(Minghui.org) در اوایل سال ۲۰۲۲، برای مراقبت از عروسم در دوران پس از زایمانش، به شهر رفتم. تمام بدنم ناگهان پر از جوش‌های کوچک قرمز شد که با تورم صورت، تب بالا و ناتوانی در غذاخوردن همراه بود. برخی می‌گفتند که برای فردی در دهه ۶۰ زندگی، این جوش‌‌ها و بثورات پوستی می‌تواند کشنده باشد.

به پسرم گفتم: «چون نمی‌توانم کاری انجام دهم، به خانه برمی‌گردم.» بعد از اینکه به خانه برگشتم، تمرین‌کننده‌ای به دیدنم آمد و گفت: «به درون نگاه کن، نیروهای کهن حتماً از شکاف‌هایت سوءاستفاده کرده‌اند.»

برخی از تمرین‌کنندگان، به‌جای ابراز نگرانی، شروع به انتقاد از من کردند. احساس سردرگمی داشتم و نمی‌دانستم چگونه بر این محنت غلبه کنم. اگر وابستگی داشتم، باید خودم را تزکیه می‌کردم و از آن خلاص می‌شدم. اگر کاستی داشتم، باید تغییر می‌کردم. هر چیزی را که دیگران درباره من می‌گفتند می‌پذیرفتم، اما علائم بیماری از بین نرفت.

وقتی تمرین‌کننده آنا به ملاقاتم آمد، یادآوری کرد که استاد بیان کردند: «بنابراين چرا جنبه‌ای از شما كه سرشت اصلی‌تان است فا را اصلاح نمی‌كند؟» («شرح‌دادن فا»، نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر)

او گفت علائم بیماری نوعی آزار و شکنجه است که دافا و تمرین‌کنندگان را هدف قرار می‌دهد. با کمک او، افکار درستم را تقویت کردم. می‌دانستم که این نبردی بین راستی و شرارت است. من علاوه‌بر اصلاح خودم، مسئول موجودات جهان هستم و باید تمام تلاشم را برای ازبین‌بردن شیطان انجام دهم. به‌تدریج علائم بیماری ناپدید شدند و لایه‌هایی از پوستم کنده شد. استاد بار دیگر به من کمک کردند بر یک محنت غلبه کنم.

تابستان گذشته، زخمی بزرگ در قسمت داخلی بالای رانم ایجاد شد. نمی‌توانستم راه بروم و احساس درماندگی می‌کردم. مجبور بودم دراز بکشم. می‌دانستم که حتماً مشکلی در تزکیه‌ام وجود دارد، و باید برای اصلاح خودم به درون نگاه می‌کردم. نمی‌توانستم اجازه دهم نیروهای کهن مرا تحت آزار و شکنجه قرار دهند.

به نیروهای کهن هشدار دادم: «من بیمار نیستم. کارمایی را که به من تحمیل می‌کنید نمی‌خواهم. من یک تمرین‌کننده فالون دافای دوره اصلاح فا هستم. فقط استاد و دافا مسیر تزکیه‌ام را نظم و ترتیب می‌دهند.» سپس فرمول فرستادن افکار درست را خواندم. احساس کردم که افکار درستم زمین را می‌لرزاند و قادر به شکافتن کوه‌ها هستند. در کمتر از ۱۰ روز، مداخله متوقف شد.

وقتی این محنت بیماری اتفاق افتاد، نترسیدم یا نگران این نبودم که در آزمون قبول نشوم. صرف‌نظر از اینکه نیروهای کهن چه‌کار می‌کردند، می‌دانستم که بیمار نیستم. نیروهای کهن فقط سعی داشتند کاری کنند که من فکر کنم این علائم ساختگی، واقعی هستند. اما ما استاد و فا را داریم. این تجربه باعث شد که ایمانم به استاد و فا بیشتر شود و از استاد به خاطر کمکشان بسیار سپاسگزارم!

نفی آزار و شکنجه پس از دستگیری

یک روز درحالی‌که من و شوهرم که او نیز تمرین‌کننده است در خانه نبودیم، دهیار روستا مأموران ایستگاه محلی پلیس را هدایت کرد تا حیاط جلویی و پشتی خانه ما را به‌طور کامل تفتیش کنند. آن‌ها سه کامیون از اموال ما، به ارزش ۱۵هزار یوان [۲۲۲۳ دلار] را با خود بردند.

درباره این ماجرا به سایر تمرین‌کنندگان گفتم و برچسب‌هایی را که حاوی اطلاعاتی درباره این حادثه بودند، روی تیرهای برق نصب کردیم تا این عمل شیطانی را برای روستائیان آشکار کنیم. اطلاعیه‌ها شامل نام مسئول روستا بود و توضیح می‌داد که چگونه او با ورود به ملک خصوصی، قانون را زیر پا گذاشته و مرتکب سرقت شده است.

مقامات روستا خشمگین شدند و با پلیس تماس گرفتند. حدود ۱۰ وسیله نقلیه از اداره پلیس و کلانتری محلی رسیدند. مأموران از اعلامیه‌ها در ورودی روستا، چند عکس گرفتند و رفتند. آن‌ها را برنداشتند یا از بین نبردند. نقشه نیروهای کهن برای دستگیری‌ام با شکست روبرو شد. سه مقام روستا نیز متوجه شدند کاری که انجام داده‌اند غیرمنطقی است، بنابراین وقتی در خیابان با من روبرو شدند، احوالپرسی گرمی کردند.

در سال ۲۰۱۹، پلیس به خانه‌ام حمله کرد. در آن زمان، در حیاط‌خلوت بودم و با صدای بلند فریاد زدم: «اهالی روستا! بیایید و به این پلیس‌هایی که مثل دزد از دیوار مردم بالا می‌روند، نگاهی بیندازید.» و پا به فرار گذاشتم. شنیدم که آن‌ها اقلام توقیفی را در کوچه پهن کردند و از آن‌ها فیلم گرفتند، درحالی‌که سعی داشتند «مدرک»ی پیدا کنند. پس از ۱۰ روز به خانه برگشتم، اما همسر یکی از مقامات روستا مرا گزارش داد. مرا به اداره پلیس بردند.

در اداره پلیس، آرام شدم و فکر کردم که چه‌ کار اشتباهی انجام داده‌ام. معمولاً نکات ایمنی را نادیده می‌گرفتم. کتاب‌های دافا و مطالب روشنگری حقیقت را هر جایی می‌گذاشتم. همچنین هنگام استفاده از تلفن همراهم، نکات ایمنی را نادیده می‌گرفتم. احساس می‌کردم این بزرگ‌ترین خلأ امنیتی است و باید آن را اصلاح کنم.

روز سوم که در بازداشت بودم، پلیس اداره مرا به دادگاه برد، اما من ساکت ماندم. در روز دهم، دادستانی مرا برای بازجویی احضار کرد و گفت که اگر همکاری کنم و اظهاریه‌ای بنویسم، اجازه می‌دهند به خانه بروم. پس از مدتی فکر کردن گفتم: «می‌توانم این کار را انجام دهم، اما شرطی دارم. باید هرچه را که می‌گویم بنویسید.» آن‌ها موافقت کردند.

به‌وضوح حقایق را شرح دادم، ازجمله اینکه چگونه مقامات روستا و مأموران پلیس محلی از دیوار حیاط من بالا رفتند و به‌زور وارد خانه‌ام شدند تا وسایلم را بدزدند. از آن‌ها پرسیدم کسانی که آگاهانه قانون را نقض می‌کنند، باید به چه جرمی متهم شوند. هرچه را که گفتم نوشتند.

افرادی که مرتکب جرم شده بودند به بازداشتگاه آورده شدند. با آن‌ها صحبت کردم و از آن‌ها خواستم که از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمان‌های جوانان آن خارج شوند. هفت نفر موافقت کردند که خارج شوند.

بر فرستادن افکار درست تمرکز کردم و گفتم: «با استاد و فا، حالم خوب خواهد شد. زندگی و همه‌چیزم را به استاد می‌سپارم. استاد تصمیم نهایی را می‌گیرند و من از نظم و ترتیبات ایشان پیروی خواهم کرد.»

روز پانزدهم آزاد شدم و به خانه برگشتم. در راه برگشت، دو دخترم درباره تجربه‌شان از مراجعه به پاسگاه پلیس صحبت کردند؛ آن‌ها به پاسگاه رفتند تا خواستار آزادی من شوند. دختر بزرگم گفت که خواهرش بارها به پاسگاه پلیس رفته بود تا خواستار آزادی من شود. در آخرین تلاش، او با رئیس پاسگاه تماس گرفت.

دختر بزرگم گفت: «کی اجازه می‌دهید مادرم به خانه بیاید؟» رئیس اداره پلیس پاسخ داد: «نمی‌دانم. ممکن است حکم زندان بگیرد.»

دخترم گفت: «حکم زندان؟ او همیشه آدم صادق و شریفی بوده و هیچ کار اشتباهی نکرده است. پس چرا محکوم شده است؟»

دختر کوچکم گفت: «بر چه اساسی مادرم را نگه می‌دارید؟ هر کسی را که دوست دارید دستگیر می‌کنید، مبنای قانونی این کار چیست؟ ما می‌خواهیم یک وکیل استخدام کنیم.»

با شنیدن این حرف، خیلی آرام شدم و گفتم: «بچه‌ها، شما کار بزرگی انجام دادید. کاری که انجام دادید واقعاً عالی بود!»

از زمان شروع این آزار و شکنجه، ماجرا‌های بسیار زیادی رخ داده است. استاد در طول آزمون‌ها و محنت‌ها، از من محافظت کرده‌اند. واقعاً هیچ کلمه‌ای قادر نیست قدردانی‌ام را از استاد بیان کند.