(Minghui.org) درود بر استاد گرامی! درود بر هم‌تمرین‌کنندگان!

مایلم شرح دهم که چگونه در میان محنت‌ها، تحت مراقبت نیک‌خواهانه استاد گام‌به‌گام آموختم که چگونه تزکیه کنم، رشد کنم و مردم را نجات دهم.

زندگی‌ام به مویی بند بود

در سال ۲۰۲۳، وضعیت شدیدی از کارمای بیماری را تجربه کردم. برای توضیح آنچه رخ داد، باید از شوهرم شروع کنم. من و شوهر مرحومم ۱۵ سال با یکدیگر زندگی کردیم. خانه‌ای داشتیم که وام آن کاملاً تسویه شده بود، هریک دو شغل داشتیم و چندصدهزار دلار پس‌انداز کرده بودیم. درست زمانی که احساس می‌کردیم تقریباً به‌اندازه کافی پول جمع کرده‌ایم و دیگر لازم نیست تا این حد سخت کار کنیم، متوجه شدیم که او به سرطان مبتلاست. شوهرم را به بیمارستان بردیم و وی ظرف یک ماه فوت کرد.

شوهرم در گذشته، به هر طریق ممکن، مانع تزکیه من و پسرم می‌شد و حتی با ما بدرفتاری می‌کرد. اما در آن یک ماه، تمام تلاشم را کردم تا از او مراقبت کنم. می‌خواستم مطابق آنچه از یک تزکیه‌کننده انتظار می‌رود رفتار کنم.

او درست پیش از مرگش، با چشمانی اشک‌آلود گفت: «تو انسان خوبی هستی. خیلی به من خوبی کردی. متشکرم.» به او گفتم: «از من تشکر نکن. از استاد تشکر کن. این استاد بودند که به من آموختند این‌گونه با تو رفتار کنم.» او گفت: «استاد، متشکرم.»

این دومین ازدواج هر دو ما بود و او همه امور مالی خانواده را اداره می‌کرد. از ازدواج اولش پسری داشت. پیش از درگذشتش، به من گفت که خانه به‌طور مساوی میان ما تقسیم می‌شود، سهم او به پسرش می‌رسد و پول نقد متعلق به من است.

فقط پس از مرگش بود که فهمیدم همه پولمان در حساب او بوده است. حتی یک یوان هم در حساب من نبود و تمام موجودی حساب او به پسرش رسید. علاوه‌بر این، مادر تنی پسرخوانده‌ام نیز مدعی نیمی از خانه شد. بنابراین اندوه مرگ شوهرم و اختلاف بر سر اموال خانواده، هم‌زمان بر من فرود آمدند و علائم شدید کارمای بیماری پدیدار شدند.

برای سال‌ها دو شغل داشتم. همیشه شتاب‌زده از جایی به جای دیگر می‌رفتم و به‌ندرت فا را مطالعه می‌کردم. در آن زمان، درکم از فا هنوز در سطح فردی بود که تازه تمرین را شروع کرده است. نمی‌دانستم چگونه تزکیه کنم. در مواجهه با چنین محنتی، ازنظر اصول می‌دانستم که باید به درون نگاه کنم، یک تزکیه‌کننده نباید با مردم عادی جنگ و دعوا کند و اینکه باید وابستگی‌هایم را رها کنم. اما در درون، دردی داشتم که تا مغز استخوانم را می‌‌سوزاند و پر از حس شکایت و رنجش بودم.

استاد اشاره‌ای به من دادند. شبی در خواب دیدم که در کل شکمم، فقط چند ظرف خالی غذا وجود دارد. همچنین یک بار هنگام مطالعه گروهی فا، وقتی همگی با هم افکار درست می‌فرستادیم، پسرم که روبه‌رویم نشسته بود دید سربازان و فرماندهان آسمانی بسیاری از بدن‌هایمان بیرون آمدند، صف‌آرایی کردند و شیطان را از بین بردند.

اما چند ماه بعد، علائم وخیم‌تر شدند. ابتدا فکر کردم: «هرچه بادا باد، اگر قرار است بمیرم، می‌میرم.» ولی هم‌تمرین‌کنندگان تشویقم کردند که ابتدا به بیمارستان بروم و بدن بشری‌ام را حفظ کنم، زیرا فقط در آن صورت فرصت خواهم داشت مردم را نجات دهم.

استاد بیان کردند:

«بنابراین تحت چنین شرایطی، فکر می‌کنم شاگردان جدیدتر، یا آن‌هایی که برای مدتی طولانی نتوانسته‌اند در تزکیه‌شان پیشرفتی داشته باشند، وقتی با آزمون کارمای بیماری مواجه می‌شوند، گاهی اوقات اشکالی ندارد که نزد پزشک بروند. اشکالی ندارد که به بیمارستان مراجعه کنند. صرفاً به‌عنوان دوره‌ای کوتاه از مسیر تزکیه‌شان درنظر گرفته می‌شود.» («آموزش فا در کنفرانس فای واشنگتن دی‌سی ۲۰۱۸»)

صادقانه خودم را ارزیابی کردم. سال‌ها سرگرم پول درآوردن بودم و واقعاً زمانی برای مطالعه فا نداشتم. احتمالاً کمتر از شاگرد جدیدی که زیاد مطالعه می‌کند، فا را خوانده بودم. در آن زمان، همچنین احساس می‌کردم که تا آنجا که می‌توانستم تلاش کرده‌ام.

تصمیم گرفتم به بیمارستان بروم. اگر می‌توانستم این بدن بشری را حفظ کنم، پس از بازگشت به خانه، بر مطالعه فا تمرکز و به‌درستی تزکیه می‌کردم. تا زمانی که می‌توانستم مردم را نجات دهم، حاضر بودم هر چیزی را رها کنم.

اکنون که گذشته را مرور می‌کنم، می‌بینم بنیان تزکیه‌ام واقعاً ضعیف بود. وابستگی‌های بسیار زیادی داشتم. در ظاهر، آن‌ها را رها می‌کردم، اما در اعماق وجودم، اصلاً رهایشان نکرده بودم. وابستگی‌های بسیاری نیز داشتم که حتی از وجودشان آگاه نبودم. حتی اگر می‌خواستم آن‌ها را رها کنم، قادر به این کار نبودم؛ شین‌شینگم هنوز به آن سطح نرسیده بود. اگر دندان‌هایم را روی هم می‌فشردم و از رفتن به بیمارستان خودداری می‌کردم، فقط خودم را به انجام کاری وادار کرده بودم.

بنابراین، چون انتخاب دیگری نداشتم، به بیمارستان رفتم و این فکر را محکم در ذهنم داشتم: «همه‌چیز را به دست استاد می‌سپارم و می‌گذارم استاد نظم و ترتیب همه کارها را دهند. اگر فقط بتوانم زنده از اینجا بیرون بروم، شجاعانه و کوشا به‌پیش خواهم رفت، به استاد در اصلاح فا یاری خواهم رساند و به ایشان در نجات موجودات ذی‌شعور کمک خواهم کرد!»

از آن لحظه به بعد، هر کسی را در بیمارستان ملاقات می‌کردم، پزشک، پرستار یا هر فرد دیگری، اگر چینی بود، درباره خروج از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمان‌های وابسته به آن، با او صحبت می‌کردم. من و پسرم تمام تلاشمان را کردیم تا با تک‌تک پزشکان و پرستارانی که با آنان سروکار داشتیم درباره شن یون صحبت کنیم.

لحظات پیش از بردنم به اتاق عمل را به یاد دارم. لوله‌ای در گردنم بود و روی تخت جراحی دراز کشیده بودم. یکی از دستیاران مردِ گروه جراحی‌ام که جوان بود به نظرم اهل شرق آسیا بود. از او پرسیدم که آیا چینی است و در همان فرصت اندک، کمکش کردم از لیگ جوانان کمونیست و پیشگامان جوان خارج شود. در آن لحظه نمی‌دانستم که آیا زنده از آن اتاق بیرون خواهم آمد یا نه. ذهنم درگیر هیچ‌چیز دیگری نبود. فقط می‌خواستم طبق گفته استاد عمل کنم و مردم را نجات دهم. تک‌تک زندگی‌ها مهم‌ هستند.

با تزکیه درونی، بدنم خود را اصلاح کرد

پس از جراحی، توده برداشته شده بود، اما شکمم همچنان به‌شدت متورم بود. ابتدا کمی نگران شدم: «آیا نتوانستند همه آن را بیرون بیاورند؟» سپس فوراً متوجه فکرم شدم. من تزکیه‌کننده‌ام! باید خودم را با فا بسنجم و این وضعیت‌های نادرست را اصلاح کنم.»

پس از مرگ شوهرم، به‌ویژه هنگامی که بیماری وخیم شد، دست از کار کشیده بودم و فا را بسیار مطالعه می‌کردم. کم‌کم درک عمیق‌تری از فا پیدا کردم و افکار درستم بسیار قدرتمندتر شدند. این بار به خودم یادآوری کردم که باید به درون نگاه کنم.

روزی تمرین‌کننده‌ای برای دیدنم به بیمارستان آمد. او توانست رنجش درونم را ببیند و آن را به من گوشزد کرد. درکش را با من در میان گذاشت و با هم شعر «آواز مقدس» از هنگ یین ۴ را خواندیم:

«زندگی بشری همیشه پوشیده در توهم است
هر بار وقتی زندگی جهت خود را گم می‌کند
آواز قلبم را سبکبال می‌خوانم
شکایت نکنید
به مهربانی پایبند باشید
اکثر مردم از آسمان‌ها آمده‌اند
موجودی بشری می‌شوند تا در انتظار آفریدگار باشند
این امید همه موجودات است که مدت‌ها در انتظار آن بوده‌اند
این آواز مرا بیدار می‌کند
این آواز به من قدرت می‌دهد
این ملودی مقدس آسمان را صاف می‌کند» («آواز مقدس»، هنگ یین ۴)

سخنان استاد عمیقاً مرا تحت‌ تأثیر قرار داد. آن تمرین‌کننده همچنین به من یاد داد که چگونه این آواز را بخوانم. از آن پس، چه زمانی که داشتم به جلسه مطالعه گروهی فا می‌رفتم و چه زمانی که برای شرکت در فعالیتی، به محل برگزاری‌اش می‌رفتم، این آواز را می‌خواندم و پیوسته به خودم یادآوری می‌کردم که شکایت نکنم. درست همان‌گونه که در این شعر گفته شده، این آواز نیروی عظیمی به من می‌بخشید. هنگامی که با مرگ روبه‌رو شدم، آن نگذاشت درهم بشکنم.

آنچه در آن زمان، بیش از هر چیز رنجشم را برمی‌انگیخت، کشمکش پسرخوانده‌ام با من، بر سر اموال بود.

استاد بیان کردند:

«اگر چیزی مال شما باشد، آن را از دست نخواهید داد. اگر چیزی مال شما نباشد، حتی اگر برایش مبارزه هم کنید آن را به دست نخواهید آورد.» (سخنرانی هفتم، جوآن فالون)

بنابراین پیوسته به خودم یادآوری می‌کردم: وقتی شوهرم درحال مرگ بود، گفت این مال من است و آن متعلق به من است. اما هیچ‌یک از آن‌ها واقعاً متعلق به من نبود. آن شاید بدهی‌ای باشد که از زندگی پیشین به دیگران داشتم. بنابراین هرگاه متوجه فکری شکایت‌آمیز می‌شدم، فوراً آن را از بین می‌بردم. هر زمان آن افکار در ذهنم سر برمی‌آوردند، پاکشان می‌کردم.

ازبین‌بردن رنجش فقط به همان یک موضوع محدود نبود، بلکه در مسائل بسیاری، خود را نشان می‌داد. برای نمونه، در آن زمان فقط می‌توانستم غذای مایع بخورم. وقتی پسرم برایم حریره درست کرد، به او گفتم که برنج چسبناک نمی‌خورم. اما بار دوم که آن را درست کرد، بازهم برنج چسبناک در آن ریخت. با عصبانیت گفتم: «حتی یک لقمه از این حریره را نمی‌خورم.» به‌محض اینکه این کلمات از دهانم خارج شدند، فهمیدم ذهنیت شکایت‌آمیزم ظاهر شده است. بنابراین همان‌جا آن ذهنیت را گرفتم و از بین بردم.

از زمانی که به وجود این رنجش پی بردم، هرگاه ظاهر می‌شد، فوراً آن را پس می‌زدم و از بین می‌بردم. به‌تدریج متوجه شدم که رنجشم کمتر و کمتر شده است و می‌توانم دیدگاهم را تغییر دهم و به‌جای خودم، به طرف مقابل فکر کنم.

سرانجام توانستم درباره نحوه تقسیم اموال، هیچ وابستگی‌ای نداشته باشم. هرچه پسرخوانده‌ام به من می‌داد، همان بود که بود. درنهایت فقط یک‌چهارم اموالی که من و شوهرم با هم داشتیم به من رسید. هنگام اسباب‌کشی، از اثاثیه و همه اشیای باارزش صرف‌نظر کردم. قابلمه‌، ماهیتابه‌، ظروف و رختخوابم را برداشتم و بقیه را باقی گذاشتم.

بنابراین این رنجش به‌یکباره در من ایجاد نشده بود. در چنین موقعیت‌هایی بود که ذره‌ذره آن را از بین بردم. در ابتدا، رهاکردنش تا مغز استخوان مرا می‌‌سوزاند و دردناک بود. اما همچنان که رنجش را از بین می‌بردم و در فا رشد می‌کردم، توانستم واقعاً با قلبی آرام، آن را رها کنم. اکنون کمترین رنجشی نسبت به پسرخوانده‌ام ندارم. گاهی حتی خودم را جای او می‌گذارم و نگرانش می‌شوم: اگر نتواند خانه‌ای به آن بزرگی را اجاره دهد، فشار مالی‌اش بیش‌ازحد خواهد بود. دلم برای او می‌سوزد. نگرانم که بیش‌ازحد صرفه‌جویی کند، خود را از نیازهایش محروم سازد و به خودش سخت بگیرد.

همچنان که خودم را اصلاح می‌کردم، ورم شکمم نیز به‌تدریج فروکش کرد.

افکار درست، اصرار برای شیمی‌درمانی را از بین برد

براساس برنامه درمانی بیمارستان، مرحله بعد از جراحی، شیمی‌درمانی بود. روزی مقاله تبادل تجربه‌ای را در وب‌سایت مینگهویی خواندم که در آن تمرین‌کننده‌ای نوشته بود در خواب دیده است شیمی‌درمانی ماری سمی است که بیش از خودِ سرطان به بدن آسیب می‌رساند. متوجه شدم استاد از مقاله آن تمرین‌کننده استفاده می‌کنند تا اشاره‌ای به من برسانند: نباید شیمی‌درمانی انجام دهم.

بنابراین به پزشک گفتم که شاهد بودم وضعیت شوهرم پس از شیمی‌درمانی، تا زمان مرگش پیوسته بدتر شد و بنابراین با شیمی‌درمانی موافق نیستم. اما هر چقدر هم که مخالفت کردم، پزشک با قاطعیت و لحنی بسیار جدی بر انجام آن اصرار کرد. چون به‌شدت مخالف بودم، گفت که پیش از تصمیم نهایی، آزمایش دیگری انجام می‌دهند و براساس نتیجه آن تصمیم خواهند گرفت.

درحالی‌که همراه پسرم برای انجام آن آزمایش می‌رفتیم، من و او در تمام مسیر، افکار درست فرستادیم و هر نظم و ترتیبی را که از سوی استاد نبود نفی کردیم. هنگام انجام این کار، هردو مقدار زیادی ماده بد را احساس کردیم و متلاشی‌کردن آن بسیار دشوار بود. پسرم چیزی عظیم و بسیار سرسخت دید، بنابراین افکار درست فرستاد و آن را با آتشی عظیم سوزاند. مدت زیادی آن را سوزاند، اما از بین نمی‌رفت. فقط پس از آنکه از استاد خواست به او قدرت ببخشند، دید که آن سرانجام نابود شد.

نکته شگفت‌انگیز این بود که پزشک نیم ساعت دیرتر از زمان تعیین‌شده آمد و این فرصت بیشتری به ما داد تا افکار درست بفرستیم. درنهایت پزشک پس از آزمایش گفت که نیازی به شیمی‌درمانی نیست. او لبخند می‌زد و صمیمی و مهربان بود، گویی کاملاً شخص دیگری شده بود.

درک آزمون‌های تزکیه

هنگامی که در بیمارستان بودم، ترویج و معرفی فصل ۲۰۲۴ شن یون آغاز شده بود، درحالی‌که من حتی نمی‌توانستم راه بروم. این موضوع ناراحتم می‌کرد. پیوسته فکر می‌کردم: چقدر عالی می‌شد اگر می‌توانستم همراه هم‌تمرین‌کنندگان بیرون بروم و کارهای اعتباربخشی به فا را انجام دهم. اگر فقط می‌توانستم از بیمارستان بیرون بروم، هر چیزی را رها می‌کردم.

پس از مرخص‌شدن، هنوز احساس می‌کردم از همه سو، تحت فشار سنگین و مرگباری هستم. بنابراین مطالعه فا، فرستادن افکار درست و انجام تمرین‌ها را بیشتر کردم و در باقی اوقات، به رادیو مینگهویی گوش می‌دادم. می‌خواستم ذهنم از دافا و عوامل درست پر شود تا هیچ فکر بد و هیچ عامل بدی نتواند وارد میدانم شود.

در آن روزها، وقتی تمرین‌ها را انجام می‌دادم، می‌توانستم انرژی قدرتمندی را احساس کنم که با صدایی همچون وزش باد در بدنم به حرکت درمی‌آمد و بدنم به‌طور موج‌وار منبسط می‌شد. حتی اکنون نیز هنگام انجام تمرین‌ها، آن انرژی قدرتمند پدیدار می‌شود.

پس از حدود دو ماه، احساس کردم باید بیرون بروم و «آویزهای تبلیغاتی شن یون» را توزیع کنم. بدنم هنوز بسیار ضعیف بود و در امتداد محل برش جراحی، همچنان دردی مبهم و همراه با بی‌حسی داشتم. بنابراین نقشه منطقه‌ای بسیار نزدیک به خانه را که زمین نسبتاً همواری داشت برداشتم و راه افتادم. در ابتدا، در هر بار بیرون‌رفتن فقط می‌توانستم 20 یا 30 خانه را پوشش دهم. کم‌کم هر بار خانه‌های بیشتری را پوشش دادم تا اینکه سرانجام توانستم در یک نوبت، تبلیغات شن یون را روی دستگیره در بیش از صد خانه نصب کنم.

در طول مسیر، آزمون‌هایی برای شین‌شینگ و درکم وجود داشت. یک بار با سه خانه پشت سر هم مواجه شدم که پله‌های بسیار بلندی داشتند. نخستین فکرم این بود: «آیا واقعاً از عهده این کار برمی‌آیم؟» اما فوراً فهمیدم که آن فکر درست نیست و دشواری پیش رو فقط یک آزمون است. سپس فکر کردم: «اگر با این وضعیت روبه‌رو شده‌ام، به این دلیل است که استاد می‌بینند می‌توانم از عهده‌اش برآیم.» با حفظ همین یک فکر، هر بار کارم را تا پایان انجام دادم. کم‌کم بدنم قوی‌تر و قوی‌تر شد و احساس کردم سبک‌تر و سبک‌تر می‌شوم. در فصل شن یون سال گذشته، برای نصب «آویزهای تبلیغاتی» به جزیره رفتیم. شهرمان با کمبود شدید نیرو روبه‌رو بود، بنابراین بیش از چهار بار به آنجا رفتم.

استاد مرا برای نجات مردم هدایت کردند

وقتی به‌منظور جمع‌آوری امضا برای دادخواستی علیه آزار و شکنجه، به پورت مودی رفتم، در ابتدا تقریباً هیچ‌کس برگه را امضا نمی‌کرد. کمی دلسرد شدم و نمی‌دانستم که آیا باید ادامه دهم یا نه. درست در همان لحظه، صدایی شنیدم. آن صدا بسیار ناب بود و مرا به‌سوی خود جذب کرد. به یاد دارم که فکر کردم: «چنین صدایی اصلاً در دنیای بشری وجود ندارد.» صدا را دنبال کردم و دیدم هنرمندی خیابانی مشغول آوازخواندن است.

مزاحمش نشدم. اما درست وقتی می‌خواستم آنجا را ترک کنم، صدایم زد و پرسید چه‌کار می‌کنم. تخته گیره‌دار جاوی دادخواست را به او دادم. نامم را پرسید و سپس با حالتی بی‌قید و درحالی‌که می‌خندید، نامم و نوشته‌های روی دادخواست را با صدای بلند خواند. باقی حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم، اما از رفتارش مشخص بود که چندان محترمانه برخورد نمی‌کند. بنابراین به‌طور استوار این فکر را در ذهنم داشتم: «مهم نیست او چه فکری می‌کند، من برای نجات مردم اینجا هستم.»

در همان لحظه، کل صحنه تغییر کرد. دو نفر نزدیک شدند و آن هنرمند برگه را به آنان داد و گفت که امضا کنند، و آن‌ها واقعاً امضا کردند. پس از آن، چند نفر دیگر را نیز در همان نزدیکی پیدا کردم که امضا کردند. در مدت کوتاهی، با احتساب خود آن هنرمند، هشت نفر امضا کردند. عمیقاً از راهنمایی استاد سپاسگزارم که نگذاشتند این افرادِ دارای رابطه تقدیری را از دست بدهم.

قدردانی مردم عمیقاً تأثیرگذار است

روزی برای جمع‌آوری امضا، به پارکی در کوکیتلام رفتم. باران ملایمی تازه تمام شده بود و افراد بسیار کمی در اطراف بودند، اما میزی که چند نفر کنار آن مشغول صرف غذا بودند توجهم را جلب کرد. اما، می‌خواستم به جایی بروم که افراد بیشتری حضور داشتند، بنابراین توقف نکردم و ابتدا به جای دیگری رفتم.

در راه بازگشت، هنوز به افراد کنار آن میز فکر می‌کردم و امیدوار بودم آن‌ها از قلم نیفتند. وقتی به پارک رسیدم، هنوز آنجا بودند، گویی منتظرم مانده بودند.

از آنان خواستم دادخواست را امضا کنند و بروشوری درباره حقیقت، نیک‌خواهی و بردباری به آن‌ها دادم تا بتوانند درباره آن آگاه شوند. پس از امضاکردن، حالت نگاهشان ملتمسانه شد. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند، اما کلمه «فلسطین» را تشخیص دادم. به نظر می‌رسید که می‌گفتند کشورشان درگیر جنگ است و خمپاره‌ها بر آن فرود می‌آید و از من می‌پرسیدند کشورشان باید چه‌کار کند.

می‌خواستم به آنان بگویم که استاد و دافا می‌توانند از آن‌ها محافظت کنند. اما انگلیسی بلد نیستم. چه‌ کاری می‌توانستم انجام دهم؟ مضطرب شدم. ناگهان حرکتی به ذهنم رسید. دستم را دراز کردم و به آسمان نگاه کردم، سپس نام کشورشان را گفتم و کف دست‌هایم را به حالت ههِ‌شی مقابل سینه‌ام به هم چسباندم.

کاری که بعد از آن انجام دادند مرا مبهوت کرد. تک‌تک آنان کف دست‌هایشان را به هم چسباندند و در برابرم ادای احترام کردند.

کلام آخر

بیش از ده سال تزکیه کرده بودم، اما به‌دلیل فشارهای خانوادگی به‌ندرت فا را مطالعه می‌کردم. فقط زمانی که محنت کارمای بیماری بر سرم فرود آمد، فهمیدم تا چه اندازه درکم از اصول فا اندک است، و نیروهای کهن بی‌درنگ ضربه سختی به من وارد کردند.

اما استاد نیک‌خواه‌ هستند. وقتی دیدند قلبی دارم که می‌خواهد به‌خوبی تزکیه کند و مردم را نجات دهد، در تمام مسیر، از من مراقبت و آگاهـم کردند. ایشان نه‌تنها سلامتی‌ام را به من بازگرداندند، بلکه مهم‌تر از آن، ذره‌ذره به من آموختند چگونه به‌درستی تزکیه کنم و هنگام مواجهه با مشکلات، به درون نگاه کنم تا بتوانم از آن‌ها فراتر بروم. همه این‌ها برای آن بود که بتوانم به استاد، در اصلاح فا یاری برسانم و موجودات ذی‌شعور را نجات دهم.

این روزها، به‌جز دو روز در هفته که کار می‌کنم، پنج روز برای جمع‌آوری امضا بیرون می‌روم، در تمرین‌های گروهی شرکت و دافا را معرفی می‌کنم. این وجود تازه‌ای را که تحت مراقبت نیک‌خواهانه استاد به من بخشیده شده است، گرامی می‌دارم و تمام تلاشم را می‌کنم تا هرچه بیشتر به معیاری نزدیک شوم که استاد از تمرین‌کنندگان می‌خواهند. اما همچنان اغلب متوجه می‌شوم که با الزامات فا فاصله زیادی دارم. خوشبختانه هنوز زنده‌ام، هنوز این بدن بشری را دارم و هنوز فرصت دارم کوشاتر باشم.

از استاد بزرگ و نیک‌خواهمان سپاسگزارم. از هم‌تمرین‌کنندگان نیز برای کمکشان متشکرم.

(ارائه‌شده در کنفرانس فای ونکوور ۲۰۲۶)