(Minghui.org) من ۵۷ سال دارم. از زمانی که به یاد دارم؛ از سه یا چهارسالگی؛ بیمار بودم. سردرد، ذات‌الریه، نفخ شکم، آنفولانزای دستگاه گوارش و سایر بیماری‌هایی که پشت سر هم می‌آمدند و می‌رفتند.

همچنین از یک بیماری عودکننده رنج می‌بردم که اگر درمان نمی‌شد، می‌توانست در هر لحظه کشنده باشد. درحالی‌که سایر کودکان در بیرون بازی می‌کردند، من وقتم را در درمانگاه صرف تزریق و مصرف دارو می‌کردم.

یک بار، از عذاب ناشی از سردرد شدید فریاد می‌زدم؛ همسایه‌ام، مادربزرگ چن، نتوانست رنج مرا تحمل کند و یک قرص کوچک از خمیر تریاک به من داد که از خشخاش‌های باغش استخراج کرده بود. پس از اینکه آن را قورت دادم، از گریه و زاری دست کشیدم.

یک بار در اوج تابستان، ناگهان بیمار شدم. پدرم به‌سمتم دوید، مرا بلند کرد و با سرعت به‌سمت درمانگاه دوید، عرق از صورتش جاری بود. با تکان شدید به هوش آمدم و با صدای ضعیفی زمزمه کردم: «بابا... فقط مرا دور بینداز.» سپس دوباره هشیاری‌ام را از دست دادم. پدرم که مردی خشن و اهل شاندونگ (در گذشته، مردان اهل شاندونگ به سرسختی و سختکوش بودن و گاهی خشن و سرکش بودن معروف بودند) بود، با شنیدن این کلمات اشک‌هایش جاری شد.

وقتی ازدواج کردم و از خانواده‌ام دور شدم، متوجه شدم که با مردی بی‌احساس و خودمحور ازدواج کرده‌ام. با وجود بیماری و گرفتارشدن در یک ازدواج ناموفق، این واقعیت که هنوز زنده‌ام، و اینکه ازدواجم به نحوی دوام آورده است، چیزی است که همه دوستان و خانواده‌ام واقعاً آن را یک معجزه می‌دانند.

شوهرم قبلاً یک رذل تمام‌عیار بود

شوهرم، هایفنگ، نوه ارشد است و مادربزرگش او را بزرگ کرده است. بزرگ‌ترهایش بی‌سواد بودند و همیشه او را لوس می‌کردند. درنتیجه، احترام کمی برای بزرگ‌ترهایش قائل بود، خلق و خوی خشنی داشت و بسیار خودمحور بود. در خانه، در ملاءعام و حتی در محل کار، هیچ‌کسی، ازجمله مافوق‌هایش، جرئت انتقاد یا به چالش کشیدن او را نداشت. با کوچک‌ترین تحریکی، با فحاشی کلامی و خشونت فیزیکی به او حمله می‌کرد.

بعد از بیش از یک سال زندگی مشترک، که با تنش‌ها و سازگاری‌ها همراه بود، و تولد فرزندمان، بالاخره شخصیت واقعی او را شناختم. حسرت تلخی وجودم را فرا گرفت: متوجه شدم که قبل از عروسی، هرگز نباید صرفاً روی عوامل سطحی، مانند سبک زندگی راحت شهری، محیط ممتاز و شغل ثابتش، تمرکز می‌کردم، درحالی‌که شخصیت واقعی او را کاملاً نادیده ‌گرفتم و سپس سرسختانه اصرار کردم که برای ازدواج با او، به‌جای دوری نقل‌مکان کنم.

نه می‌توانستم تحمل کنم که والدینم نگران من باشند و نه می‌توانستم تحمل کنم که پسرم ثبات یک خانواده کامل را از دست بدهد. بنابراین درعوض، غرور و شکایاتم را فرو خوردم و وجودم را با احساس تسلیم و درماندگی تحمل کردم. همانطور که خودم را در آن روزهای آکنده از افسردگی عمیق به‌سختی به جلو می‌کشیدم، نه‌تنها بیماری‌های مزمنم یکی پس از دیگری عود می‌کردند، بلکه دچار مجموعه‌ای از دردهای جسمی جدید نیز ‌شدم.

در آن زمان، سردردهایم آنقدر شدید بود که احساس می‌کردم باید سرم را به دیوار بکوبم؛ ذهنم کسل و بی‌رمق می‌شد و رنگ چهره‌ام به زردی بیمارگونه و مومی تبدیل می‌شد؛ آنقدر بد که هر کسی به من نگاه می‌کرد، می‌گفت انگار هر لحظه آماده‌ام تا کفن به تنم کنند.

نوشیدن، قمار، زن‌بارگی، دعوا؛ هر زنی باید خیلی بدشانس باشد که با مردی ازدواج کند که حتی یکی از این رذایل را داشته باشد؛ اما هایفنگ همه آن‌ها را داشت. او یک قمارباز افراطی بود که در هر کاری شانسش را امتحان می‌کرد. دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم؛ نمی‌خواستم این‌طور ادامه دهم، بنابراین خانه را ترک کردم. او برای ترساندن من، واقعاً فرزندمان را به کازینو برد. وحشت‌زده برگشتم، ترسیدم که فرزندم را بفروشد تا برای قمار پول بگیرد.

او هیچ احترامی برای بزرگ‌ترهایش قائل نبود. وقتی محل کارمان مسکن یارانه‌ای به ما اختصاص داد، ده‌هاهزار یوان از عموی بزرگش قرض گرفتیم. اما نتوانستیم وام را تا مهلت توافق‌شده بازپرداخت کنیم. روزی در یک جمع خانوادگی، موضوع مطرح شد و او درست جلو بسیاری از بزرگان، سیلی از توهین‌های کلامی را به‌سوی عمویش روانه کرد. همه حاضران نگاه‌های متعجبی را رد و بدل می‌کردند و کاملاً شرمنده شده بودند.

او خسیس و خودخواه بود؛ بدون توجه به اینکه وضعیت مالی خانواده‌مان خوب بود یا نه، هرچه دلش می‌خواست می‌خرید؛ مهم نبود چقدر هزینه داشته باشد؛ و در خوردن و آشامیدن ولخرجی می‌کرد. هرچه مد بود می‌پوشید و خودش را طوری می‌آراست که شیک و خوش‌پوش به نظر برسد. اما من با صرفه‌جویی زندگی می‌کردم؛ بیش از 20 سال بود که لباس‌های جدید چندانی نخریده بودم و تقریباً همیشه لباس‌های دست‌دوم می‌پوشیدم.

او بی‌رحم بود و بی‌رحمانه کتک می‌زد. یک بار وقتی داشتیم بحث می‌کردیم، کاسه کوچکی را از روی اجاق برداشت و روغن داغ و سوزان را به‌سمت من پاشید؛ خوشبختانه، به‌سرعت جاخالی دادم تا نسوزم. بار دیگر، وقتی دوباره بحث کردیم، واقعاً تهدید کرد که مرا از ساختمان به پایین پرتاب می‌کند.

او فقط می‌گرفت و هرگز نمی‌داد؛ سرد، بی‌تفاوت و کاملاً عاری از گرما بود. سالی را که در بیمارستان سقط جنین کردم به یاد دارم؛ من بیهوش روی تخت افتاده بودم و خونریزی شدیدی داشتم، اما او کاملاً بی‌تفاوت بود؛ هرگز به بالینم نمی‌آمد، بلکه درعوض با شور و شوق با دیگران در راهرو گپ می‌زد. حتی بعد از اینکه به هوش ‌آمدم، برایم تاکسی صدا نکرد. مجبور شدم تمام راه را به‌تنهایی تا خانه پیاده بروم.

زندگی‌ای بدتر از مرگ را تجربه می‌کردم، اما فرزندم آنقدر کوچک بود که نمی‌توانستم به‌سادگی تسلیم شوم و بمیرم. بنابراین به خودم گفتم که فقط باید تحمل کنم و تا زمانی که پسرم بزرگ شود و بتواند از خودش مراقبت کند، دوام بیاورم. وقتی این اتفاق بیفتد، بالاخره آزاد خواهم شد؛ از او طلاق خواهم گرفت. دقیقاً همان چیزی بود که آن موقع به آن فکر می‌کردم.

صحبت صادقانه در دفاع از دافا؛ شوهرم تبدیل به یک مرد واقعی شده است

همیشه روزنه امیدی وجود دارد. خواهر بزرگ‌ترم که فالون دافا را تمرین می‌کرد، با دیدن اینکه چقدر رنج می‌کشم، بارها از من خواست که این تمرین را شروع کنم. در سال ۱۹۹۸، بالاخره کتاب ارزشمند جوآن فالون را برداشتم و از آن لحظه به بعد، واقعاً فصل جدیدی در زندگی فلاکت‌بارم گشوده شد.

هر روز، با خوشحالی فا را مطالعه می‌کردم و تمرینات را انجام می‌دادم و تمام انرژی‌ام را وقف تزکیه دافا می‌کردم. همانطور که عمیق‌تر در مطالعه فا کاوش می‌کردم و درک بهتری از آن به دست می‌آوردم، به درک علل ریشه‌ای بیماری‌های انسان و روابط کارمایی و روابط ازپیش‌تعیین‌شده‌ای که بین مردم وجود دارد، دست یافتم.

دیگر آسمان و زمین را سرزنش نمی‌کردم یا از سرنوشت به‌خاطر ناعادلانه بودن نسبت به خودم متنفر نبودم، و به دشمنی کورکورانه با شوهرم ادامه ندادم. درعوض شروع به نظم‌دادن به احساساتم و استفاده از اصول دافا برای هدایت طرز فکرم کردم. به‌تدریج یاد گرفتم که به‌طور مؤثر اختلافات درون خانواده‌ام را مدیریت کنم.

من ذاتاً پرحرف و سرزنده هستم. قبلاً وقتی در خانه گپ می‌زدیم و غیبت می‌کردیم، خیلی هیجان‌زده و سرزنده می‌شدم. بعد از اینکه شروع به تمرین کردم، کم‌کم دیگر این مباحث را مطرح نکردم. درعوض شروع کردم به صحبت درباره اینکه چگونه انسان خوبی بودن و انجام کارهای خوب می‌تواند تقوا جمع کند، درحالی‌که کتک زدن یا فحش دادن به دیگران آن را از بین می‌برد. توضیح دادم که داشتن تقوای بیشتر، خوش‌شانسی و زندگی آرامی را به همراه دارد، درحالی‌که داشتن تقوای کمتر منجر به سلامتی ضعیف و بدشانسی می‌شود.

شوهرم متوجه تغییرات در من شد: اکنون حالم بهتر است و دیگر تمام روز بیمار و بی‌حوصله به نظر نمی‌رسم؛ همچنین از درست‌کردن دردسر و ایراد گرفتن درخصوص هر چیز کوچکی دست کشیده‌ام.

همچنین به هایفنگ نرم‌افزار عبور از سد سانسور اینترنت را نشان دادم. او اغلب از آن برای عبور از فایروال و دسترسی به اخبار معتبر از خارج از کشور استفاده می‌کند و با انجام این کار، اطلاعات زیادی درباره تاریخ حزب کمونیست چین (ح‌.ک‌.چ) به دست آورده است؛ حقایقی که برای اکثر مردمِ سرزمین اصلی چین ناشناخته مانده است.

متوجه شدم که او نیز تغییر کرده است: اکنون می‌داند که دافا خوب است و مردم را نجات می‌دهد؛ او به‌وضوح ماهیت واقعی ح‌.ک‌.چ را تشخیص داده است و هم در محل کار و هم در میان دوستان نزدیکش، جرئت می‌کند از دافا دفاع و عدالت را رعایت کند.

در آغاز آزار و اذیت، مافوق‌هایش در محل کار، به او دستور دادند که مرا «تبدیل» کند. او بدون کوچک‌ترین تردیدی، با صدای بلند آن‌ها را سرزنش کرد: «به چه چیزی تبدیل شود؟ به امثال شما؟ شما در ملاءعام مانند انسان‌های محترم رفتار می‌کنید، اما پشت درهای بسته، چیزی جز دزد و کلاهبردار نیستید! از نظر من، کسانی که دافا را تزکیه می‌کنند، واقعاً افراد خوبی هستند؛ آن‌ها حریص یا فاسد نیستند و قلبی مهربان دارند.» دبیر حزب وحشت‌زده با عجله دستانش را تکان داد و التماس کرد: «حرف نزن! فقط حرف نزن!»

در مقطعی، خواهرم موقتاً پیش من ماند تا از آزار و اذیت در امان بماند، اما پلیس محلی خانواده‌ام را مجبور کرد تا محل زندگی‌ام را فاش کنند. آن‌ها کاملاً مطمئن نبودند که خواهرم در خانه ما باشد، بنابراین شروع به فریاد زدن در بیرون ورودی ساختمان کردند.

شوهرم در را با بدنش مسدود کرد و به کسی که بلندتر فریاد می‌زد اشاره کرد و گفت: «سعی کن بیایی داخل. ما در این خانه همه‌چیز کم داریم، اما مطمئناً چاقو کم نداریم.» ازآنجاکه شوهرم در اداره پلیس به‌خاطر دعوا کردن بدون ترس از مرگ، و حمله با نیروی کشنده بدنام بود، آن مردان چاره‌ای جز رفتن نداشتند.

باورش سخت است که کسی به بی‌رحمی شوهرم واقعاً طرفدار داشته باشد! یادم هست چند سال پیش، وقتی تازه به این محل کار منتقل شده بود، چند نفر از افراد جوان‌تر او را به صرف غذا دعوت کردند. موقع شام ‌گفتند: «برادر بزرگ، ما قبلاً واقعاً از تو الگو می‌گرفتیم؛ حتی نمی‌ترسیدی از اینکه رئیست را هم مورد مؤاخذه قرار دهی. اون موقع‌ها خیلی گردن‌کلفت بودی؛ از ما خیلی بهتر بودی. حالا که با ما کار می‌کنی، از این به بعد، همه از تو پیروی می‌کنیم. ما در کنار تو می‌مانیم.»

شوهرم با شنیدن این حرف، سریع جواب داد: «نه، نه! به ژو یونگ‌کانگ و بو شیلای نگاه کنید؛ مگر قدرتمند نبودند؟ اما آن‌ها اصول اولیه انسان‌بودن را درک نکردند؛ افراد خوبی را که باورهای معنوی داشتند، تحت آزار و شکنجه قرار ‌دادند. و حالا کجا هستند؟ در زندان درحال پوسیدن. مدت‌ها پیش فهمیدم که در این روزگار نمی‌توانید بی‌هدف در زندگی سرگردان باشید؛ باید تلاش کنید انسان خوبی باشید. وقتی تقوایتان از بین برود، سلامتی و شادی‌تان نیز همراه با آن از بین می‌رود. افرادی که کاملاً عاری از تقوا هستند، هرگز عاقبت خوبی نخواهند داشت.»

به یاد دارم که درست پس از برداشته‌شدن قرنطینه، بازارهای کشاورزان هنوز بسته بود و فروشندگان خرد فقط می‌توانستند مخفیانه در کوچه‌های خلوت، کالاهایشان را بفروشند. شوهرم ماهی‌فروشی را دید و درست زمانی که می‌خواست مقداری ماهی از او بخرد، فروشنده ناگهان گاری‌اش را هل داد و فرار کرد. شوهرم فریاد زد: «چرا می‌دوی؟» ماهی‌فروش درحالی‌که می‌دوید فریاد زد: «مأموران مدیریت شهری دارند می‌آیند! اگر فرار نکنم، همه‌چیز را توقیف می‌کنند.»

شوهرم با کسانی که فروشنده را تعقیب می‌کردند، روبرو شد و برای‌شان سخنرانی تند و آتشینی کرد: «شما از خون، عرق و اشک شهروندان عادی زندگی می‌کنید، اما برمی‌گردید و آن‌ها را تحت آزار و اذیت قرار می‌دهید، به آن‌ها زور می‌گویید و آن‌ها را از امرارمعاش منع می‌کنید! بعد از این‌همه مدت قرنطینه، اگر نتوانند چیزی بفروشند، قرار است چه بخورند و بنوشند؟ شما رذل‌ها، شما به ضعیفان زور می‌گویید و در مقابل قوی‌ها سر خم می‌کنید.»

او چنان با شدت فحش می‌داد که توجه جمعیت زیادی از تماشاگران را به خود جلب کرد. درست در همان لحظه، رئیس گروه فریاد زد: «ماهی‌فروش کجاست؟ همین الان بیا و ماهی‌های این آقا را وزن کن! فقط باید به او بفروشی؛ هیچ‌کس دیگری اجازه خرید ندارد!»

مأموران مدیریت شهری در مقابل شوهرم تعظیم و چاپلوسی می‌کردند. وقتی شوهرم به خانه آمد و ماجرا را برایم تعریف کرد، پرسید که آیا کار درستی انجام داده است یا خیر. پاسخ دادم: «بله، کاملاً! همیشه باید از عدالت دفاع کنی و ضعیفان را مورد حمایت قرار دهی. اما، نباید از زبان توهین‌آمیز استفاده می‌کردی؛ توسل به توهین، لغزشی در رفتار اخلاقی است.» او درحالی‌که به‌آرامی پلک می‌زد و غرق در افکارش بود، گفت: «اوه.»

خانواده شوهرم هرگز در رؤیاهایشان هم تصور نمی‌کردند که «اهریمنی آشوبگر» توسط دافا متحول شده باشد

هیچ‌کسی در خانواده شوهرم جرئت نمی‌کرد با او بدرفتاری کند؛ همه از او می‌ترسیدند. وقتی عصبانی می‌شد، با پدرش دعوا می‌کرد و جلو مادرش میزها را به هم می‌ریخت. زن ‌برادرهای بزرگ‌تر و کوچک‌ترش جرئت نداشتند با او بحث کنند؛ همه سرشان را پایین می‌انداختند. مادرشوهرم، ژیلیان، اجازه نمی‌داد او برای شب سال نو به خانه بیاید، چون می‌ترسید اگر اوضاع بر وفق مرادش پیش نرود، خانه را به هم بریزد.

به‌خاطر رفتار شوهرم، من هم در خانواده‌اش مورد استقبال قرار نمی‌گرفتم. در شب سال نو قمری، بعد از اینکه به ژیلیان در درست کردن کوفته کمک کردم، به بقیه اجازه داده ‌شد که شب را آنجا بمانند و در غذای سنتی سال نو شریک شوند. اما من تنها استثنا بودم.

ژیلیان تمام تلاشش را می‌کرد تا در هر موقعیتی، اوضاع را برای من سخت کند. من هم آن موقع شخص بی‌عرضه‌ای نبودم؛ ازآنجاکه نمی‌توانستم با شوهرم مقابله کنم و با تبعیض ازسوی او مواجه بودم، تمام رنجش‌های فروخورده‌ام را بر سر خانواده‌اش خالی می‌کردم؛ اختلاف می‌انداختم، مشکل ایجاد می‌کردم و بین آن‌ها تفرقه می‌انداختم.

بعد از تمرین فالون دافا توانستم مسائل را از دیدگاه دیگران ببینم و بفهمم که سالمندان چه احساسی دارند. شروع به رفتار مهربانانه با خانواده شوهرم کردم، اغلب در کارهای خانه به آن‌ها کمک می‌کردم، آشپزخانه را تمیز می‌کردم، با آن‌ها گپ می‌زدم و مزایای فالون دافا را به اشتراک می‌گذاشتم.

نگرش خانواده شوهرم نسبت به من تغییر کرد. ژیلیان مشتاق بود که به خانه‌اش بروم و ما موضوعات بی‌پایانی برای تبادل‌نظر داشتیم. یک شب، از من دعوت کرد که پیشش بمانم. وقتی روی یک تخت دراز کشیده بودیم، متوجه شد که پاهایم سرد است، بنابراین پتوی برقی را روشن کرد و گاهی اوقات پاهایم را لمس می‌کرد تا ببیند آیا گرم شده‌اند یا خیر.

در خانه، مشاجرات بسیار کمتری وجود داشت و شوهرم شروع کرد رفتار بسیار بهتری با مادرش داشته باشد. پس از فوت پدرشوهرم، شوهرم پیش‌قدم شد و مادرش را دعوت کرد تا مدتی پیش ما بماند. از وقتی او امسال به اینجا نقل‌مکان کرده، شوهرم مثل سایه‌اش بوده و بی‌وقفه موقع غذاخوردن و اوقات فراغتش با او گپ می‌زند.

یک روز، برای انجام کاری بیرون رفتم و بعد از تاریکی هوا برگشتم. از خیابان که نگاه کردم، دیدم آپارتمان تاریک است. چرا چراغ‌ها روشن نبودند؟ کسی خانه نبود؟ گیج شده بودم. از پله‌ها بالا رفتم و در را باز کردم، اما ژیلیان و شوهرم را دیدم که با شور و شوق مشغول گپ زدن بودند! واقعاً برای ژیلیان خوشحال بودم؛ بالاخره شوهرم برایش یک پسر شد.

یک بار، هنگام گفتگو با ژیلیان و خواهرشوهرم، مئی، شروع به صحبت درباره شوهرم کردیم. مئی خیلی عصبانی شد و گفت: «مامان! فقط به رفتار برادرم نگاه کن. فقط به این دلیل که شیائوهویی فالون دافا را تمرین می‌کند، توانسته تمام این مدت با پسرت بماند. او سختی‌های زیادی را تحمل کرده و رنج زیادی کشیده است! شیائوهویی، تو خیلی سختی کشیده‌ای. به تمرین ادامه بده؛ من از تو حمایت می‌کنم!»

سریع پاسخ دادم: «آن دوران ناخوشایند همه مربوط به گذشته است. برادرت الان فردی متفاوت است؛ خیلی تغییر کرده است. او کمتر مشروب می‌خورد، سیگار را کاملاً ترک کرده و دیگر با افراد با ویژگی‌های اخلاقی نادرست معاشرت نمی‌کند. او قبل از انجام هر کاری، به دیگران فکر می‌کند، در درونش به این فکر می‌کند که کجا ممکن است اشتباه کرده باشد و گاهی اوقات حتی اعمالش را با اصول حقیقت، نیکخواهی و بردباری می‌سنجد! درواقع، من از او بسیار سپاسگزارم. تمام آن سال‌های سختی که کنار او متحمل شدم، برای کمک به من در ارتقای شخصیتم بود. من از همراهی او در تزکیه‌ام بسیار سپاسگزارم.»

حالا شوهرم هم از مزایای این سیستم استفاده نمی‌کند. یکی از همکارانش پیشنهاد داد که برای پوشش هزینه درمان بیماری‌های وخیم درخواست دهد تا هزینه‌های پزشکی بیشتری را دریافت کند، اما او گفت: «من نمی‌خواهم درخواست بدهم. بگذارید افرادی که کمتر خوش‌شانس هستند و پول ندارند از این مزیت بهره‌مند شوند. من نمی‌خواهم مردم را فریب دهم؛ فریب دادن دیگران اشتباه است؛ غیراخلاقی است.»

فرزند خواهرشوهرم درحال آماده شدن برای آزمون خدمات مدنی است و هزینه‌های تدریس خصوصی بسیار بالاست، بنابراین با اینکه یخچالشان خوب کار نمی‌کند، نتوانسته‌اند یخچال جدیدی بخرند.

شوهرم زنگ زد: «خواهر، وقتی پدر در طول همه‌گیری در بیمارستان بستری بود، تو برای مراقبت از او به‌تنهایی خیلی سخت کار کردی. بگذار یک یخچال بزرگ درست مثل همانی که در خانه داریم برایت بخرم.» خواهرش از شنیدن این حرف، کاملاً مات و مبهوت شد.

قبلاً هر وقت صد یا دویست یوان به‌عنوان هدیه سال نو به ژیلیان می‌دادم، مجبور بودم آن را از شوهرم پنهان کنم؛ در غیر این صورت، دعوای بزرگی بین ما درمی‌گرفت. و این یخچال تقریباً ده‌هزار یوان قیمت دارد.

وقتی پدرشوهرم هنوز زنده بود، به مردم می‌گفت: «عروسم فالون دافا را تمرین می‌کند. معلم لی به‌خوبی آموزش می‌دهند و فالون دافا فوق‌العاده است. ببینید نوه‌ام چقدر موفق و فرزندی وظیفه‌شناس است، حتی پسرم هم تغییر کرده است. همه این‌ها به‌لطف عروسم است.»

بله، شوهرم واقعاً خیلی تغییر کرده است. اول و مهم‌تر از همه، از دافا حمایت می‌کند. دوم، از تجربیات شخصی‌اش برای نصیحت دوستان اطرافش استفاده می‌کند: «قمار نکنید؛ هرچه بیشتر قمار کنید، فقیرتر می‌شوید. به سراغ فاحشه‌ها نروید؛ دیر یا زود، خانواده‌تان را به‌خاطر آن از دست خواهید داد. و در بازار سهام بازی نکنید؛ بازار سهام چین برای فریب مردم عادی طراحی شده است.»

او همچنین می‌گوید: «از زمانی که با دافا آشنا شدم، متوجه شده‌ام که آن به مردم یاد می‌دهد کارهای بد انجام ندهند، زیرا انجام این کار ناگزیر مجازات کارمایی را به همراه دارد. من تمام عادت‌های بد قدیمی‌ام را کاملاً کنار گذاشته‌ام. اکنون صرفاً تلاش می‌کنم فرد خوبی باشم تا بتوانم برای خودم و فرزندانم کمی تقوا جمع کنم.»

وقتی پسرم کوچک بود، به آموزه‌های فای استاد گوش می‌داد. او اکنون در خارج از کشور، مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد است و همچنین در مسیر تزکیه دافا گام برداشته است. در گذشته، از داشتن پدری مانند شوهرم شرمنده بود و از من می‌پرسید که چرا به زندگی با او ادامه ‌دادم.

در پاسخ می‌گفتم: «زندگی انسان‌ها توسط الوهیت نظم و ترتیب داده می‌شود؛ اینکه چه کسی شوهر کسی می‌شود و چه کسی فرزند کسی، امری است که به اراده آسمان بستگی دارد. من به‌عنوان یک تزکیه‌کننده نمی‌توانم برخلاف اراده آسمان عمل کنم. ملاقات من با پدرت هدفی را دنبال می‌کند؛ چیزهایی وجود دارد که باید ازطریق این تجربه تزکیه کنم؛ او اینجا است تا به من در رسیدن به کمال معنوی کمک کند، و این شامل تو نیز می‌شود. قبل از شروع تزکیه، از او طلاق نگرفتم، زیرا منتظر بودم که تو بزرگ شوی.»

«بعد از اینکه تزکیه را شروع کردم، متوجه شدم که طلاق با الزامات فا مطابقت ندارد. استاد به مریدان می‌آموزند که هر زمان با مشکلاتی روبرو می‌شویم، باید به درون نگاه کنیم و خودمان را تزکیه کنیم. از همه مهم‌تر، پدرت از دافا حمایت می‌کند و با مریدان دافایی که به خانه ما می‌آیند با مهربانی رفتار می‌کند. او اغلب می‌گوید که استاد برای نجات جهان آمده‌اند و "حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری" خوب است. به همین دلیل، زندگی‌اش ارزشمند و شایسته گرامی‌داشتن است!»

اقوام همگی از برکات تمرین فالون دافا شگفت‌زده هستند

خانواده شوهرم پرجمعیت هستند. اکثر آن‌ها از نزدیک شاهد ویژگی‌های شخصیتی شوهرم بوده‌اند و معتقد بودند که ازدواج ما دوام نخواهد داشت. یک بار، وقتی عمویش به ملاقات ما آمد، شوهرم می‌خواست جایگاهش را به عنوان رئیس بی‌چون‌وچرای خانه به رخ بکشد. او دائماً به من دستور می‌داد؛ می‌گفت که این و آن را بیاورم و این و آن را انجام دهم. هر بار که او دستوری می‌داد، من با خوشحالی و بدون شکایت آن را انجام می‌دادم.

عمویش با حیرت تماشا می‌کرد که شوهرم مرا به این‌طرف و آن‌طرف می‌دواند. وقتی داشت می‌رفت، با هیجان گفت: «بالاخره حالا می‌فهمم. اینکه شما دو نفر تا اینجا پیش آمده‌اید، کاملاً به همسرت مربوط است. واقعاً از بردباری او تحت تأثیر قرار گرفتم!» عمویش چهار بار ازدواج کرده است و همسران سابقش بسیار سلطه‌جو بودند.

عموی دیگر شوهرم به‌عنوان مدیر یک اداره پلیس محلی کار می‌کند و در آزار و اذیت مریدان دافا مشارکت داشته است. در یکی از ملاقات‌هایش، از فرصت استفاده کردم تا حقیقت را برایش روشن کنم و از او خواستم که در آزار و اذیت مشارکت نکند و توضیح دادم که انجام این کار برای سلامتی خودش مضر است. او در آن زمان، تا حدودی آشفته به نظر می‌رسید.

بعداً او طی یک مکالمه تلفنی با پدرشوهرم، از تغییرات مثبتی که در شوهرم مشاهده کرده بود، گفت. همچنین اشاره کرد که پسرم، که اخیراً از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بود، در یک شرکت با سرمایه‌گذاری خارجی فوق‌العاده خوب عمل می‌کند، جایی که رئیسش، هم برای شایستگی حرفه‌ای و هم برای شخصیتش ارزش زیادی قائل بود. علاوه‌بر این، او اشاره کرد که پسرم درحال‌حاضر مشغول یادگیری زبان انگلیسی است تا برای ادامه تحصیل در خارج از کشور آماده شود.

در طول یک تماس تلفنی سال نو، او به‌طور خاص درخواست کرد که با من صحبت کند. گفت که دیگر در آزار و اذیت تمرین‌کنندگان فالون دافا مشارکت نمی‌کند، من و شوهرم را به خانه‌شان دعوت کرد و محرمانه با من در میان گذاشت که: «من برای خانواده همسر سابقم کارهای زیادی انجام داده‌ام؛ به آن‌ها کمک کرده‌ام که شغل خود را تغییر دهند، زندگی راحتی برایشان ترتیب داده‌ام. حتی وقتی با هم اختلاف داشتیم، هرگز به او دست نزدم، اما او ناسپاس است و از من طلاق گرفت. شما دو نفر خیلی دعوا کردید، اما حالا خیلی خوب با هم کنار می‌آیید؛ چطور چنین چیزی ممکن است؟» پاسخ دادم: «عمو، اگر همسرتان را تشویق می‌کردید که مانند من فالون دافا را تمرین کند، از شما طلاق نمی‌گرفت. استادمان به ما می‌آموزند که همیشه دیگران را در نظر بگیریم.» بعداً این عمو نیز از حزب کمونیست چین و سازمان‌های مرتبط با آن کناره‌گیری کرد.

یکی از همکلاسی‌ها گفت: «فقط با نگاه کردن به او، می‌دانم که فالون دافا چقدر شگفت‌انگیز است!»

در سال ۱۹۹۹، حزب کمونیست چین و باند اراذل و اوباش سیاسی جیانگ زمین، رهبر سابق، بی‌شرمانه یک کمپین آزار و اذیت را علیه فالون دافا راه‌اندازی کردند. من به‌عنوان کسی که از تمرین فالون دافا بهره‌مند شده‌ام، در موقعیتی هستم که می‌توانم از مزایای آن صحبت کنم. بنابراین هر زمان که فرصتی داشته باشم، حقیقت را به همکلاسی‌هایم، دوستان نزدیکم و هر کسی که ملاقات می‌کنم می‌گویم.

یادم می‌آید مدتی پیش در یک دورهمی هم‌کلاسی‌های سابق شرکت کرده بودم. مدت زیادی بود که همدیگر را ندیده بودیم، بنابراین همه بسیار گرم و صمیمی بودند. ما درباره همه‌چیز، از مسائل مربوط به سلامت گرفته تا زندگی خانوادگی و مشکلات اجتماعی، با هم صحبت ‌کردیم و فضا به‌تدریج پرجنب‌وجوش ‌شد.

همکلاسی‌هایم می‌دانستند که من فالون دافا را تمرین می‌کنم و یکی از آن‌ها که با ماجرای من بسیار آشنا بود، بلند شد و به من اشاره کرد و با صدای بلند گفت: «همه گوش کنید، بگذارید چند کلمه‌ای صحبت کنم. از بین تمام افرادی که الان اینجا در این حلقه نشسته‌اند، او کسی است که من بیشتر از همه تحسینش می‌کنم.»

«وقتی شیائوهویی در مدرسه بود، وحشی و سرکش بود؛ همکلاسی‌هایش را کتک می‌زد و سرزنش می‌کرد، کاملاً بی‌ادب بود؛ به‌سختی شبیه یک دختر مدرسه‌ای درست و حسابی به نظر می‌رسید! اما اکنون باوقار و زیبا است و با فروتنی و ادب صحبت می‌کند.»

«عملکرد تحصیلی پسرش عالی بود. ببینید در تربیت او، چقدر خوب عمل کرده است! من هنوز گیج هستم که چطور با توجه به پیشینه تحصیلی محدود خودش و محیط خانوادگی‌شان، موفق به تربیت چنین فرزند استثنایی‌ای شده است؛ کسی که با پشتکار محض، راه خود را در جهان پیدا کرده و اکنون برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفته است. من در تمام این سال‌ها، یک مدرسه خصوصی را اداره کرده‌ام و هنوز دانش‌آموزی کاملاً شبیه او تربیت نکرده‌ام.»

در ادامه گفت: «ببینید، مدیر کلاس ما طلاق گرفت. یکی دیگر از مدیران کلاس، که بسیار سنتی و مهربان بود، نیز پس از رابطه نامشروع شوهرش طلاق گرفت. اما شیائوهویی را در نظر بگیرید: شوهرش قبلاً یکی از اراذل و اوباش بدنام و قلدر محلی بود؛ مشروب می‌خورد، قمار می‌کرد، زن‌باره بود، هرچه فکرش را بکنید، یکی از آن اراذل و اوباش کاملاً بی‌قانون. اما او هرگز شوهرش را ترک نکرد. حالا به شوهرش نگاه کنید؛ او خیلی خوب شده است! اگر فالون دافا را تمرین نمی‌کرد، فکر می‌کنید شوهرش می‌توانست اینقدر متحول شود؟ او فالون دافا را تمرین می‌کند و خانواده‌اش هماهنگ هستند؛ روابط او با خانواده شوهرش بسیار گرم و دوستانه است. واقعاً از صمیم قلب او را تحسین می‌کنم!»

«این روزها جامعه در هرج و مرج بوده و تشخیص درست از غلط دشوار است. در ابتدا نمی‌دانستم که فالون دافا خوب است یا نه، اما با نگاه به او می‌دانم که دافا خوب است. مطمئناً به حرف‌های بی‌اساس افرادی که توانایی تشخیص درست از غلط را ندارند گوش نخواهم داد. من فقط به آنچه با چشمان خودم دیده‌ام اعتماد دارم؛ او تجسم زنده و پویای حقیقت، درست همین‌جا جلو من است، مثل روز روشن! این دافا باید خوب باشد!»

با احترام عمیق، در برابر استاد نیک‌خواه‌مان سر تعظیم فرود می‌آورم! استاد، عمیقاً سپاسگزارم! این شما هستید که به من بدنی سالم بخشیده‌اید، فرزندم را در مسیر دافا هدایت کرده‌اید و شوهرِ سابقاً غیرمنطقی‌ام را هدایت کرده‌اید تا از شرارت به نیکی روی آورد و از تزکیه‌ام حمایت کند. به‌لطف شما، خانواده‌ام که در آستانه فروپاشی بود، حالا هماهنگ و شاد شده است.

(مقاله منتخب به‌مناسبت گرامی‌داشت روز جهانی فالون دافا در سال 2026 در وب‌سایت مینگهویی)