی برداشت و پول را داخل جعبه اطلاع‌رسانی گذاشت. با اشاره به جعبه، با خوشحالی به من لبخند زد. عمیقاً تحت ‌تأثیر خلوص نیتش قرار گرفتم، اما احساس شرمندگی کردم. از خودم پرسیدم: چرا بلند نشدم تا خودم بروشور را به دستش بدهم؟ معلوم شد نگران بودم که اگر بلند شوم زیرانداز مدیتیشنم خیس می‌شود. از داشتن چنین فکر خودخواهانه‌ای به‌شدت احساس گناه کردم.

بار دیگر، پس از مدیتیشن، ناگهان متوجه مقداری غذا در اطرافم شدم... جعبه‌های میوه و ساندویچ. در یک روز بارانی، کسی برایم چتری آورد. برخی از ما عکس گرفتند و در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند. مؤسسه سلطنتی معماران بریتانیا که پشت سر ماست، به ما اجازه داد از سرویس بهداشتی‌شان به‌صورت رایگان استفاده کنیم. کارکنان آنجا بسیار خودمانی بودند و حتی در یک روز بارانی، به ما پیشنهاد دادند که داخل ساختمان برویم. برخی از افراد با من صحبت می‌کردند. اگرچه نمی‌توانستم بفهمم چه می‌گویند، اما از روی حالات چهره و زبان بدنشان می‌توانستم بفهمم که از شرارت ح‌.ک.‌چ آگاه هستند و از ما حمایت می‌کنند. از این دست نمونه‌ها بسیار است، بیشتر از آنکه بتوان همه را برشمرد. این افراد با مهربانی نسبت به تمرین‌کنندگان آینده‌ای روشن را برای خود برگزیده‌اند.

زمان به‌سرعت می‌گذرد و در یک چشم به‌هم زدن، بیش از یک دهه گذشته است. در طول این پروژه، خود را آبدیده کرده‌ام. با نگاهی به گذشته، با تمام وجود درمی‌یابم که این فای استاد بوده که مرا در هر آزمایش و سختی راهنمایی کرده و این رحمت استاد بوده که به من کمک کرده است تا به جلو حرکت کنم. از تمام کارهایی که استاد برایم انجام داده‌اند سپاسگزارم! همچنین دریافته‌ام که این پروژه، همچون سایر پروژه‌هایی که حقیقت را روشن می‌کنند و به فا اعتبار می‌بخشند، مورد تأیید استاد است. تا زمانی که درحین انجام این کارها، خود را تزکیه‌کننده درنظر بگیریم و هرگز ترکیه خودمان را فراموش نکنیم، می‌توانیم نقش خود را در نجات موجودات ایفا کنیم.

با احترام از آموزه‌های استاد نقل‌قول می‌کنم:

«پرسش: لطفاً درباره اهمیت فرستادن افکار درست و دادخواهی در مقابل کنسولگری‌ها و سفارتخانه‌ها بگویید. ما هر روز زیر باران و آفتاب، جلو آن‌ها تمرین می‌کنیم. با اینکه شرایط خوب نیست اما ما کاملاً استوار هستیم.
معلم: کنسولگری‌ها و سفارتخانه‌ها در کشورهای مختلف مکان‌هایی هستند که چینی‌های خارج از کشور می‌توانند به آنجا رفته و نظرات‌شان را ابراز کنند. البته شما هم می‌توانید به آنجا بروید. در آنجا هم افرادی هستند که می‌توانند نجات پیدا کنند. پس بسیار اهمیت دارد. همچنین کارهایی که آنجا انجام می‌دهید، می‌تواند بوسیله مردم دنیا دیده شود. اما برای مریدان دافا این واقعاً طاقت‌فرسا است. در شمال زمستان بسیار سرد است، با بادهایی بی‌اندازه سرد که تا مغز استخوان را منجمد می‌کند، مریدان دافا هنوز به تلاش‌های‌شان ادامه می‌دهند. آن‌ها فوق‌العاده‌اند، حقیقتاً فوق‌العاده‌اند! هر کسی در اعتباربخشی به فا مسیر خودش را طی می‌کند. آن شاگردان نیز مسیر خودشان را در جهت اعتبار دادن به فا می‌پیمایند.» (آموزش فا در کنفرانس فای 2004 غرب آمریکا)

صمیمانه از هم‌تمرین‌کنندگان می‌خواهم که اگر در گفته‌هایم چیزی مغایر با فا است، تصحیح کنند.

سپاس استاد! سپاس هم‌تمرین‌کنندگان!

(مقاله منتخب ارائه‌شده در کنفرانس فای بریتانیا ۲۰۲۵)