(Minghui.org) من در روستای کوهستانی کوچکی متولد شدم. چون تنها دختر خانواده بودم، از کودکی بسیار نازپرورده و لوس بار آمدم. قدبلند بودم و چهره و اندام زیبایی داشتم. به همین دلیل، وقتی بزرگ شدم، مغرور و رقابت‌جو بودم و به دیگران تحقیر‌آمیز نگاه می‌کردم. پس از ازدواج، شوهرم همه کارها را بر عهده گرفت. لازم نبود نگران چیزی باشم و او واقعاً بسیار مراقبم بود و به من محبت می‌کرد.

در سال ۱۹۹۶، سیلی ناگهانی جان شوهرم را گرفت. با دو فرزند، بدون حمایت مالی بستگان و بدون هیچ درآمدی، در وضعیت بسیار دشواری قرار گرفتم. با اینکه دیگران مردان مجرد و شایسته‌ای را برای ازدواج به من معرفی می‌کردند، هیچ‌کدام حاضر نبودند فرزندانم را بپذیرند. بعد از تحمل بیش از یک سال سختی و تقلا برای گذران زندگی با پسر هشت‌ساله و دختر نُه‌ماهه‌ام، چاره‌ای جز ازدواج مجدد نداشتم. شوهر جدیدم که در شهری در فاصله بیش از ۱۶۰کیلومتری زندگی می‌کرد و در یک ایستگاه جنگل‌بانی کار می‌کرد، خوش‌قیافه و تقریباً هم‌سن من بود، اما ناتوانی ذهنی داشت.

پس از ازدواج متوجه شدم که تحمل هر کار و حرف او برایم عذاب‌آور است. اغلب پس از استفاده از توالت، خودش را درست تمیز نمی‌کرد و لباس زیرش کثیف می‌شد. خیلی وقت‌ها صورت یا دست‌هایش را نمی‌شست. بداخلاق بود، به حرف هیچ‌کسی گوش نمی‌داد و تحمل نداشت کسی اشتباهش را به او گوشزد کند. من که به تمیزی و نظافت بسیار حساس، کم‌حوصله و تندخو بودم، ناگهان مجبور شده بودم با کسی زندگی کنم که چنین عادت‌های بدی داشت و واقعاً تحملش برایم دشوار بود. نمی‌توانستم با او منطقی صحبت کنم و زندگی برایم غیرقابل‌تحمل شده بود. به فکر رفتن افتادم.

اما درماندگی و نداشتن راه چاره باعث شد بفهمم جایی برای رفتن ندارم و باید این وضعیت را تحمل کنم. طی چند ماه، دچار افسردگی شدیدی شدم و حتی به تسخیر یک روح درآمدم. سرانجام وضعیتم به جایی رسید که دیگر نمی‌توانستم از خودم مراقبت کنم. اگر تصمیم می‌گرفتم به زندگی‌ام پایان دهم، چه بر سر دو فرزندم می‌آمد؟ از طرفی، ادامه زندگی واقعاً برایم ناممکن به نظر می‌رسید.

در آوریل۱۹۹۸، درست زمانی که به‌شدت رنج می‌کشیدم و احساس می‌کردم هیچ راه نجاتی ندارم، یکی از بستگان پیشنهاد کرد فالون دافا را امتحان کنم. به‌محض اینکه تمرین را شروع کردم، وضعیت ذهنی و روانی‌ام به حالت عادی برگشت و علائم ناشی از تسخیرشدن توسط روح ناپدید شد.

روز بعد نسخه‌ای از کتاب اصلی جوآن فالون به دستم رسید. وقتی آن را خواندم، چنان هیجان‌زده شدم که وصفش با کلمات ممکن نیست. احساس می‌کردم این همان چیزی است که در انتظارش بودم. همچنین فهمیدم که علت اصلی همه رنج‌هایم، کارمایی است که طی زندگی‌های بی‌شمار انباشته کرده‌ام. ازدواج با شوهر فعلی‌ام وسیله‌ای شده بود تا با این فا آشنا شوم و باید از این بابت، قدردانش می‌بودم. او در دشوارترین شرایطم، وارد زندگی‌ام شده بود و درآمدی که از انجام کارهای ساده و یدی در محل کارش به دست می‌آورد، برای تأمین مخارج زندگی‌مان کافی بود. او واقعاً به من و فرزندانم لطف بزرگی کرده بود. باید با او به‌خوبی رفتار می‌کردم.

با ادامه مطالعه فا و انجام تمرین‌ها، به‌تدریج درک بهتری از آموزش‌ها پیدا کردم و بخش‌هایی از هنگ‌یین، هنگ‌یین ۲ و هنگ‌یین ۳ را ازبر کردم. همچنین کتاب نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر را ازبر کردم. هر روز خودم را در دافا غرق و تزکیه می‌کردم. هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند بیان کند که از به‌دست‌آوردن دافا، چقدر احساس خوشبختی می‌کردم.

پس از آنکه حزب کمونیست چین (ح.ک.چ) در ۲۰ژوئیه۱۹۹۹، آزار و شکنجه فالون دافا را آغاز کرد، راهی پکن شدم تا از دافا دفاع کنم. این استاد و دافا بودند که مرا نجات دادند، به من آموختند چگونه انسان خوبی باشم و حقایقی را برایم آشکار کردند که مردم عادی هرگز نمی‌توانند از آن‌ها آگاه شوند. بی‌نهایت خوش‌اقبالم که با این دافا آشنا شده‌ام؛ آموزشی که چنان کمیاب است که فقط یک بار در ده‌هاهزار سال ظاهر می‌شود. هرگز اجازه نخواهم داد به چنین استاد فوق‌العاده و چنین دافای شگفت‌انگیزی تهمت بزنند. وقتی به شانهای‌گوان رسیدیم، مأموران من و بسیاری از تمرین‌کنندگان دیگر را که از مناطق مختلف آمده بودیم، شناسایی و به‌زور از قطار پیاده کردند.

در ماه‌های پس از بازگشت به خانه، آموزش‌هایی را که قبلاً ازبر کرده بودم دوباره ازبر کردم و برای دومین بار شروع به رونویسی از جوآن فالون کردم. تعدادی از تمرین‌کنندگان، برای دادخواهی به پکن رفتند. در نوامبر، سه نفر از ما تصمیم گرفتیم با هم به پکن برویم. اما دو نفرِ دیگر چون نگران بودند که شاید من تردید داشته باشم، یک روز زودتر حرکت کردند. من قصد داشتم روز سوم همراه دختر پنج‌ساله‌ام راه بیفتم. درست زمانی که می‌خواستم حرکت کنم، با تمرین‌کننده‌ای روبه‌رو شدم که تازه از پکن برگشته بود. او هشدار داد: «اوضاع به‌شدت خطرناک است. حتی ممکن است آنجا مسلسل مستقر کرده باشند!» بدون لحظه‌ای تردید پاسخ دادم: «حتی اگر مسلسل مستقر کرده باشند، خم به ابرو نمی‌آورم.»

سوار اتوبوس شدم و سفرم به پکن، به‌منظور دادخواهی برای دافا را آغاز کردم. وقتی به شهر رسیدم، باید تا حرکت قطار شبانه منتظر می‌ماندم تا به سفرم ادامه دهم. آن شب، دخترم شروع به گریه و بی‌قراری کرد و اصرار داشت به خانه برگردیم. وقتی به انبوه چهره‌های ناآشنا در ایستگاه نگاه کردم، با خودم فکر کردم که پسرم چه می‌کند، شوهر کم‌توان ذهنی‌ام چگونه با او رفتار می‌کند و آیا اصلاً خانه‌ای باقی خواهد ماند که بتوانیم به آن برگردیم؟ با هجوم این افکار، احساس کردم انگار خنجری در قلبم می‌چرخد. نتوانستم جلو اشک‌هایم را بگیرم و احساس کردم دیگر توان ادامه راه را ندارم.

درست در همان لحظه، سخنی از استاد به یادم آمد:

«وقتی توهمی که نمی‌توانید آن را رها کنید ناپدید شود، پی‌ خواهید برد که چه چیزی را از دست داده‌اید.» («تزکیه پس از بازنشستگی»، نکات اصلی برای پیشرفت بیشتر)

ناگهان ذهنم روشن شد و فهمیدم که نیروهای کهن می‌خواهند از وابستگی‌ام به پسرم استفاده کنند تا مانع اعتباربخشی من به فا شوند. فریبشان را نخوردم و افکار درستم پدیدار شد. با راهنمایی و محافظت استاد، نیمه‌شب سوار قطاری به مقصد پکن شدم و توانستم از بازرسی‌های امنیتی سخت‌گیرانه عبور کنم. پس از پیاده‌شدن از قطار، با مترو به راهم ادامه دادم. گاهی دست دخترم را می‌گرفتم و گاهی او را در آغوش می‌گرفتم تا سرانجام به میدان تیان‌آنمن رسیدم.

درحالی‌که با هم‌تمرین‌کنندگانی از منطقه‌ای دیگر صحبت می‌کردم، مأموران پلیس آمدند، همه ما را به‌زور سوار خودرو پلیس کردند و به بازداشتگاه بردند. سپس مرا به مأموران پلیس منطقه خودمان تحویل دادند و مرا به‌مدت ۲۷ روز به‌طور غیرقانونی بازداشت کردند. محل کارم نیز مرا ۹۰۰۰ یوان جریمه کرد که در آن زمان، مبلغ هنگفتی بود. چون پولی نداشتم، این مبلغ را به‌صورت اقساط از حقوق شوهرم کسر کردند. هر ماه نیمی از حقوق ۵۰۰ تا ۶۰۰یوانی او را برمی‌داشتند تا سرانجام کل مبلغ جریمه وصول شد.

دخترم به مهدکودک رفت. به‌دلیل مشکلات شدید مالی، در کارخانه‌ای خصوصی مشغول کار شدم. کار ازنظر جسمی سخت بود و تا شیفتم تمام می‌شد و به کارهای خانه و امور خانواده رسیدگی می‌کردم، شب و دیروقت می‌شد. چون نه وقت کافی داشتم و نه توان جسمی، نمی‌توانستم در مطالعه گروهی فا شرکت کنم. خوشبختانه سایر تمرین‌کنندگان نسخه‌هایی از هفته‌نامه مینگهویی را برایم می‌آوردند.

هرگز کمک به استاد در نجات مردم را فراموش نمی‌کنم. هر وقت با کسی که رابطه تقدیری دارد روبه‌رو می‌شوم، برایش توضیح می‌دهم که دافا چیست. گاهی در روزهایی که کارخانه تعطیل است، همراه سایر تمرین‌کنندگان برای توزیع مطالب روشنگری حقیقت و روشن‌کردن حقایق آزار و شکنجه بیرون می‌روم. در پایان هر سال، تقویم‌هایی را که حاوی اطلاعاتی درباره فالون دافا هستند، توزیع می‌کنم. اگر تعدادی اضافه بماند، آن‌ها را به کارخانه می‌برم و به همکارانم می‌دهم.

هنگام کار، فا را در سکوت ازبر می‌خوانم.

در سال ۲۰۱۶، با قطار به شهر می‌رفتم تا فرزندانم را ببینم. اتفاقاً صندلی‌ام درست کنار کوپه پلیس قطار بود، بااین‌حال توانستم افرادی را که کنارم و روبه‌رویم نشسته بودند، متقاعد کنم از ح.ک.چ خارج شوند. مسافران آن‌سوی راهرو یا به جلو خم شده بودند یا به صندلی‌هایشان تکیه داده و چشمانشان را بسته بودند. از جایم بلند شدم و در راهرو چمباتمه زدم تا بتوانم با زنی حدوداً 40‌ساله صحبت کنم که تنها کسی بود که هنوز کنار راهرو نشسته بود و ما را تماشا می‌کرد. او را نیز متقاعد کردم از ح.ک.چ خارج شود. درست وقتی به صندلی‌ام برگشتم، مأمور پلیس قدبلندی درحالی‌که تلفن همراهش را در دست داشت، بیرون آمد. جلو در ایستاد و با چهره‌ای جدی سراسر واگن را از نظر گذراند. فوراً شروع به فرستادن افکار درست کردم. لحظه‌ای بعد برگشت و رفت. می‌دانستم که استاد از من محافظت کردند.

در مسیر بازگشت، وقتی در ایستگاه راه‌آهن شهر منتظر قطار بودم، با نگاه‌ به انبوه جمعیت، اندوه عمیقی احساس کردم. چه بسیار جان‌های ارزشمندی که ح.ک.چ آن‌ها را مسموم کرده است، چقدر ترحم‌برانگیزند! هرچند در آن لحظه نمی‌توانستم با افراد زیادی صحبت کنم، تصمیم گرفتم دست‌کم فرصت کمک به کسانی را که درست کنارم بودند از دست ندهم. متوجه شدم که بیش از ده مأمور پلیس مسلح ظاهراً مشغول بررسی موضوعی در میان مسافران نشسته هستند.

آن‌ها فقط چند قدم با من فاصله داشتند. چه باید می‌کردم؟ آیا باید خطر می‌کردم و حقیقت را برای افراد نزدیکم روشن می‌کردم؟ فکر درست و استواری از اعماق قلبم برخاست: «من استاد و فا را دارم. هیچ‌چیز برای ترسیدن وجود ندارد.» روشنگری حقیقت برای نجات مردم مأموریت من است و باید آن‌ها را نجات دهم. تنها با چند جمله کوتاه توانستم زن و مردی را که دو طرفم نشسته بودند و هردو حدوداً 50 سال داشتند، متقاعد کنم که از عضویت در حزب کناره‌گیری کنند.

در سال ۲۰۱۷، محنت بزرگی ناشی از کارمای بیماری را پشت سر گذاشتم. ابتدا علائمی شبیه سرماخوردگی و تب داشتم، اما وضعیتم به‌سرعت وخیم شد. تمام بدنم درد می‌کرد و سرفه‌هایی مداوم و مهارنشدنی داشتم که باعث درد طاقت‌فرسایی در قفسه سینه‌ام می‌شد و نفس‌کشیدن را برایم دشوار می‌کرد. ظرف سه روز، به نهایت توانم رسیده بودم، تا جایی که احساس می‌کردم دیگر اصلاً توان تنفس ندارم.

چون ساعت‌های طولانی کار می‌کردم، به‌ندرت می‌توانستم در مطالعه گروهی فا شرکت کنم و به‌ندرت فرصتی برای مطالعه فردی فا پیدا می‌کردم. درنتیجه، هم شین‌شینگم ارتقا نیافته بود و هم سطح درکم از فا عقب مانده بود. دستمزدم در خط تولید کارخانه، براساس تعداد قطعات تولیدشده محاسبه می‌شد و من نیز درست مانند فردی عادی، به منافع مادی وابسته شده بودم. هر روز خودم را از پا درمی‌آوردم، به این امید که پول بیشتری به دست آورم. کاستی‌هایی جدی در تزکیه‌ام داشتم، اما متوجه آن‌ها نبودم. سرانجام، وقتی احساس می‌کردم در آستانه خفگی هستم، فکری بشری به ذهنم رسید: «از مرگ نمی‌ترسم، اما چه بر سر شوهر کم‌توان ذهنی‌ام و دو فرزندم می‌آید که هیچ حمایتی از بیرون ندارند و هنوز کاملاً مستقل نشده‌اند؟ نمی‌توانم بمیرم.» با تحمل درد شدید، از جا بلند شدم، کتم را پوشیدم و به درمانگاهی رفتم.

پزشک گفت: «تب باعث شده به ذات‌الریه مبتلا شوی. باید دست‌کم یک هفته داروهای تزریقی وریدی دریافت کنی.» با اینکه تنفسم بهتر شد، همچنان بی‌وقفه سرفه می‌کردم و قفسه سینه‌ام درد داشت. وقتی فهمیدم تا مدتی نمی‌توانم به کار برگردم، مرخصی گرفتم. متوجه شده بودم که در تزکیه کوتاهی کرده‌ام. بنابراین همان شب به جلسه مطالعه گروهی فا رفتم تا همراه هم‌تمرین‌کنندگان فا را بخوانم. ازطریق تبادل تجربه و گفت‌وگو با آن‌ها، درکم عمیق‌تر شد و پس از فقط دو روز دریافت داروهای تزریقی وریدی، دیگر به درمانگاه نرفتم.

متوجه شدم که بیش‌ازحد درگیر دنبال‌کردن منافع شخصی شده‌ام و باید هرچه زودتر عقب‌ماندگی‌ام در تزکیه را جبران کنم. شب‌ها در مطالعه گروهی فا شرکت می‌کردم. من تنها کسی بودم که رانندگی با موتورسیکلت را بلد بودم. به همین خاطر روزها با موتورم، تمرین‌کنندگان را به روستاهای مختلف می‌بردم تا حقیقت را برای مردم روشن کنیم، مطالب را توزیع و پوستر نصب کنیم تا مردم نجات یابند. وقتی ظاهر کاذب «کارمای بیماری» همچنان ادامه داشت، وابستگی‌هایم را رها و خودم را کاملاً وقف تزکیه کردم. اغلب این سخنان استاد را ازبر می‌خواندم:

«وقتی تحمل آن سخت است، سعی کنید آن را تحمل کنید. وقتی به نظر می‌رسد غیرممکن است و گفته‌اند که غیرممکن است، آن را امتحان کنید و ببینید آیا ممکن است.» (سخنرانی نهم، جوآن فالون)

یک روز هم‌تمرین‌کننده‌ای گفت که مشغول ازبر‌کردن جوآن فالون است و تا صفحه چهارم پیش رفته است. بارها در هفته‌نامه مینگهویی خوانده بودم که سایر تمرین‌کنندگان چگونه جوآن فالون را ازبر کرده‌اند. قبلاً با خودم فکر می‌کردم: «با اینکه حافظه بدی ندارم، هرگز تصور نمی‌کردم، و حتی باور نداشتم، که بتوان چنین کتاب حجیمی را ازبر کرد. گذشته از این، من شاغلم و اصلاً وقتش را ندارم.»

اغلب خواب می‌دیدم که برای رفتن به محل کار یا مدرسه، دیر کرده‌ام یا نمی‌توانم موتورسیکلتم را پیدا کنم تا به آنجا بروم. متوجه شدم که در تزکیه عقب مانده‌ام. وقتی صحبت آن هم‌تمرین‌کننده را درباره ازبر‌کردن فا شنیدم، افکار درستم بیدار شد و بدون لحظه‌ای تردید شروع به ازبر‌کردن فا کردم. از ۱ژوئن۲۰۱۷ آغاز کردم و درعین‌حال مراقب بودم از مسئولیت‌های دیگرم غافل نشوم. تا ۲۱نوامبر همان سال، یک بار تمام جوآن فالون را حفظ کردم. کارمای بیماری‌ام کاملاً ناپدید شد و توانستم به کار برگردم.

از زمانی که با شوهر کم‌توان ذهنی‌ام ازدواج کردم، افراد بی‌شماری به من گفته‌اند که حیف است با او زندگی کنم. همه تصور می‌کردند که وقتی فرزندانمان بزرگ شوند، حتماً ترکش می‌کنم. هیچ‌کسی باور نداشت که کنارش بمانم. با گذشت سال‌ها، ساکنان مجتمع مسکونی‌مان متوجه شدند که نه‌تنها او را ترک نکرده‌ام، بلکه همچنان با نیک‌خواهی فراوان از او مراقبت می‌کنم و همیشه حواسم به نظافت و آراستگی‌اش هست. کم‌کم تحسینم کردند و گفتند که فرد خوب و مهربانی هستم. من و سایر تمرین‌کنندگان برایشان توضیح می‌دادیم: «من فالون دافا را تمرین می‌کنم، برای همین ترکش نمی‌کنم و همچنان با او به‌خوبی رفتار خواهم کرد. وگرنه تحمل این وضعیت برایم غیرممکن بود و خیلی وقت پیش رفته بودم. حتی اگر می‌ماندم، قطعاً به‌ اندازه الان دلسوز و وظیفه‌شناس نبودم.» همسایه‌ها سر تکان می‌دادند. می‌دانستند که حقیقت را می‌گوییم.

در طول این سال‌ها، گذشته از محنت‌های مختلفی که یکی پس از دیگری پیش آمده‌اند، رنج روانی ناشی از گفتار و رفتار غیرقابل‌پیش‌بینی شوهرم را تحمل کرده‌ام. پسرم پس از شکست در رابطه عاطفی‌اش در دوران دانشگاه، دچار افسردگی شد و به‌مدت سه سال نمی‌توانست کاری انجام دهد و فقط در خانه می‌ماند. دخترم نیز چند دوره سرکشی و نافرمانی را پشت سر گذاشت که باعث نگرانی شدیدم شد و حتی زیان‌های مالی‌ای به خانواده وارد کرد.

زندگی برای یک فرد عادی، واقعاً دشوار است، اما من به‌عنوان تمرین‌کننده می‌فهمم که به این سه نفر بدهکارم و باید بدهی‌ام را به آن‌ها بازپرداخت کنم. هر وقت احساس می‌کردم دیگر به نهایت توانم رسیده‌ام، مشکلاتم را با هم‌تمرین‌کنندگان در میان می‌گذاشتم. می‌دانم که بار سنگینی از کارما بر دوش دارم و به همین دلیل باید سختی‌ها و رنج‌های بیشتری را نسبت به دیگران تحمل کنم. این نظم و ترتیب‌ها را فرصت‌هایی می‌دانم که برای کمک به تزکیه‌ام فراهم شده‌اند.

باید همیشه به همه‌چیز از دیدگاه یک تمرین‌کننده فالون دافا نگاه کنم و با دیگران مهربان باشم. اما گاهی احساس کلافگی یا رنجش در من پدیدار می‌شود و بعضی وقت‌ها عصبانی می‌شوم. هر وقت چنین اتفاقی می‌افتد، فا را در ذهنم از بر می‌خوانم و اوضاع آرام‌تر می‌شود. وقتی به نهایت تحملم می‌رسم، فا را ازبر می‌خوانم و آن دشواری به‌سرعت برطرف می‌شود.

یک روز صبح در سال ۲۰۱۸، هنگامی که تمرین‌ها را انجام می‌دادم، دخترم تماس گرفت و گفت وام‌هایی به مبلغ بیش از ۱۰۰هزار یوان گرفته است که موعد بازپرداختشان گذشته و نمی‌تواند آن‌ها را بازپرداخت کند. درواقع مبلغ بدهی بیش از ۲۰۰هزار یوان بود، اما جرئت نداشت رقم کامل را به من بگوید. این خبر چنان ناگهانی و تکان‌دهنده بود که کنترلم را از دست دادم و از خشم منفجر شدم. پس از آنکه با عصبانیت سر دخترم فریاد زدم، روی تخت افتادم و بی‌اختیار گریه کردم. در آستانه فروپاشی کامل روانی بودم. با خودم فکر می‌کردم: «چرا این‌همه محنت و سختی بزرگ پیش می‌آید؟ چرا هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند؟ چطور باید به زندگی ادامه دهم؟ واقعاً دیگر تحملش را ندارم. چه رابطه‌های کارمایی‌ای ممکن است باعث چنین وضعیتی شده باشند؟»

استاد بیان کردند:

«چرا با این مشکلات مواجه می‌شوید‌؟ تمام آن‌ها از کارمای خودتان ناشی می‌شود. تا حالا قسمت‌های بی‌شماری از آن را برای شما از بین برده‌ایم‌، فقط آن مقدار کم را باقی گذاشته‌ایم که به سختی‌هایی در سطوح مختلف تقسیم می‌شوند تا شین‌شینگ‌تان را رشد دهند، ذهن‌تان را آبدیده کنند و وابستگی‌های مختلف‌تان را از بین ببرند. همۀ این‌ها سختی‌های خودتان هستند که ما برای رشد شین‌شینگ‌تان از آن‌ها استفاده می‌کنیم و شما می‌توانید بر آن‌ها غلبه کنید. تا وقتی شین‌شینگ خود را رشد دهید، می‌توانید بر آن‌ها چیره شوید. مگر اینکه خودتان نخواهید. می‌توانید از عهدۀ آن برآیید، به‌شرط آنکه بخواهید بر آن‌ها غلبه کنید.» (سخنرانی چهارم، جوآن فالون)

گفتم: «استاد، متوجه شدم.» آرام از تخت بلند شدم، اشک‌هایم را پاک کردم و مشغول آماده کردن غذا شدم. پس از آنکه شوهرم غذایش را خورد و وسایل را جمع‌وجور کردم، بدون اینکه خودم چیزی بخورم، راهی محل کار شدم.

در سال ۲۰۱۹، هنگام کار مشغول کشیدن گاری‌ای بودم که تخته‌هایی به وزن حدود ۵۰۰ کیلوگرم روی آن بار شده بود و شانه راستم آسیب دید. به زبان معمول، دچار کشیدگی یا رگ‌به‌رگ‌شدگی شده بودم. همان‌طور که در ضرب‌المثلی می‌گویند، «آسیب استخوان و تاندون صد روز طول می‌کشد تا خوب شود.» این یعنی تا مدتی نمی‌توانستم به کار برگردم. دوباره همراه هم‌تمرین‌کنندگان به مطالعه فا و انجام سه کار پرداختم.

در جلسات مطالعه گروهی فای ما هشت یا نُه تمرین‌کننده هستند که به‌جز یک نفر، همگی حقوق بازنشستگی می‌گیرند. آن یک نفر هم مغازه بزرگی دارد، فرزندانش همگی بزرگ شده‌اند و خانواده خودشان را تشکیل داده‌اند و رابطه خوبی میان خواهران و برادرانش برقرار است. اما وضعیت من متفاوت است. حقوق بازنشستگی ندارم، فرزندانم هنوز ازدواج نکرده‌اند و میان برادرانم اختلافات شدیدی وجود دارد. بعضی از آن‌ها نمی‌توانند یا اصلاً نمی‌خواهند از پدر ۸۴‌ساله‌مان مراقبت کنند و به همین دلیل مسئولیتش بر دوش من افتاده است. هر وقت پدرم مشکلی پیدا می‌کند یا بیمار می‌شود، با من تماس می‌گیرد. اغلب مجبورم با موتورسیکلت مسیری بیش از ۱۱۵ کیلومتر را رفت‌وبرگشت طی کنم تا به او رسیدگی کنم یا وقتی در بیمارستان بستری است، کنارش بمانم. علاوه‌بر این‌ها، هنوز بدهی وام‌هایی را دارم که باید بازپرداخت کنم.

گاهی وابستگی‌های بشری‌ام ظاهر می‌شدند و چنان رنجم می‌دادند که دلم می‌خواست از هم‌تمرین‌کنندگان دوری کنم. متوجه شدم که این نشانه حسادتی شدید است و فهمیدم که نیروهای شیطانی می‌خواهند میان من و سایر تمرین‌کنندگان اختلاف بیندازند تا مرا تحت آزار و شکنجه قرار دهند. اما هرگز در دامشان نخواهم افتاد. مصمم هستم این فرصت بی‌نظیر را که در تمام اعصار فقط یک بار پیش می‌آید، غنیمت بشمارم، سه کار را به‌خوبی انجام دهم و به‌دنبال استاد به خانه حقیقی‌ام بازگردم. چون شاغل بودم، طی سال‌ها مطالب روشنگری حقیقت زیادی توزیع نکرده بودم و می‌دانستم باید بیشتر تلاش کنم. در سال‌های بعد، روزها یکی از هم‌تمرین‌کنندگان را سوار موتورسیکلتم می‌کردم و با هم برای روشنگری حقیقت، نصب پیام‌هایی درباره دافا و توزیع مطالب بیرون می‌رفتیم.

پس از انتشار مقاله استاد با عنوان «انسان چگونه پدید آمد»، متوجه شدیم که نباید آن را مخفیانه توزیع کنیم، بلکه باید شخصاً به دست مردم برسانیم. آیا با توجه به آزار و شکنجه رژیم کمونیستی، می‌ترسیدیم؟ بله، می‌ترسیدیم. اما می‌دانستیم که ما تمرین‌کنندگان فالون دافای دوره اصلاح فا هستیم، تمرین‌کنندگانی که به استاد در اصلاح فا کمک می‌کنند. نجات مردم مأموریت ماست و باید آن را انجام دهیم.

به گروه‌های دونفره تقسیم شدیم و به هر گروه، مسئولیت چند روستا سپرده شد. روزها خانه‌به‌خانه می‌رفتیم و مقاله را رودررو به مردم می‌دادیم تا سرانجام به همه روستاهای واقع در شعاع بیش از ۱۰کیلومتری سر زدیم. پیش از ورود به حیاط هر خانه، ابتدا افکار درست می‌فرستادیم. به‌جز خانه‌هایی که درشان قفل بود یا خالی از سکنه یا متروکه بودند، توانستیم تقریباً به همه ساکنان دسترسی پیدا کنیم. افراد زیادی حقیقت را فهمیدند و نجات یافتند. بعضی‌ها تهدید می‌کردند که با پلیس تماس می‌گیرند. اما با محافظت استاد، همیشه می‌توانستیم به‌سلامت آنجا را ترک کنیم.

شوهرم در سال ۲۰۲۳ بازنشسته شد و من نیز دیگر حقوق بازنشستگی می‌گرفتم. شوهرم دیگر نمی‌خواهد کار کنم. به این ترتیب، وقت بیشتری برای اختصاص‌دادن به تزکیه دارم. در طول سال‌ها، با راهنمایی فا بر آزمون‌ها و محنت‌های فراوانی غلبه کرده‌ام. تلاش می‌کنم ذهنم را سرشار از فا نگه دارم و اغلب هم‌تمرین‌کنندگان را نیز تشویق می‌کنم که فا را ازبر کنند. مقاله‌هایی مانند «چرا آفریدگار به‌دنبال نجات همۀ موجودات است» و «زمان‌های بحرانی قلب فرد را آشکار می‌کند» و همچنین بخش‌های مختلفی از سخنرانی‌های ارائه‌شده در مناطق گوناگون را ازبر کرده‌ام.

اکنون که دیگر کار نمی‌کنم، وقت دارم تا بر مهم‌ترین کار تمرکز کنم: ازبرکردن جوآن فالون، کتاب ارزشمندی که راهنمای تزکیه ماست. برای ازبرکردن تمام کتاب هدف مشخصی تعیین نمی‌کنم، فقط هرقدر بتوانم ازبر می‌کنم، بدون اینکه به نتیجه وابسته شوم. همچنین برای سومین بار شروع به رونویسی از جوآن فالون کرده‌ام. به پیشنهاد هیئت تحریریه مینگهویی، مقاله استاد با عنوان «به‌سوی کمال» را در طی پنج روز ازبر کردم.

استاد توانایی‌های خارق‌العاده‌ای به ما داده‌اند، مسئله فقط این است که آیا افکار درست و پشتکارم به ‌اندازه کافی قوی هستند یا نه. هر وقت افکار بشری و دنیوی در ذهنم ظاهر می‌شوند، فوراً هر بخشی از فا را که به ذهنم می‌رسد، ازبر می‌خوانم. اکنون در آخرین مرحله و پایان روند اصلاح فا هستیم. باید همه وابستگی‌های بشری را رها کنم، سه کار را به‌خوبی انجام دهم، صد در صد به استاد و فا ایمان داشته باشم، به استاد در اصلاح فا کمک کنم و برای رسیدن به کمال، ایشان را دنبال کنم و به خانه حقیقی‌مان بازگردم!

لطفاً اگر موردی در نوشته‌ام با فا مطابقت ندارد، به آن اشاره کنید.

(مقاله منتخب برای بیست‌وسومین کنفرانس فای چین در وب‌سایت مینگهویی)