(Minghui.org) من بانویی ۷۱‌ساله هستم که در مارس۱۹۹۹، تمرین فالون دافا را آغاز کردم. در تمام این سال‌ها، همواره احساس کرده‌ام که استاد لی هنگجی از من محافظت می‌کنند. با اینکه تقریباً بی‌سواد هستم، می‌خواهم تجربه‌های معجزه‌آسایم در انجام سه کار را بنویسم تا بر خارق‌العاده بودن دافا گواهی دهم.

جوآن فالون واقعاً کتابی شگفت‌انگیز است

پیش از آغاز تمرین، به التهاب شدید مفصل، میگرن و برونشیت مبتلا بودم. آن زمان ۴۵ سال داشتم و زندگی‌ام فلاکت‌بار بود.

پس از آغاز تمرین، فقط می‌توانستم چند حرف ساده چینی را بخوانم، بنابراین به‌جای خواندن کتاب‌های دافا، به فایل‌های صوتی سخنرانی‌های فای استاد گوش می‌دادم. همان نخستین باری که به سخنرانی‌ها گوش دادم، از همان ابتدا متوجه شدم که آن‌ سخنان مقدس هستند. ظاهراً صدای استاد از دستگاه پخش به گوشم نمی‌رسید، بلکه گویی آن را از گوش آسمانی‌ام می‌شنیدم. گاهی این صدا بر صورتم اثر می‌گذاشت و باعث می‌شد عضلات صورتم منقبض شود. گاهی نیز احساس می‌کردم چیزی در پشت سرم وجود دارد. شگفت‌انگیز بود!

هنگام گوش دادن به سخنرانی‌ها، گاهی بی‌اختیار به خواب می‌رفتم، اما همچنان صدای استاد را می‌شنیدم. پس از آنکه گوش دادن به همه سخنرانی‌ها را به پایان رساندم، دو شب پیاپی اصلاً نخوابیدم، اما سرشار از انرژی بودم و اصلاً احساس خواب‌آلودگی نداشتم. ابتدا علتش را نمی‌دانستم، اما درحالی‌که فا را بیشتر مطالعه می‌کردم، متوجه شدم که استاد درحال پاک کردن مواد بد از ذهنم بوده‌اند.

پس از این تجربه، تمام بیماری‌هایم کاملاً از بین رفت. هنگام راه رفتن احساس می‌کردم بدنم سبک است، گویی روی هوا گام برمی‌داشتم. احساسی بسیار راحت و دلپذیر بود. فهمیدم که دافا واقعاً خوب است و باید با جدیت تزکیه کنم. با تمرین‌کنندگان دیگری نیز آشنا شدم و به جلسات مطالعه گروهی فا پیوستم. سه ماه بعد توانستم کل کتاب جوآن فالون را بخوانم.

این کتاب ارزشمند را بسیار گرامی می‌داشتم و هر زمان فرصت پیدا می‌کردم آن را می‌خواندم. یک بار آن‌قدر غرق مطالعه شده بودم که اصلاً متوجه نشدم هوا تاریک شده است. وقتی شوهرم به خانه آمد و مرا دید، گفت: «چه می‌خوانی؟ در این تاریکی، چطور می‌توانی ببینی؟ چرا چراغ را روشن نمی‌کنی؟»

آنگاه بود که متوجه شدم واقعاً هوا کاملاً تاریک شده است. اما هنگام مطالعه، تک‌تک واژه‌های جوآن فالون مانند یک لامپ کوچک می‌درخشیدند و نور قرمز ملایمی از خود ساطع می‌کردند. بنابراین تاریکی هیچ تأثیری بر مطالعه‌ام نداشت. واقعاً خارق‌العاده بود! بی‌اختیار با خودم گفتم: «این واقعاً کتابی ارزشمند است، کتابی حقیقتاً گران‌بها!»

رؤیایی که در آن، استاد را دیدم

فقط چهار ماه پس از آنکه تمرین را آغاز کردم، حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) سرکوب فالون دافا را آغاز کرد. با اینکه مدت زیادی از شروع تمرینم نمی‌گذشت، در ایمانم استوار ماندم.

برادرم کسی بود که مرا با این روش آشنا کرد. او در شهر دیگری زندگی می‌کرد و دستیار یکی از محل‌های تمرین فالون دافا بود. بعدها ح.ک.چ او را به دو سال زندان محکوم کرد. من همراه پدر، مادر و خواهرم هرازگاهی به ملاقاتش می‌رفتیم.

در یکی از این دیدارها، مأمور پلیسی که در ورودی زندان بود از من پرسید: «تو فالون دافا را تمرین می‌کنی؟»

پاسخ دادم: «بله، تمرین می‌کنم. مگر چه اِشکالی دارد؟ چرا نباید تمرینش کنم؟ فالون دافا به من می‌آموزد با پیروی از اصول حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری، انسان خوبی باشم، معلوم است که این روش را تمرین می‌کنم.» او دیگر چیزی نگفت و اجازه داد وارد شوم.

بار دیگری که برای ملاقات برادرم رفتم، مأمور پلیسی دوباره همان سؤال را از من پرسید: «تو فالون دافا را تمرین می‌کنی؟»

گفتم: «این روش به افراد یاد می‌دهد انسان‌های خوبی باشند. البته که تمرین می‌کنم.» او نیز چیزی نگفت و اجازه داد وارد شوم.

روبه‌روی برادرم نشستم و شیوه صحیح فرستادن افکار درست را برایش توضیح دادم. مأمورانی که آنجا حضور داشتند از ما خواستند درباره دافا صحبت نکنیم، اما به حرفشان توجهی نکردم. پس از آنکه برادرم عبارات مربوط به فرستادن افکار درست را یاد گرفت، این کار به او کمک کرد تا بتواند شکنجه‌ در زندان را تحمل کند.

در طول دو سالی که برادرم به‌طور غیرقانونی زندانی بود، من نیز کم‌کم در تزکیه‌ام سست شدم. دیگر نمی‌خواستم صبح‌ها برای انجام تمرین‌ها از خواب بیدار شوم تا اینکه شبی رؤیایی بسیار واضح دیدم. دیدم شخصی از بیرون پنجره به‌صورت شناور به‌سمت ساختمان محل سکونتم می‌آید. من در طبقه دوم زندگی می‌کردم. درحالی‌که آن شخص نزدیک‌تر می‌شد، دیدم استاد لی هستند که کاسای زردرنگی بر تن دارند. ایشان در طبقه همکف، درست زیر پنجره من، فرود آمدند. از پشت پنجره فریاد زدم: «استاد! استاد! استاد!» وقتی سرشان را بالا آوردند و به من نگاه کردند، لبخند زدند.

فهمیدم که استاد با این رؤیا مرا تشویق می‌کنند تا کوشاتر باشم. از آن پس، با جدیت سه کار را به‌خوبی انجام دادم.

زمین لرزید و کوه‌ها به لرزه درآمدند

در سال ۲۰۰۱، مقاله استاد درباره آموزش فرستادن افکار درست به تمرین‌کنندگان، در وب‌سایت مینگهویی منتشر شد. آن زمان درک عمیقی از این موضوع نداشتم و فقط به‌صورت ظاهری افکار درست می‌فرستادم. فکر می‌کردم که در آن چند دقیقه، واقعاً چه کاری می‌توان انجام داد؟

یک روز، پس از پایان فرستادن افکار درست، خوابم برد. در خواب، مشغول خواندن عبارات اصلاح فا بودم که ناگهان زمین‌لرزه‌ای رخ داد. شگفت‌زده و شوکه شده بودم.

وقتی بیدار شدم، متوجه شدم که استاد با این رؤیا، اهمیت فرستادن افکار درست و تجلی واقعی آن در بُعدهای دیگر را به من نشان می‌دادند. دوباره نشستم تا افکار درست بفرستم. درحالی‌که در پنج دقیقه نخست، ذهنم را پاک می‌کردم، احساس می‌کردم چیزی بد در اطرافم، درحال ازبین رفتن است. سپس دیدم دو نقطه بسیار کوچک در برابر چشمانم ظاهر و به‌آرامی ناپدید شدند و اطرافم روشن و شفاف شد. فهمیدم که افکار درستم درحال پاک کردن ماده‌ای بد است. به این درک رسیدم که آن دو نقطه، یاوران تاریک نیروهای کهن هستند. در تمام این مدت، عرق از سر و رویم سرازیر بود.

از آن زمان به بعد، توجه بسیار زیادی به فرستادن افکار درست کردم. پیش از آنکه با مردم درباره دافا صحبت کنم، همیشه مطابق آموزش استاد، ابتدا میدان بُعدی‌ام را پاک می‌کنم.

پول ازدست‌رفته به شکلی دیگر به من بازگشت

در جوانی، کسب‌و‌کار خودم را داشتم و غرفه‌ای در یک مرکز خرید اجاره کرده بودم و کالا می‌فروختم. ازآنجاکه تمرین‌کنندگان گاهی از اسکناس‌هایی استفاده می‌کردند که مطالبی درباره دافا روی‌شان چاپ شده بود، احساس کردم من نیز می‌توانم هنگام انجام معاملات، از این روش به‌منظور روشنگری حقیقت برای مردم استفاده کنم.

می‌دانستم که به‌عنوان یک تمرین‌کننده، مهم‌ترین کار این است که حقیقت دافا را به مردم بگویم. بنابراین هر بار که می‌خواستم این کار را انجام دهم، ابتدا افکار درست می‌فرستادم و از استاد می‌خواستم که به من قدرت ببخشند و هر عامل منفی را که با تلاش‌های ما مداخله می‌کردند، از بین ببرند.

در ابتدا، فقط در کسب‌وکار خودم، از این اسکناس‌ها استفاده می‌کردم. اما چون مرتب برای خرید کالا به بازار عمده‌فروشی می‌رفتم، کم‌کم این اسکناس‌ها را با فروشندگانی که مرا می‌شناختند، مبادله ‌کردم. آن‌ها می‌پرسیدند: «چرا روی این اسکناس‌ها نوشته وجود دارد؟»

پاسخ می‌دادم: «داشتن این اسکناس‌ها خیلی خوب است! هرچه روی آن نوشته شده حقیقت است. این مطالب، توصیه‌هایی برای نجات جان انسان‌ها و مایه برکت هستند.» آن‌ها توضیحم را می‌پذیرفتند و از آن پس، مرتب این اسکناس‌ها را با آنان مبادله می‌کردم.

البته آزمون‌های شین‌شینگ نیز پیش می‌آمد. یک بار برای مبادله پول، نزد یکی از فروشندگان رفتم. او ۱۰۰ یوان اسکناس یک‌یوانی می‌خواست، اما چون عجله داشتم به خانه برگردم، به اشتباه به‌جای آن، یک دسته اسکناس ۱۰‌یوانی به او دادم. وقتی به خانه رسیدم، متوجه شدم بیش از مقدار لازم، به او پول داده‌ام. روز بعد نزد آن فروشنده رفتم، اما او انکار کرد و گفت که من فقط ۱۰۰ یوان به او دادم. از این موضوع چندان ناراحت نشدم و به خانه برگشتم. سپس به یاد آوردم که در تزکیه، هیچ اتفاقی تصادفی نیست، اگر آن پول واقعاً متعلق به من نبود، پس احتمالاً بدهی‌ای را که از گذشته داشتم، بازپرداخت کرده بودم. کاملاً از این موضوع گذشتم و دیگر نگرانش نشدم.

روز بعد فروشم به‌طرز چشمگیری افزایش یافت و حدود ۶۰۰ یوان سود خالص به دست آوردم، اتفاقی که هرگز پیش از آن رخ نداده بود. طی چند روز بعد نیز فروش بسیار خوب بود و سپس دوباره به حالت عادی بازگشت.

فکر کردم که این تشویقی از جانب استاد است. این موضوع واقعاً سخن ایشان را ثابت کرد:

«اگر چیزی مال شما باشد، آن را از دست نخواهید داد. اگر چیزی مال شما نباشد، حتی اگر برایش مبارزه هم کنید آن را به دست نخواهید آورد.» (سخنرانی هفتم، جوآن فالون)

پولی که از دست داده بودم، به شکلی دیگر به من بازگشت و این موضوع بار دیگر به خارق‌العاده و معجزه‌آسا بودن دافا اعتبار بخشید.

پس از آن، هر هفته بین ۵هزار تا ۱۰هزار یوان از این اسکناس‌ها را مبادله می‌کردم. اما با ترویج پرداخت‌ها ازطریق موبایل، این رویکرد برای روشنگری حقیقت متوقف شد. طی بیش از ده سال، تعداد بی‌شماری از این اسکناس‌ها را با فروشندگان مبادله کردم. اکنون که به گذشته نگاه می‌کنم، واقعاً باورکردنی نیست. می‌دانم که همه این‌ها تحت هدایت و محافظت نیک‌خواهانه استاد بوده است.

اتفاقی که می‌توانست خطرساز شود

همیشه پیش از آنکه از خانه خارج شوم، افکار درست می‌فرستم تا هر عامل شیطانیِ وابسته به ح.ک.چ را که ممکن است با تلاش من به‌منظور روشنگری حقیقت برای مردم مداخله کند، از بین ببرم.

یک بار گفت‌وگویی را با مادر و پسری آغاز کردم. به آن مرد جوان گفتم: «جوان، چقدر خوش‌قیافه هستی، درست مثل مادرت!» به نظر می‌رسید از شنیدن این حرف خوشحال شده است، بنابراین ادامه دادم و گفتم: «اجازه بده خبر خوبی درباره فالون دافا را با تو در میان بگذارم.»

ناگهان لبخند از چهره‌اش محو شد و با حالتی جدی گفت: «من مأمور پلیس هستم. اینجا درباره دافا صحبت نکن.»

نترسیدم و گفتم: «من این حرف‌ها را به‌خاطر خیر و صلاح خودت می‌زنم.»

دوباره حرفم را قطع کرد و درحالی‌که اطراف کمرش را می‌گشت، زیر لب ‌گفت: «دستبندم کجا رفت؟» مدتی جست‌وجو کرد و بعد گفت که دستبندش را همراه ندارد و خواست با تلفن تماس بگیرد. فوراً افکار درست فرستادم تا مانع شوم مرتکب جرم و گناهی علیه یک تمرین‌کننده شود و سپس توانستم از آنجا دور شوم.

چندین بار تجربه‌های مشابهی برایم پیش آمده است، اما هر بار، تحت محافظت نیک‌خواهانه استاد، در امان مانده‌ام. از استاد سپاسگزارم که از شاگرد خود محافظت کردند.

پس از تجربه کردن جنبه‌های معجزه‌آسا و خارق‌العاده دافا، به این درک رسیده‌ام که استاد از ما می‌خواهند با پشتکار افکار درست بفرستیم، زیرا این ابزار بسیار نیرومندی است. به همین دلیل، پیش از انجام هر کاری، ابتدا افکار درست می‌فرستم تا بتوانم هر مسئولیتی را به‌خوبی انجام دهم و امنیت خود را نیز حفظ کنم. هم‌تمرین‌کنندگان، بیایید همگی با بهره‌گیری از توانایی‌های خارق‌العاده‌ای که استاد به ما عطا کرده‌اند، سفر تزکیه خود را کامل کنیم.