(Minghui.org) من تمرینکنندهای جدید هستم که در سال ۲۰۲۴، فا را کسب کردم. مایلم تجربیات تزکیهام تا به امروز را با همه به اشتراک بگذارم.
پالایش جسم و ذهن
من تمرین فالون دافا را با هدف درمان بیماریهایم شروع نکردم، هرچند ناراحتیهای خفیف و دیرینهای مانند میگرن، رینیت (التهاب شدید مخاط بینی)، تب یونجه و برادیکاردی (ضربان قلب آهسته) داشتم. این علائم پس از آغاز تمرین فالون دافا از بین رفتند.
حتی معجزهآساتر اینکه فلج خفیف صورتم که پس از استفاده از یک دستگاه زیبایی ایجاد شده بود، بعد از تمرین دافا ناپدید شد. چند سال پیش یک دستگاه زیبایی محبوب با نام «زئوس» در بازار عرضه شده بود. یکی خریدم، اما پس از مدتی استفاده متوجه شدم حتی وقتی از دستگاه استفاده نمیکنم، شقیقه سمت چپ و گوشه چشمم بهطور غیرارادی میپرند. هر بار این پرشها چند ثانیه تا بیش از ده ثانیه طول میکشید. در ابتدا اهمیت نمیدادم. اما تا یک سال پس از آنکه استفاده از دستگاه را کنار گذاشتم، وضعیتم نهتنها بهبود نیافت، بلکه بدتر هم شد. تحقیق کردم و فهمیدم دچار فلج خفیف صورت شدهام. در این مقطع، تمرین فالون دافا را آغاز کرده بودم. هرچند قصد نداشتم بهدنبال درمان این مشکل باشم، این فلج صورت بدون آنکه متوجه شوم ناپدید شد. تازه هنگام نوشتن این مقاله به یاد وضعیت قبلیام افتادم.
پیش از کسب فا، به ظاهرم خیلی خیلی اهمیت میدادم، بهویژه صورتم که با افزایش سن، دچار افتادگی شده بود. پس از آغاز تمرین فالون دافا، بهتدریج از توجه افراطی به ظاهرم دست کشیدم. گاهی پس از شستن صورتم فراموش میکردم محصولات مراقبت از پوستم را استفاده کنم، یا استفاده از ماسک صورت را کنار گذاشتم، زیرا بهتر میدانم زمانم را صرف مطالعه فا کنم. پس از مدتی متوجه شدم صورتم پُرتر شده است، گویی به بیست سالگیام بازگشتهام، اما حتی زیباتر. روزی یکی از تمرینکنندگان به من گفت: «احساس میکنم صورتت پُرتر شده؛ بهتر از قبل به نظر میرسد.» پاسخ دادم: «بله، گونهها و بینیام بهدلیل ازدست رفتن کلاژن فرورفته شده بودند، اما حالا دوباره پر شدهاند.»
استاد بیان کردهاند:
«به شوخی بگویم، خانمهای جوان میتوانند بدون اینکه نیاز باشد مثل قبل آرایش کنند بهطور طبیعی آن پوست زیبایی را داشته باشند که همیشه بهدنبالش هستند؛ بهشرطی که بهطور واقعی روش تزکیۀ بدن و ذهن را انجام دهند.» (سخنرانی پنجم، جوآن فالون)
شخصاً میتوانم گواهی بدهم که این موضوع کاملاً درست است. آثار زیباییِ حاصل از تزکیه دافا واقعاً شگفتانگیز است؛ بهمراتب برتر از هرگونه درمان متداولی که از فرکانس رادیویی و فناوریهای دیگر استفاده میکند.
پیشتر به تب یونجه شدید مبتلا شدم. دیگران شاید دچار خارش چشم و عطسه میشدند، اما من دچار سردردهای وحشتناکی شدم. آن بهقدری طاقتفرسا بود که بهسختی میتوانستم حرکت کنم! شوهرم در بهار امسال داشت مقداری داروی گیاهی را که از گذشته باقی مانده بود برای تب یونجهاش مصرف میکرد که ناگهان از من پرسید: «مگر تو هم تب یونجه نداری؟» پاسخ دادم: «چرا، اما مگر به تو نگفتم که از وقتی تمرین فالون دافا را شروع کردهام، در این دو بهار اخیر، دیگر دچارش نشدهام؟ دارویی که تو مصرف میکنی، باقیمانده داروهای من است.»
شوهرم در گذشته، از من در تمرین فالون دافا حمایت نمیکرد و حاضر نبود هیچیک از صحبتهایم درباره این تمرین را باور کند. اما وقتی با شواهدی روبهرو شد که واقعی بودن فواید تمرین دافا را نشان میداد، سکوت کرد.
تغییرات در پسر و دخترم
پسرم کودکی بود که تربیتش بسیار دشوار بود؛ اغلب تا حد هیستری گریه میکرد. نه نصیحت ملایم و نه تنبیه شدید هیچکدام مؤثر نبود. پدرش تلاش میکرد با سرزنش و کتکزدن، گریههایش را متوقف کند و همین باعث میشد هر روز فضای خانه آشفته و پرتنش باشد.
پس از آنکه فا را کسب کردم، از اصول حقیقت، نیکخواهی، بردباری برای تربیت پسرمان استفاده کردم و او بهطرز شگفتانگیزی آرام و کنترلپذیر شد. پدرش در ابتدا با تصمیم من برای تزکیه مخالفت میکرد و با این موضوع که فرزندانمان همراه من تزکیه کنند، حتی بیشتر مخالف بود. اما وقتی دید تمرین چگونه مرا به فرد بهتری تبدیل کرده است، کمکم چشمپوشی کرد. شروع کردم ازبر کردن اشعار هنگ یین را به پسرم آموزش دهم و هنگام روبهرو شدن با مسائل زندگی، آموزههای استاد را برایش توضیح میدادم. بهتدریج متوجه شدم که پدرش نیز با دقت به این صحبتها گوش میدهد.
پسرم کاملاً شیفته فالون دافاست. اکنون هر وقت پدرش در طبقه بالا مشغول کار است، او در طبقه پایین سخنرانیهای استاد و موسیقی دافا را با یک اسپیکر کوچک، پخش میکند. حتی هنگام انجام تکالیف یا بازی کردن نیز به موسیقی تمرینات گوش میدهد. پسرم یک بار به من گفت: «من همهچیز دافا را دوست دارم. وقتی بزرگ شدم، ازدواج نمیکنم. همه پولم را صرف کتابهای دافا میکنم.»
پسرم ایمان بسیار محکمی به استاد و فا دارد. روزی زمین خوردم و در ابتدا به دافا فکر نکردم. تنها پس از آنکه بلند شدم و فهمیدم نمیتوانم دستم را حرکت دهم، نگران انجام تمرینات در روز بعد شدم. در همان لحظه، صدای ترکخوردن استخوانهایم آمد و دوباره توانستم دستم را حرکت دهم. وقتی پسرم این را شنید، بسیار متعجب شد و گفت: «یادت نیامد؟ من وقتی بازی میکنم، هرگز دافا را فراموش نمیکنم. حتی در خوابهایم هم میگویم: "فالون دافا خوب است!"» از اینکه حتی به سطح این تمرینکننده خردسال هم نرسیده بودم، احساس شرمندگی کردم! او اغلب به من میگوید که چگونه هنگام تعامل با دوستانش، از دافا برای هدایت خودش استفاده میکند و هرچه بیشتر منش یک شاگرد دافا را بروز میدهد.
در مقایسه با پسرم، دخترم بزرگکردنش آسان و او کودکی مطیع بود. اما پس از آنکه مشکلات پسرم حل شد، کمکم متوجه مشکلاتی واقعاً مهم در دخترم شدم. برای مثال، او حسادت شدیدی نسبت به دیگران نشان میداد. ازبین بردن این رفتار بشری بسیار دشوار بود و نزدیک به یک سال تلاش کردم تا او کمکم بهبود یافت. هرچه حسادتش کمتر میشد، زیباتر و زیباتر میشد. ظاهر انسان واقعاً بازتاب حالت درونی اوست!
دخترم به نظرات پدرش بسیار اهمیت میدهد؛ بنابراین مخالفت پدرش با تمرین فالون دافا باعث اندوه زیادی برایش شده است. دخترم یک بار به من گفت: «مامان، کاش بابا هم مرید دافا بود.» درواقع پدرش در مقایسه با مخالفت شدید اولیهاش با فالون دافا، پیشرفت زیادی کرده است. به دخترم گفتم: «بابا فردی عادی است. افراد عادی به منافع ملموس اهمیت میدهند. اگر ما سه نفر به او نشان بدهیم که تمرین دافا میتواند برایش منفعت داشته باشد، او هم تمرین خواهد کرد!»
همکاری با سایر تمرینکنندگان برای روشنگری حقیقت
پس از انجام روشنگری حقیقت طی چند ماه گذشته، متوجه شدم که چینیها بهراحتی دچار ترس میشوند. آنها حاضر نیستند مهربانی تمرینکنندگان دافا را باور کنند و با حالت تدافعی، تحقیرآمیز و همراه با ترس، به ما واکنش نشان میدهند. امروزه هنگام شرکت در فعالیتهای روشنگری حقیقت، ابتدا آنها را تشویق میکنم که خودشان تابلوهای نمایش اطلاعات را نگاه کنند تا بفهمند من چه کاری انجام میدهم. سپس جلو میروم و سعی میکنم چند جملهای بگویم. وقتی مردد به نظر میرسند، عقب میکشم و به آنها زمان میدهم تا آرام شوند و فکر کنند. گاهی فرصتی مییابم تا برگردم و مطالب را عمیقتر توضیح دهم، و گاهی همتمرینکنندگان جلو میآیند و توضیح را ادامه میدهند. گاهی هم این افراد بدون آنکه فرصتی برای توضیح بیشتر به ما بدهند، میروند. اکثر مردم با فقط یک برخورد، حقیقت را درک نمیکنند. این کار نیازمند چندین مرحله تعامل است؛ بهطوریکه افراد بهتدریج و در برخوردهای پراکنده با تمرینکنندگان، اطلاعات را جذب میکنند تا سرانجام به چنان درکی میرسند که از حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) و سازمانهای وابسته به آن خارج میشوند. روشنگری حقیقت تلاشی یکباره نیست و خروج هر فرد نتیجه همکاری مستمر بسیاری از مریدان دافاست.
محل همیشگی روشنگری حقیقت ما در آکیهابارا، مقابل فروشگاه چو تای فوک است؛ جایی که هر روز تعداد زیادی از اتوبوسهای حامل گردشگران چینی توقف میکنند.
یک بار را به یاد دارم که فقط من و یک تمرینکننده دیگر درحال روشنگری حقیقت بودیم. آن روز با گردشگران زیادی روبهرو شدیم: یک گروه بزرگ جلو ورودی فروشگاه ایستاده بودند و افراد بیشتری روی نیمکتهای روبهروی فروشگاه نشسته بودند. حتی برخی در راهرو ایستاده بودند. با صرفاً نگاه کردن به این جمعیت، کمی سرگیجه گرفتم، بنابراین تابلوی روشنگری حقیقت را بالا گرفتم و اطراف را نگاه کردم. متوجه شدم تمرینکننده جوانتر تابلویش را در دست گرفته و با چند نفر صحبت میکند. بلافاصله جلو رفتم، شروع به فرستادن افکار درست کردم و تابلوی خودم را بالا گرفتم. با بلندتر شدن صدای او، جمعیتی که پیشتر پرهیاهو بود آرام شدند و همه با دقت گوش میدادند. وقتی این تمرینکننده درباره خوبی فالون گونگ صحبت میکرد، نسخهای از هفتهنامه مینگهویی را باز کردم و توضیحی را به جمعیت نشان دادم درباره برافراشته شدن پرچم ایالات متحده بر فراز کنگره آمریکا، به افتخار آقای لی هنگجی. وقتی او درباره برداشت اجباری اعضای بدن با مجوز دولت ح.ک.چ صحبت کرد، نسخهای از اپک تایمز را باز کردم و مقالهای را نشان دادم که در آن شی چینپینگ، ولادیمیر پوتین و کیم جونگاون در جریان یک راهپیمایی نظامی در ۳سپتامبر۲۰۲۵ در میدان تیانآنمن، درباره پیوند اعضا گفتوگو میکردند. من معمولاً همه نسخههای اپک تایمز را در اوئنو توزیع میکنم و دستخالی به آکیهابارا میآیم، اما آن روز بهطور اتفاقی یک نسخه همراهم بود که معتقدم از پیش، به این شکل نظم و ترتیب داده شده بود.
افرادی که جلو فروشگاه ایستاده بودند با دقت گوش میدادند و حتی مقالاتی را که در دست داشتم، با دقت بررسی میکردند. وقتی این همتمرینکننده کمکم داشت خسته میشد، بهسرعت جای او را گرفتم. پس از مدتی، او حالش بهتر شد و دوباره شروع به صحبت کرد. برگشتم و تابلوهای نمایش و روزنامههایم را به افرادی که روی نیمکت پشت سرم نشسته بودند نشان دادم. تا آن زمان احساس میکردم بیشتر آنها حقیقت را درک کردهاند. اما اگر نخستین فردی که به او نزدیک میشدم حاضر نمیشد از ح.ک.چ و سازمانهای وابسته به آن خارج شود، این موضوع میتوانست مانعی روانی برای بقیه ایجاد کند. افزون بر این، اتوبوسشان بهزودی میرسید. بهسرعت راهحلی به ذهنم رسید و به آنها گفتم که نامشان را روی برگههای کاغذ یا اسکناسها بنویسند، یا بهطور خصوصی با تمرینکنندگان فالون گونگ تماس بگیرند تا خروج خود را اعلام کنند. بهمحض اینکه صحبتهایم تمام شد، راهنمای تور آنها را با خود برد. من و این همتمرینکننده به هم لبخند زدیم. هردو احساس کردیم به نتایج بسیار خوبی دست یافتهایم و بهنظر میرسید کل گروه حرفهایمان را درک کرده باشند.
نجات موجودات ذیشعور با شادی
وقتی در محل روشنگری حقیقت، همتمرینکنندگان به تعداد کافی حضور دارند، به محل دیگری در اوئنو میروم تا مطالب را توزیع کنم. اوئنو میزبان گردشگران بسیاری از سراسر جهان است، بنابراین انواع گوناگونی از مطالب را برای توزیع بههمراه دارم، ازجمله کتابهای فالون دافا به زبانهای ژاپنی و انگلیسی، روزنامه اپک تایمز به زبانهای ژاپنی و چینی، بروشورهای ژاپنی گان جینگ ورلد، نشریات هفتهنامه مینگهویی به زبان چینی، و مجلات چینی «آرزوی آرامش برای شما». لازم است ظرف چند ثانیه مناسبترین مطلب را برای فردی که با او در تعامل هستم انتخاب کنم و آن را به او بدهم. محل همیشگی من برای توزیع مطالب، در یک چهارراه شلوغ بود که با رفتوآمد مردم از همهسو، کمی آشفته بهنظر میرسید. این سو و آن سو رفتن برای توزیع مطالب عملاً ممکن نبود، بنابراین فقط افکار درست میفرستادم: «باشد که کسانی که رابطه تقدیری برای نجات یافتن دارند، بهسوی من بیایند و مطالب را بگیرند.»
روزی هنگام توزیع مطالب، ناگهان با مشاهده مردمی که پیش رویم راه میرفتند، حس عمیق عشق و محبت مادری در قلبم پدیدار شد. این افراد فارغ از سن، چهره یا رنگ پوستشان، در نظرم همچون کودکانی جلوه میکردند. با توزیع مطالب، روحیهام بالا رفت و حتی برخی مردم مانند کودکانی که مشتاقانه منتظر آبنبات بودند، با حوصله منتظر میماندند تا مطالب را به آنها بدهم. حتی مطالب ژاپنی فالون گونگ من که معمولاً چندان مورد استقبال قرار نمیگرفت، آن روز با استقبال خوبی مواجه شد.
گاهی گرچه با رهگذران زیادی روبهرو میشوم، هیچکس مطالبم را نمیگیرد. وقتی میدانم نیروهای اهریمنی درحال ایجاد مزاحمت هستند، افکار درست میفرستم تا آنها را از بین ببرم. گاهی افکار درستم مانند شمشیری است که اهریمن را محکم میخکوب میکند و او را از حرکت بازمیدارد. گاهی افکار درستم مانند توری بزرگ یا سپری شفاف است که پیوسته محیط اطرافم را پالایش میکند. پس از مدتی فرستادن افکار درست، مردم دوباره شروع به پذیرفتن مطالب میکنند.
هر بار که مطالب را توزیع میکنم، به این سخنان استاد فکر میکنم:
«حتی هنگامی كه در طی زندگی روزمرهتان خیلی سریع از كنار افراد میگذرید كه فرصت صحبت كردن با آنها را ندارید، با این همه باید اثری از نیکخواهی و مهربانی خود به جای بگذارید.» («آموزش فا در کنفرانس فای 2003 آتلانتا»)
فارغ از اینکه مردم مطالب ما را بپذیرند یا نه، من همیشه بروشورها را با لبخند توزیع میکنم. همین باعث شده برخی که در ابتدا تمایلی نداشتند، دوباره فکر کنند و درنهایت یک بروشور بپذیرند.
یک بار، فردی که بهنظر میرسید تا حدی دافا را درک کرده است، از گرفتن مطالبم خودداری کرد. درحالیکه دور میشد، با لبخند نگاهش میکردم، اما او ناگهان برگشت و با چهرهای متحیر، به لبخند من خیره شد. درست در همان لحظه، رهگذر دیگری توجهم را جلب کرد و سریع برگشتم تا مطالبی به او بدهم. مدتی بعد، همان فرد اول بازگشت، یک بروشور انگلیسی از من گرفت و سپس پرسید که آیا نسخهای از جوآن فالون همراه دارم یا نه. پس از آنکه به او گفتم کجا میتواند آن را بهصورت رایگان و آنلاین پیدا کند و بخواند، با خوشحالی رفت.
همچنین با برخی چینیها در ژاپن برخورد میکنم. آنها در ابتدا، نسبت به فالون گونگ محتاط هستند و اغلب مطالب را رد میکنند. اما پس از آنکه مانند دوستان عادی به آنها نزدیک میشوم و با آنها گپ میزنم، با خوشحالی یک نسخه میگیرند تا بخوانند.
گرچه اجازه رسمی برای توزیع مطالب در اوئنو نداشتم، از پلیس آنجا نمیترسیدم. اغلب چهار پنج مأمور پلیس پشتسرهم از کنارم عبور میکردند و بیصدا میرفتند، گویی اصلاً آنجا نبودم. پلیسهای لباسشخصی هم در اوئنو حضور داشتند، اما میدیدم که یکی دو نفرشان چند دقیقه مرا زیر نظر میگیرند و سپس بدون گفتن چیزی میروند. احتمالاً میدانستند من چه میکنم، اما چون مزاحم کسی نبودم، از من نمیخواستند که آنجا را ترک کنم.
فارغ از پیشینه یا شغل افراد، تلاش خواهم کرد همه مردم را نجات دهم، زیرا استاد به ما گفتهاند که اینطور عمل کنیم.
سخن پایانی
پس از کسب فا، به این درک رسیدهام که تزکیه روندی پیوسته است که مستلزم تلاش مداوم در سراسر زندگی فرد است. افزون بر روشنگری حقیقت، انجام تمرینات و مطالعه فا، هر عمل ما، هر تعامل میانفردی و حتی رؤیاهای ما نیز میتواند بخشی از تزکیه محسوب شود.
در تعطیلات تابستانی، بیش از یک ماه در خانه ماندم تا از فرزندانم مراقبت کنم. نمیتوانستم برای روشنگری حقیقت بیرون بروم، اما متوجه شدم که در رؤیاهایم درحال روشنگری حقیقت هستم؛ گاهی حتی با شفافیتی بیشتر از زمانی که بیدار بودم. حتی نامهای مستعار دادهشده به کسانی را که با خروج از ح.ک.چ موافقت میکردند، به خاطر میآوردم.
آخرین رؤیایم این بود که کنار اتوبوسی نزدیک ساحل ایستاده بودم. درحالیکه حقیقت را برای افرادی که بهمنظور سوار شدن به اتوبوس صف کشیده بودند روشن میکردم، تمایل به «حرف نزدن» در ذهنم پدیدار شد. بااینحال دهانم همچنان حرکت میکرد، اما هیچکس از ح.ک.چ خارج نمیشد. وقتی اتوبوس حرکت کرد و ساحل خالی ماند، اندکی احساس سردرگمی کردم. فهمیدم که این یک رؤیاست. آرام نشستم و مدیتیشن کردم و فوراً دریافتم که استاد درحال راهنمایی من هستند: به نتیجه وابسته نباش، فقط صحبت کن. فرصتها محدود هستند و وقتی واقعاً همهچیز تمام شود، این تو هستی که پشیمان خواهی شد.
گاهی احساس میکنم تمایلی به صحبت کردن ندارم، اما خودم را تشویق میکنم که دستکم با گفتن «سلام» شروع کنم. این کار مرا مجبور میکند که ادامه بدهم، زیرا نمیتوان «سلام» گفت و بعد سکوت کرد.
تعداد افرادی را که قانع کردهام از ح.ک.چ خارج شوند، ثبت نمیکنم. درعوض تمرکزم بر این است که هنگام روشنگری حقیقت تمام تلاشم را به کار گیرم. ضمن رسیدگی به کار و تعهدات خانوادگیِ جامعه عادی، از اوقات فراغتم برای نجات مردم استفاده میکنم. گاهی احساس میکنم استاد درحال فراهم کردن فرصتهایی برایم هستند و حتی فداکاریهایی میکنند تا به شاگردانی مانند من که میخواهند تزکیه کنند اما بهاندازه کافی انجام ندادهاند، کمک کنند. چون دیر شروع کردهام، واقعاً احساس اضطراب میکنم، بنابراین باید تمام تلاشم را به کار گیرم تا عقب نمانم!
تجربهای بهیادماندنی را هنگام رفتن به یک جلسه بزرگِ مطالعه گروهی فا به خاطر دارم. آن روز را با شتاب گذرانده بودم تا کارهایم را تمام کنم؛ کارهای خانه را انجام دهم، به تکالیف فرزندانم کمک کنم، شام بپزم و پیش از ترک خانه، همهچیز را سروسامان بدهم. اما درست زمانی که میخواستم از خانه بیرون بروم، دخترم ناگهان شروع به گریه کرد و مجبور شدم او را آرام کنم. دیرتر از حد انتظار راه افتادم و تراموایی که قرار بود سوارش شوم را از دست دادم. آن روز باد آنقدر شدید بود که احساس میکردم پوست سرم کنده میشود و باد گویی میخواست سرم را از جا دربیاورد. هر قدم بسیار دشوار بود، اما با زحمت خودم را به سکو رساندم. درست بهموقع رسیدم و سوار تراموا شدم و دیدم صندلیهای خالی زیادی دارد. بعداً معلوم شد که بهدلیل باد شدید، همه ترامواها با تأخیر حرکت کرده بودند و تراموایی که سوارش شدم قرار بود خیلی زودتر حرکت کند. قرار گذاشته بودم با تمرینکننده دیگری ملاقات کنم و با هم به جلسه مطالعه گروهی فا برویم. بهطور اتفاقی، همان تمرینکننده را در همان تراموا دیدم. کنار هم نشستیم و او موانع گوناگونی را که آن روز با آنها روبهرو شده بود، با من در میان گذاشت. هردو به دشواریهای تزکیه پی بردیم. تزکیه مستلزم پشتکار مداوم و تلاش بیوقفه در سراسر زندگی است. حتی زمانی که ظاهراً فکر میکنیم دیگر امیدی نیست، نباید تسلیم شد، زیرا تا واپسین مرحله نمیدانیم چه چیزی در انتظار ماست. بااینحال، تا زمانی که به استاد و فا ایمان داشته باشیم، استاد قطعاً برکات غیرمنتظرهای برایمان خواهند آورد.
اغلب به خودم یادآوری میکنم که تزکیه شبیه همان آزمونی است که از سر گذراندم. تلاش برای سحرخیز شدن و انجام هرروزه تمرینات در صبح، غلبه بر تمایل به استراحت و وقفه انداختن در کار روشنگری حقیقت، نبرد میان افکار درست و افکار اهریمنی، و کوششهای پیوسته برای تمرکز هنگام مطالعه فا؛ همه گامهایی رو به جلو در برابر بادهای شدید هستند. بااینحال باید این موانع را کنار زد و صرفاً در این مسیر شکوهمند به پیش رفت.
کپیرایت © ۲۰۲۶-١٩٩٩ Minghui.org تمامی حقوق محفوظ است.