(Minghui.org) مادرم در بهدنیا آوردن من مشکل داشت، تا جایی که این سؤال مطرح شد که آیا «مادر را نجات دهند یا نوزاد را». اما درنهایت، هر دو ما زنده ماندیم. مادرم گفت که وقتی برای اولین بار مرا دید، حس آشنایی عمیقی نسبت به من داشت.
کودکی خاص
در دوران نوزادی، خاطرات محوی از زندگیام در قلمرو آسمانی داشتم. میدانستم که در اصل، موجودی بودم که در آن جهان زندگی میکردم و همراه چند موجود الهی دیگر از آن محافظت میکردم. هنگامی که روزهای پایانی نزدیک شد، پادشاه آن جهان و سایر موجودات الهی مرا بهعنوان مناسبترین فرد برای فرستاده شدن به زمین و انجام مأموریتی برگزیدند. آنها راه را برای آمدن من هموار کردند و هنگامی که همهچیز آماده شد، به زمین آمدم. ازآنجاکه خاطرات زندگی گذشتهام به زبان کیهانی بود، نه زبان انسانها، اکنون آن خاطرات بسیار مبهم شدهاند. دیگر جزئیات مأموریتم را به یاد نمیآورم، اما عزم و ارادهام برای به انجام رساندن آن همچنان باقی مانده است.
نخستین بار که چشمانم را باز کردم و دنیای انسانها را دیدم، با خودم فکر کردم: «آه، این دنیای انسانهاست. اینجا جایی است که من مأموریتم را انجام خواهم داد.» همچنین میدانستم که دنیای انسانها مملو از فریب و مخاطره است. هر چیزی که میدیدم، همچون تصویری خاکستری و محو بود، گویی از پشت لایهای ضخیم از غبار به آن نگاه میکردم. خویشاوندانم اغلب درباره دیگران غیبت میکردند و من میتوانستم احساس کنم که پیرامون آنان میدانی از کارمای منفی شکل میگیرد.
دو ماه پس از تولدم، بهطور تصادفی کلمه «مامان» را صدا زدم و خانوادهام را ترساندم. میدانستم که کودکان در سن من معمولاً نمیتوانند صحبت کنند و کاری برخلاف عرف انجام داده بودم. بنابراین با ناراحتی و پشیمانی، قاطعانه خودم را از انجام هرگونه کار غیرمعمول دیگر در مقابل دیگران بازداشتم.
آغاز تمرین فالون گونگ
وقتی حدوداً ۱۰ماهه بودم، میدانستم که باید استادم را پیدا کنم. اما ایشان چه کسی بودند؟ کجا میتوانستم ایشان را پیدا کنم؟ هیچ ایدهای نداشتم. با بزرگتر شدن، عادات یک فرد عادی را پیدا کردم، از خوردن، بازی کردن، کنجکاوی لذت میبردم و بهتدریج نسبت به بزرگترهای اطرافم احساس نارضایتی پیدا کردم.
در دوران مهدکودک، مرتباً بیمار میشدم و مادرم مخفیانه آموزههای استاد را برایم پخش میکرد تا به آنها گوش دهم. با وجود اینکه فقط بخش کوچکی از کلمات را میفهمیدم، اما تمام تلاشم را میکردم تا از آموزههای استاد یاد بگیرم. بیماریام در دوران دبستان بدتر شد. با وجود دریافت مکرر سرمهای داخل وریدی و داروهای دیگر، هیچ چیزی مؤثر نبود و من در تمام طول سال، از بیماریهای مختلف، ازجمله سرماخوردگی، تب، سرفه، گلودرد، استفراغ و خونریزی بینی، در رنج و عذاب بودم. ازآنجاکه درمانهای پزشکی مرسوم در درمان بیماریهایم بیاثر بودند، پدرم با پیشنهاد مادرم موافقت کرد که به من اجازه دهد تمرین فالون دافا را انجام دهم.
با زندگی در حومه شهر، والدینم ارتباط کمی با سایر تمرینکنندگان فالون دافا داشتند یا اصلاً هیچ ارتباطی نداشتند. هر شب، مادرم چراغ رومیزی را روشن میکرد و ما با هم روی یک دستگاه الکترونیکی کوچک جوآن فالون را میخواندیم. در ابتدا، مادرم بهآرامی برایم میخواند، زیرا من کلمات زیادی نمیدانستم. بعداً هر کدام بهنوبت یک پاراگراف را میخواندیم و مادرم کلماتی را که نمیدانستم به من یاد میداد. با گذشت زمان، به اندازه کافی مهارت پیدا کردم که جوآن فالون را روان بخوانم و درحالیکه مادرم گوش میداد، آن را با صدای بلند میخواندم. در مدرسه، در تشخیص حروف چینی مهارت پیدا کردم. دانشآموزان کلاس پنجم و ششم اغلب کتابهای درسیشان را برایم میآوردند و از من میخواستند مطالبی را که برایشان دشوار بود بخوانم. با وجود اینکه در آن زمان فقط هفت هشت سال داشتم، متوجه شده بودم که تقریباً میتوانم همهچیز را بخوانم.
وقتی برای اولین بار شروع به انجام تمرینات کردم، متوجه شدم که حفظ نیم ساعت زمان لازم برای نگه داشتن چرخ قانون و انجام مدیتیشن نشسته بسیار دشوار است. در اولین تلاشم، مادرم مرا راهنمایی کرد که خودم بازوهایم را در وضعیت درست نگه دارم، درحالیکه او و پدرم در کنارم نشسته بودند و صحبت میکردند. اگرچه بازوها و دستانم که بالا آورده بودم میلرزیدند، اما جرئت نمیکردم آنها را پایین بیاورم، زیرا والدینم تماشا میکردند.
به این ترتیب، در اولین تلاشم موفق شدم چرخ قانون را بهمدت نیم ساعت نگه دارم. درخصوص مدیتیشن، درحالیکه میتوانستم در وضعیت لوتوس کامل (قرار دادن هر دو پا روی هم به حالت ضربدر) بنشینم، پاهایم بهشدت درد میکرد. مجبور بودم پایم را محکم در جای خود نگه دارم، وگرنه از روی پای دیگرم سر میخورد. مادرم در ابتدا مرا مجبور میکرد بهمدت پنج دقیقه در وضعیت لوتوس بنشینم. بهتدریج مدت زمان را به 10 دقیقه، 15 دقیقه و سپس نیم ساعت افزایش داد. پس از آن، هر زمان که بهمدت نیم ساعت مدیتیشن میکردم، پاهایم بهطور غیرقابلتحملی درد میگرفتند، اما تشویق مادرم و پشتکار خودم کمکم میکرد تا آن را به پایان برسانم.
استاد مرا از غرق شدن نجات دادند
کلاس سوم بودم که پدر و مادرم در طی تعطیلات مدرسه مرا به سفر بردند. یک روز، به کنار دریا رفتیم. من که نمیتوانستم شنا کنم، یک حلقه نجات بادی به دست داشتم. ازآنجاکه آبِ نزدیک ساحل خیلی کمعمق بود، بهطرف قسمتهای عمیقتر رفتم، جایی که زن جوانی را دیدم که روی حلقه نجاتش نشسته بود. کنجکاو شدم و از او تقلید کردم و روی حلقه نجاتم نشستم، با این هدف که این شیوه جدیدِ استفاده از حلقه نجات را به مادرم نشان دهم. هنوز چند ثانیه هم ننشسته بودم که موج عظیمی به من برخورد کرد. آخرین چیزی که دیدم، چند بزرگسال در دوردست بودند، سپس موج مرا به هوا بلند کرد و با شدت به دریا کوبید.
کف دریا گرم و آرام بود. آب زلال و شفاف دریا بهزیبایی میدرخشید و احساس شادی و سبکی میکردم. ناگهان نیرویی عظیم مرا به بالا برد و آن احساس آشنا، اما غیرقابلتحملِ حاکی از درد و سنگینی بدنم را فرا گرفت. در آن لحظه، فکری از ذهنم گذشت: «استاد مرا نجات دادند.» اما مطمئن نبودم که این اتفاق چگونه به معنای «نجات یافتن» است تا اینکه حلقه نجات مرا به سطح آب آورد.
نور خورشید چشمانم را خیره کرد و حس به دست و پاهایم بازگشت. متوجه شدم که تمام مدت با چشمان بسته، در آب غوطهور بودهام و گوشها، بینی و دهانم پر از آب دریا بوده است. غیرممکن بود که آن آبِ دریای درخشان و دوستداشتنی را در زندگی واقعی دیده باشم. منافذ بدنم آنقدر پر از آب دریا بود که احساس راحتی غیرممکن بود. روحم حتماً در آن لحظه از بدنم خارج شده بود و تازه آن زمان بود که فهمیدم استاد چگونه مرا «نجات» دادهاند.
بدون هیچ آسیبی بهجز مقداری آب دریا که در گوشها، بینی و دهانم باقی مانده بود، به ساحل برگشتم. در ساحل، والدینم درحال جمع کردن وسایلمان بودند و مرا صدا میزدند، بیخبر از آنچه بر من گذشته بود.
تزکیه درحین تحصیل در دانشگاه
من در شهر دیگری به دانشگاه رفتم. در محوطه دانشگاه، درحالیکه اطرافم پر از افراد غیرتمرینکننده بود، فقط میتوانستم در تعطیلات زمستانی و تابستانی که به خانه برمیگشتم، فا را مطالعه کنم و تمرینات را انجام دهم. اما یک نسخه از جوآن فالون را نیز در کولهپشتیام با خودم به دانشگاه میبردم. هنگام عبور از بازرسیهای امنیتی، افکار درست را حفظ میکردم و در قلبم میگفتم: «فالون دافا خوب است.» در ابتدا نسخهای از جوآن فالون را در کولهپشتیام میگذاشتم تا بتوانم هر جا که میرفتم آن را با خودم ببرم. بعداً، پس از اینکه متوجه شدم همکلاسیها و سرپرستان خوابگاه وسایلم را بررسی نمیکنند، کتاب را در رختخوابم پنهان میکردم.
در طول استراحت ناهار، برخی از همکلاسیها از من دعوت میکردند که با آنها غذا بخورم و هنگام غذاخوردن گپ میزدیم. هر وقت صحبت نمیکردم، در ذهنم افکار درست میفرستادم. بعداً اغلب ترجیح میدادم تنها غذا بخورم و سریع غذا را تمام کنم تا بتوانم قبل از ظهر به خوابگاه برگردم. پردههای اطراف تختم را میکشیدم، در حالت لوتوس مینشستم و مدتی جوآن فالون را میخواندم.
این کار نهتنها انرژیام را بازیابی میکرد و خستگیام را از بین میبرد، بلکه دنیای اطرافم نیز آرام میشد و تکتک واژههای کتاب همچون طلا میدرخشیدند. گاهی اوقات آخر شب روی تختم مینشستم و مدیتیشن میکردم، آنهم پس از غلبه بر ترسم از اینکه هماتاقیام در تخت کناری ناگهان بهسمتم بیاید تا با من صحبت کند. هر بار، میدان انرژی عظیمی مرا دربر میگرفت.
کمی پس از شروع دانشگاه، والدینم دستگیر شدند و خانهشان بهطور غیرقانونی غارت شد. خوشبختانه، آنها همان روز آزاد شدند. فشارهای فزاینده، مادرم را وادار کرد تا برای کمک، با همتمرینکنندگان خارج از خانوادهمان تماس بگیرد. برای اولین بار در زندگیام، در طول تعطیلات در خانه، در مطالعه گروهی فا شرکت کردم. ما همچنین یک کپی از تصویر استاد و یک مجموعه کامل از آموزههای فای استاد را از تمرینکنندگان در جلسه مطالعه گروهی گرفتیم و به خانه آوردیم.
هرچند گروه فقط از چند تمرینکننده خانم سالمند تشکیل شده بود، اما احساس میکردم فوقالعاده خوشاقبال و سعادتمند هستم. دیدن تصویر استاد که آشکارا نصب شده بود، شنیدن صدای بلند همتمرینکنندگان هنگام خواندن جوآن فالون و گفتوگو درباره مشکلاتی که در تزکیه با آن روبهرو بودند، چنان احساسی در من ایجاد کرد که گویی دوباره از همان ابتدا تزکیه را آغاز کردهام.
خصوصیات اخلاقیام بهسرعت بهبود یافت. یک بار وقتی پدرم بهشدت از من انتقاد کرد، عصبانی شدم. احساس کردم که اشتباه میکند، وارد بحث با او شدم و درنهایت مشاجره کردم. اما همچنین متوجه شدم که این مانعی است که باید بر آن غلبه کنم. به خواندن فا در ذهنم ادامه دادم و سعی کردم افکار مداوم «من درست میگویم، حق با من است، حق با من است» را به «من اشتباه کردم، من اشتباه کردم، من اشتباه کردم» تغییر دهم.
درحالیکه سعی میکردم این تغییر در ذهنیت را بهزور اعمال کنم، درد شدیدی در قلبم احساس میکردم. پس از مدتی، قلبم واقعاً پذیرفت که رفتارم در برابر پدرم اشتباه بوده است. همان بعدازظهر، تقریباً با گریه به پدرم گفتم که نباید با او مشاجره میکردم. پس از آن، پدرم نشان داد که دیگر ناراحت نیست و حتی به من لبخند زد.
معجزاتی که هنگام تزکیه با آنها مواجه شدم
وقتی کوچک بودم، با وجود اینکه میدانستم هرچه بیشتر در پی بهدست آوردن چشم آسمانی باشم، احتمال دستیابی به آن کمتر میشود، بازهم آن را دنبال میکردم. با بزرگتر شدنم، کمکم آن را فراموش کردم. حالا که دیگر این قدرت ویژه را نمیخواهم، استاد تصاویری از بُعدهای دیگر را به من نشان میدهند. اگرچه احساس میکنم سه کار را بهخوبی انجام ندادهام، استاد همواره با اشارههایشان مرا راهنمایی و تشویق میکنند که هرگز تسلیم نشوم.
یک روز من و مادرم برای نصب برچسبهای روشنگری حقیقت بیرون رفتیم. اگرچه دچار ترس و بیمیلی بودم، میدانستم این کاری است که باید انجام دهم. مادرم که احساس کرد من دچار تضاد و تردید هستم، پیشنهاد داد که افکار درست بفرستیم. پس از آن، درحالیکه با انرژی مثبت احاطه شده بودم و پر از افکار درست بودم، میتوانستم بهطور مبهم موسیقی قدرتمند و باشکوهی را از یک بُعد آسمانی بشنوم.
موجوداتی از دنیای آسمانیام را دیدم که لباس گروه مارش تیان گوئو را پوشیده بودند و در دو ردیف روبروی هم ایستاده بودند و ملودی ناآشنایی را با شیپور و طبل مینواختند. موجودات دنیای آسمانیام مرا مورد حمایت قرار میدادند و استاد نیز از من محافظت میکردند. این ایمانم را تقویت کرد. بهمحض اینکه من و مادرم راه افتادیم، باران نیز بهطرز معجزهآسایی متوقف شد.
به مکانی رسیدیم که پر از آب بود و هیچ جای خشکی برای قدم گذاشتن و عبور از آن وجود نداشت. مادرم بلافاصله از میان آبها گذشت، درحالیکه من در لبه ایستادم و مکث کردم. سپس خودم را آماده کردم: «اگر کفشهایم خیس شوند چه؟ من تزکیهکننده هستم. هیچ ترسی از خیسشدن و سرماخوردگی وجود ندارد.»
با این فکر، با اعتمادبهنفس از آنجا عبور کردم. هرچند کفشهایم خیس شد و ناراحتکننده بودند، اما این احساس را نادیده گرفتم و تا پایان کارمان، روی چسباندن برچسبها تمرکز کردم. درحالیکه بهسمت خانه میرفتیم، ناگهان متوجه شدم که کفشهایم خشک شدهاند. ازآنجاکه خشکشدن سریع کفشهای خیس غیرممکن بود، میدانستم که استاد مرا تشویق میکنند.
یک بار نیز بودایی را دیدم که آنقدر دور ایستاده بود که مانند نقطهای کوچک به نظر میرسید. اما میتوانستم بهوضوح ویژگیهای بودا و نور طلایی بیکران ساطعشده از او را ببینم. درحالیکه میدانی فوقالعاده قدرتمند از نیکخواهی، آرامش و گرما مرا در بر گرفته بود، متوجه شدم که فقط ذرهای از آگاهی برایم باقی مانده است. تمام افکار منفی از بین رفتند و حس آرامش درونی بینظیری در وجودم به جای ماند.
پس از مدتزمان نامعلومی، خودم را از آن نور طلایی جدا کردم و به دنیای مادی بازگشتم. وابستگیهای مختلف و افکار نادرست به ذهنم بازگشتند. آن هنگام بود که قدرت بیکران موجودات الهی را که فراتر از افکار بشری هستند، درک کردم و احساس کردم هنوز فاصله زیادی با آنها دارم.
میدانستم که باید افکار عادی بشریام را از بین ببرم و خانه زمینی فعلیام را با خانه واقعیام اشتباه نگیرم. نباید احساس کنم که چون در دنیای مادی خانواده دارم، مجبورم مانند یک فرد عادی رفتار کنم. چسبیدن به این تعلقات، موانعی را در مسیر خانهام ایجاد میکند. اگرچه باید از ارتباطات زمینیام قدردانی کنم، اما باید با پشتکار تزکیه کنم و برای بازگشت به آسمان، خانه واقعیام، جایی که به آن تعلق دارم، تلاش کنم.
تزکیه با سایر تمرینکنندگان
ما متوجه شدیم که یک تمرینکننده خانم مسن به بیماری شدیدی مبتلاست و قادر به مراقبت از خودش نیست. این تمرینکننده مسن به خانه دخترش نقلمکان کرده بود و مادرم تصمیم گرفت به ملاقات این تمرینکننده برود و فا را با او مطالعه کند. وقتی مادرم رسید، دختر آن تمرینکننده نسبت به دافا بیاحترامی کرد و از تمرینکنندگان خواست که دیگر به خانهاش نروند.
مادرم بعد از بازگشت به خانه، این وضعیت را با من در میان گذاشت. با اولین مواجهه با چنین وضعیتی، از خودم پرسیدم که آیا این یک آزمون است. بعد از اینکه سعی کردم از دیدگاه یک تزکیهکننده به مسائل نگاه کنم، به مادرم توصیه کردم: «این یک آزمون است. اگر فقط بهخاطر اینکه کسی چنین میگوید یا نگرش بدش نسبت به ما را بیان میکند، قصد داری نروی، آیا این فقدان عزم و اراده نیست؟»
«ما باید به تلاش خود ادامه دهیم. فکر میکنم باید به رفتن به آنجا ادامه دهی. آنها نمیتوانند وقتی به درِ خانهشان رسیدی، از بازکردن در خودداری کنند. باید قاطعانه فکر کنی: "میخواهم به این تمرینکننده مسن کمک کنم، میخواهم او را در مطالعه فا و انجام تمرینات همراهی کنم. معتقدم که این قطعاً به او کمک میکند تا بهتر شود. هر اتفاقی بیفتد، من تحت تأثیر قرار نمیگیرم."» مادرم که دلگرم شده بود، تصمیم گرفت روز بعد دوباره به دیدن آن تمرینکننده مسن برود.
روز بعد، درحالیکه من در خانه مانده بودم تا فا را مطالعه کنم و افکار درست بفرستم، مادرم به دیدن آن تمرینکننده مسن رفت. آن شب، بعد از اینکه مادرم به خانه آمد مرا در جریان اوضاع قرار داد.
وقتی داوطلب شدم که روز بعد او را همراهی کنم، خوشحال شد. روز بعد، وقتی بهسمت خانه آن تمرینکننده میرفتیم، افکار درست فرستادم. دختر تمرینکننده مسن ما را به داخل دعوت کرد و به ما دمپایی راحتی داد تا بپوشیم. بهدنبال مادرم به اتاق داخلی رفتم تا با آن تمرینکننده مسن ملاقات کنم.
تمرینکننده مسن آنقدر آرام صحبت میکرد که بهسختی میتوانستم بفهمم. اما مادرم از قبل، به من گفته بود که فقط باید فا را مطالعه کنیم و تمرینات را با او انجام دهیم. درحالیکه من و مادرم جوآن فالون را برای آن تمرینکننده مسن میخواندیم، سایر اعضای خانه تلویزیون تماشا میکردند و با صدای بلند حرف میزدند. شخص دیگری در آشپزخانه، با سروصدای زیاد آشپزی میکرد.
با توجه به اینکه سر و صدا را بهعنوان مداخله میدانستم، روی مطالعه فا، انجام تمرینات و فرستادن افکار درست با مادرم در اتاق داخلی تمرکز کردم. اما من هم گیج شده بودم. ما همان روال همیشگی مطالعه فا را طی کردیم. آیا این کار جواب میداد؟ آیا مؤثر بود؟ سعی کردم متمرکز بمانم و تمام تلاشم را بکنم. درحالیکه مادرم با تمرینکننده مسن صحبت و سعی میکرد کمکش کند تا وابستگیهایش را شناسایی کند، من آرام در کنارشان گوش میدادم.
احساس میکردم حضور من تفاوت چندانی ندارد. اما وقتی مادرم و آن تمرینکننده مسن صحبت میکردند، تمرینکننده مسن گریه میکرد و میگفت: «این فرزند کمسنو سالت وقت گذاشته تا به من کمک کند. من واقعاً باید کتابها را مطالعه کنم و تمرینها را با دقت بیشتری انجام دهم.»
من احساس نمیکردم کمسن هستم و بهطور خاص برای ملاقات با او وقت نگذاشته بودم. این تعطیلات دانشگاه بود و من بهطور اتفاقی آزاد بودم، بنابراین از حرفهای او جا خوردم. بهتدریج، خانوادهاش متوجه شدند که من چقدر جوان هستم و به استقبالم میآمدند. دختری همسن من که او هم در دانشگاه بود، حتی سر صحبت را با من باز کرد.
دختر آن تمرینکننده مسن بعداً مؤدبانه از مادرم پرسید: «میتوانم نام خانوادگی شما را بدانم؟» او دوستانه با مادرم گفتگو کرد. تغییر در نگرش خانواده را احساس و فکر کردم که این باید تشویقی از سوی استاد باشد. در مقایسه با بزرگسالان اطرافم، من قادر به انجام کارهای زیادی نبودم. اما شاید بهنوعی فقط با نشستن در آنجا تأثیرگذار بودم. اگر حضور من میتوانست بهنحوی ذهن مردم را بهسمت بهترشدن تغییر دهد، خوب بود که بهجای ماندن در خانه، بیرون آمدن را انتخاب میکردم.
دو سال پیش یک تمرینکننده مرد مسن به من گفت: «با وجود تحصیل دور از خانه و غرق شدن در دنیای مادی، همچنان با پشتکار فا را مطالعه میکنی و روی بهبود شخصیتت کار میکنی. این قابلتوجه است.» در آن زمان، شک داشتم و فکر میکردم این کلمات فقط تمجیدهای بیاساس هستند و نگران بودم که شنیدن چنین تعریف و تمجیدی باعث شود در تزکیهام سست شوم.
با نگاهی به گذشته، سخنان او تا حدودی درست به نظر میرسد. در سالهای دانشگاه، برای آنکه حداقل مطالعه فا، فرستادن افکار درست و انجام تمرینها را حفظ کنم، سخت تلاش میکردم. بهسختی وقت داشتم حقیقت را روشن کنم و احساس ناامیدی میکردم. اما استاد مرا آگاه کردند که هر کاری که انجام دادهام بیهوده نبوده است. نباید از خودم ناامید شوم.
سخنان پایانی
هنگام نوشتن این مقاله، متوجه شدم که بسیاری از اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شدهام بهدلیل کاستیهایم در تزکیه بوده است. قبلاً از محیط اطرافم شکایت میکردم، از کسانی که برای من مشکل ایجاد میکردند، و همچنین از کسانی که نمیتوانستند مسیر تزکیهام را هموار کنند، و از کسانی که نمیتوانستند زندگی شادتر و آسانتری را برایم فراهم کنند، رنجیدهخاطر بودم.
اما بهعنوان یک تزکیهکننده، مسیر تزکیه من دقیقاً با همین موانع و دشواریهای پیرامونم ساخته شده است. از نگاه مردم عادی، بزرگسالان اطرافم کسانی هستند که مرا ناامید کردهاند و در مشکلات و رنجهای دنیویام نقش داشتهاند. اما در تزکیه، آیا سن مهم است؟ همه این مشکلات برای کمک به من در بهبود شخصیتم بوده است.
دو همتمرینکننده یک بار از من تعریف کردند: «تو خیلی پاک و خالصی.» در آن زمان، گیج و متعجب بودم. اکنون متوجه شدهام که منظور آنها این بود که ذهنیت من کاملاً با طرز فکر کودکانی که با فالون دافا آشنا نشدهاند، متفاوت است. من از کودکی، از مزیت تزکیه دافا برخوردار بودهام.
در سالهای نخست، همچنان در پی بهدست آوردن تواناییهای ویژه و قدرتهای فوقطبیعی بودم، گرچه میدانستم که باید این وابستگی را رها کنم. اما هنگامی که توانستم ذهنم را آرام کنم و شخصیتم را ارتقا دهم، دریافتم که از خرد و هوشی فراتر از انسانهای عادی برخوردار شدهام، موهبتی که در پی آن نبودم، بلکه دافا آن را به من عطا کرده است.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.