(Minghui.org) به‌مناسبت فراخوان ارسال آثار برای بیست‌ودومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی، ابتدا می‌خواهم قدردانی بی‌پایان خود را از استاد ابراز کنم. تحت حمایت نیک‌خواهانه استاد است که تا اینجا آمده‌ام. همچنین می‌خواهم از هم‌تمرین‌کنندگانم برای کمک‌های فداکارانه‌شان تشکر کنم. در ادامه چند ماجرا از سفر تزکیه‌ام آمده است که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.

یافتن فای راستین

یادم می‌آید که کودک مهربانی بودم. هر وقت صدای گریه نوزادی را می‌شنیدم، از مادرم می‌خواستم بیرون برود و ببیند آیا راهی هست که بتواند به آن کودک کمک کند.

در دبستان، اطرافیانم را می‌دیدم که در پیِ شهرت و ثروت بودند و رفتارهای ناپسند انجام می‌دادند. اصلاً این چیزها چه فایده‌ای داشت؟ تصمیم گرفتم بگذارم زندگی روال خودش را داشته باشد. نمراتم همیشه خوب بود و نسبتاً بی‌دغدغه بودم، هرچند گاهی اوقات شاهد یا شنونده دعوای بزرگسالان و کودکان بودم. آن‌ها با زبان گزنده و بی‌رحمانه‌شان به یکدیگر آسیب می‌زدند. با خودم فکر می‌کردم: چه اشکالی دارد که کمی ضرر کنیم؟ چقدر بهتر می‌شد اگر مردم می‌توانستند با صلح و آرامش در کنار هم زندگی کنند.

از دوران کودکی، همیشه عاشق گوش‌دادن به داستان‌های بزرگان از تزکیه‌کنندگان باستانی و خواندن داستان‌های اساطیری بوده‌ام. از دوراندیشی، حکمت عمیق، توانایی مطلق، قدرت‌های خارق‌العاده، نیکخواهی عظیم، زیبایی قلمرو الهی و خیرخواهی خدایان در نجات و هدایت بشریت شگفت‌زده می‌شدم. اما، در واقعیت، انسان‌ها و موجودات خدایی دو دنیای از هم جدا به نظر می‌رسیدند. به‌خصوص در آن دوران، زمانی که همه خرافاتِ فئودالی محکوم می‌شد، تنها تعداد کمی از مردم، مخفیانه به موجودات خدایی احترام می‌گذاشتند و بودا را عبادت می‌کردند.

دوره جوانی‌ام مصادف با دوران اصلاحات و گشایش بود. مردم می‌توانستند برای سوزاندن عود به معابد بروند، اما دعاهایشان فقط برای ثروت و داشتن پسر بود. هرزه‌نگاری به‌شدت رواج داشت و اخلاقیات مردم به‌سرعت رو به انحطاط بود. قلب خودم نیز درحال فرسایش بود. گاهی اوقات در تخیلات بی‌مهار غرق می‌شدم. خوشبختانه، ارزش‌های سنتی مرا کنترل می‌کردند و مانع انجام هر کاری خارج از چارچوب می‌شدند.

بسیاری از مردم احساس می‌کنند که جهان این روزها از تعادل خارج شده است. برخی این ایده را پخش می‌کنند که جهان دیگر دوام زیادی نخواهد داشت و فجایع بزرگی را برای بشریت پیش‌بینی می‌کنند. در آن زمان، تمرین‌های مختلف چی‌گونگ رواج داشت و من فکر می‌کردم، اگر مردم بتوانند ازطریق تزکیه به انرژی خالص تبدیل شوند، شاید این بلایا بر من تأثیری نداشته باشند. شروع به توجه به تمرین‌های مختلف چی‌گونگ کردم، اما همیشه احساس می‌کردم که آن‌ها چیزی نیستند که من به‌دنبالش هستم. سپس یک روز در بهار ۱۹۹۹، مادرم که چی‌گونگ تمرین می‌کرد، به من گفت که اکنون فالون دافا را تمرین می‌کند، که بزرگ‌ترین آموزه در جهان است.

در آن زمان، فکر می‌کردم که تا حدودی درکی از مکاتب مختلف چی‌گونگ دارم، اما هیچ‌کدام جرئت نداشتند ادعای برتری کنند. می‌خواستم متون مقدس آن‌ها را بررسی کنم. پس از خواندن جوآن فالون، یاد گرفتم که چگونه انسان خوبی باشم، چگونه از نظر معنوی تزکیه کنم و رابطه بین جهان، موجودات خدایی و انسان‌ها را درک کنم. متوجه شدم که انسان‌ها و موجودات خدایی واقعاً چقدر به هم نزدیک هستند و اسرار الهی زیادی را کشف کردم.

این واقعاً قانون بزرگ کیهان است. جهان‌بینی‌ام تغییر کرد، این دقیقاً همان چیزی بود که به‌دنبالش بودم! تصمیم گرفتم فالون دافا را تزکیه کنم! از این گذشته، در اوایل سی‌سالگی‌ام، هنوز احساس می‌کردم که تشکیل خانواده و ایجاد شغل باید تمرکز اصلی من باشد.

پس از 20ژوئیه1999، حزب کمونیست چین (ح‌.ک.‌چ) شروع به دستگیری تمرین‌کنندگان فالون دافا کرد که از دولت دادخواهی می‌کردند و حزب از تلویزیون، روزنامه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی مختلف برای بدنام کردن فالون دافا استفاده می‌کرد. متوجه شدم که این آزمایشی برای جدا کردن گندم از کاه است، باید در مسیر تزکیه گام بردارم.

بنابراین پنج تمرین دافا را یاد گرفتم. در کمال تعجب، پس از تمرین کردن فقط برای مدت کوتاهی، تمام بیماری‌هایی که سال‌ها مرا آزار می‌دادند از بین رفتند: نفخ، گاستروانتریت (التهاب معده و روده) حاد، سینوزیت، سردرد و سرماخوردگی‌های مکرر. از آن به بعد، می‌توانستم هر چیزی بخورم، خوب بخوابم و احساس سبکی و سلامتی داشتم. فالون دافا واقعاً اثرات معجزه‌آسایی در درمان بیماری‌ها و تقویت بدن دارد.

پس از صحنه‌سازی خودسوزی دروغین در میدان تیان‌آنمن، ح.‌ک.‌چ پلید آزار و اذیت فالون دافا را تشدید کرد. مادرم تمرین را کنار گذاشت و خانواده‌ام نیز مرا ترغیب کردند که تمرین را کنار بگذارم. نمی‌توانستم بفهمم چرا اوضاع به این شکل پیش رفته است، بنابراین تصمیم گرفتم تمرین را کنار بگذارم. روز بعد، متوجه شدم که افکارم به حالت سابقش بازگشته است و دیگر فشار مقابله با افکار ناپاک را احساس نمی‌کردم.

ازطریق تمرین، یاد گرفته بودم که تزکیه ناگزیر با مداخله مواجه می‌شود، یکی از تجلی‌های آن ظهور افکار ناخالص است. می‌دانستم که فقط باید تشخیص دهم که این افکار متعلق به من نیستند، از دنبال کردن آن‌ها امتناع کنم و استاد آن‌ها را از بین می‌برند. با توجه به اینکه شخصاً اصالت تزکیه را تجربه کرده بودم، فقط یک روز از آن دست کشیدم و سپس دوباره شروع به تزکیه کردم.

فقط در سال‌های اخیر احساس کردم که ذهنم نسبتاً روشن شده است. بعداً، با تعامل بیشتر با سایر تمرین‌کنندگان فهمیدم که خودسوزی در تیان‌آنمن فریبی سازماندهی‌شده توسط ح.‌ک‌.چ بود. پس از خواندن آموزه‌های جدید استاد، متوجه شدم که ما مریدان دافا در دوره اصلاح فا هستیم و اعتباربخشی به فا از اهمیت بالایی برخوردار است. اگر مردم این تصور را داشته باشند که دافا بد است، آینده‌ای ندارند. چقدر نجات دیگران حیاتی است!

خرد از فا می‌آید

من فردی درونگرا هستم و چندان پرحرف نیستم. اولین باری را که حقیقت را با کسی به اشتراک گذاشتم به یاد دارم؛ کلمات روی نوک زبانم بودند، اما نمی‌توانستم خودم را راضی به صحبت کنم. بالاخره خودم را مجبور به انجام این کار کردم و به مرد جوانی درباره فواید قابل‌توجه فالون دافا برای سلامتی و اینکه خودسوزی تیان‌آنمن یک دسیسه بوده است، گفتم.

وقتی درباره روابط تقدیری صحبت کردم، طرف مقابل پرسید که آن‌ چیست. نمی‌دانستم چگونه شروع کنم، اما ناگهان چیزی به ذهنم رسید و به آن‌ها گفتم که روابط تقدیری مانند این آهنگ است که می‌گوید: «کسانی که مقدر شده است یکدیگر را ملاقات کنند، حتی اگر هزار کیلومتر هم از هم فاصله داشته باشند، یکدیگر را ملاقات می‌کنند؛ کسانی که با هم روابط ازپیش‌تعیین‌شده ندارند، حتی اگر رو در روی هم باشند، یکدیگر را نمی‌شناسند؛ و هزار سال تزکیه لازم است تا بتوان سوار یک قایق‌ شد.»

در آن زمان، از اینکه ‌توانستم چنین چیزهایی بگویم شگفت‌زده شدم و از آن به بعد، اغلب حقیقت فالون دافا را با دیگران به اشتراک می‌گذاشتم. وقتی با سؤالاتی مواجه می‌شدم و نمی‌توانستم خوب پاسخ دهم، درباره‌اش فکر می‌کردم که چگونه پاسخ بهتری به آن‌ها بدهم، اغلب همان شب جواب را پیدا می‌کردم.

به‌تدریج، به اشتراک گذاشتن حقیقت برایم امری طبیعی شد. بعد از سه جمله از شروع مکالمه با کسی، به‌راحتی می‌توانستم بحث را به‌سمت فالون دافا بکشانم، و حس می‌کردم که همه‌چیز در چارچوب اصول حقیقت، نیکخواهی و بردباری وجود دارد. اما با یک سؤال دشوار مواجه شدم:

یکی از هم‌تمرین‌کنندگان در روستای ما، حقیقت را با یک بازنشسته در میان گذاشت، که ادعا می‌کرد از هر کسی که به او پول بدهد، تمجید می‌کند، به این معنی که او از ح‌.ک‌.چ تمجید می‌کرد، زیرا حقوق بازنشستگی‌اش را پرداخت می‌کرد. وقتی بعداً حقیقت را با دیگران در روستایمان در میان گذاشتم، آن‌ها نیز همین نظر را داشتند.

اگرچه برای آن‌ها توضیح دادم که ح.‌ک.‌چ نه کار می‌کند و نه چیزی تولید می‌کند، بلکه این رژیم با پول مالیات‌های ما و ارزش اقتصادی‌ای که ما ایجاد می‌کنیم سر پا مانده است، و این مزایای بازنشستگی یا مستمری، درواقع بازگشت همان ارزشی است که ما قبلاً ایجاد کرده‌ایم، اما پاسخ من نتوانست قلبشان را تحت ‌تأثیر قرار دهد.

حدود یک سال بعد، همسر آن مرد در یک تصادف با سه‌چرخه کشته شد. راننده بیش از ۲۰۰هزار یوان به او پرداخت کرد. از آن به بعد، هر زمان که با کسی روبرو می‌شدم که می‌گفت از ح.‌ک.‌چ حمایت می‌کند، زیرا حقوق خود را از آن دریافت می‌کند، مثال بالا را می‌زدم و از آن‌ها می‌پرسیدم: «راننده بیش از ۲۰۰هزار یوان به آن مرد پرداخت کرده است، آیا ممکن است او از راننده به نیکی یاد کند؟»

پولی که ما دریافت می‌کنیم تنها بخش کوچکی از ارزشی است که ما ایجاد می‌کنیم، بیشتر آن توسط فساد بلعیده می‌شود. ما به‌طور اساسی از ح.‌ک.‌چ حمایت می‌کنیم. اما، وقتی برمی‌گردیم و می‌گوییم که ح‌.ک‌.چ به ما پول می‌دهد، این تا چه حد وارونه و مضحک است؟

این رویکرد بسیار مؤثر بوده است. در طول سال‌ها به‌اشتراک گذاشتن حقیقت، تشویق مردم به خروج از ح‌.ک‌.چ و اعتباربخشی به فا به روش‌های مختلف، دریافته‌ام که گفتگوهای رو در رو و به‌دنبال آن ارائه مطالب روشنگری حقیقت، نتایج بسیار خوبی به همراه دارد.

کمک به اعضای خانواده برای دانستن حقایق

در ابتدا، والدینم موافق بودند که من فالون دافا را تمرین کنم، اما وقتی ح‌.ک‌.چ آزار و اذیت بی‌رحمانه و گسترده‌اش را آغاز کرد، آن‌ها ترسیدند. مادرم تمرین را کنار گذاشت و تمام خانواده‌ام شروع به مخالفت با تمرینم کردند، به‌خصوص پدرم که دائماً مراقب من بود.

یک بعدازظهر، با آگاهی از اینکه پدرم دوباره به دیدنم می‌آید، شروع به فرستادن افکار درست کردم. به‌محض اینکه وارد اتاق شد، چیزی را حس کرد و گفت: «تو هنوز از قدرت‌هایت علیه من استفاده می‌کنی.» سپس فوراً آنجا را ترک کرد و از آن به بعد، فقط سعی می‌کرد مرا از تمرین منصرف کند، اما دیگر مرا زیر نظر نداشت.

سعی می‌کردم حقیقت را به او بگویم، اما گوش نمی‌کرد. او سال‌ها بعد، دچار سکته مغزی شد و همچنان هم مرا سرزنش می‌کرد. در هشتادسالگی، دوباره دچار سکته مغزی شد. این بار وحشت‌زده بود. در بیمارستان به او گفتم: «در اصل، وقتی یک نفر تمرین می‌کند، تمام خانواده بهره می‌برند. تو نه‌تنها دروغ پخش کردی، بلکه پوسترهای فالون دافا را هم پاره کردی. فالون دافا آموزه‌های مدرسه بودا است. کاری که تو کردی بدترین کار در دنیا است... باید بفهمی که دافا خوب است. اگر عبارت "فالون دافا خوب است" را تکرار کنی، موهبت‌هایی دریافت خواهی کرد. می‌توانی بدون عصا راه بروی.»

بعد از ارائه حقایق متعدد، بالاخره پدرم را متقاعد کردم. او شروع به تکرار عبارت «فالون دافا خوب است» کرد. بعداً، بدون عصا داخل خانه راه می‌رفت. مادرم تمرین کرده بود و از عظمت این تمرین آگاه بود. والدینم هردو در نودسالگی درگذشتند.

بعد از اینکه چند بار حقیقت را با برادرزن بزرگم جینگ در میان گذاشتم، او از حزب کمونیست چین کناره‌گیری کرد. بعداً در جاده‌ای که به‌خاطر تصادفات مکررش معروف است و تعداد کمی از مردم، از تصادفات در آنجا جان سالم به در می‌برند دچار یک تصادف رانندگی شد. اما بهبود یافت و از بیمارستان مرخص شد.

حدود دو ماه بعد، برادر دوم همسرم، چیانگ، به کما رفت و در بیمارستان بستری شد. در طول کما، فقط اسم مرا صدا می‌زد؛ چیانگ قبلاً حقیقت را درک کرده بود. من به‌سمت اتاق او در بیمارستان، عبارت «دافا خوب است» را تکرار کردم و از استاد خواهش کردم که او را نجات دهند. یک ماه بعد، چیانگ با سلامتی مرخص شد.

تمام خانواده خوشحال شدند. قبل از اینکه بتوانم صحبت درباره این موضوع را برای جینگ تمام کنم، او ناراحت شد. کمی بعد، خبر رسید که چیانگ دوباره در بیمارستان است. گفتم: «نه، این نمی‌تواند درست باشد، حتماً دوباره برادرزن بزرگم جینگ است.»

با پرس‌وجوی بیشتر، متوجه شدم که واقعاً جینگ بود. وقتی به ملاقاتش رفتم، از او خواستم که عبارت «فالون دافا خوب است» را تکرار کند، اما او امتناع کرد. مدت کوتاهی پس از آن، درگذشت.

دو دخترم از کودکی، هرگز به تمرین تزکیه‌ام اعتراض نکرده‌اند و حتی درحفاظت از کتاب‌های فالون دافا کمک کردند تا پدربزرگشان آن‌ها را نگیرد. شغل دختر بزرگم کاملاً خوب پیش می‌رود.

دختر کوچکم در امتحانات ورودی دانشگاه خیلی خوب عمل کرد و از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد و اکنون درحال تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد است.

درس‌های جدی از رنجش و رقابت

با آگاهی از تاریخچه شیطانی ح‌.ک‌.چ، رنجش شدیدی نسبت به آن پیدا کردم و این موضوع زمانی که سعی می‌کردم حقایق را برای مردم روشن کنم نیز آشکار بود. یک بار شخصی که با او صحبت کردم گفت: «تو در تزکیه‌ات موفق نخواهی شد.» اما، من حتی فکر می‌کردم که تا وقتی بتوانم مردم را نجات دهم، مهم نیست اگر نتوانم در تزکیه‌ام موفق شوم.

اما اندکی بعد از آنچه اتفاق افتاد، درس سختی آموختم. در یک پارک با شخصی روبه‌رو شدم که دائوئیسم را تمرین می‌کرد. او بروشور را از من گرفت و با لحنی تحقیرآمیز گفت که فالون گونگ باید نامش را تغییر دهد. ناراحت شدم و پاسخ دادم که چگونه مدرسه کوچک تمرین او می‌تواند برای راهی عمیق حکم صادر کند. او بروشور را بر زمین انداخت و رفت.

روز بعد، با شخص دیگری روبه‌رو شدم که تازه از کشور دیگری برگشته بود. گفتم که کشورهای غربی همگی برای حقوق بشر بسیار بهتر از ح.‌ک.‌چ ارزش قائل هستند. او انکار کرد و گفت که احساس امنیت نمی‌کند، زیرا قتل‌های زیادی با اسلحه انجام می‌شود. اشاره کردم که اگرچه مردم چین اجازه داشتن اسلحه را ندارند، اما اغلب در اخبار می‌شنویم که کسی به‌طور تصادفی با چاقو مردم را کشته است. اضافه کردم که اگر مردم چین اسلحه داشته باشند، ممکن است همه مقامات فاسد ح.‌ک.‌چ را بکشند. او بلافاصله از صحبت با من دست کشید.

احساس می‌کردم که می‌توانستم هر دو نفر را نجات دهم، اما به‌دلیل نظرات نامناسبم که پر از رنجش و رقابت‌جویی بود، آن‌ها را از خود راندم.

بعد از چند روز، هفت نفر را متقاعد کردم که از ح.‌ک.‌چ خارج شوند، اما در راه خانه دستگیر شدم. مجبور شدم بیانیه‌ای برای انکار دافا بنویسم و به‌مدت ده روز بازداشت شدم. کم‌کم متوجه شدم که رنجش مشکل بزرگی برای من است.

یک ماه پس از آزادی‌ام، تمرین‌کننده‌ای دیگر دستگیر شد. او خیلی بهتر از من عمل کرد و خیلی زود بدون نوشتن بیانیه آزاد شد. وقتی با من درباره نگاه به درونش صحبت کرد، بالاخره متوجه شدم که حتی پس از سال‌ها تزکیه، چقدر رنجش و رقابت‌جویی در من قوی است و چقدر از استاندارد فا فاصله دارم.

پشت‌سرگذاشتن محنت‌های مالی با ازبرکردن فا

دامادم از اطلاعات همسرم برای درخواست وام و سرمایه‌گذاری آنلاین استفاده کرد. اما آن شرکت خیلی زود ورشکست شد و بانک مدام با همسر و دخترم تماس می‌گرفت و از آن‌ها می‌خواست که وام‌ها را پرداخت کنند. ما هیچ پس‌اندازی نداشتیم و انگار آسمان بر سرم فرو ریخته بود. مجبور شدیم خانه را بفروشیم، چراکه هیچ انتخاب دیگری نداشتیم.

وقتی داستان‌های باستانی درباره افرادی را می‌خواندم که مجبور بودند منافع شخصی خود را برای یک هدف بزرگ‌تر رها کنند، همیشه احساس می‌کردم که این کار درست است، زیرا نباید به چیزهای مادی وابسته بود. انتظار نداشتم وقتی مجبور به این انتخاب شوم، برایم اینقدر سخت باشد. نمی‌توانستم از فکر کردن به آن دست بردارم.

چون راه دیگری برای آرام شدن نداشتم، فا را ازبر کردم و بلافاصله احساس کردم که لایه سنگینی از وابستگی از من برداشته شده است. فا به من قدرت داد تا بر رنجش و وابستگی به منفعت مادی غلبه کنم.

خانواده‌ام از نحوه مدیریت من در این موقعیت، تحت تأثیر قرار گرفتند. پس از پرداخت وام‌ها، مقداری از پول فروش خانه باقی مانده بود. سرمایه‌گذاری‌های بیشتری انجام دادیم و اکنون سود حاصل از آن، آنچه را از دست داده بودیم، جبران کرده است.

(مقاله برگزیده برای بیست‌و‌دومین فاهویی چین در وب‌سایت مینگهویی)